تبلیغات
تبعیدی خودخواسته

هموطنان دغل

یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 10:49 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

در کنار ایرانی های خوبی که در این شهر هستند و من سعادت آشنایی و دوستی را با آنها دارم اما متاسفانه باید گفت یکی از قالتاق ترین های روزگار در این شهر ایرانی ها هستند. 
ملیتهای دیگر وقتی به هم میهن میرسند کمک کننده میشوند برای ما....

حدود دو هفته پیش در روز تعطیل اما کاری برای من، در حین تردد به محل کار یک میله وارد چرح عقب دوچرخه ام شد و سوراخ بزرگی ایجاد کرد. از اشکالات اینجا این است که اجازه نداریم دوچرخه را وارد اتوبوس های شهری و وسایل نقلیه عمومی کنیم. من هم در میانه خیابان بودم و جایی برای پارک دوجرخه نبود وناچارا دوچرخه پنچر شده را با خود به اینور و آنور کشاندم تا فروشگاه دوچرخه ای بیابم برای تعمیر. بیشتر جاها بسته بود تا رسیدم به فروشگاهی با نام "پدرام" . رفتم و فارسی هم حرف زدم. قرار شد دوساعت بعد برگردم و تحویل بگیرم. رفتم تحویل گرفتم و با یک زنگ اضافه برای دوچرخه حدود 120 کرون دادم- چیزی حدود 70 کرون برای پنچرگیری
پریروز مجددا همان چرح پنچر شد و این خیلی عجیب بود. این دفعه نزدیک دوچرخه فروشی بودم که سوئدی است و البته از قدیمی های شهر. دوچرخه را تحویل دادم و امروز دیدم زنگ زد و گفت: دوچرخه ات رو کجا تعمیر کرده بودی؟ و اسم یکی از دوچرخه فروشی های دیگر را گفت که از قضا آن هم ایرانی است. گفتم نه فلان جا.. گفت من و ببخش که فحش میدم ولی مجبورم فحش بدم ، لعنتی های آماتور. 
بعد توضیح داد که به صورتی کاملا آماتور تیوب رو ماستمالی کردن و این کار یک دتعمیرکار حرفه ای نیست چون معلومه که دوباره سوراخ سرباز میکند و .... 
گفت این مشکل رو با این فروشگاهها داره و حاضر نیست کیفیت کارش رو بخاطر کار بد اونا بیاره پایین. 
نتیجه اینکه من باید کل چرخ رو عوض کنم و این اقا منصفانه داشت دلسوزی میکرد که برات گرون میشه ولی میتونم چرخ ارزونتر هم بزنم و ...

من فقط پشت تلفن داشتم حرص میخوردم.. از اینکه وجدان آن ایرانی هموطن؟! کجا بود؟ 


برچسب ها: ایرانی‌ها ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 10:51 ق.ظ

 

به تاریخ و ادبیات دستبرد تخیلی نزنیم

شنبه 25 اردیبهشت 1395 10:51 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

چند وقتیست در سوئد بحث حذف و سانسور كتابهای كودكان به بهانه استریوتایپهای نژادی میشود. 

بحث موافقین كه اكثرا از تفكر چپ هستند "بازتولید كلیشه ها" ست در حالیكه بحث مخالفین بر این میچرخد كه لزومی به حذف و سانسور نیست، بلكه باید با بحث و حرف زدن اثر آن كتاب كه قدیمی هست را از بین برد. 


قطعا من با نظر دوم موافقم. همین كتابهای كودكان سالیان سال در سوئد چاپ شده و توسط كودكان خوانده شده و كودكان آن روز نسل جوان و میانسال امروز را تشكیل میدهند كه اگر از هوچی گری های عده ای بگذریم، نسلی انساندوست تر، متنوع تر و برابری خواه تر هستند، پس ادعای بازتولید و یا تربیت نادرست ادعای درست و تجربه شده ای نیست. 


زمانی این ادعا میتواند قابل تامل باشد كه نویسنده كتاب كودكی در سال ٢٠١٦ بیاید و در كتابش از واژه "كاكا سیاه" برای خطاب به یك تیره پوست استفاده كند، یا بیاید در كتاب كودك و نوجوان، زن امروزی را یك زن مطیع و فرمانبر شوهر و بی دست و پا معرفی نماید. 


حالا همین بحث درباره سریال شهرزاد است. حقیقت این كه من سریال شهرزاد را ندیدم، اما نقدهای دوستان فمینیست و صاحب نظر را درباره اش خواندم. نقدهایی كه به ادبیات مردسالار و نقشهای كلیشه ای پرداختند. 

به نظرم اینكه انتظار داشته باشیم سریالی كه وقایعش در ٥٠ سال پیش میگذرد ادبیات امروزین را داشته باشد! 

مثل این میماند كه توقع داشته باشیم در فیلمی كه درباره موضوعات بیش از صد سال پیش هست و سیاهان هنوز برده بودند بگوییم چقدر ضد انسانیست چون بازتولید برده داریست! 


یقین در دهه ٣٠-٤٠ ایران تعداد زنان جسور كه بتوانند به جسارت و استقلالشان ادامه بدهند كم بوده و یقین كه جامعه مردسالارتر از امروز بوده و خیلی مضحك میشد اگر خلاف این به تصویر كشیده میشد


مثلا مادربزرگ من در نوع خودش یك فمینیست بود، زنی خودمختار، شاغل با سمتهای مدیریتی اما در دوران خودش به تناسب زمان ادبیات، عقاید و رفتارهایی داشت كه شاید امروز برای ما معیار مناسبی برای فمینیست خواندن نباشد. آیا من میتوانم با دانش امروزی و معیارهای امروزیم بگویم مادربزرگم زن اسیری بود؟! 

در آن زمان زنی باشد كه عقایدش متناسب با خواسته های امروزین ما باشد اگر نگویم نبود یقین دارم تعدادشان كمتر از انگشتان دست بود! 


یا پدر من و پدرهای بسیاری را هیچ جور نمیشود زن ستیز خواند، برای تمام حمایتها و اختیاراتی كه زن و فرزندان دختر 

در جامعه مردسالار در اختیار داشتیم

اما امروز پدر من میاید و درسن ٧٨ سالگی مطلبی مینویسد به زعم خودش هم فمینیستیست ( با باورها و ایده هایی كه از ٦٠-٧٠ سال پیش در او نقش بسته) من به او تذكر میدهم اینها امروز كاربرد ندارد، اما مردسالار بودن را نمیتوانم به او برچسب بزنم!


به نظر من در هنر، ادبیات و تاریخ نباید "دست" برد، بلكه باید بر سر آنها "بحث" كرد و بر نسل جدیدبا مناظرات وبحثها تاثیر گذاشت كه اگر روایتی میكنند بر مبنای مفاهیم امروزی باشد. اما نمیتوان توقع داشت روایتی از گذشته با مناسبات امروزی همخوانی داشته باشد، آنوقت  روایت تاریخی نبود بلكه تخیلی بود!



برچسب ها: ادبیات ، تاریخ ، فمینیسم ، شهرزاد ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 10:53 ق.ظ

 

خشونت جنسی از آزار تا جنایت

دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 11:03 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

مصاحبه سایت نگام با من



«سکس آخرین پناهگاه زن است»


از کلام توهین و تحقیر آمیز نسبت به زنان گرفته تا آزار جسمی و روحی-روانی. خشونت علیه زنان محسوب میشود البته گاهی این خشونتها علیه مردان هم وجود دارد و حتی میزان و نوع تعریف آن به فرهنگ و جغرافیا هم وابسته است. به عنوان مثال در جوامعی نظیر ایران خشونت و آزادی یک کلاف درهم است که سر رشته های مختلف و متفاوتی دارد. «مرمر مشفقی» فعال حقوق زنان است. سایت نگام با او درباره انواع خشونت جنسی، ریشه ها و راهکارها، سوء استفاده ها، حواشی و خصوصآ قیاس جامعه ایران و غرب در این مورد صحبت کرده است که در ادامه می خوانید.


*از نظر شما تعریف خشونت جنسی و مرز آن با آزادی چیست؟


گستره خشونت جنسی به حدی زیاد است که در یک تعریف مشخص نمی گنجد و حتی تمام کلمات و رفتار جنسی که باعث آزار دیگری می شود در این دایره وسیع قرار می گیرد. شامل متلک و بد و بیراه و پیغامهای خاص، در روابط زناشویی بی محلی به فرد مقابل و در محیط کار ژستهای سکشوالیتی و…


*این ژستها می تواند برای جلب نظر طرف مقابل و یافتن شریک رابطه (دوستی یا ازدواج) باشد و اگر اینها را یکسره خشونت جنسی بنامیم، آزادی انسان چه می شود؟


بله مسلمأ باید شرایط و روشهای آشنایی افراد برای رابطه را هم در نظر گرفت. مثلأ از این نظر شرایط ایران با کشورهای غربی کاملأ متفاوت است. نکته ای که باید به آن توجه کرد رضایت طرف مقابل است. بود و نبود این رضایت در واکنش آدمها و حتی در نوع نگاهشان مشخص است. البته معمولأ کمتر پیش می آید که فردی برای آشنایی با طرف مقابلش حرکت سکسی انجام دهد و طرف مقابل هم استقبال کند.


*در ایران به دلیل محدودیتها بحث رضایت کمی پیچیده است. مثلأ در سوئد قانون تعیین می کند چه رفتاری آزاد یا ممنوع است، اما در ایران گاهی قانون یک طرف است و رفتار مردم در نقطه مقابل آن. به عنوان مثال در اماکن عمومی ایران روابط دختر و پسر به شکل مخفیانه جریان دارد و از طرفی به دلیل حساسیت بالا بر روی رفتار دختران در خیلی از موارد خواهان برقراری ارتباط هستند اما به خاطر مسئولیت و عواقب سنگین، آغازگر آن نیستند.


یکی از مشکلات بزرگ فمینیستها در ارتباط با جوامعی مثل ایران همین تناقضاتی است که وجود دارد. بیشتر تئوری پردازان و فعالان حقوق زن ایرانی، امروز در خارج از کشور زندگی می کنند و زندگی در کشورهایی که قوانین حمایت گر دارد نوع نگاه آنها را تغییر داده و مطمئن تر کرده است. در حالیکه در ایران نه قانون حمایت گری وجود دارد و نه عرف پذیرای حقوق زن است. در نتیجه با چنین تناقضات شدیدی روبرو هستیم. مثلأ خیلی از رفتارهایی که امروز برای من به عنوان زن در سوئد زننده به حساب می آید در ایران خیلی عادی بود. البته الان ایران هم کمی تغییر کرده. اما بیست سال پیش در دوران نوجوانی شاید من از متلک پسرها هم خوشم می آمد. آن موقع نوع دیگری از آشنایی وجود نداشت. مدرسه جدا، دانشگاه جدا، محیط کار بسته و محدود، راه دیگری باقی نمی گذاشت و باعث می شد تا وقتی که احترام و رضایت طرفین در میان است یک سری رفتارها در جامعه ایران جا افتاده و پذیرفته شده باشد. در حالیکه ممکن است همان رفتار در غرب زننده محسوب شود. رضایت خیلی مهم است. ممکن است فردی تا دیروز از یک رفتار راضی بوده اما امروز حس او عوض شده و رضایت ندارد، برای همین گاهی اثبات رویداد خشونت جنسی برای فرد دشوار است. اثبات اینکه من امروز از حرکت این فرد آزرده شدم و این فرد می تواند همسر، پدر، فامیل، دوست و غیره باشد.


*در پیدایش شرایط فعلی ایران نقش مذهب پر رنگ تر است یا نقش سنتهای فرهنگی جامعه؟


فرهنگ سنتی و مذهب در ایران آمیخته با یکدیگر است و نمی توان آن را از هم جدا کرد.


*یکی از حمایت های رایج و مورد نظر فعالان خشونت جنسی از قربانی، برخورد خشن با فاعل خشونت است که در بسیاری از موارد می تواند مرد باشد. سوال اینجاست در کشوری مثل ایران که در این زمینه ها آموزشی وجود ندارد، بر چه اساسی می توان از مرد انتظار داشت که رفتارش دمکراتیک و به دور از جنسیت زدگی باشد؟



فکر می کنم در وهله اول نباید با فاعل خشونت، برخورد خشن صورت گیرد. بلکه باید نوع خشونت و تعداد دفعات آن را هم در نظر گرفت. به خصوص در ایران که هیچ گاه فرهنگ برابری خواهی آموزش داده نشده است. البته الان تلاش خود خواسته رو به رشدی برای یادگیری بیشتر در بین مردم ایران به چشم می خورد که خیلی امیدوار کننده است. اما هرگز در مدرسه و دانشگاه و صداوسیما شاهد چنین آموزشهایی نیستیم. من به عنوان یک فمینیست بازتولید کلیشه های جنسیتی چه برای مردان و چه برای زنان را ناشی از فرهنگ مردسالار حاکم می دانم. مردها ذاتأ فاعل خشونت نیستند. البته آدمهای بیمار در همه جا پیدا می شود. به مردها هم کسی آموزش نداده که امروز بخواهیم یکطرفه از آنها انتظار داشته باشیم. به اکثر ما از کودکی آموخته اند که پسرها گرگ هستند و دخترها بره. بنابراین مرد و زن در جامعه ما با همین تفکر رایج رشد می کنند. پسران زیادی را دیده ام که ساده و معصوم و محترم بودند، اما تنها به این دلیل که با دختری ارتباط نداشته و یا زود عاشق شده در محیط دانشگاه مورد تمسخر همسالان خود قرار می گرفتند و در بعضی موارد حتی مسیر زندگی آن مرد را تغییر می دادند. البته در ایران قوانین حمایتگر مرد است و زنان تحت فشار مضاعف قرار دارند.


*در غرب که آموزش وجود دارد چرا موارد خشونت جنسی زیاد است؟


قدمت ساختار اجتماعی مردسالار در جهان به هزاران سال می رسد. در حالیکه قدمت جنبشهای برابری خواهانه زنان صد و پنجاه تا دویست سال است. ضمن اینکه قالب جدی اجرایی اش از دهه شصت میلادی به بعد شکل گرفت. نسلها و قرنها زمان لازم است تا تفکر سنتی مردسالار جای خودش را به تفکر نوین برابری خواهانه بدهد. حتی در جوامع غربی هم طبقات اجتماعی مختلف و متفاوت هستند و تنها با آموزش در مدارس لزومأ افراد تغییر نمی کنند، چون ممکن است در خانواده مردسالار زندگی کنند.


*بر اساس گفته شما رسیدن جامعه به این مرحله از بلوغ زمان بر است. فکر نمی کنید خصوصأ در جوامعی نظیر ایران مسئله آزار جنسی به نوعی می تواند به عنوان ابزار سوء استفاده در دست برخی زنان هم قرار بگیرد ودر حقیقت گاهی مردان مورد آزار جنسی قرار می گیرند؟ مثلأ اگر زن خواسته ای داشته باشد که مرد برآورده نکند می تواند چیدمان ماجرا را جنسی جلوه دهد. یا اینکه احتمال بروز سوء تفاهم هم در آن کم نیست و به عنوان مثال کاربرد کلمه ’عزیزم‘ در شرایط مختلف معانی متفاوتی دارد که خیلی قابل تعریف نیست و احتمال بروز سوء برداشت در آن زیاد است. راه تشخیص اینکه آزار جنسی علیه زن اتفاق افتاده یا علیه مرد چیست؟


واقعأ وقتی در مورد ایران صحبت می کنیم با یک جامعه پیچیده روبرو هستیم. به دلیل محدودیتهایی که دارد و امکان سوء استفاده که حول هر محدودیت شکل می گیرد. نمی توان وجود زنان سوء استفاده گر را منکر شد، اما تعداد آنها از زنانی که واقعأ مورد آزار جنسی قرار می گیرند خیلی کمتر است و همین سوء استفاده ها هم خودش زاییده نابرابری های موجود در جامعه است. وقتی زن برای هر خواسته ای و در هر موقعیتی جنسیت خود را مورد تعرض می بیند، طبعأ سعی می کند به راههایی که در آن قانون علیه او نیست پناه ببرد. برای همین گاهی این بحث پیش می آید که شاید یک زن برای رسیدن به قله های موفقیت از سکشوالیتی خودش استفاده کند. دلیل این کار دیده نشدن دیگر شایستگی های اوست واینکه مورد تبعیض واقع شده و ناچار به قدرت خود پناه می برد. بنابراین نمی توان گفت فعالیتهای فمینیستی باعث این اتفاق می شود. در سوئد چه زن و چه مرد اگراز کسی شکایت کند که مورد آزار جنسی او قرار گرفته، متهم باید از خود رفع اتهام کند و شاکی مجبور به اثبات ادعای خود نیست. در ایران چون قانون حمایتی وجود ندارد این تشخیص دشوار است. حتی در رابطه زناشویی هم وقتی مرد یا زن مدعی می شود که مورد خشونت قرار گرفته است، باید همان رفتار مشخص مورد بررسی قرار بگیرد و نه اتفاقات قبل و بعد. در سوئد برای این تشخیص از روانکاو کمک می گیرند و هرچند همیشه هم به حقیقت دست پیدا نمی کنند.


*بعضی کارشناسان میزان احتمال مورد خشونت قرار گرفتن زنان را به میزان حق انتخاب آنها مرتبط می دانند؟ آیا زنان زیبارو و یا ثروتمند و دارای تحصیلات عالیه که سرشان شلوغ است کمتر مورد آزار جنسی قرار می گیرند؟ مشاهدات میدانی نشان می دهد این زنان کمتر از نارضایتی و تبعیض می گویند یا در میان عامه این اتهام مطرح می شود که فمینیستها معمولأ صورت زشت دارند و یا گفته می شود امثال سحر قریشی اصلأ به حقوق زنان فکر نمی کنند.


این نگاه دلایلی دارد. یکی اینکه همیشه از سوی حاکمیت در ایران با فمینیستم برخورد حذفی صورت گرفته است. مدت درازی نیست که درباره فمینیسم در ایران مجال صحبت پیدا شده و این جرأت حاصل تلاش تمام فمینیستهای ایرانی در داخل و خارج از کشور است. هنوز هم برای فعالان اجتماعی داخل ایران ساده و بی هزینه نیست که بگویند من فمینیست هستم. حتی بعضی فعالان حقوق زنان ناچار هستند فمینیست بودن خود را انکار کنند که کاملأ بی معنی است. فمینیسم با فعالیت برای حقوق زنان مترادف است. طبعأ همه اقشار یک جامعه هم نمی توانند اکتیویست باشند. بسیاری از زنان زیبا و تحصیلکرده هم در برخورد با تبعیض و فرهنگ مردسالار مشکل دارند و اهمیت این مسئله به بلوغ فکری جامعه بازمی گردد. البته به فرهنگ بومی هم مربوط می شود و در هر منطقه از ایران شرایط متفاوت است. مثلأ من از شمال ایران آمده ام. آنجا روابط خیلی آزادتر است. گیلکها آدمهای روشنفکری هستند. دلیلش هم ارتباط این منطقه و یا شهرهایی مثل اهواز و آبادان با اروپایی ها بوده است. از طرفی هم به خاطر وجود مزرعه و کشاورزی آدمها از زن و مرد دوشادوش هم کار می کردند. بنابراین خیلی از روابط بین بسیاری از گیلکها آزادتر از دیگر نقاط کشور است. بعدها که من در تهران دانشجو شدم خیلی از رفتارهایم از قبیل صحبت و بگو و بخند با پسرها برای تهرانی ها قابل پذیرش نبود. اگر در جامعه ای آزادی وجود داشته باشد، خیلی از مشکلات خود به خود حل می شود. جداسازی ها و دو قطبی سازی ها به مشکلات جنسی دامن می زند.


*خشونت جنسی در محیط کار معمولأ توسط مدیرانی انجام می شود که قدرت و ثروت کافی برای تحمیل اراده خود را در اختیار دارند و زنان زیردست در چنین موقعیتی اگر اعتراض کنند شغل خود را از دست می دهند، راه حل چیست؟


یکی از مشکلات ما در زبان فارسی این است که برای این مفاهیم مترادف دقیق نداریم و از خشونت جنسی در خیابان و محیط کار و مدرسه و… به عنوان خشونت جنسی نام می بریم. در مورد راه حل هم در ایران قانون حمایتی در خصوص قربانیان آزار جنسی وجود ندارد.


*منظور دقیقم این است که ماجرا اصلأ به مرحله آزار نمی رسد. یک مدیر می تواند با ابزار قدرت و ثروتی که در اختیار دارد زیردست خود را در مقابل دو راهی انتخاب قرار دهد. طبعأ زن ناچار است به خاطر به دست آوردن یا حفظ جایگاه شغلی اش سکوت کند و بپذیرد و یا چه راه حلی دارد؟


اینجا دیگر بحث تصمیم شخصی به میان می آید. ممکن است زنی از شدت نیاز به شغلش سکوت کند و یا زن دیگری محتاج نباشد و سکوت نکند و دستکم با اعتراض شخصی محل کار را ترک کند.

*آیا میزان تحصیلات و مهارت شغلی زن هم موثر است؟

فکر نمی کنم تأثیری داشته باشد. مسئله ای که خیلی تأثیر دارد این است که زنها بگویند و نشان دهند که ترسی ندارند. نشانه اظطراب در صورت زن به شکارچی جرأت و امید می دهد.


*همین گفته شما را زن ستیزان به این شکل عنوان می کنند که ببینید کرم از خود درخت است. مثلأ می گویند ببینید فلان زن چه شل جوابش را داد معلوم است که خودش هم بدش نمی آید.


نه حرف من با اصطلاحات سرزنش قربانی که شما گفتید، متفاوت است. منظورم این است که مرد متجاوز از ترس زن سوء استفاده می کند. تا موقعی که زن از حق خودش دفاع نکند و برای بازپس گیری حق خود رودرروی مرد نایستد، شرایط تغییری نمی کند. من یکی از زنانی هستم که نمی ترسم و برای حقم ایستادگی می کنم. به همین دلیل تا بیست و هشت سالگی که در ایران زندگی کرده ام و بیشتر هم تنها زندگی می کردم و شبها تا دیر وقت بیرون بودم، اما کمترین میزان خشونت جنسی را تجربه کرده ام و خیلی از خشونتهای رایج در جامعه را اصلأ تجربه نکرده ام. اعتماد به نفسم در بسیاری از موارد مانع بروز آزار از سوی دیگران بود. اعتماد به نفس و آگاهی به حق خود خیلی تعیین کننده است.


*یکی از رههای جلوگیری از خشونت جنسی افشاگری است. منتها در جریان افشاگری ها معمولأ قربانی بخشی از مسئله را شفاف می کند که نفع خودش در آن است و سوالات افکار عمومی درباره بخشهای دیگر حادثه را بی جواب می گذارد. آیا بدون شفاف سازی کامل در افشاگری ها، جامعه به برابری دست پیدا می کند؟ مثل اینکه بگوییم فقط خشونتهایی که علیه من بوده بد است و درباره باقی ماجرا صحبت نمی کنم.


بله قربانی می تواند درباره همه ماجرا صحبت نکند. بخشهای ذیگر را می توان در جای دیگری پیگیری کرد. البته شفافیت مهم است و باید دفاع هر دو طرف را شنید. منتها میزان شفافیت به این هم بستگی دارد که گاهی اوقات صحبت کردن درباره بعضی مسائل از نظر روحی و روانی برای قربانی سخت است. روح و روان همه آدمها به یک اندازه قوی نیست. ممکن است قربانی یکبار بتواند تجربه آزار جنسی را بازگو کند و بار دوم نتواند.


*مثلأ در مورد مجری و مدیر صداوسیما اکثریت کامنتهای مردم در شبکه های اجتماعی علیه قربانی افشاگر است. حتی اگر فرض کنیم نیمی از این افراد زن ستیز هستند، باز هم به این نتیجه می رسیم که نوعی بی اعتمادی عمومی در جامعه ایرانی موج می زند. این بی اعتمادی از کجا می آید؟


خب در مورد خانم شیرانی چون پای رسانه دولتی ایران و مسائل سیاسی-امنیتی در میان بود برای خیلی ها شبهه ایجاد کرد. هر چند در ایران آب خوردن هم سیاسی محسوب می شود. کسانی که در ایران زندگی می کنند و یا به ایران رفت و آمد می کنند ناچار هستند التزامهایی به سیاست حاکم بر کشور داشته باشند. یک موردی که در کامنتها زیاد بود و یک لحظه از ذهن خودم هم گذشت این بود که چرا این خانم در مدت چند سالی که با صداوسیما کار می کرده به هیچ چیز اعتراض نکرده؟ اما واقعیت این است که باید مسئله خشونت جنسی را از دیگر چراهای پیرامون این شخص جدا کنیم و شاید آزار جنسی مدیرش تازه شروع شده بود و بعد از نا امیدی از تغییر شرایط دست به این افشاگری زده است. در صحبتهای خودش هم گفته بود که خیلی تحمل کرده اما از یک جایی به بعد دیگر صبرش تمام شده. نباید بحث آزار جنسی را به مسائل سیاسی و متفرقه مرتبط کنیم. بی اعتمادی عمومی هم حاصل سی و هشت سال حکومت سیستمی است که هرگز نتوانست اعتماد مزدم را جلب کند. البته فرهنگ دایی جان ناپلئونی ما به پیش از انقلاب هم باز می گردد. دلیلش را باید در تاریخ ایران جستجو کرد.


*یک بی اعتمادی و یا سوال بزرگ هم در افکار عمومی نسبت به جهان غرب وجود دارد که چطور خشونت جنسی در کشورهای پیشرفته جرم شناخته می شود و همزمان در همان کشورها آزادانه صنعت پورنوگرافی فعال است و تمام اشکال عریان خشونت جنسی را در فیلمهایی با تیراژ مخاطب بالا در سراسر جهان به نمایش می گذارد؟


البته در جهان غرب به دلیل وجود آزادی این فیلمها ساخته می شود، اما در کنارش آموزشهای صحیح هم وجود دارد که به مردم و خصوصأ جوانان یادآور می شود که آنچه در این فیلمها می بینید تنها یک فانتزی است. البته صنعت پورن هم یک صنعت سرمایه داری و کاملأ مردسالار است. تنها در سالهای اخیر پورنهای فمینیستی هم به این صنعت اضافه شده که به زن نگاه ابژه ای ندارد. این تعادل حاصل پر رنگ تر شدن حضور زنان در این صنعت است. آموزش باعث می شود افراد حق انتخاب آگاهانه داشته باشند. ضمن اینکه حتی رفتارهای سادیستی که در این فیلمها به نمایش در می آید هم با رضایت کامل طرف مقابل است.


منبع: نگام


برچسب ها: فمینیسم ، خشونت علیه زنان ، آزار جنسی در محیط کار ، قربانیان خشونت ، مرمر مشفقی ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 11:28 ق.ظ

 

اسامی یونانی عربی شده

پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 02:39 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
Platon Aristotle Hippocrates Socrates این زبان عربی هم عالمی دارد! حالا باز پلاتون ، افلاطون بشه و سوكراتس، سقراط قابل دركه تازه با تخفیف اریستوتل بشه ارسطو ولی دیگه هیپوكراتس چی جوری شده بقراط؟! از عواقب كتاب خوانی ساعت ١٢ شب به زبان سوئدی كه این اسامی رو قاطی میكنی و میری ببینی حالا كی كدوم بوده
آخرین ویرایش: پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 02:48 ق.ظ

 

شاید یعنی شاید

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 12:07 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
اون: میتونیم بعد شام بریم خونه من من: مممم شاید، ببینیم چی میشه اون: شاید همیشه نه هست، پس هیچی! من با چشمهای گرد: شاید یعنی شاید، یعنی هنوز نمیدونم! شاید دو دقیقه دیگه دلم بخواد بیام خونه تو و بعد تصمیم عوض بشه شاید هم اصلا دلم نخواد! اون: نه تو سوئد معمولا نه گفتن سخته واسه همین میگیم شاید و شاید یعنی نه! من: خب من سوئدی نیستم. اگه نخوام میگم نه. و نه یعنی نه! شاید یعنی هنوز نمیدونم. الان خسته ام و دلم میخواد همینطور لم بدم رو مبل خونه خودم، شاید یكساعت دیگه خستگیم دربره و دلم بخواد بیام خونه تو. Take it easy! اون در حالیكه قند در دلش از این جواب آب شده: ما سوئدی ها خیلی عجیبیم نه؟ چه خوبه تو سوئدی نیستی
آخرین ویرایش: سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 12:18 ب.ظ

 

روز پرمباحثه

شنبه 28 فروردین 1395 02:44 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
امروز از آن روزهای ناب بود. صبح با دوستم راهی استكهلم شدیم. از خونه اش تا استكهلم فقط درباره تفاوتهای فرهنگی و ترمینولوژی های مختلف حرف زدیم. گاهی موافق گاهی مخالف! جلسه گروه "نه فاحشه نه برده" در بخش حزب چپ در پارلمان سوئد بود. اگر برنامه "ریكسداگ" از من و تو را دیده باشید درباره ساختمانهای مختلف توضیح داده شده. هر حزبی بخشی از ساختمان را در اختیار دارد برای دفتر نماینده ها و جلسات درون حزبی یا گردهمایی نمایندگان حزب. 
١٢ نفر بودیم. امینه كاكاباوه بنیانگذار انجمن و نماینده مجلس سخنرانی میكرد. ٤ نفر دیگرمان از ایران، عراق و هند بودند. دو دختر تجربه های شخصی از "فرهنگ ناموسی" داشتند و ایستادگی كه كردند. از شنیده و دیده هایشان، از قتلهای ناموسی كه در سوئد رخ داده و شرایط اسفبار زنان و دختران از فرهنگهای مردسالار در جامعه سوئد. بقیه سوئدی بودند و مدام حیرت زده به نظرات ما گوش میدادند و سوال پشت سوال. 
بعد از جلسه با رفیق تماس گرفتم و قرار شد برویم كافه! مثل همیشه كه زمان از دستمان در میرود  دو ساعت و نیم درباره سوئد و نژادپرستی و كشورهای دیگر حرف زدیم. از رفیق جدا شدم كه به قرار با مانولیا، نازنین دوست استانبولی ام، برسم. رفتیم یك رستوران فرانسوی، فضای دهه ٦٠، موسیقی جاز دوست داشتنی و حس نوستالژیك رستورانهای پاریس! 
شام و شراب و دسر همراه با درددلهای تلخ و شیرین! 

حالا ١٢:٣٠ شب هست و در قطار نشستم به سمت اوپسالا! 
گاهی فكر میكنم كاش همه روزهام مثل امروز بود:)



آخرین ویرایش: یکشنبه 29 فروردین 1395 02:48 ب.ظ

 

اندر معایب کار کردن با میانسالها

جمعه 27 فروردین 1395 02:48 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
كار كردن با میانسالهای سوئدی همیشه هم بامزه و باحال نیست! جلو روت قربون صدقه میرن پشت سر گلایه میكنند! آی آدم لجش میگیره! 
دیروز بابا بزرگ جان به صاحب كارم گفته من بلند صحبت میكنم و زیاد درباره سیاست حرف میزنم كه براش خسته كننده است. 
صاحب كارم به من چیزی نگفته بود. امروز سركار خود بابابزرگ پرسید از سیاست چه خبر؟! 
منم براش كمی توضیح دادم
بعد امروز هی میگفت نمیشنوم چی میگی میشه بلند تر حرف بزنی؟! 

ظهر اومدم دفتر و صاحب كارم گفت كه فلانی لطفا خونه بابابزرگ زیاد از سیاست حرف نزن و یه كم تن صدات رو بیار پایین! میگم امروز هی میگفت نمیشنوم! 

خلاصه نمیدانیم با اینا چه كار كنیم!

این دو-سه سال هم بگذره... دیگه توان ندارم!

آخرین ویرایش: یکشنبه 29 فروردین 1395 02:49 ب.ظ

 

سوگوارت نیستم

پنجشنبه 26 فروردین 1395 02:51 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
این شعر از نعیمه دوستدار عزیز هست. شاید برای شما معنا نداشته باشد، شاید حتی ناراحت كننده باشد اما برای برخی مهاجرها مثل من خیلی خیلی معنا دارد: 

سوگوارت نیستم
که در گوری کنار ٧٠ میلیون و نمی‌دانم چقدر آدم
دفن شده‌ای
همراه درخت‌ها و ابرها و رودها
و خاطرات کودکی
که از سگ‌های ولگرد
 و آلت‌های آویزان
می‌ترسید
و بعد از ظهرهای تابستان
تا فشار دادن زنگ خانه
نفس نفس می‌زد

قهر کرده بود از همان روزها
با سرزمینی که گلویش را فشار می‌داد
از بغض عشق.

نعیمه دوستدار

برچسب ها: شعر ، نعیمه دوستدار ، ایران ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 29 فروردین 1395 02:52 ب.ظ

 

دلتنگی برای وبلاگ

یکشنبه 15 فروردین 1395 11:46 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
راستش امده بودم از فیلم آلیس بنویسم. اینطور مطالب را حتما باید در وبلاگ بنویسم بعد در کانال بگذارم. اما امدن به صفحه وبلاگ از طریق کامپیوتر همان، وقت کردم و سر زدن به وبلاگهای دوستان که ماهها بود نخوانده بودم همان و برگشت به حال و هوای وبلاگی همان. 
دلم گرفت، از فاصله ها.. از این سر شلوغی ها، از این متکلم وحده بودن هایم. یک روزهایی عشقم این بود وبلاگ بخوانم. هنوز هم هست اما از دست فیس بوک و تلگرام که بد عادت شده ایم. 

کانال خوب است. سریع است، خصوصی تر است، احساس نزدیکی بیشتر با مخاطب هم هست اما وبلاگ چیز دیگری بود همیشه. 

روزهای زندگی ام نسبتا خوبند. روزها بلند شده اند ، افتاب میاید و انگار با این تحولات نحسی  ها هم میروند. اما تمام سختی ها و بدبختی ها فقط از آدم یک انسان قوی تر میسازد. یک انسان پررو تر.. یک انسان جنگنده تر. 
اتفاقات زیادی افتاده، دارم تمرین میکنم خصوصی هایم را کمتر بنویسم. اما انگار وقتی وبلاگ را باز میکنم یاد تمام ده -یازده سال اخیر میفتم و حس خوب دفترچه خاطرات عمومی داشتن. اینکه همین روزمرگی نوشته هایم یه عالم دوست های بی نظیر برام به ارغان آورد و همین روزمرگی نوشتن هایم بیشتر از صدها فعال حرفه ای و سطح بالای حقوق زنان، مخاطب ها را فمینیست کرد یا حداقل دیدگاهشان را تغییر داد. همین از زندگی خصوصی نوشتنهایم خیلی چیزها داشت و دارد. اما شاید نباید نوشت شاید باید کمتر نوشت ... به هر حال تمرین سختی است و بعید میدانم ازش سربلند در بیایم. 

هرروز به انبوه کارهای نکرده ام افزوده میشود. هر روز سر شلوغ تر میشوم، حالا بیشتر از پیش در فضا و اجتماع سوئدی هستم و درگیری ذهنی ام بیشتر. اما انگار دل کندن از زبان فارسی، و  مخاطب فارسی برایم با مرگ یکی است. حضورم را در فیس بوک نسبت به خودم به حداقل رساندم. سعی میکنم کمتر درگیر بحث ها و کامنت گذاری ها بشوم، مسنجر فیس بوک را از موبایل حذف کردم، وقتم را برای فمینیسم روزمره محدود کردم. به زندگی شخصی ام بیشتر میرسم. به اینکه درست غذا بخورم، ورزش کنم و وقت بیشتری را با دوستم بگذرانم. سعی میکنم مطالب سوئدی و بحث های سوئدی را دنبال کنم. اما وقت گیری اش بیشتر است نه چون مثل فضای ایرانی درگیر کامنت میشم، اصلا! چون سوئدی ام پیشرفته نیست و فهمیدن مطالب افرادی که دنبال میکنم خیلی سخت است. سطحشان بالاست، بحثها هم. 

به هر حال احتمالا باز به زودی منفجر بشم. انفجار از زیادی کار و نرسیدن! 

دلم برای وبلاگ و وبلاگ خوانی تنگ بود. همیشه تنگ است. وبلاگ قداستش همان قداست وسایل عتیقه است. 


آخرین ویرایش: یکشنبه 15 فروردین 1395 11:59 ب.ظ

 

یادم یادت فراموش

چهارشنبه 19 اسفند 1394 11:17 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

عشقهای نوجوانی همیشه پر از قرار مدارهای آتشین است. پر از وعده های بعد از جدایی، پر از "دیگر کسی به قلبم راه نمیابد" ها، پر از "این روز به یادم میماند تا ابد" ها.. پر از هر سال همین موقع همین روز همین لحظه!

چند روز پیش به ذهنم امده بود.. حساب کردم دیدم عجب! امسال میشود بیست سال! به خودم گفتم در 15-16 فروردین به مناسبت بیست سال گذشتن از یک عشق نافرجام مینویسم. بعد یادم افتاد همیشه برایم هفده اسفند مهم بود. اولین باری که دیده بودمش با آن پیرهن گلبه ای و لپهای سرخ. چرا 17 اسفند ها مهم بود؟ چون همیشه قهرهایمان در 17 اسفند به اشتی میرسید. همه جدایی هایمان 17 اسفند به وصل دوباره میرسید. و همیشه بهش میگفتم: اسفند ماه ماست!

این ها را همان یکی دوروز پیش مرور کردم و بعد به چشم برهم زدنی از یادم رفت. 
امروز که داشتم سالها پیش همین روز فیس بوک را نگاه میکردم- با ترس و لرز چون میدانستم این روزها در سالهای اخیر خاطرات خوبی ندارم- رسیدم به زمانی که ایران بودم و هنوز از او مینوشتم.. از هفده اسفند.. از عروسی که دیده بودمش، از شعرهای داریوش که وصف حالم بود و از ارزوهای خوشبختی ام برای او.

در آستانه بیست سالگی است تنها عشق مقدس زندگیم. تنها عشق نبود. بعد از او بارها عاشق شدم، همزمان عاشق شدم، بیشتر عاشق شدم، غنی تر عاشق شدم. اما فقط مقدس ترین عشق همان بود. پاک و مقدس و واقعی..

به خودم قول میدهم 15 فروردین که رسید یکبار دیگر بنویسم. اما همینقدر میدانم که همه ان پیمانها یکی یکی فراموش شدند.. قلب من دیگران را راه داد و قلب او هم. این روزها از یاد من که همیشه متخصص حفظ روزها هستم رفته چه برسد از یاد او که همیشه ضعیف بود. همین موقع همین روز همین لحظه... نه دیگر تمام شد. تنها چیزی که برایمان از آن عشق اتشین باقی ماند " احترام" است.




آخرین ویرایش: چهارشنبه 19 اسفند 1394 11:18 ق.ظ

 

تفاوت فرهیخته سوئدی با فرهیخته ایرانی

یکشنبه 16 اسفند 1394 12:49 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
با یکی از اعضای گروه "نه فاحشه نه برده"* راهی یکی از مناطق حاشیه ای استکهلم شدیم تا در مراسم مربوط به هشت مارس  شرکت کنیم. 
در مسیر یک ساعته از لیبرالیسم و سوسیالیسم و چپ سوئد صحبت کردیم، از زنان و حقوق زنان هم . چون تابحال دراین موضوعات زیاد به سوئدی بحث نکرده بودم، پیدا کردن لغتهای درست سخت بود و خیلی غلط غولوط صحبت میکردم. از من پرسید : از اونهایی هستی که دوست داری تصحیحت کنم یا نه؟ گفتم با کمال میل. 
سوئدی ها معمولا تصحیح نمیکنند مگر تو ازشون بخوای. به نظرشون این ممکنه بی احترامی باشه که یکی رو تصحیح کنی. تصحیح کردنشون هم هیچوقت تحقیری نیست. عوضش دوستان ایرانی وقتی میخوان تصحیح کنند اولش با لحن خاصی میگن: این چطور حرف زدنه؟ این چه لهجه ای داری؟ این چه تلفظیه و .... 
یعنی حتما اول باید یک نگاه از بالا به پایین داشته باشند بعد کمکت کنند. که این باعث میشه ترجیح بدی جلو ایرانی ها سوئدی صحبت نکنی، ولی جلو سوئدی ها با اعتماد به نفس بلبل زبانی کنی. 

در مسیر برگشت هم به صحبتهایمان ادامه دادیم، هم تفسیر بحثهای جلسه را کردیم، هم کم کم رسیدیم به خودمان و زندگی و علایق. 

همراه من یک روشنفکر کرم کتاب بود که چون محقق هم هست مدام رفرنس آکادمیک میداد اما اگر شما فکر میکنید ذره ای به من حس این را داد که من از او کمتر میدانم پس حرف نزنم یا اظهار نظر نکنم اشتباه میکنید. بدون ذره ای ترس گفتم آدم تئوری نیستم و اگر هم چیزی بخونم خیلی به یادم نمیمونه نه اسم نه موضوع. و اون بدون اینکه راه تمسخر را در پیش بگیرد ،چیزی که به وفور از اطرافیان خودم دیدم که وقتی مخالفشان حرف بزنی یا نظر بدهی فورا کم مطالعه گری من را چماق میکنند که بر سر من برای ساکت کردنم بکوبند، بهم گفت میفهمم حست رو ولی خب تو کار سیاسی یه کم باید نظریه رو بدونی که مثلا یه موضوعی که سالهاست بحث شده  رو دوباره مطرح نکنی بلکه با زمان بتونی پیش بری. 
این را انقدر محترمانه و قشنگ گفت که تاییدش کردم و توضیح دادم که لیستی از کتابهای مربوط به لیبرالیسم تهیه کردم و مدام مناظرات را دنبال میکنم.

وقتی صحبت رمان شد گفت نویسنده مورد علاقه اش داستایوسکی است. این جمله برای من آشناست تقریبا نصف اطرافیان انتلکتوئل من نویسنده مورد علاقه شان داستایوسکی بود. جواب من هم آشنا بود: من فقط شبهای روشن را خواندم.
برخورد فرهیخه ایرانی با من این بود: از داستایوسکی هیچی نخوندی؟ پوزخند و برخوردی که یعنی دیگه صلاحیت نداری باهات حرف زده بشه درباره ادبیات
برخورد دوست سوئدی: چرا نخوندی؟
من: کتاب یادداشتهای زیرزمینی اش رو شروع کردم انقدر سیاه و افسرده کننده بود که به در روحیه من پر انرزی و مثبت اندیش نمیخورد و همین باعث شد سراغ بقیه کتابهاش هم نرم.
همراه: میفهمم. سلیقه ها متفاوته  ولی من خیلی کارش رو دوست دارم. 

بی تحقیر، بی پوزخند

از تفاوتهای دیگر که برام خیلی جالب بود و برای این آدم شوک آور، بحث فمینیست بودن بود. مردهای ایرانی زیادی - و حتی زنها- تو بحثهای برابری خواهانه یک سری جملات ردیف میکنند که از نظر خودشان بهشان باو ردارند و عمل میکنند. بعد وقتی میگی: "به به پس فمینیستی!" انگار که فحش ناموسی داده باشی طرف ده متر میپرد عقب  و میگه: نه نه من فمینیست نیستم. من اصلا به این ایسم ها اعتقادی ندارم. 

امروز لابلای صحبتها گفتم: فمینیستی؟ زل زد تو چشمام و گفت: سوال کردن داره؟ معلومه که فمینیستم. 
و به موضوع رساله دکترایش اشاره کرد و فعالیت های جانبی اش که من خبر داشتم و اینها را گواه فمینیست بودنش میدانست.
هرچی توضیح دادم که خب هستند آدمهایی که این کارها را میکنند ولی حاضر نیستند فمینیست خطاب بشن متوجه نمیشد. میگفت: نمیفهمم چطور میشه آدم به برابری اعتقاد داشته باشه بعد بگه من فمینیست نیستم! 

امروز یک روز خوب با بحثهایی که مورد علاقه ام هست با یک آدم روشنفکر داشتم بدون اینکه پوزخندی ببینم، تحقیر بشم یا نگاه از بالا به پایین حس کنم. 
برچسب ها: تفاوت سوئدی ها و ایرانی ها ، جامعه روشنفکری ، فرهیختگان ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 16 اسفند 1394 01:36 ق.ظ

 

سافروجت

سه شنبه 11 اسفند 1394 01:46 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
حدود سه سال قبل یك مستند از شبكه دانش اینجا به طور نصفه دیده بودم.مستند درباره فعالین جنبش زنان بود كه وقتی خواسته های مسالمت آمیزشان به نتیجه نرسید دست به نافرمانی های مدنی زدند و "سافروجت" ها را شكل دادند. تصاویر واقعی بودند و از فیلمهای قدیمی همان دوران و ختم كار مرگ "امیلی ویلدینگ داویسون"در مسابقه سواركاری بود. مستند بسیار تاثیرگذار بود. تصور اینكه "من" امروز یك سری حقوق انسانی اولیه را (البته در كشور سوئد) دارا هستم روزگاری نه چندان دور زنان نداشتند و هنوز بسیاری از این حقوق را در كشور خودم ندارم، وحشت زده ام كرد. اگر امروز من، زن تحصیل كرده ، شاغل، صاحب نظر و دارای حق رای، دارای نماینده در مجلس و مفتخر به حضور زنی در عرصه سیاست مانند مركل و ... هستم ، تنها و تنها برای مبارزه و از خودگذشتگی زنانی چون امیلی ویلدینگ است. شاید از همان زمان تصمیم گرفتم كمی بیشتر فمینیست باشم، كمی فعال تر به سبك خودم! امشب بالاخره فیلم "سافروجت" را هم دیدم. بر هر زنی دیدن این فیلم واجب است. فیلم از نظر فیلمسازی شاید خیلی خاص نباشد اما به عنوان نشان دادن بخش مهمی از تاریخ بخصوص برای آنها كه فكر میكنند زنان همه حق و حقوق را دارند و دیگر دردشان چیست، یا فكر میكنند این حق و حقوق همینطوری به دست آمده و اصلا مردان در عقب انداختن این دستیابی نقشی نداشته امد، فیلم ارزشمندیست. برای ما كه یادمان بیاید اگر امروز اینجا هستیم بدون جان نثاری بسیاری زنان نسلهای گذشته میسر نبود. فیلم را ببینید، ساده و دلنشین برگی از تاریخ را نشان میدهد
برچسب ها: زنان ، فمینیسم ، فمینیست ، جنبش زنان ، سافروجت ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 11 اسفند 1394 01:47 ق.ظ

 

مهمانی خانگی اهالی كلیسا

شنبه 8 اسفند 1394 09:47 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
ار روزهای مهاجرت هرچقدر بگذرد فکر میکنی دیگر همه چیز عادی شده. اما هر لحظه ممکن است اتفاق جدید بیفتد که تابحال تجربه نکردی. در کشور سکولار و با تعداد بسیار بالای آتئیست، امشب در محفلی بودم همه اهالی کلیسا. اگر گردنبندهای صلیب نداشتند واگر در ازای سوال من که: شما همدیگر رو چطور میشناسید؟ جواب : کلیسا نبود من یک درصد هم نمیفهمیدم اینها مذهبی هستند. به راحتی در ازای سوال: مسلمان هستی؟ گفتم : نه مسلمان زاده ام. و در ازای سوال محتاطانه: باورمند هستی؟ مسیر تحول از نیمه معتقد به ضد مذهب را توضیح دادم. آنها هم تلاشی نکردند که از مسیحیت برایم بگویند و من را به راه راست هدایت کنند. شبی بسیار دلنشین بود. سوئدی هایی خونگرم و مهربان. راحتی مهمانی سوئدی که نمیدونم چرا با اینکه لذت میبریم از این راحتی اما هنوز خودمون نمیتونیم انجامش بدیم. نه بین ایرانی ها نه با خارجی ها. تصور کنید من از جمع 13 نفره ، فقط یک نفر را میشناختم آ هم در حد ده دقیقه صحبت کردن. وارد شدم خودم را معرفی کردم. شام که خوردیم هرکس ظرفش را برداشت و برد آشپزخانه و شست. بعد همه نشستن به حرف زدن، همهمه نبود. یکی حرف میزد بقیه ساکت بودند و بعد نفر بعدی. از همه چیز صحبت شد. در نهایت آرامش. غذا و کیک و دسر را تنها مرد جمع درست کرده بود که زودتر از همه هم رفت تا بچه اش را بخواباند. یک خانم دیگر هم که بچه 5 هفته ای داشت گفت : لازم دیدم یه وقتی رو هم برای خودم داشته باشم . بچه رو پدرش نگه داشت تا من بیام. همسر میزبان هم اول که رفتیم خانه بود بعد از چند دقیقه رفت ورزش. بعد دوباره امد دیگه دوباره ده تا سلام علیک نکرد و رفت شامش رو خورد و دوباره رفت. هر کس هم میخواست بره میامد رو به جمع میگفت: شب خوبی بود ، آخر هفته خوبی داشته باشید. خداحافظ. و میرفت و لباس میپوشید و از در میرفت بیرون. شاید براتون جالب باشه چطور وارد این جمع شدم؟ دو روز پیش رفته بودم لباسشویی، همینطور که منتظر بودم لباس ها شسته بشن بابایی با بچه در بغلش وارد شد. از من سوال کرد چقر دیگه از کارم مانده. منم جواب دادم. بعد یهو با لهجه سوئدی به فارسی گفت: فارسی بلدی؟ منم با ذوق گفتم:آره. تو چطور بلدی. بعد تعریف کرد که در یونان که برای کمک به پناهنده ها رفته بود یاد گرفته. بعد از من پرسید چند وقته سوئدم. منم تمام پروسه امدن و ماندن را تعریف کردم. همانجا ادرس فیس بوکم را گرفت اد کرد و برایم دعوتنامه مهمانی امشب را فرستاد. این بابای سوئدی یک کشیش است.
آخرین ویرایش: - -

 

یک عدد ندید بدید، یک عدد خرکیف

چهارشنبه 5 اسفند 1394 01:49 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
من هنوز سرشار از هیجانات تجربیات تازه ام و ننویسم میمیرم...

دیشب بعد از تمام شدن میتینگ، یک پسر جوان پرید جلوم و گفت: تو! فکر کنم دوست داشته باشی بیای تو گروه ما!
من هاج و واج و مبهوت گفتم: گروه؟ کدوم گروه؟
اسم گروه رو گفت که تا حالا نشنیده بودم. طبق عادت به جا مانده از فرهنگ ناب ایرانی اعتماد به نفس به باد داده و گفتم: من هنوز خیلی از سیاست و فعالیت ها در سوئد خبر ندارم. وقتش هم ندارم.
گفت مهم اینه همراه باشی. بعد فورا من و برد پیش یک خانم دیگه که معلوم بود یک کاره ای هست.. منم هنوز عین خنگها بودم. اینا بریدن و دوختن و قرارشد برای اطلاعات بیشتر در فیس بوک همدیگر رو اد کنیم. تا من برسم خونه ادم کرده بودند و بعد وارد گروه فیس بوکی شدم. به به چه هیجان انگیز! درباره ازدواج اجباری دختران با بک گراند مهاجر ها، یا فتلهای ناموسی، و کلا موضوع "زنان مهاجر" . تو میتینگ وقتی پرسیده بودند به نظرتون حزب باید رو چه موضوعاتی بیشتر کار کنه، من سر میزی که نشسته بودیم و بحث میکردیم خودمو کشیدم کنار و گفتم من سوئدی نیستم و خیلی هم اطلاعات ندارم به نظرات گوش میدم. بعد که هر میزی باید پرزنت میکرد که چه موضوعی به بحث گذاشته شده دیدم با اینکه همه به مسئله ادغام مهاجران و مقوله مهاجرت اهمیت دادند اما کسی از زنان مهاجر چیزی نگفته. برای همین وقتی نماینده همه میزها صحبت کردند دستم را بالا بردم و گفتم: به نظرم باید بر زنان مهاجر و عواقب ناآشنایی آنها با قوانین و حقوقی که دارند هم تمرکز کرد.
برای همین یک سوال این شکارچیان اعضا سرم پریدند منم که ندید بدید!

فیس بوک غیر ایرانی رو شب به شب نگاه میکنم. امشب آمدم دیدم یه پیام خوش آمد در سر در گروه زده اند. و زیرش هم کلی خوش آمد گویی از طرف افراد مختلف من جمله خانم کاکاباوه، نماینده پارلمان.

منم که زود خرکیف میشم، رفتم تو تمام صفحات مرتبط و همینطور انگشت حیرت ماندم که اوووه، چقدر سمینار و کنفرانس و تظاهرات و ... درباره این موضوع هست.

اما انچه که حیرت را بیشتر میکرد- البته اشتباه میکنم حیرت میکنم، نمیدونم چرا مدام یادم میرود که اینجا کشور دموکرات است- بگذریم، فعالیت زنان راست و چپ با هم درباره موضوعاتی بود که مشترک بود. یعنی کاکاباوه از منتهی علیه چپ و بیریتا اولسون از منتها علیه راست با هم قراره سخنرانی داشته باشند. یا انجمنهای زنان از پارتی چپ و راست با هم برنامه های متوع در هفته منتهی به هشت مارس دارند.

میترسم دیگه شبها نخوابم. روزها کار کنم، شبها هم عشق بازی. عشق بازی با فعالیت های زنان و سیاست در کشوری که نیازی نیست ساده ترین اصول و مفاهیم را دفرمه کنی!

یک متن بلند بالا از هیجاناتم هم به سوئدی نوشتم ، چون فکر میکنم یعنی چه که من قدردانی میکنم از سوئد و دموکراسی اش و این جذب نیروها ولی نه برای سوئدی ها.. این اصلا انصاف نیست.. باید رو به خودشان بگویم چقدر دوستشان دارم، چقدر سوئد خانه تر از خانه است.
نوشتم اما پست نکردم، انگار هنوز شک دارم، انگار خوابم، انگار باور ندارم...

آخرین ویرایش: چهارشنبه 5 اسفند 1394 01:50 ق.ظ

 

بهار بازم میاد عشق و بیارش

سه شنبه 4 اسفند 1394 10:31 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
تیتر، توهمات مهاجران اسكاندیناویست اما كم راست هم نیست. روزها بلند شدن و اثراتش بر روحیه تك تك آدمها مشخصه. انرژی بدنی بیشتر میشه و خوشاخلاق تر و بذله گو تر شدیم. باید بگم امسال هم جان سالم به در بردم و بجز چند روز در چند بار ، آن هم نه به طور متوالی، افسردگی خفیف، كار به تراپیست و اینها نكشید. تازه اون افسردگی در كنار زمستان و تاریكی ربط مستقیم به شرایط كاری و اقتصادی هم داشت. به هرحال، روزها بلندتر شدند، صبح كه از خانه بیرون میزنم هوا روشن است و دم دمای غروب كه برمیگردم هنوز تاریكی زیاد نیست. برف میبارد و آب میشود و هوا معمولا در نوسان بین منفی ٢ تا مثبت ٢ است. سرم شلوغتر شده، و در عین حال به نظر میاد انرژی ام بیشتر شده! امسال هم جان سالم به در بردیم تا سال دیگر چه شود
آخرین ویرایش: سه شنبه 4 اسفند 1394 02:06 ب.ظ

 

تعداد کل صفحات ( 5 ) 1 2 3 4 5