خون جگر

شنبه 10 بهمن 1394 02:23 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
اولین حسی که در سختی های مهاجرت به وجود میاید حس تنهایی است. همین که خانواده ات نیستند احساس میکنی تنهایی. تا وقتی روال طبیعی میگذرد خیلی دلتنگی نمیکنی، خیلی حس نمیکنی تنها هستی، اما تا کمی زندگی نظمش بهم میریزد، کمی بدبیاری، کمی بهم ریختن برنامه ها و آرزوهایت، وقتی هر روزت با نگرانی واضطراب شروع می شود و هر شبت با فکر اگر مُردم "خبر مرگ مرا با تو( تو اینجا فقط مادرم هست) چه کس خواهد گفت؟" حس تنهایی شروع میشود. وقتی کم کم اثرات اضطراب در سلامتت اثر میگذارد و تویی که از پزشک هراس داری فکر میکنی چرا "بابا اینجا نیست؟" وقتی عکس ارسالی خواهرت را میبینی که کنار برادرت ایستاده، میدانی زندگی ها در ایران سخت تر از چیزیست که اینجا تجربه میکنی اما همین که با همند، کنار همند فکر میکنی: "من چرا اونجا نیستم؟" یا سوال بهتر " اونها چرا اینجا نیستند؟"
همه اینها در کنار بدبیاری هایی که تمامی ندارد، که هی مثبت فکر میکنی و هی منفی میشود، هی تحمل میکنی هی بدتر میشود، هی به امید بهتر شدن وضعیت کار میکنی، هی بدتر وبدتر و بدتر میشود. به پیشرفت فکر میکنی، پس میروی! و هی به خودت میگویی: "درست میشه.. درست میشه.." شک هم نداری درست میشود، اما به قول رفیق: "آری شود، ولیکن به خون جگر شود!" و تهش برای هزارمین بار میپرسی: ارزش داره؟

در تمام این حسهای منفی، هستند آدمهایی که کنارت میایستند، و نمیگذارند زمین بیفتی.. آدمهایی که به حرفهایت گوش میدهند، راهنمایی میکنند. در کنار مشکلاتشان، حواسشان به تو هست، بدون چشمداشت، بدون بده بستان. آنوقت به خودت میایی و میبینی درست که پدر، مادر، خواهر و برادر اینجا نیستند اما تو "تنها" نیستی.. درست که اسمش غربت هست اما تو "غریب" نیستی.

مهاجرت دوستهای قدیمی را ازت میگیرد، اما دوستهایی را به تو میدهد که تجربه های مشابه دارند، که این روزها را یا گذرانده اند یا میگذرانند. هرکس به نوعی دستت را میگیرد و میگوید: "قوی باش!" این دوستها با ارزشند. حالا میدانی تنها نیستی، حالا تو فقط باید بچسبی به کنارآمدن با اضظراب و شرایطی که دلپذیر نیست اما حتما یک روزی تمام میشود. حالا باز باید اولویت بندی هایت را تغییر بدهی. نباید زمین بیفتی، نباید کم بیاری، نباید بگذاری واکنشهای عصبی تو را ضعیف کنند. باید به معده ات بی محلی کنی، باید به ریزش موهایت بیتوجهی کنی باید بگویی: من فقط به پیروزی فکر میکنم. به روزی که به هدف اصلی رسیدم و تازه اون روز باید خودم را برای چالش های جدید و واقعی تر اماده کنم.

آخرین ویرایش: شنبه 10 بهمن 1394 02:49 ب.ظ

 
شنبه 10 بهمن 1394 06:17 ب.ظ
بیان نامه مالاگا فراموش نشود!
شنبه 10 بهمن 1394 06:15 ب.ظ
همیشه سختی و مشکلات هستن که از آدم یه کوه استوار و قوی میسازن.زندگی بالا و پایین زیاد داره .اما وقتی از پس هر مشکلی فائق میای از نتیجش و پایانش لذت وصف ناپذیری خواهی داشت مخصوصا در کنار دوستان خوب.پس پیش به سوی آینده بهترتر و لذتهای بیشترتر
شنبه 10 بهمن 1394 06:09 ب.ظ
آقا سعید
شنبه 10 بهمن 1394 03:49 ب.ظ
رهای عزیز تلاشت برای ساختن زندگیت واقعا فوق العاده ست مسیر طولانی و سختی رو طی کردی و راه کوتاهی تا رسیدن به ارامش باید طی کنی
سختی ها میگذره مثل خوشی ها که موندنی نیستن
مهم این که وقتی بر میگردی و به پشت سرت نگاه میکنی از دنیای کوچیکی که با دستهای خودت به تنهایی ساخته شده راضی باشی
غم ها و استرس ها رو بنویس نوشتن همیشه کمک میکنه ادم ارومتر بشه حین نوشتن خیلی وقتها راه حل هم پیدا میشه
امیدوارم هر چه زودتر مشکلات و سختی ها بگذرن
مواظب خودت باش
شنبه 10 بهمن 1394 03:05 ب.ظ
البته می‌دونم که دوست فوق العاده‌ای هستم، اما دیگه راضی نبودم که به خاطرم یه مطلب بنویسی. +
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر