تبلیغات
تبعیدی خودخواسته - مهمانی خانگی اهالی كلیسا

مهمانی خانگی اهالی كلیسا

شنبه 8 اسفند 1394 10:47 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
ار روزهای مهاجرت هرچقدر بگذرد فکر میکنی دیگر همه چیز عادی شده. اما هر لحظه ممکن است اتفاق جدید بیفتد که تابحال تجربه نکردی. در کشور سکولار و با تعداد بسیار بالای آتئیست، امشب در محفلی بودم همه اهالی کلیسا. اگر گردنبندهای صلیب نداشتند واگر در ازای سوال من که: شما همدیگر رو چطور میشناسید؟ جواب : کلیسا نبود من یک درصد هم نمیفهمیدم اینها مذهبی هستند. به راحتی در ازای سوال: مسلمان هستی؟ گفتم : نه مسلمان زاده ام. و در ازای سوال محتاطانه: باورمند هستی؟ مسیر تحول از نیمه معتقد به ضد مذهب را توضیح دادم. آنها هم تلاشی نکردند که از مسیحیت برایم بگویند و من را به راه راست هدایت کنند. شبی بسیار دلنشین بود. سوئدی هایی خونگرم و مهربان. راحتی مهمانی سوئدی که نمیدونم چرا با اینکه لذت میبریم از این راحتی اما هنوز خودمون نمیتونیم انجامش بدیم. نه بین ایرانی ها نه با خارجی ها. تصور کنید من از جمع 13 نفره ، فقط یک نفر را میشناختم آ هم در حد ده دقیقه صحبت کردن. وارد شدم خودم را معرفی کردم. شام که خوردیم هرکس ظرفش را برداشت و برد آشپزخانه و شست. بعد همه نشستن به حرف زدن، همهمه نبود. یکی حرف میزد بقیه ساکت بودند و بعد نفر بعدی. از همه چیز صحبت شد. در نهایت آرامش. غذا و کیک و دسر را تنها مرد جمع درست کرده بود که زودتر از همه هم رفت تا بچه اش را بخواباند. یک خانم دیگر هم که بچه 5 هفته ای داشت گفت : لازم دیدم یه وقتی رو هم برای خودم داشته باشم . بچه رو پدرش نگه داشت تا من بیام. همسر میزبان هم اول که رفتیم خانه بود بعد از چند دقیقه رفت ورزش. بعد دوباره امد دیگه دوباره ده تا سلام علیک نکرد و رفت شامش رو خورد و دوباره رفت. هر کس هم میخواست بره میامد رو به جمع میگفت: شب خوبی بود ، آخر هفته خوبی داشته باشید. خداحافظ. و میرفت و لباس میپوشید و از در میرفت بیرون. شاید براتون جالب باشه چطور وارد این جمع شدم؟ دو روز پیش رفته بودم لباسشویی، همینطور که منتظر بودم لباس ها شسته بشن بابایی با بچه در بغلش وارد شد. از من سوال کرد چقر دیگه از کارم مانده. منم جواب دادم. بعد یهو با لهجه سوئدی به فارسی گفت: فارسی بلدی؟ منم با ذوق گفتم:آره. تو چطور بلدی. بعد تعریف کرد که در یونان که برای کمک به پناهنده ها رفته بود یاد گرفته. بعد از من پرسید چند وقته سوئدم. منم تمام پروسه امدن و ماندن را تعریف کردم. همانجا ادرس فیس بوکم را گرفت اد کرد و برایم دعوتنامه مهمانی امشب را فرستاد. این بابای سوئدی یک کشیش است.
آخرین ویرایش: - -

 
پنجشنبه 16 شهریور 1396 09:45 ب.ظ
I am really loving the theme/design of your website. Do you ever
run into any web browser compatibility problems?

A number of my blog visitors have complained about my
site not operating correctly in Explorer but looks great in Safari.
Do you have any recommendations to help fix this issue?
دوشنبه 10 اسفند 1394 09:49 ق.ظ
برای من هم جالبه سیر تحولت در زمینه مذهب رو بدونم
شنبه 8 اسفند 1394 11:53 ق.ظ
ای جان چقدر خووب که با ادمهای خووبی اشنا شدی
تبعیدی خودخواسته
مرسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر