حقوق بشر برای دشمن بشریت بی عدالتیست

دوشنبه 12 بهمن 1394 02:29 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
مجله تاریخ میخوانم، چندین صفحه اختصاص دارد به رییس گشتاپو در لیون، کلاوز باربیس. امروز مجبور بودم دوباره بخوانم، مجبور بودم تمامش کنم و بین آن همه مطلب چه مرضی داشتم ین مطلب را برای خلاصه کردن انتخاب کنم نمیدانم. تمام تنم درد میکشید. تصور شکنجه هایی که با جزییات نوشته شده بود دوباره وحشت زده ام کرد. اول فکر میکنی فقط یک بیمار روانی میتواند چنین لذتی از شکنجه انسانی دیگر ببرد اما انگار بین سالهای 39 تا 45 بیماران روانی زیادی بودند. 
ملقب بود به قصاب لیون.. قصاب؟ قصاب کمترین واژه است. سه تا از مشهورترین شکنجه هایش را نوشته بودند. خواندنش هم دیوانه کننده بود و نفس گیر، مانده ام آن ها که شکنجه شدند چطور دوام آوردند هرچند دو نفرشان در نهایت زیر شکنجه مردند. 
او یک خونخوار به تمام معنا بود.  باربیس بعد از جنگ به کمک آمریکا توانست فرار کند و 38 سال هم در امنیت کامل در بولیوی زندگی کرد. در نهایت توسط یگ زوج که کارشان یافتن افسران گشتاپو بود پیدا شد و بازداشت و راهی فرانسه. بعد از دادگاه به جرم جنایت علیه بشریت به حبس ابد مجکوم شد. چیزی حدود ده سال در زندان بود و بعد هم به درک واصل شد. در زمان سرپرستی اش بالای 4200 مخالف نازی ها را اعدام کرد، و بالای 7500 یهود را راهی اردوگاه های مرگ. 

راستش با اینکه به حقوق بشر اعتقاد دارم، با اینکه با اعدام مخالفم و با شکنجه و قصاص هم، اما فکر میکنم این ها را باید برای کسانی رعایت کرد که بشود نام بشر رویشان گذاشت. این که این فرد بعد از آن همه جنایت توحش بار در امنیت و آرامش زندگی کرد و بعد از دستگیری فقط به حبس ابد محکوم شد آن هم در زندانهایی که استاندارد های چهانی دارند نهایت بی عدالتی است. این فرد به راحتی زندگی کرد به راحتی مرد و بعید میدانم حتی یک روز از کارش شرم زده شده باشد. این فرد بشر نبود که حقوقی داشته باشد. حداقل و عادلانه ترین حالت این بود که یکی از روشهای شکنجه اش را-- نه همه فقط یکی- رویش امتحان میشد. چرا میگویم عدالت نیست؟ چون اگر باور مذهبی داشته باشیم خب میشود خود را قانع کرد که آن دنیا پاسخگوی این کارهایش خواهد بود. اما وقتی اعتقادی به آن دنیا نباشد خب این بی عدالتی است که او چنان جنایتهایی بکند و بعد مثل یک فرد عادی بیگناه زندگی کند. 
نه خداییش بی عدالتی نیست؟ 



برچسب ها: جنگ جهانی دوم ، آلمان نازی ، گشتاپو ، شکنجه ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 12 بهمن 1394 02:57 ق.ظ

 

کازابلانکا، خیانت یا عشق؟

یکشنبه 11 بهمن 1394 01:53 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
کازابلانکا رو برای بار سوم دیدم فکر کنم دفعه اول نوجوون بودم، بعد تو دانشگاه سال هشتاد ماههای اول ترم اول انجمن صنفی شب فرهنگی داشت و فیلم میذاشت و شب شعر، فیلمها رو همه مرفتن چون در تاریکی سینما میتونستن خلاف بزرگی کنند مثل صحبت کردن با پسرهای بغل دستی!!
اما اینا زیاد برای حراست مهم نبود تا یه شب شعر شد و یکی که الان یادم نمیاد اسمش ولی شعر سیاسی خوند و همون شب یهو برقهای ساختمون رفت و تعطیل شد و بعد هم کلا بساط شبانه ها برچیده شد!
از کازابلانکای تو دانشگاه هیچی نفهمیده بودم بس که بی کیفیت بود و پر از سانسور، از کل کازابلانکا در دوران نوجوانی فقط صجنه مست شدن ریک یادم مونده بود و لحظه خداحافظی!
امشب نمیدونم چرا نشستم دوباره دیدم. بعد دارم فکر میکنم این فیلم یکی از معروفترین فیلمهای جهان است از نظر یک فیلم عاشقانه! هی دارم فکر میکنم وقتی طرفدار داشت احتمالا همه عشق ریک رو تقدیر میکنند که داستان همون فداکاری هست. اما به هر حال این هم یک مثلث عاشقانه است. من موندم وقتی مثلثهای عاشقانه انقدر همیشه در ادبیات و سینما طرفدار داشته پس چرا بهش یک برجسب "خیانت" میزنند؟ چطور میشه انقدر منفور باشه و انفدر محبوب؟

دارم فکر میکنم ای بابا چقدر فیلمهای قدیمی کند بودند.. چقدر یه جوری بودن، یه جوری که نمیدونم چه جوری ولی یه چوری بودن دیگه!
به هر حال فکر کنم در هر دهه ای من باید یه دور این فیلم رو ببینم!

آخرین ویرایش: یکشنبه 11 بهمن 1394 02:01 ق.ظ

 

خون جگر

شنبه 10 بهمن 1394 02:23 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
اولین حسی که در سختی های مهاجرت به وجود میاید حس تنهایی است. همین که خانواده ات نیستند احساس میکنی تنهایی. تا وقتی روال طبیعی میگذرد خیلی دلتنگی نمیکنی، خیلی حس نمیکنی تنها هستی، اما تا کمی زندگی نظمش بهم میریزد، کمی بدبیاری، کمی بهم ریختن برنامه ها و آرزوهایت، وقتی هر روزت با نگرانی واضطراب شروع می شود و هر شبت با فکر اگر مُردم "خبر مرگ مرا با تو( تو اینجا فقط مادرم هست) چه کس خواهد گفت؟" حس تنهایی شروع میشود. وقتی کم کم اثرات اضطراب در سلامتت اثر میگذارد و تویی که از پزشک هراس داری فکر میکنی چرا "بابا اینجا نیست؟" وقتی عکس ارسالی خواهرت را میبینی که کنار برادرت ایستاده، میدانی زندگی ها در ایران سخت تر از چیزیست که اینجا تجربه میکنی اما همین که با همند، کنار همند فکر میکنی: "من چرا اونجا نیستم؟" یا سوال بهتر " اونها چرا اینجا نیستند؟"
همه اینها در کنار بدبیاری هایی که تمامی ندارد، که هی مثبت فکر میکنی و هی منفی میشود، هی تحمل میکنی هی بدتر میشود، هی به امید بهتر شدن وضعیت کار میکنی، هی بدتر وبدتر و بدتر میشود. به پیشرفت فکر میکنی، پس میروی! و هی به خودت میگویی: "درست میشه.. درست میشه.." شک هم نداری درست میشود، اما به قول رفیق: "آری شود، ولیکن به خون جگر شود!" و تهش برای هزارمین بار میپرسی: ارزش داره؟

در تمام این حسهای منفی، هستند آدمهایی که کنارت میایستند، و نمیگذارند زمین بیفتی.. آدمهایی که به حرفهایت گوش میدهند، راهنمایی میکنند. در کنار مشکلاتشان، حواسشان به تو هست، بدون چشمداشت، بدون بده بستان. آنوقت به خودت میایی و میبینی درست که پدر، مادر، خواهر و برادر اینجا نیستند اما تو "تنها" نیستی.. درست که اسمش غربت هست اما تو "غریب" نیستی.

مهاجرت دوستهای قدیمی را ازت میگیرد، اما دوستهایی را به تو میدهد که تجربه های مشابه دارند، که این روزها را یا گذرانده اند یا میگذرانند. هرکس به نوعی دستت را میگیرد و میگوید: "قوی باش!" این دوستها با ارزشند. حالا میدانی تنها نیستی، حالا تو فقط باید بچسبی به کنارآمدن با اضظراب و شرایطی که دلپذیر نیست اما حتما یک روزی تمام میشود. حالا باز باید اولویت بندی هایت را تغییر بدهی. نباید زمین بیفتی، نباید کم بیاری، نباید بگذاری واکنشهای عصبی تو را ضعیف کنند. باید به معده ات بی محلی کنی، باید به ریزش موهایت بیتوجهی کنی باید بگویی: من فقط به پیروزی فکر میکنم. به روزی که به هدف اصلی رسیدم و تازه اون روز باید خودم را برای چالش های جدید و واقعی تر اماده کنم.

آخرین ویرایش: شنبه 10 بهمن 1394 02:49 ب.ظ

 

ما همیشه زود، ما همیشه دیر

پنجشنبه 8 بهمن 1394 11:37 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
روزی كه از در شمالی، همان كه نصف سر در دانشگاه تهران بود و بهش میگفتیم ٢٥ تومنی،وارد دانشكده كشاورزی كرج شده بودم، ساختمانهای چهارطبقه سرد و بیروح با تك صندلی های معمولی خیلی ذوق را سركوب میكرد. ترم اول كه بیشتر واحدهای عمومی بود در ساختمان قدیم برگزار میشد. ساختمانی با قدمت ٧٠ سال، طبقه ای و دوست داشتنی اما سرد. تمام ٤ سال و نیم تحصیل جای جای دانشگاه در حال ساختِ ساختمانهای جدید و انتقال گروهها بودند. یكی از مدرن ترینهایشان قرار بود ساختمان آب و خاك باشد و منتظر ماندیم كه شاید فقط یك بار در كلاسهای جدید بنشینیم اما با اینكه سال آخر ساختمان افتتاح شده بود، كلاسهای ما آنجا برگزار نمیشد. بچه های بعد از ما خاطراتشان قطعا از آن ساختمانهای شیك و پیك، روشن و صندلی ها مدرن راحت است. نه ساحتمانهای تاریك و سرد و بیروح! 
 اینجا هم وقتی وارد محوطه دانشگاه شده بودم، محوطه كه چه عرض كنم نه دری، نه پیكری، دورو بر یك خیابان ته شهر، چند تا ساختمان دو طبقه بود، كه بعدها فهمیدیم هركدام ساختمان یكی از رشته ها هستند. همان كه در انگلیسی میگویند دپارتمان. بی شك برای ما دیدن ساختمان قدیمی، با میز و صندلیهایی كه شباهتی به فیلمها نداشت لب و لوچه آویزان شدن را بهمراه داشت. "صد رحمت به ایران خودمون" جمله آشنایی بود كه آن روزها از بچه های كم سن تر میشنیدم. اینجا هم از روز اول جای جای محوطه دانشگاه درحال ساخت و ساز بودند. هرچند مثل دوران لیسانس حسرت به دل نشدم و سال آخر كلاسهایم در ساختمان جدید آب و خاك بود اما محوطه اصلی هنوز كامل نشده بود. هنوز ساختمانهای نیم ساخت بود و بیشتر ساختمانهای قدیم كوتاه با چوب قرمز به چشم میامد.  

یكسال و نیم پیش با دانشگاه خداحافظی كردم و دیگر از جلویش رد نشدم. حالا به واسطه كارم چندباری از مسیرش رد شدم. قطعا اگر نمیدانستم آنجا دانشگاهم هست نمیشناختم! از آن ساختمانهای قدیم اثری نمانده، در بكسال اخیر سه ساختمان جدید كامل شده اند و یك محوطه فول مدرن شكل گرفته! دانشجوهای امروز دانشگاه هیچ تصوری از آن آشپزخانه های cozy كه ما داشتیم، كلاسهای سقف كوتاه و صندلی و میزهای صمیمانه اثری نمیبینند. اما من به خودم و هم دوره ای هام فكر میكنم! چه ایران، چه در مهاجرت، ما همیشه زود بودیم، ما همیشه دیر بودیم!

 ٢٥-٢٦ ژانویه ٢٠١٦ سوئد

آخرین ویرایش: جمعه 9 بهمن 1394 01:06 ق.ظ

 

گفتگوی من با من

سه شنبه 6 بهمن 1394 01:10 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
این گفتگو واقعی است: 

من ١: موبایل شارژ نداره باید برم كافه نیمساعت شارژش كنم
من ٢: میتونی بری دفتر و شارژش كنی
من ١: نه خب ظهر دفتر بودم بسه
من ٢: میتونی زودتر بری سركار و خونه بابا بزرگ شارژ كنی
من ١: خب یه ربع باید منتظر اتوبوس بمونم الان، خسته ام
من ٢: باشه برو كافه ولی غذا نخوریا
من ١: خب باید یه چیزی بخرم به هرحال، تو كلاس كیك میدن پس بهتره غذا بخورم، عوضش بعد كلاس هیچی نمیخورم تا فردا
من ٢: باشه پس یه چیز كوچیك و ارزون بگیر مثل سوپ
من ١: باشه
....
موقع سفارش
من ٢: سوپ
من ١: تفاوت ده كرونه سیر نشم چی؟
من ٢: سوپ
آخرین ویرایش: - -

 

دسته بندی میانسالهای سوئدی

دوشنبه 5 بهمن 1394 01:09 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
اوففففففف! 
این دقیقا چیزیه كه من الان بهش احتیاج داشتم! 
كار با سوئدی ها همیشه هم راحت نیست! یعنی میانسالهای ایرانی یه مشكل دارن سوئدی ها یه مشكل دیگه! 
بعضی هاشون تیپ شخصیتیشون تصمیم گیرنده است. یك جور واكنش در مقابل پیر شدن! میخوان ثابت كنند هنوز كنترل همه چی دستشون هست! از یك طرف دیگه میخوان دستیارشون سوال زیاد نكنه چون" اگر قرار بوده خودشون برای همه چی فكر كنن نیاز به دستیار ندارن" 
بعد مثلا میای به جاش فكر میكنی و تا در یخچال و باز میكنی كه غذایی كه فكر كردی بذاری، داد میزنه از یخچال من چی میخوای؟ 
یا میگه من این رو نمیخورم!

دفعه بعد میای سوال میكنی : پس تو واسه چی اینجایی؟ من قدرت این و ندارم كه مدام فكر كنم ناهار چی بخورم شام چی بخورم! 

بارها شده حتی مطمئنی یك چیزی میخوان و همون و آماده میكنی اما چون خودش نگفته یا از قبل بهش نگفتی لج میكنه و چیز دیگه میخواد! 

تازه بین همین تیپ هم مدلهای مختلف هست! یكی داد میزنه ، یكی زنگ میزنه به نزدیكانش و بلند بلند میگه: این دختره زیاد حرف میزنه منم نمیفهمم!! 
( تیكه غیر مستقیم اینكه اینا خارجین رو باید بیان هرازگاهی) یا مستقیم به خود آدم تذكر میده. این دسته سوم راه اومدن باهاشون راحت تره چون تكلیفت مشخصه! 

امروز پیش یكی از همینا بودمد دفعه اولمم بود. دقیقا همون كارهایی رر كرذم كه همكارم یاد داده بود. ولی طرف غرش رو با داد باید میزد! تهش هم زنگ زده به دخترش اول گفته كه من بامپش رو درست كردم بعد گفته این دختر حدید حرف زیاد میزنه من هم یك كلمه ا رو نمیفهمم! 
یعنی تو دلم دو تا فحش دادم بهش كه داره دروغ میگه! من فقط ازش تایید میگرفتم و یه جا كه ازم یه چیزی پرسید توضیح دادم! مطمئنم امروز یك جمله غلط هم نگفتم! 
دوساعت كارش به اندازه شش ساعت انرژی گرفت، خوشبختانه دارم میرم پیش بابا بزرگ سوئدی كه كلی با هم میگیم میخندیم:)

آخرین ویرایش: جمعه 9 بهمن 1394 01:10 ق.ظ

 

مهاجران عزیز! حقوق شهروندی، وظیفه شهروندی میطلبد!

شنبه 3 بهمن 1394 12:51 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

بسیاری از ما پیش از مهاجرت اطلاعات مختصر و مفیدی از کشور مقصد گرفتیم. معولا این اطلاعات ،خوبی های آن کشور هست. اینکه دولتش چه امکاناتی میدهد و اصولا یک شهروند در آن کشور چه حق هایی دارد. اما کمتر کسی میگردد ببیند در ازای این حقوق شهروندی، یک شهروند چه وظایفی دارد. خب طبیعی هم هست. چون در کشور خودمان هیچ وقت نه "حق شهروندی" بوده نه "وظیفه شهروندی" . در این اطلاعات یک طرفه مهاجرهای قدیمی هم نقش دارند. مثلا وقتی وارد کشوری مثل سوئد میشوی یا قراره بیایی اگر با ده تا ایرانی که سالهاست اینجا ساکنند روبرو شوی، نه تایش همان اول میگویند: خیلی کشور خوبیه، میدونی مثلا میتونی بگی مریضی دولت بهت پول میده، بچه بیار بشین تو خونه دولت بهت پول میده، کارت رو از دست بدی مشکلی نیست بیمه بیکاری داری و زندگیت میچرخه، کلاس زبان میخوای بری طولانی اش کن چون دولت بهت پول میده! تو صف فلان وفلان بمون که دولت بهت پول بده و... خلاصه از کل قوانین سوئد فقط چیزهایی را به متقاضی ناوارد میگویند و راههای مختلف- از قانونی تا غیر قانونی- برای "گرفتن پول از دولت " را یاد میدهند، اما دریغ از اینکه بگویند: میدونی تو وظیفه داری روزی هشت ساعت کار کنی، سر کار منظم باشی، مالیات را سر وقت بدهی، به قوانینش احترام بگذاری ودرسته اینجا حقوق خوبی میگیری وقابل مقایسه با ایران نیست اما هزینه های برق وتلفن و تلویزیون هم به همان اندازه بالاست و قابل مقایسه با ایران نیست و .... هیچکس به ما وظیفه های شهروندی را یاد نمیدهد. و هیچکس هم نمیگوید علت وجودی هر قانونی در سوئد چیست! بله سوئد یک کشور قانونمند و دموکرات با رسانه آزاد است که برای هر چیزی یک قانون دارد. قانونی که برای مای ایرانی مسخره میاید همانطور که قانونهای ایران برای خیلی ها مسخره است. البته اگر آنها بگویند قانونهای ایران مسخره است ما رگ گردنمان باد میکند ولی ما بگوییم قانون سوئد مسخره است "حق داریم"!

همه ما قبل آمدن یا بعد از آمدن از اینکه یکی از بهترین کشورهای دنیا را برای زندگی انتخاب کردیم خوشحالیم. اما این کشور چطور کشور بهتری شده؟ جواب ساده است، با تلاش، کوشش، مسئولیت پذیری، وظیفه شناسی و قانونمندی اکثریت شهروندانش. این دولت چطور میتواند انقدر دست و دلباز باشد؟ جواب باز هم ساده است، از کار کردن شهروندانش( وظیفه شهروندی) و مالیاتهایی که میگیرد. حالا فکر کنید مهاجرینی هستند که از همان اول فقط دنبال راه های مختلف برای گرفتن پول هستند و تازه اگر ناچار به کار هم بشوند بیست چهار ساعت به قانون مالیات سوئد- 30 درصد حداقل مالیاتی است که میدهیم و با رشد حقوق به صورت تصاعدی این مالیات بالا میرود در حقوقهای بالای 50000 کرون نصف و گاهی بیشتر صرف مالیات میشود- فحش میدهند. 
سوئد و خیلی کشورهای دیگر مورد انتخاب مهاجرهای ایرانی از ده کشور برتر جهان هستند. اما اینها همینطوری برتر نشدند. جالب اینجاست ما فکر میکنیم این برتری و حفظش فقط وظیفه مردم خود سوئد است. بعضی از ما میتوانیم با هنر "زرنگ بازی"، از کار سیاه، تا قرار داد و ازدواج و شرکت های صوری، عدم پرداخت مالیات درست، و هزار ویک راه و روش دیگر از نیمی از این وظایف شهروندی شانه خالی کنیم. بله ما به بهانه زندگی در کشوری بهتر با امکانات بهتر میاییم و بعد به جای اینکه بیاموزیم چطور آن سیستم ایجاد شده و جفظ شده سعی میکنیم همان روندی که در مملکت خودمان داشتیم را ادامه بدهیم غافل از اینکه همین کارهاست که باعث کندی پیشرفت و یا حضور افراد نالایق در رده های بالای حکومتی در کشور خودمان شده. 
برایتان چندین مثال از زرنگ بازی های حیرت آور میزنم ( البته شاید برای شما حیرت آور نباشد ولی برای من هست)

کسانی را میشناسم که مرخصی استعلاجی دارند و دلیلش مثلا کمردرد مزمن است یا به هر حال بیماری که بتوانند یک مرخصی استعلاجی طولانی مدت- حتی گاهی دائمی- بگیرند ( در واقع به اداره بیمه ثابت کرده اند که توانایی کار ندارند پس برای گذران زندگی نیاز به پول دارند که از بیمه میگیرند). بعد تمام آن مدت در جایی دیگر به صورت سیاه ( حقوق بدون پرداخت مالیات) کار میکنند. اینطوری هم از دولت پول میگیرند هم پولی اضافه در میاورند که دولت خبر ندارد پس نیازی به پرداخت مالیات نیست. 
چند سال پیش سیستم کلاس زبان اینطور بود که تا وقت فرد دوره اولیه را پاس نمیشد پولی کمک هزینه تحصیل از دولت میگرفت. طرف سوئدی را مثل بلبل حرف میزد اما هنوز در سطح پایه امتحان را عمدا پاس نمیشد!
مثال های ازدواج و شرکت صوری هم انقدر زیاد است که بهتره درباره اش ننویسم.

بله فکر کنید که این زرنگ بازی ها را خود سوئدی ها از اول تک تک میداشتند هیچوقت سوئد بین ده کشور اول جهان نبود.

من با نسلی از سوئدی ها کار میکنم که سوئد را ساخته اند. نسلی که جنگ جهانی را دیده( سوئد در جنگ نبوده اما به هر حال بدلیل اینکه تمام کشورهای اطرافش در جنگ بوده اند متاثر بوده)، قحطی دیده، دو تا رکود اقتصادی شدید را دیده ولی این کشور را با قانونمندی و وظیفه شناسی ساختند! اینها از حقوق شهروندیشان دفاع و استفاده میکنند و به وظایف شهروندی شان هم پایبندند. مثلا برای اکثر سوئدی ها بیمه بیکاری، بیمه بیماری، بیمه این و بیمه آن برای همینجوری استفاده کردن نیست. بلکه وجودش برای اطمینان و تامین امنیت است. یعنی طرف میداند اگر یک روزی کار نکند به پاس سالهای کاری و پرداخت ماهانه حق بیمه در دوران کار میتواند از بیمه بیکاری آنهم نه مادام العمر بلکه تا پیدا کردن یک کار جدید بهره ببرد. در نتیجه معمولا یک سوئدی - و یا یک مهاجر- وظیفه شناس کار میکند، اگر بنا به لایلی کارش را از دست داد که شامل استفاده از بیمه بیکاری شد، بیمه را میگیرد که با دغدغه کمتری دنبال کار مجدد بگردد. همینطور برای بیماری، که بیمار بدون دغدغه هزینه مالی به درمان بپردازد. 
ولی برخی مهاجرها چطور فکر میکنند؟ بیمه بیکاری "حقمه" به بهانه های مختلف کارهایی که اداره کار معرفی میکند را رد میکنند و مینشینند در خانه از بیمه استفاده مفید میبرند. مثل نشستن پای ماهواره و دیدن سریالهای ترکی، یا بیست و چهار ساعت اسکایپ و وایبر با خاله و عمو در ایران، و یا مسافرت به ایران ! اینها همه حق یک شهروند است اما این سواستفاده از حق شهروندی است چون وظیفه متقابلش انجام نمیگیرد.

از نظر من و خیلی های دیگر بسیاری قانونهای سوئد مشکل دارد. چرا؟ چون من آنجایی نیستم که باید باشم! چون قوانین این کشور برای ما تحصیلکردههای طبقه متوسط نیست. اما این اشکال کشور مبدا نیست اشکال ما هست، ما مهاجرها، بخصوص آنهایی که خودمان انتخاب کردیم که مهاجرت کنیم، باید اول قوانین یک کشور را بدانیم و متناسب با نیازهای خودمان کشور را انتخاب کنیم. اما خیلی از ما با این تفکر مهاجرت میکنیم: مهم رفتن است! بر اساس چنین تفکر و هدفی میاییم جایی مثل سوئد که اصلا و ابدا کشور مهاجر پذیر نیست بلکه کشور پناهنده پذیر است. کشوری که مثل آمریکا دانشگاهی نیست، سرمایه داری نیست و ... حالا ما میاییم اینجا بعد میگوییم چرا این قانونش به ما نمیخورد! 
از خودم مثال میزنم که دعوا نشود: 
من آمدم اینجا با انتخاب خودم، سوئد برای من دعوتنامه ارسال نکرده بود، دانشگاهش هم در به در دنبال من نبود. من فارغ التحصیل دانشگاه تهران با معدلی که قابل گفتن نیست، مدارکم را فرستادم و به طرز حیرت آوری در دانشگاهی پذیرفته شدم که از دانشکده کشاورزی دانشگاه تهران بسیار بالاتر بود. بعد ها که دانشجوهای دیگر را میدیدم و میشنیدم از کدام دانشگاههای ایران آمدند به این همه دست ودلبازی دانشگاههای سوئد احسنت میگفتم. هزینه تحصیل که رایگان بود، به معدل و نوع دانشگاه هم کاری نداشت.خب فکر کنید مثلا کسی با معدل خیلی بهتر از من وقتی من را در کنار خودش میدید حتما تو دلش به این سیاست سوئد بدوبیراه میگفت. اما من از سیستم سوئدی خیلی چیزها یادگرفتم و هر روز یاد میگیرم، سیستمی که میگوید " همه حق استفاده از فرصتهای برابر دارند" . شاید من دانشگاه تهرانی در کنکور شرایط بهتری داشتم که آنجا قبول شدم و فرد دیگری مثلا استرسی بود و با اینکه هم سطح من بود اما بخاطر استرس یا کند بودن در زدن تستها نتوانست دانشگاه سراسری قبول شود. یا شاید من به هزار دلیل که خودم میدانم در درس خواندن در دوران لیسانس موفق نبودم ولی این به معنی گرفته شدن حق تحصیل در مرحله بالاتر و در جایی بهتر نیست شاید محیط بهتر به من امکان رشد بهتر دهد ( که از قضا برای من صادق بود و من درسم در فوق لیسانس به زبان انگلیسی بهتر از دوران لیسانس در ایران به زبان فارسی بود) 
بله ما آمدیم مجانی درس خواندیم و از فردایش غر زدیم که "عجب کشور احمقیه، چرا برای ما دانشجوها فرصت اقامت نداره" ما اصلا به اون رایگان بودنش، امکانات بی نظیری که انشگاه ارائه میداد و یا نحوه پذیرشمان توجه نداشتیم! از اول هم میدانستیم قانونش همین است. خودمان انتخاب کردیم بعد میگوییم عجب کشور مزخرفی! به جای اینکه بگوییم "عجب انتخاب اشتباهی".
باز از خودم مثال میزنم، برای ماندن در این کشور به دلیل اینکه این کشور را بیشتر وطن میدانم، و برایم بیشتر وطنی کرده تا کشور زادگاه، برای ماندن به صورت قانونی، یا باید ازدواج میکردم یا کار پیدا میکردم. اولی که در باغش نبودم پس دومی انتخاب شد. با علم به قانونش کاری انتخاب کردم. حالا این قانون دست و پایم را میبندد. بعد من مینشینم به قانون فحش میدهم!! فحش میدهم چون قانون برای من مرمر مشفقی نوشته نشده! برای منی که نه فقیرم، نه از جنگ آمده ام، نه شکنجه شده ام، نه بی سوادم، نه بی پناهم. 
هروقت بدو بیراه میگویم بعدش به خودم یادآوری میکنم این قانون به چه علتی سخت است و یا این شرایط را دارد و درسته که ده نفر مثل من ازش ضربه میخورند اما هزاران نفر ازش سود میبرند، هزاران نفری که از من وضعیت بدتری داشته و دارند.

مثالی دیگر، بسیاری از اطرافیان بخصوص جوانان داد و بیداد دارند که چرا اینجا سیستمش مثل کانادا نیست! و برای تحصیلکرده ها سرمایه دارها فرصت های بهتری ندارد.عزیزان! کانادا یک کشور "مهاجر پذیر" است، سوئد یک کشور "پناهنده پذیر". کانادا اساس مهاجر پذیری اش کار و سرمایه است. اینجا اساس پناهنده پذیری اش کمک به اقشاری که جانشان در کشور خود در خطر است. اینکه پناهنده های کشورهای فقیر و جنگ زده از ما تحصیل کرده های طبقه متوسط به بالای یک کشور نسبتا امن در حال توسعه حقوق و امکانات بیشتری دارند ضعف سوئد و احمقی سیاستمداران سوئدی نیست، بلکه اساس سوسیالیستی این کشور و اساس پناهنده پذیری آن است و ما باید این را قبل از انتخاب سوئد به عنوان کشور مقصد در نظر میگرفتیم. نه اینکه توقع داشته باشیم سوئد قوانینش را بر اساس نیازهای ما ایرانی ها طبقه متوسط به بالا که در حال حاضر نه در جنگیم، نه در قحطی نه بسیاری از ما فعالیت سیاسی داشتیم یا یک روز در زندان بوده ایم، بنویسد. 
جالب اینجاست، بسیاری از دانشجوهای ایرانی بعد از سالها زبان سوئدی را یاد نگرفته اند و هنوز به انگلیسی رفع و رجوع میکنند. حتی اگر اندکی بلد باشند ترجیح میدهند به انگلیسی حرف بزنند. این یعنی جدا کردن خود از جامعه سوئد که حتما ایرادی ندارد. اما اگر یک سوئدی با ما طوری رفتار کند که ما را جزیی از جامعه نداند فریادمان هوا میرود که ببین اینها با ما چطور رفتار میکنند؟ اینکه بعد این همه سال ما ذره ای توجه و انگیزه نسبت به یادگیری زبان یک کشور که قرار است مقیمش و بعد ها شهروند رسمی اش شویم نداریم، ذره ای توجه به تاریخش، فرهنگش، قوانینش، نداریم و نصف آداب و رسومشان را هم مسخره میکنیم و خودمان را "هرگز" جزیی از این کشور نمیدانیم پس چرا ناراحت میشویم که آن کشور و مردمش ما را جزیی از خود ندانند؟ اصلا چرا میاییم برای زندگی در این کشور و به هر دری میزنیم تا حتما اقامت این کشور را بگیریم؟ برای زندگی بهتر؟ آیا ما فقط باید از بهتری موجود استفاده کنیم یا باید برای حفظ این بهتری و سهم داشتن در آن تلاشی هم بکنیم؟ 
یک عده فورا میگویند: "من پول اوردم در این مملکت یا مثلا دارم کار میکنم!". احسنت، این یکی از مهمترین وظیفه های شهروندی است که با کار و پرداخت مالیات به حفظ رفاه اجتماعی سوئد کمک کنیم و البته از این مالیات خودمان استفاده میکنیم یا بعدها استفاده خواهیم کرد یعنی باز به خودمان برمیگردد و البته به دیگر انسانها. اما وظیفه شهروندی، بخصوص مهاجر، تنها کار کردن نیست. همانقدر که برای ما ایرانی ها مهم است همه ایران را بشناسند حتی با اینکه قصد زندگی ندارند یا قرار نیست شهروندش باشند، حداقل ما هم کمی این کشورهای میزبان را بشناسیم. اخبارش را نه از صفحه های فیس بوکی ایرانی یا انگلیسی زبان که از صفحات رسمی سوئدی دنبال کنیم. کمی بدانیم پشت هر قانونی که از نظر ما مسخره است چه علت هایی خوابیده. شاید باز درکش نکنیم یا خلاف عقیده و باورمان باشد اما حداقل درک کنیم سیستم یک کشور چه اصولی دارد. 
ما توقع داریم همه ایران را بشناسند، نه فقط ایران را بشناسند که تمام سنت ها و فرهنگها و غذاهایش را! در ازایش اینکه ما چقدر کشور میزبان را میشناسیم یا اصلا دیگر کشورها را مهم نیست. عملا آسمان سوراخ شده و یک ایران افتاده و اگر همه نشناسند " این غربی های بی سواد پدر سوخته راسیست" هستند ولی ما مثلا اگر ندانیم غذای ملی اتیوپی چیه ، مهم نیست! من نمیدانم چند درصد مهاجرهای ایرانی تمام شهرهای سوئد را با جغرافیایش میشناسند. چند درصد ما قبل آمدن به اینجا میدانستیم که "کله پاچه" از غذاهای سنتی برخی مناطق شمالی سوئد و بسیار محبوب در نروژ است. ولی مطمئنم که تعداد خیلی خیلی زیادی نمیدانستیم. حالا درباره سوئد که کشوری پیشرفته است و جایی است که ما تصمیم گرفتیم باقی عمرمان را در آن زندگی کنیم و شهروندش باشیم، اطلاعات نداریم ولی اگر سوئدی یا یک غربی دیگر نداند ما چه غذایی میخوریم باید فحش بخورد. البته قطعا نه جلوی خودشان. جلوی خودشان ما از خارجی ها تعریف میکنیم و تازه در تعریف خودمان و اثبات متفاوت بودنمان با دیگر مهاجر ها میگویم
: Oh! you know, we are like you!

برای همین همیشه توصیه میکنم پیش از مهاجرت ببینید چرا میخواهید مهاجرت کنید. کشور مقصد را بر اساس خواسته هایی که دارید انتخاب کنید نه بر اساس امکانات هوس انگیزی که دارند، چون بعدش میشوید جز دسته ایرانی های مدام ایراد گیر پرتوقع در قبال کشوری که برای شما دعوتنامه نداده و به دست و پایتان نیفتاده که بیایید، بلکه برعکس شما قصد زندگی بهتر از آنچه دارید را کردید.

اگر هم ساکن کشوری هستید به جای اینکه به قوانینش فحش بدهید با مشارکت در انتخاباتش، نوشتن نظر و فرستادن به روزنامه، زنگ زدن به رادیو و نظر دادن اعتراضتان را به گوش دیگران برسانید. قانونی که اکثریت با آن مشکل داشته باشند حتما تغییر میکند چون این کشورها دموکراتیک هستند و ضعفی باشد - نه ضعفی که از نظر ما ضعف است، ضعفی که با سیستم سیاسی و اجتماعی و اصول کشور میزبان همخوانی نداشته باشد یا به نفعش نباشد- بالاخره تغییر میکند.



مرمر مشفقی

سوئد، 21 ژانویه 2016


برچسب ها: مهاجرت ، مهاجر ، پناهنده ، کاردرسوئد ، تحصیل در سوئد ، حقوق شهروندی ،
آخرین ویرایش: شنبه 3 بهمن 1394 12:54 ق.ظ

 

تهاجم اقلیمی

سه شنبه 29 دی 1394 11:33 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
كار به جایی رسیده كه وقتی میخوام لباس روز رو انتخاب كنم میگم: همش منفی هشت، لازم نیست زیاد بپوشم! از اون بالاتر وقتی همخونه تازه از راه رسده سوئدی كه تازه شهرش شمال تر از اینجا هست میگه: اوه خیلی هوا سرده! میگم: نه، سرد نیست كه! به این میگویند تهاجم اقلیمی!
برچسب ها: سوئد ، زمستان ، سرما ،
آخرین ویرایش: - -

 

آیت الله در روزنامه های سوئد

دوشنبه 28 دی 1394 09:37 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
تو اتوبوس که نشستم اپ روزنامه محبوبم را باز کردم. روزنامه امروز را دانلود کردم، به عادت همیشه از صفحه اول شروع کردم تا یکی یکی ورق بزنم و بعد تصمیم به خواندن بخشهای مهمتر کنم. همان اول، همان اولین صفحه، گوشه سمت چپ عکس آشنایی دیدم، کنارش تیتری درباره لغو تحریمهای ایران بود اما مطمئن بودم ان عکس با آن تیتر ربط ندارد با اینکه هر دو به ایران ربط دارند. کمی ریز تر زیر تیتر اصلی تیتر کوچکتری بود و همانطور که عکس آشنا بود اسم آشنا زد! Ayatollah yousef... یک لحظه حس کردم ایران زمان دو خرداد هستم، یا ایران روزهای اول جنبش سبز درست میبینم، عکس آیت الله صانعی؟ آن هم در پرتیراژترین روزنامه صبح سوئد؟ 

بلافاصله ورق ورق زدم و رسیدم به میانه روزنامه که تمام صفحه پر شده بود از گزارش درباره ایران. اما اصلی ترینش مصاجبه با ایت الله یوسف صانعی بود. با ولع تمام شروع کردم به خواندن. آخ چقدر این سوئدی ها خوب ایران را میشناسند و خوب گزارش مینویسند. از شروعش تا اتمامش بدون سیاه نمایی بدون سفید نمایی، واقعیت را مینویسند. چندگانه های ایران را میشناسند. مصاحبه به دلم نشست. دو سه جاش رو چند بار خواندم. این مرد دوست داشتنی. این روحانی شریف. 



گفت آیت الله یزدی او را ممنوع از مصاحبه با رادیو و تلویزیون کرده برای همین وقتی دوربین را با خبرنکاران سوئدی دید گفت من اجازه مصاحبه تلویزیونی ندارم! 
میگفت شما نمیتوانید باور کنید چه بلایی سر دفاتر من در شیراز و مشهد اوردند. 
میگفت: روحانی هم جرات ندارد به من کمک کند، با اینکه من برای رسیدنش به این پست خیلی کمک کردم ولی او میترسد از من حرفی بزند
میگفت: طرفدار دارد اما اجازه ندارند
میگفت: ایران دموکراسی ندارد
میگفت: خیلی وضع بهتر از ده سال پیش شده اما دموکراسی نیست و هنوز وضع بد است
میگفت: حقوق بشر و حقوق زنان در ایران رعایت نمیشود و فعالین زندانی هستند
میگفت... میگفت.... و اشنا بود ،جمله به جمله اما به زبان سوئدی. 

گزارشگر سوئدی اینطور شروع کرده بود: روحانیت ایران از اتحاد به دور است. همه آنها ( روحانیون) کوته بین و تنگ نظر، دشمن آمریکا، زن ستیز و سیاه پوش نیستند. پشت این دیوار سخت، رهبران مذهبی هستند که باور دارند کسانی که کشور را میگردانند واقف به وظایفشان نیستند. 



آخرین ویرایش: دوشنبه 28 دی 1394 10:15 ب.ظ

 

نمای کلی سفر

یکشنبه 27 دی 1394 02:51 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 


من اصولا قبل سفر درباره شهر مقصد اطلاعات کسب نمیکنم! یعنی دقیقا برعکس بقیه هستم. راستش فکر میکنم کشف کردن شهر خیلی جذاب تر از اینه که همه چی برات مهیا و آماده باشه. اما خب گاهی اوقات اونطوری هم بد نیست. به هر حال تصمیم من برای رفتن به مالاگا خیلی اتفاقی شد. خسته بودم، گریه میکردم و شب موقع خواب باز نوتفیکیشن از اپ سفری آمده بود. بازش کردم دیدم پیشنهاد جاهای گرم رو داده من جمله مالاگا. باز بخاطر همان اطلاعات عمومی کمم باید اعتراف کنم اسم مالاگا رو برای اولین بار 5-6 سال پیش وقتی در فیس بوک یکی از همشهریان قدیمی رو پیدا کرده بودم شنیدم. همشهری ساکن شهری نزدیک مالاگا بود و بیزنس بزرگی داشت. کلا از مالاگا من فقط عکس ساحلش رو دیده بودم و رستورانهای رنگ و وارنگ. بعد ها فهمیدم مقصد سفر تابستانی و محل خرید ویلای اهالی اسکاندیناوی هست ( جدیدا ایرانی ها هم از شمال ایران دست برداشتند ویلا در اسپانیا میخرند). تمام تصورم از مالاگا یک شهر ساحلی کوچک بود! پیشنهادات اپلیکیشن برای هتل ها بسیار وسوسه انگیز بود و من هم به شدت نیاز به سفر یا آفتاب داشتم انتخاب کردم، هتلی رو به دریا. مطمئن بودم قراره یک هفته رو بالکن اتاق بشینم و کتاب بخونم و از دریا لذت ببرم. 

وقتی بعد از 4 ساعت پرواز وارد فرودگاه مالاگا شدم و دیدم از فرودگاه استکهلم بزرگتر هست فهمیدم احتمالا تصوراتم غلط بوده. همینطور هم بود. مالاگا بسیار بزرگ، پرجمعیت، تاریخی و زیبا بود. همان اول هوای مطبوعش به دل نشست، 20 درجه یک ظهر. حدود 30 درجه اختلاف دما از جایی که میامدم! بعد از چک این درهتل و ناهار خوردن در رستورانی در نزدیکی هتل راهی دریا شدم. ساحل شنی و دریای وسیع مدیترانه. همینطور در کنار دریا قدم زدم تا به بندر برسم. بندر یک قسمت مدرن دارد به اسم "مولنو" که پر از رستورانهای شیک و توریستی است و قایقهای بادبانی تفریحی. از بندر تا مرکز شهر هم ده دقیقه راه بود. مثل همیشه یک اتوبوس هاپ آن هاپ آف سوار شدم و یکساعت در شهر چرخیدم ولی حوصله گوش دادن به توضیحات گوینده رو نداشتم بیشتر محو تماشای شهری بودم که خارج از انتظارم بود.


مالاگا زیباست، خیلی زیبا، دریا و کوه در فاصله خیلی کمی از هم قرار دارند و هر نقطه شهر باشی دریا را میبینی. مالاگا اولین شهر اروپایی است که ساختمانهای بلندش نه تنها برام آزار دهنده نبود که به نظرم بسیار به شهر وجهه زیبایی داده بودند. معماری ساختمانها را دوست داشتم و رو حساب ساخته شده بودند. دور تا دور ساحل ساختمانهاب چند طبقه بود بدون اینکه به چهره شهر لطمه بزنند. مالاگا یکی از تمیز ترین شهرهایی بود که تا امروز دیدم. انگار هر ساعت دارن کفش را واکس میزنند. برق میزد و تمیز بود. اما در کوه و جاده به سمت قلعه جبل الفارو، متاسفانه آشغال زیاد دیده میشد. البته اگر کسی مثل من فضول بود و چشم میدوخت به زیر درختهای کوه میدید وگرنه به چشم نمیامدند. قدم به قدم شهر اتوماسیون تفکیک زباله بود که خیلی نظرم را جلب کرد. مرکز شهر مثل تمام شهرهای اروپایی و توریستی پر بود از رستوران و بار و کافه به سبک اسپانیایی. بارهای اسپانیایی معمولا یک بشکه چوبی رو به عنوان میز استفاده میکنند و اکثرا یا باید سرپا بایستی یا روی صندلی های بلند بنشینی. 


مثل باقی شهرهای اروپایی جنوبی مردمان این شهر هم مشکل زبان انگلیسی داشتند و برای توریستی که هیچی از زبان اسپانیایی نمیداند خیلی سخت میشد. از خوبی هایشان این بود که نه مثل سوئدیها یخ بودند نه مثل ایتالیایی ها فضول! حداقل مردم این شهر که از طبقه اجتماعی و مالی بالاتری هم برخوردارند بسیار مبادی آلاداب بودند و حریم رو حفظ میکردند در عین اینکه میشد باهاشان با همان اشاره دست وپا دو کلمه حرف رد و بدل کرد. 

رستوران دارهای بسیار دوست داشتنی داشت. وقتی میدیدن من تنها هستم بهم بیشتر توجه  میکردند. من سعی کردم بیشتر در رستوران هایی که خود اهالی میروند غذا بخورم چون اصولا غذاهای بهتری دارند و خب ژست ندارند. رستوران دم هتل که دو سه باری غذا خوردم خیلی بامزه بودند و خیلی م رو یاد رستوران زیبا و کیومرث خان در لاهیجان میانداختند. 

در رستوران تا غذا را انتخاب میکردی یک سبد نان و یک کاسه زیتون میاوردند. غذا به شدت ارزان و حجیم بود. با 8-9 یورو من یک غذای کامل، و حداقل یک لیوان شراب میخوردم. همین پول رو در سوئد هم میدم ولی نه اندازه غذا قابل مقایسه است نه میشه که سفارش نوشیدنی الکلی داد. یکشب که به قصد غذای سبک رفتم و طبق معمول سر از Entercote در آوردم رستوران دار یک بشقاب سالامی به عنوان پیش غذا و یک استکان ودکا کارامل برای هضم بعد از غذا و یک مینی مگنوم بدون اینکه پولی بگیره برام آورد. اتفاقی که عمرا در سوئد بیفته!

اسپانیا از نظر غذایی در حد ایتالیا نبود، خیلی از غذاهای هیجان انگیزش هم برای دو نفر بود  فایده نداشت من انتخاب کنم. دوبار پائلا رو امتحان کردم که چیز خاصی نبود. یک بار شینسل خوک، یک بار مرغ و یک بار استیک انترکوت و یک بار هم تاپاس امتحان کردم. معروفترین غذا مثل هر شهر ساحلی دیگه آنچیو سرخ شده هست. دقیقا نمیدونم انچیوو معادل فارسیش چی میتونه باشه ولی من و یاد کیلکا میندازه. تو بازار روزش راسته ماهی فروشها یه ماهیی داشتند که اسمش رو آخر سر نفهمیدم ولی خیلی شبیه کولی ماهی بود.


آفتاب شهر چیزی بود که بهش احتیاج داشتم اما برام خیلی عجیب بود که تا ساعت 8:30 صبح هوا تاریک تاریک بود درست مثل سوئد. بعد یهو افتاب میامد بالا و اتاق من هم جنوبی بود در نتیجه هم شاهد طلوع در دریا بودم هم غروب! جای همگی خالی بسیار رویایی و دیدنی بود.

چون هوا خوب بود و نقشه نداشتم همینطوری هر روز سرم رومینداختم پایین و میرفتم مرکز شهر و هی کوچه ها رو بالا پایین میرفتم و مثلا ار سر راه جای دیدنی بود میرفتم داخلش. یک بار هم گم شدم و یکساعت هی واسه خودم چرخیدم کم کم وارد کوچه هایی شدم که کاملا مسکونی بود و خیلیهاش در حال بازسازی. 

شهر با اینکه شهر پولدارهاست اما این اتمسفر رو نداره. مثلا بخش شمالی که شبیه دربند بود خانه های شیک داشت اما مثلا از ماشینهای آنچنانی یا قیافه های عجیب غریب مرسوم در شمال تهران ،خبری نبود. مردم در عین شیک پوشی بسیار ساده بودند. مردها اکثرا شکم دار بودند و قد متوسط. شباهت زیادی به عموم مردهای ایرانی داشتند چه میانسال ها چه حوانها. اما زنها شباهتی نداشتند و صد البته دلیل اصلیش مسئله آرایش هست. وگرنه شاید ما شبیه ترین ها بهم باشیم. من که معمولا عادت دارم موهام رو پشت سرم جمع میکنم در اکثر جاها مجبور بودم توضیح بدم که اسپانیایی نیستم! 

توضیح اینکه ایرانی ام و سوئد ساکنم بامزه تر از همه بود. در ترکیه یادمه تا کسی میپرسید where are you from?  منم با بچه ها جواب میدادم ایران! بعد که صحبت ادامه داده میشد میگفتم سوئد ساکنم. بعد ها فکر کردم خب من که از ایران دیگه نمیام! پس باید بگم سوئد! اینجا میگفتن whereare you from?  تا میامدم بگم سوئد، یک ایران از دهنم میپرید بیرون. ولی یکی دو جا کفتم من از سوئد میام ولی ایرانی ام! 

در روز دوم تو یه فروشگاه در حال خرید کارت پستال بودم که صدای آشنا شنیدم. سرم و برگردوندم و به سوئدی گفتم: ادم حس خونه بهش دست میده وقتی زبان اشنا میشنوه. یک خانواده سوئدی، پدر ،پسر و همسر پدر بودند که داشتند با هم صحبت میکردند. پدر خانواده رو به من با ذوق گفت: تو سوئدی بلدی؟ گفتم: بله ! من سوئد زندگی میکنم. بعد گفت: تعطیلات برگشتی خونه نه؟ گفتم: نه اومدم مسافرت! وچون فهمیدم فکر کرده اسپانیایی ام گفتم: ایرانی ام. یکی دوبار دیگه این خانواده رو دیدم وهربار با هم کمی حرف ردو بدل کردیم. از اتفاقات جالب این بود که اونجا سوئدی رو مسلط حرف میزدم و اولین زبانی که میامد سوئدی بود مثلا بارها حواسم نبودو به جای انگلیسی شروع کردم سوئدی حرف زدن! 


سفر چیزی نبود که انتظار داشتم، خیلی بیشتر بود. منی که فکر میکردم قراره فقط دراز بکشم و کتاب بخونم فقط یک روز اون هم از سر اجبار این کار رو کردم. و کتاب پلیسی که مدتها پیش از خانم سوئدی که فوت شده گرفته بودم رو تمام کردم. فکر میکردم در طی سفر حالم تغییر چندانی نکند و با خودم دفتر برده بودم که بشینم درگیری های ذهنی را بنویسم و برای بعد از بازگشت برنامه ریزی کنم. اما آفتاب ، همان دقایق اول حالم را خوب کرد و اصلا شدم یک ادم دیگر. همانطور که با برگشتن به سوئد دوباره شدم آدم قبل سفر، بی حوصله و خواب الود! تمام روزها کله سحر بیدار شدم و تا پاسیاز شب بیدار بودم بدون ذره ای حس خستگی. شما نمیدانید آفتاب چه نعمتی است، دارید و به اهمیتش پی نمیبرید. ساعتهای ظهر سعی میکردم هرجا هستم بروم رو به آفتاب بشینم و چند دقیقه ای بذارم افتاب مستقیم به من بخورد.


حالا درباره شهر و جاهای دیدنی اش احتمالا مینویسم. عکسها را در یک آلبوم درفیس بوک میگذارم و لینکش را برایتان میفرستم.

 

16 ژانویه 2016 ، اوپسالا

 


برچسب ها: مالاگا ، اسپانیا ، دریا ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 27 دی 1394 03:11 ق.ظ

 

دستاورد سفر تنهایی

پنجشنبه 24 دی 1394 12:03 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
سفر همیشه خوب است، چه با مادر و پدر و عموی غیر خونی در پاریس باشد، چه دیدار خاله در فرانكفورت، چه با حامی روزهای پس از مهاجرت در فلورانس و رم و ونیز و چینكوتره، چه با یاران جان در استانبول و چه تنها در مالاگا! سفر از هرجنسش در خودش چیزی دارد، چیزی كه گمشده های زندگیت را پیدا كنی! در هر سفر اتفاق خوبی میفتد. اتفاق خوب سفر تنهایی ام در اوج نا امیدی، خستگی و استیصال این بود كه تصمیم گرفتم حضور در فیس بوك را كم كنم. این سفر به من یادآوری كرد نظر داشتن بدون پشتوانه مطالعه دائم ارزش بازگویی ندارد. چیزی كه ما را در قرن ٢١ فلج كرده همین شبكه های اجتماعیست كه هرفرد یك فضا برای نظر دادن دارد. گاهی آنچنان مشغول نظر دادن میشویم كه یادمان میرود كه هستیم؟ و در چه سطحی؟ بیشتر از آنكه بخوانیم و بیاندیشیم، میگوییم! فیس بوك نقش همان تاكسی های خیابان است. سوار میشوی، هركس حرفی میزند و تو هم حرفت را میزنی! از قضا بعضی ها خوب حرف میزنند، مخصوصا خود راننده. اما تاكسی و حرفهای تاكسی هیچوقت دانشگاه نمیشود! باید به تاكسی و اتفاقاتش توجه نشان داد و گاهی قاطیش شد. این در بطن جامعه بودن است اما نباید در سطح تاكسی ماند!
آخرین ویرایش: - -

 

تصمیم بر بی تصمیمی

پنجشنبه 17 دی 1394 02:08 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
پیش نوشت: راستش برگشتن به وبلاگ نویسی اونم اینطوری خیلی حس خوبی بود. هرچند سخته هی انتقال آرشیو! هی جابجایی. هی دوباره پیدا کردن دوستان وبلاگ نویس. 
ولی میچسبه مخصوصا وقتی کامنت دارم:) 
البته که الان چون مرخصی هستم میرسم بیام و با حوصله بچرخم تو این فضای جدید. و بعد از ماهها تونستم وبلاک بخونم. یعنی من بیمارم! به حای اینکه ذهنم رو با نوشته های دوست داشتنی وبلاگ نویسهای محبوبم تسکین بدم میرم تو فیس بوک هی حرص میخورم! 

*****************

بگذریم! ما مهاجرها، مخصوصا از نوع تنهایش، یه سردرگمی داریم در اینکه سال نوی ما چیست؟ و کی باید تصمیمات جدی برای سال جدید را ارائه داد؟! میدونید که کلا نوروز اینجا برام بی معناست و همیشه از سر اجبار یه سفره ای گذاشتم. دلایلش هم بارها نوشتم اما باز مینویسم. از مهمترین دلایلش اینه که اولا اینجا حس بهار در اون تاریخ نیست. دوم بجز سالهایی که به شنبه ویکشنبه میفته باقیش در روزهای وسط هفته است که همه سرکار هستیم. سوم، اوج فیمتهای اصلی در فروشگاههاست در نتیجه رفت و آمد مردم برای خرید کمتر است و این خودش هیجان را کم میکند. چهارم نیست دیگه! خاقا ( مخفف خانم/آقا ) جان! نیست! چیزی که برای این جا نیست ، نمیشود داشت! 

اما سال نو میلادی! راستش بجز سال اول و دوم که هنوز دانشجو بودم و بالاجبار تعطیل و راهی سفر شدم که در هر دوش به دلیل بودن در کنار خانواده ها چیزی از هیجانات جوانی برای سال نو دستگیرم نشد، باقی سال نو ها من خسته از کار در خانه ولو شدم و اصلا نفهمیدم کی سال نو شده که میفهمیدم هم اهمیتی نداشت برای کسی که روز بعدش باید برود سرکار! مخصوصا که تو این شهر کسی سال نو را تبریک نمیگه و اصلا خبری از اون فیلمهای کریسمسی هالیوودی نیست که زرت و زرت هر کی به هر کی میرسه میگه : مری کریسمس یا هپی نیو یر! 

باز حوالی کریسمس خوبه. همه تو شهر در جنب و جوشند و قدم به قدم موسیقی کریسمسی هست و دخترها و پسرهای جوانی که در بسته بندی کادوها کمک میکنند. اما سال نو افتضاح! کلا تو سوئد کریسمس مهمتر از سال نوست. آهان راستی یادم رفت بگم، کریسمس با سال نو تفاوت دارد. هی هر سال عزیزان داخل کشور در سال نو پیام مری کریسمس میدن! یا در کریسمس میگن سال نو مبارک! عزیزان بدانید و آگاه باشید، کریسمس ، 25 دسامبر هست و سال در 00.00، 31 دسامبر به 1 ژانویه نو میشود. 

برگردم به حرف خودم، بله من نمیدونم سال نو برای من چه معنایی داره؟ الان هفت روز از سال جدید گذشته و من تفاوتی با هشت روز پیش نمیبینم.  یعنی کلا سبک زندگی و شرایط کاری ام برای من فرقی بین روز تعطیل و غیر تعطیل و اتفاقات بزرگ نمیذاره. حالا شما بیا بگو من تصمیمات بزرگ برای سال آینده را باید کی اتخاذ کنم؟! بله روز تولدم شاید بهترین باشد. درست یک ماه دیگر! 

اما من این بار تصمیم گرفتم که هیچ تصمیمی نگیرم. چون کلا هربار تصمیم جدی گرفتم هزار و یک بلای آسمانی نازل شد تا اجرا نشود. البته ضعهای شخصیتی ام هم نقش به سزایی در این اجرا نشدن ها دارد. اما شاید مهمترین تصمیمی که بتونم امسال بگیرم اینه که شده تمام پس اندازم رو بدم ولی برم روانشناس. من تنهایی از پس کنترل اضطراب، پاشیده شدن ها و نگرانی هایم برنمیام و اگر به دادش نرسم در این کشور که کلا بسیار مستعد در دیوانه ساختن افراد هست دیوانه میشوم! 

حالا نترسید از سوئد، این دیوانه شدن زمینه های بسیار میخواد و خب اگر واقعا همه که ساکن سوئدند این زمینه ها را داشتند که الان سوئد یک تیمارستان بزرگ بود نه یکی از ده کشور بهتر. برای همین میگم بی برنامه مشخص و محکم مهاجرت نکنید. یعنی وقتی مهاجرت کنید که حداقل دو یا سه مورد مطمئن دارید. مثل اقامت، یا کار و توانایی بسیار خوب که بتونید همه جا ازش استفاده کنید! 

من اگر به 5 سال ونیم پیش برگردم قطعا به مهاجرت فکر میکنم ولی حتما برایش برنامه ریزی میکنم. مهاجرت اگر با برنامه ریزی باشد هیچوقت ضرر ندارد و هیچوقت برایش دیر نیست. اما اگر بی برنامه ریزی و احساسی باشد مشکلات زیاد است. 


پس این شد که من تصمیم گرفتم که تصمیمی نگیرم! چه فرقی میکند شروع یک تصمیم اول ژانویه سال 2016 باشه یا 8 فوریه 2016 یا 1 فروردین 1395! یا وسط اردیبهشت، آخر آگوست یا تو دل پاییز! مهم اینه وقتی تصمیم بگیری که آماده ای برای اجرا! تصمیم گیری یه بخش قضیه است هر روز میشه تصمیم گرفت ولی وقتی آماده نیستی و تصمیم میگیری به بن بست میخوری و این هی تکرار میشه و بعد میشینی خودخوری میکنی که چقدر بی عرضه ای! در حالیکه بی عرضه نیستی فقط زمان درستی برای تصمیم و اجرا انتخاب نکردی! 



برچسب ها: تجربه های مهاجرت ، تنهایی ، مهاجر ، سال نو ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 17 دی 1394 02:41 ب.ظ

 

نوشته های آزمایشی

پنجشنبه 17 دی 1394 03:59 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
خوشمان آمد! میهن بلاگ اپ دارد. همین یك امتیاز بزرگه كه بخوام اینجا بمونم. امیدوارم عاج فیل نگیره به ما و كن فیكونمون نكنه كه شما به شكستنش نیازمند نشید! الان دارم با موبایلم مینویسم! خیلی هم شیك:) و فعلا پستهای آزمایشی تا ببینم مغزمان چه فرمانی قادر میكند:) د ضمن از همتون كه كامنت گذاشتید ممنونم نمیدونید چه حس خوبی بود كه:) اون كه آخر گیلكی بود:)))
آخرین ویرایش: - -

 

خانه نو

چهارشنبه 16 دی 1394 03:28 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
سلام
از اونجایی که تمام سرویسهای ایرانی و خارحی رو رفتم و برگشتم گفتم حیفه میهن بلاگ رو هم امتحان نکنم. و البته واقعا برای پرشین بلاگ متاسفم که حتی جواب ایمیلهای من را نمیداد! 
امیدوارم اینجا مشکل کامنت نداشته باشید:)) 



آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 دی 1394 03:29 ب.ظ

 

روزگاری نه چندان دور با Dowtown Abbey

دوشنبه 14 دی 1394 06:24 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

داون تون ابی برای من بی نهایت آشناست. شاید خیلی ها خیلی از داستانهایش را درك كنند بخصوص وقتی به تابو ها میرسد اما باید در چنین سیستمی بزرگ شده باشی تا بیشتر حس نزدیكی كنی. من كه نیمی سریال میخندم از بس كه هركدام افراد یادآور یكی از رفتگان و بازماندگان خانواده مادری ام هستند. 

آنها اشراف زاده به مفهومی كه در ذهن میاید نبودند اما از خاندانهای بزرگ گیلان بودند. به سن ما كه بعد انقلاب متولد شدیم قد نمیدهد اما خاطرات مادرم از دوران پیش از انقلاب بی شباهت به برخی اتفاقات خانواده لرد نیست! 

در خانه مادربزرگم پیش از انقلاب كلی خدمه بود. آشپز، پرستار كودك، یكی كه خرید ها را انجام میداد، یكی كه خانه تمیز میكرد، یكی نفت پر میكرد، یكی بچه ها را بیرون میبرد و ....

همه اسم داشتند و متاسفانه برخی لقب هم داشتند. نه كه مادربزرگم بگذارد این یك بخش از فرهنگ شهر ماست كه رو آدمها لقب میگذارد برای نشانه گذاری! 

بعد از انقلاب از كل آن خدمه یك امینه مانده بود یار غار مادربزرگ و فدایی خانواده. میس هیوز من را یاد امینه میندازد اما امینه به شیكی میس هیوز نبود. 

سر جهازی دخترخاله مادرم مردی بود كه مشتی علی صدایش میكردیم. البته جلو غریبه ها میگفتیم مشهدی علی. او هم مثل امینه فدایی خاندان بود. خانم را كه خیلی دوست داشت و جانش برایش میرفت و دخترخاله ها و پسرخاله ها و بچه هایشان را هم. او نجات دهنده مادرم از مرگ در دوران كودكی بود برای همین برای مادرم حكمی ورای موقعیتش داشت و او هم بعد از خانواده دخترخاله جور دیگر عشق میورزید. او تنها كسی بود كه مجاز بود من را به نام شناسنامه ایم بخواند. مشتی علی در شب هفتم پدربزرگم وقتی همه خانه ما بودند در تنهایی فوت كرد. وقتی ما رسیدیم روی صندلی نشسته بود آرام و مصمم! ما دو پدربزرگ از دست داده بودیم. 


بعد از انقلاب مادربزرگ و پدربزرگم خود را بازنشسته كردند. كشاورزها اجاره هایشان را نمیدادند و كودكی من پر بود از دیدن كشاورزها كه برای مذاكره با خانم میامدند. پدربزرگم هم برای همسرش شكایت نامه تهیه میكرد هم نامه ها و دفاعیات كشاورزان را مینوشت. دلم برای كشاورزها میسوخت، از بی سوادی دست به دامن كسی میشدند كه جزیی از سوی مخالف بود. 

كودكی من پر بود از اسامی كشاورزها! تقریبا همه را میشناختیم. در زده میشد تا امینه در را باز كند من از پنجره دید میزدم و اعلام میكردم ایكس آمده، ایگرگ آمده. 

اما همه كشاورزها مثل هم نبودند بین آنها هم فدایی داشتیم. دو نفر بودند كه ارادتمند خاندان بودند. آنها سر وقت اجاره میدادند و وضعشان خوب بود و بعد از مدتی سهم زمینشان را خریدند. اما حتی بعد از آن نون و نمك را فراموش نكردند. "ر. ف"و "ه"!  عروسی و اسباب كشی و عزاداری و خوشی و بدی بود ر.ف اولین بار كمكی بود با وانت آبی اش و سیگاری كه همیشه داشت. ما موظف بودیم به او خیلی احترام بگذاریم. 

"ه" از او فدایی تر بود. یكی از دختران فامیل با غیر گیلك وصلت كرده بود كه خیلی به خاندان و اصالت باور نداشت." ه"یك روز تور گرداندن داماد جدید را به سمت روستایی كه مالكش هستیم برد دختر فامیل تعریف میكرد وقتی بالای كوه رسیدند "ه" بادی به غبغب انداخت و با انگشت به همسرش نشان داد. از اونجا تا اینجا همه مال این خاندان است! 

دختر فامیل میگفت آنقدر كه "ه" افتخار میكرد من نمیكردم! 

كودكیم با كشاورزهای بدهكار گذشت. وقتی برای مذاكره میامدند موش بودند. منم گریه میكردم از بدبختیشان. و بدم میامد از هرچه خاندان و ارباب! من مطمىن بودم مادربزرگم و خواهرها و برادرهایش انسان دوستند اما دیدن آن كشاورزها، بحث دادگاهها و نتیجه نگرفتنها، مالك بودن بی ملك، حالم را بهم میزد و گاهی از آنها بدم میامد. 

بخاطر فدایی ها و موش بودن شاكیان ما هیچوقت نمیفهمیدیم چه حسی پشت آنها نهفته است تا خاله ام كه جامعه شناسی میخواند برای پروژه جامعه شناسی روستایی با همكلاسیش راهی روستای خانوادگی شدند. خاله ام از نوجوانی تهران بود و امكان اینكه بشناسنش كم. اما ر و ه قرار شده بود یواشكی مراقب باشند. اخرهای كار بالاخره فهمیدند دختر ارباب آنجاست اما كار از كار گذشته بودن و آنها هم بدگویی كرده بودند هم یه جاهایی دروغ میگفتند. اما تجربه خاله ام تا مدتها سوژه خنده ما بود وقتی تعریف میكرد كه كشاورزها چطور ادای خاله بزرگ را در میاوردند! البته كه ما نوه ها و بچه ها جرات نداشتیم جلوی بزرگ ترها بخندیم و قطعا باید میگفتیم "ذلیل مرده های نمك نشناس"

دادگاهها همه به نفع خانواده ما بود. اینكه دادگاه جمهوری اسلامی مدافع قشر مستضعف رای به مالك داده بودند خودش نشان از حقیقت مالك داشت. پز خاندان "سند منگوله دار" بود كه جوك نوه ها شده بود! نوه هایی كه حوصله این چیزها را نداشتند. 

خاله ها و مادربزرگ كه فوت شدند همه میدانستیم پرونده سندهای منگوله دار به گور رفت. كشاورزها هنوز اجاره نمیدهند و با اینكه مالك نیستند اما زمین بین خودشان فروش میرود! حالا انقدر فك و فامیل در ادارات و نهادها دارن كه با رشوه و غیر رشوه كارشان پیش برود. از ملك خانوم و قیصر خانوم و ثریا خانوم هم خبری نیست كه موش بشوند و بچه هایشان هم كه در این وادی نیستند. از آن روستا فقط نامی مانده و عكس اما یادم نمیرود روزی كه خانوادگی بعد از یك پیك نیك هوس كردیم از جاده روستا رد شویم جایی كه مالك بی ادعای سند منگوله دار بودیم. دقایقی ایستادیم تا عكس بگیریم كه یك نفر مامان و بابا رو شناخت. دویدن به سمت ما و قربان صدقه دختر ارباب رفتن ! هرچی مادرم میگفت ما ارباب نیستیم و مانع میشد از آن همه خم و راست شدن آنها كوتاه نمیامدند. اما یك چیزی تلخ بود نگاه غضبناك جوانترهایشان به من و پسرخاله های پرت از جریان! ما تكیه داده بودیم به ماشین پدران و مادرانمان و آنها با غضب نگاه میكردند همانطور كه تكیه داده بودند به ماشینشان! 


داون تون ابی باعث شد تمام این خاطرات زنده شوند. داون تون ابی و تمام روایتهایش برای من چیریست به نهایت آشنا، از خدمات تا رسوایی ها! از عشقهای ممنوعه تا ازدواجهای مطابق معیار خانواده! تابو شكنی ها، رو در رو شدن ها، شكستن قوانین خاندان ، همه و همه داستانهای آشنا، خنده دار، گریه دار و گاهی دردآور است.  ویولت مادربزرگم هست و خواهرهایش! نگاههای خالجون ملك را دارد، زبان تیز خالجون قیصر و سیاست مثال زدنی مامان سوری! 

روبرت دایی مادرم هست. دایی دوست داشتنی فرهیخته ملایم خانواده دوست كه بی نهایت دلتنگش هستم.


رابطه خاندان با خدمه برایم آشناست، مخصوصا وقتی یاد امینه و مشتی علی میفتم و نزدیكیشان به مادربزرگم و مادر و دخترخاله اش. 

خوشبختانه خانواده ما و یكی دو تا از دخترخاله ها خیلی رابطه از بالا با خدمه خانه نداشتند اما بعضی بستگان رفتارهای چندش آوری داشتند كه بی نهایت ما را ناراحت میكرد. وقتی سریال را میبینم و حضور خدمه را در جشنها و یا رقصها یاد خانواده خودم و عروسیهایمان میفتم كه آن روز تا یك ساعتی آنها كار میكردند و بقیه گوشه ای از سالن كه دید خوبی هم داشت مینشستند بعد حتما یك موسیقی پخش میشد كه فقط آنها به میدان میامدند و البته كه با ما میرقصیدند و عروس و داماد. 


اگر در كودكیهایم با دیدن هر كشاورز گردن كج كرده گریه میكردم، اگر نوجوانی و جوانیم از اینكه خانواده ای این چنینی دارم شرمنده بودم و بیزار از این طبقات اجتماعی و تشریفات و رسومات، اما حالا هرروز كه میگذرد با اینكه هنوز فاصله طبقاتی را دوست ندارم و طبقه بندی اجتماعی را شایسته ارزش گذاری انسانها نمیدانم اما فكر میكنم یك چیزی همیشه با من هست، برای همان پیشینه، برای همان خاطرات.  همان جمله معروف كه میگوید: از اسب افتاده ایم از اصل نه! 


این سریال لعنتی دلم را برای بزرگان خانواده تنگ كرد. برای روزهای كودكی، خانه های بزرگ، مهمانی ها و دور همی های خانوادگی. 


برچسب ها: DOWNTOW Abbey ، نوستالژی ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 دی 1394 06:29 ب.ظ

 

تعداد کل صفحات ( 5 ) 1 2 3 4 5