تهاجم اقلیمی

سه شنبه 29 دی 1394 10:33 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
كار به جایی رسیده كه وقتی میخوام لباس روز رو انتخاب كنم میگم: همش منفی هشت، لازم نیست زیاد بپوشم! از اون بالاتر وقتی همخونه تازه از راه رسده سوئدی كه تازه شهرش شمال تر از اینجا هست میگه: اوه خیلی هوا سرده! میگم: نه، سرد نیست كه! به این میگویند تهاجم اقلیمی!
برچسب ها: سوئد ، زمستان ، سرما ،
آخرین ویرایش: - -

 

آیت الله در روزنامه های سوئد

دوشنبه 28 دی 1394 08:37 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
تو اتوبوس که نشستم اپ روزنامه محبوبم را باز کردم. روزنامه امروز را دانلود کردم، به عادت همیشه از صفحه اول شروع کردم تا یکی یکی ورق بزنم و بعد تصمیم به خواندن بخشهای مهمتر کنم. همان اول، همان اولین صفحه، گوشه سمت چپ عکس آشنایی دیدم، کنارش تیتری درباره لغو تحریمهای ایران بود اما مطمئن بودم ان عکس با آن تیتر ربط ندارد با اینکه هر دو به ایران ربط دارند. کمی ریز تر زیر تیتر اصلی تیتر کوچکتری بود و همانطور که عکس آشنا بود اسم آشنا زد! Ayatollah yousef... یک لحظه حس کردم ایران زمان دو خرداد هستم، یا ایران روزهای اول جنبش سبز درست میبینم، عکس آیت الله صانعی؟ آن هم در پرتیراژترین روزنامه صبح سوئد؟ 

بلافاصله ورق ورق زدم و رسیدم به میانه روزنامه که تمام صفحه پر شده بود از گزارش درباره ایران. اما اصلی ترینش مصاجبه با ایت الله یوسف صانعی بود. با ولع تمام شروع کردم به خواندن. آخ چقدر این سوئدی ها خوب ایران را میشناسند و خوب گزارش مینویسند. از شروعش تا اتمامش بدون سیاه نمایی بدون سفید نمایی، واقعیت را مینویسند. چندگانه های ایران را میشناسند. مصاحبه به دلم نشست. دو سه جاش رو چند بار خواندم. این مرد دوست داشتنی. این روحانی شریف. 



گفت آیت الله یزدی او را ممنوع از مصاحبه با رادیو و تلویزیون کرده برای همین وقتی دوربین را با خبرنکاران سوئدی دید گفت من اجازه مصاحبه تلویزیونی ندارم! 
میگفت شما نمیتوانید باور کنید چه بلایی سر دفاتر من در شیراز و مشهد اوردند. 
میگفت: روحانی هم جرات ندارد به من کمک کند، با اینکه من برای رسیدنش به این پست خیلی کمک کردم ولی او میترسد از من حرفی بزند
میگفت: طرفدار دارد اما اجازه ندارند
میگفت: ایران دموکراسی ندارد
میگفت: خیلی وضع بهتر از ده سال پیش شده اما دموکراسی نیست و هنوز وضع بد است
میگفت: حقوق بشر و حقوق زنان در ایران رعایت نمیشود و فعالین زندانی هستند
میگفت... میگفت.... و اشنا بود ،جمله به جمله اما به زبان سوئدی. 

گزارشگر سوئدی اینطور شروع کرده بود: روحانیت ایران از اتحاد به دور است. همه آنها ( روحانیون) کوته بین و تنگ نظر، دشمن آمریکا، زن ستیز و سیاه پوش نیستند. پشت این دیوار سخت، رهبران مذهبی هستند که باور دارند کسانی که کشور را میگردانند واقف به وظایفشان نیستند. 



آخرین ویرایش: دوشنبه 28 دی 1394 09:15 ب.ظ

 

نمای کلی سفر

یکشنبه 27 دی 1394 01:51 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 


من اصولا قبل سفر درباره شهر مقصد اطلاعات کسب نمیکنم! یعنی دقیقا برعکس بقیه هستم. راستش فکر میکنم کشف کردن شهر خیلی جذاب تر از اینه که همه چی برات مهیا و آماده باشه. اما خب گاهی اوقات اونطوری هم بد نیست. به هر حال تصمیم من برای رفتن به مالاگا خیلی اتفاقی شد. خسته بودم، گریه میکردم و شب موقع خواب باز نوتفیکیشن از اپ سفری آمده بود. بازش کردم دیدم پیشنهاد جاهای گرم رو داده من جمله مالاگا. باز بخاطر همان اطلاعات عمومی کمم باید اعتراف کنم اسم مالاگا رو برای اولین بار 5-6 سال پیش وقتی در فیس بوک یکی از همشهریان قدیمی رو پیدا کرده بودم شنیدم. همشهری ساکن شهری نزدیک مالاگا بود و بیزنس بزرگی داشت. کلا از مالاگا من فقط عکس ساحلش رو دیده بودم و رستورانهای رنگ و وارنگ. بعد ها فهمیدم مقصد سفر تابستانی و محل خرید ویلای اهالی اسکاندیناوی هست ( جدیدا ایرانی ها هم از شمال ایران دست برداشتند ویلا در اسپانیا میخرند). تمام تصورم از مالاگا یک شهر ساحلی کوچک بود! پیشنهادات اپلیکیشن برای هتل ها بسیار وسوسه انگیز بود و من هم به شدت نیاز به سفر یا آفتاب داشتم انتخاب کردم، هتلی رو به دریا. مطمئن بودم قراره یک هفته رو بالکن اتاق بشینم و کتاب بخونم و از دریا لذت ببرم. 

وقتی بعد از 4 ساعت پرواز وارد فرودگاه مالاگا شدم و دیدم از فرودگاه استکهلم بزرگتر هست فهمیدم احتمالا تصوراتم غلط بوده. همینطور هم بود. مالاگا بسیار بزرگ، پرجمعیت، تاریخی و زیبا بود. همان اول هوای مطبوعش به دل نشست، 20 درجه یک ظهر. حدود 30 درجه اختلاف دما از جایی که میامدم! بعد از چک این درهتل و ناهار خوردن در رستورانی در نزدیکی هتل راهی دریا شدم. ساحل شنی و دریای وسیع مدیترانه. همینطور در کنار دریا قدم زدم تا به بندر برسم. بندر یک قسمت مدرن دارد به اسم "مولنو" که پر از رستورانهای شیک و توریستی است و قایقهای بادبانی تفریحی. از بندر تا مرکز شهر هم ده دقیقه راه بود. مثل همیشه یک اتوبوس هاپ آن هاپ آف سوار شدم و یکساعت در شهر چرخیدم ولی حوصله گوش دادن به توضیحات گوینده رو نداشتم بیشتر محو تماشای شهری بودم که خارج از انتظارم بود.


مالاگا زیباست، خیلی زیبا، دریا و کوه در فاصله خیلی کمی از هم قرار دارند و هر نقطه شهر باشی دریا را میبینی. مالاگا اولین شهر اروپایی است که ساختمانهای بلندش نه تنها برام آزار دهنده نبود که به نظرم بسیار به شهر وجهه زیبایی داده بودند. معماری ساختمانها را دوست داشتم و رو حساب ساخته شده بودند. دور تا دور ساحل ساختمانهاب چند طبقه بود بدون اینکه به چهره شهر لطمه بزنند. مالاگا یکی از تمیز ترین شهرهایی بود که تا امروز دیدم. انگار هر ساعت دارن کفش را واکس میزنند. برق میزد و تمیز بود. اما در کوه و جاده به سمت قلعه جبل الفارو، متاسفانه آشغال زیاد دیده میشد. البته اگر کسی مثل من فضول بود و چشم میدوخت به زیر درختهای کوه میدید وگرنه به چشم نمیامدند. قدم به قدم شهر اتوماسیون تفکیک زباله بود که خیلی نظرم را جلب کرد. مرکز شهر مثل تمام شهرهای اروپایی و توریستی پر بود از رستوران و بار و کافه به سبک اسپانیایی. بارهای اسپانیایی معمولا یک بشکه چوبی رو به عنوان میز استفاده میکنند و اکثرا یا باید سرپا بایستی یا روی صندلی های بلند بنشینی. 


مثل باقی شهرهای اروپایی جنوبی مردمان این شهر هم مشکل زبان انگلیسی داشتند و برای توریستی که هیچی از زبان اسپانیایی نمیداند خیلی سخت میشد. از خوبی هایشان این بود که نه مثل سوئدیها یخ بودند نه مثل ایتالیایی ها فضول! حداقل مردم این شهر که از طبقه اجتماعی و مالی بالاتری هم برخوردارند بسیار مبادی آلاداب بودند و حریم رو حفظ میکردند در عین اینکه میشد باهاشان با همان اشاره دست وپا دو کلمه حرف رد و بدل کرد. 

رستوران دارهای بسیار دوست داشتنی داشت. وقتی میدیدن من تنها هستم بهم بیشتر توجه  میکردند. من سعی کردم بیشتر در رستوران هایی که خود اهالی میروند غذا بخورم چون اصولا غذاهای بهتری دارند و خب ژست ندارند. رستوران دم هتل که دو سه باری غذا خوردم خیلی بامزه بودند و خیلی م رو یاد رستوران زیبا و کیومرث خان در لاهیجان میانداختند. 

در رستوران تا غذا را انتخاب میکردی یک سبد نان و یک کاسه زیتون میاوردند. غذا به شدت ارزان و حجیم بود. با 8-9 یورو من یک غذای کامل، و حداقل یک لیوان شراب میخوردم. همین پول رو در سوئد هم میدم ولی نه اندازه غذا قابل مقایسه است نه میشه که سفارش نوشیدنی الکلی داد. یکشب که به قصد غذای سبک رفتم و طبق معمول سر از Entercote در آوردم رستوران دار یک بشقاب سالامی به عنوان پیش غذا و یک استکان ودکا کارامل برای هضم بعد از غذا و یک مینی مگنوم بدون اینکه پولی بگیره برام آورد. اتفاقی که عمرا در سوئد بیفته!

اسپانیا از نظر غذایی در حد ایتالیا نبود، خیلی از غذاهای هیجان انگیزش هم برای دو نفر بود  فایده نداشت من انتخاب کنم. دوبار پائلا رو امتحان کردم که چیز خاصی نبود. یک بار شینسل خوک، یک بار مرغ و یک بار استیک انترکوت و یک بار هم تاپاس امتحان کردم. معروفترین غذا مثل هر شهر ساحلی دیگه آنچیو سرخ شده هست. دقیقا نمیدونم انچیوو معادل فارسیش چی میتونه باشه ولی من و یاد کیلکا میندازه. تو بازار روزش راسته ماهی فروشها یه ماهیی داشتند که اسمش رو آخر سر نفهمیدم ولی خیلی شبیه کولی ماهی بود.


آفتاب شهر چیزی بود که بهش احتیاج داشتم اما برام خیلی عجیب بود که تا ساعت 8:30 صبح هوا تاریک تاریک بود درست مثل سوئد. بعد یهو افتاب میامد بالا و اتاق من هم جنوبی بود در نتیجه هم شاهد طلوع در دریا بودم هم غروب! جای همگی خالی بسیار رویایی و دیدنی بود.

چون هوا خوب بود و نقشه نداشتم همینطوری هر روز سرم رومینداختم پایین و میرفتم مرکز شهر و هی کوچه ها رو بالا پایین میرفتم و مثلا ار سر راه جای دیدنی بود میرفتم داخلش. یک بار هم گم شدم و یکساعت هی واسه خودم چرخیدم کم کم وارد کوچه هایی شدم که کاملا مسکونی بود و خیلیهاش در حال بازسازی. 

شهر با اینکه شهر پولدارهاست اما این اتمسفر رو نداره. مثلا بخش شمالی که شبیه دربند بود خانه های شیک داشت اما مثلا از ماشینهای آنچنانی یا قیافه های عجیب غریب مرسوم در شمال تهران ،خبری نبود. مردم در عین شیک پوشی بسیار ساده بودند. مردها اکثرا شکم دار بودند و قد متوسط. شباهت زیادی به عموم مردهای ایرانی داشتند چه میانسال ها چه حوانها. اما زنها شباهتی نداشتند و صد البته دلیل اصلیش مسئله آرایش هست. وگرنه شاید ما شبیه ترین ها بهم باشیم. من که معمولا عادت دارم موهام رو پشت سرم جمع میکنم در اکثر جاها مجبور بودم توضیح بدم که اسپانیایی نیستم! 

توضیح اینکه ایرانی ام و سوئد ساکنم بامزه تر از همه بود. در ترکیه یادمه تا کسی میپرسید where are you from?  منم با بچه ها جواب میدادم ایران! بعد که صحبت ادامه داده میشد میگفتم سوئد ساکنم. بعد ها فکر کردم خب من که از ایران دیگه نمیام! پس باید بگم سوئد! اینجا میگفتن whereare you from?  تا میامدم بگم سوئد، یک ایران از دهنم میپرید بیرون. ولی یکی دو جا کفتم من از سوئد میام ولی ایرانی ام! 

در روز دوم تو یه فروشگاه در حال خرید کارت پستال بودم که صدای آشنا شنیدم. سرم و برگردوندم و به سوئدی گفتم: ادم حس خونه بهش دست میده وقتی زبان اشنا میشنوه. یک خانواده سوئدی، پدر ،پسر و همسر پدر بودند که داشتند با هم صحبت میکردند. پدر خانواده رو به من با ذوق گفت: تو سوئدی بلدی؟ گفتم: بله ! من سوئد زندگی میکنم. بعد گفت: تعطیلات برگشتی خونه نه؟ گفتم: نه اومدم مسافرت! وچون فهمیدم فکر کرده اسپانیایی ام گفتم: ایرانی ام. یکی دوبار دیگه این خانواده رو دیدم وهربار با هم کمی حرف ردو بدل کردیم. از اتفاقات جالب این بود که اونجا سوئدی رو مسلط حرف میزدم و اولین زبانی که میامد سوئدی بود مثلا بارها حواسم نبودو به جای انگلیسی شروع کردم سوئدی حرف زدن! 


سفر چیزی نبود که انتظار داشتم، خیلی بیشتر بود. منی که فکر میکردم قراره فقط دراز بکشم و کتاب بخونم فقط یک روز اون هم از سر اجبار این کار رو کردم. و کتاب پلیسی که مدتها پیش از خانم سوئدی که فوت شده گرفته بودم رو تمام کردم. فکر میکردم در طی سفر حالم تغییر چندانی نکند و با خودم دفتر برده بودم که بشینم درگیری های ذهنی را بنویسم و برای بعد از بازگشت برنامه ریزی کنم. اما آفتاب ، همان دقایق اول حالم را خوب کرد و اصلا شدم یک ادم دیگر. همانطور که با برگشتن به سوئد دوباره شدم آدم قبل سفر، بی حوصله و خواب الود! تمام روزها کله سحر بیدار شدم و تا پاسیاز شب بیدار بودم بدون ذره ای حس خستگی. شما نمیدانید آفتاب چه نعمتی است، دارید و به اهمیتش پی نمیبرید. ساعتهای ظهر سعی میکردم هرجا هستم بروم رو به آفتاب بشینم و چند دقیقه ای بذارم افتاب مستقیم به من بخورد.


حالا درباره شهر و جاهای دیدنی اش احتمالا مینویسم. عکسها را در یک آلبوم درفیس بوک میگذارم و لینکش را برایتان میفرستم.

 

16 ژانویه 2016 ، اوپسالا

 


برچسب ها: مالاگا ، اسپانیا ، دریا ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 27 دی 1394 02:11 ق.ظ

 

دستاورد سفر تنهایی

چهارشنبه 23 دی 1394 11:03 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
سفر همیشه خوب است، چه با مادر و پدر و عموی غیر خونی در پاریس باشد، چه دیدار خاله در فرانكفورت، چه با حامی روزهای پس از مهاجرت در فلورانس و رم و ونیز و چینكوتره، چه با یاران جان در استانبول و چه تنها در مالاگا! سفر از هرجنسش در خودش چیزی دارد، چیزی كه گمشده های زندگیت را پیدا كنی! در هر سفر اتفاق خوبی میفتد. اتفاق خوب سفر تنهایی ام در اوج نا امیدی، خستگی و استیصال این بود كه تصمیم گرفتم حضور در فیس بوك را كم كنم. این سفر به من یادآوری كرد نظر داشتن بدون پشتوانه مطالعه دائم ارزش بازگویی ندارد. چیزی كه ما را در قرن ٢١ فلج كرده همین شبكه های اجتماعیست كه هرفرد یك فضا برای نظر دادن دارد. گاهی آنچنان مشغول نظر دادن میشویم كه یادمان میرود كه هستیم؟ و در چه سطحی؟ بیشتر از آنكه بخوانیم و بیاندیشیم، میگوییم! فیس بوك نقش همان تاكسی های خیابان است. سوار میشوی، هركس حرفی میزند و تو هم حرفت را میزنی! از قضا بعضی ها خوب حرف میزنند، مخصوصا خود راننده. اما تاكسی و حرفهای تاكسی هیچوقت دانشگاه نمیشود! باید به تاكسی و اتفاقاتش توجه نشان داد و گاهی قاطیش شد. این در بطن جامعه بودن است اما نباید در سطح تاكسی ماند!
آخرین ویرایش: - -

 

تصمیم بر بی تصمیمی

پنجشنبه 17 دی 1394 01:08 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
پیش نوشت: راستش برگشتن به وبلاگ نویسی اونم اینطوری خیلی حس خوبی بود. هرچند سخته هی انتقال آرشیو! هی جابجایی. هی دوباره پیدا کردن دوستان وبلاگ نویس. 
ولی میچسبه مخصوصا وقتی کامنت دارم:) 
البته که الان چون مرخصی هستم میرسم بیام و با حوصله بچرخم تو این فضای جدید. و بعد از ماهها تونستم وبلاک بخونم. یعنی من بیمارم! به حای اینکه ذهنم رو با نوشته های دوست داشتنی وبلاگ نویسهای محبوبم تسکین بدم میرم تو فیس بوک هی حرص میخورم! 

*****************

بگذریم! ما مهاجرها، مخصوصا از نوع تنهایش، یه سردرگمی داریم در اینکه سال نوی ما چیست؟ و کی باید تصمیمات جدی برای سال جدید را ارائه داد؟! میدونید که کلا نوروز اینجا برام بی معناست و همیشه از سر اجبار یه سفره ای گذاشتم. دلایلش هم بارها نوشتم اما باز مینویسم. از مهمترین دلایلش اینه که اولا اینجا حس بهار در اون تاریخ نیست. دوم بجز سالهایی که به شنبه ویکشنبه میفته باقیش در روزهای وسط هفته است که همه سرکار هستیم. سوم، اوج فیمتهای اصلی در فروشگاههاست در نتیجه رفت و آمد مردم برای خرید کمتر است و این خودش هیجان را کم میکند. چهارم نیست دیگه! خاقا ( مخفف خانم/آقا ) جان! نیست! چیزی که برای این جا نیست ، نمیشود داشت! 

اما سال نو میلادی! راستش بجز سال اول و دوم که هنوز دانشجو بودم و بالاجبار تعطیل و راهی سفر شدم که در هر دوش به دلیل بودن در کنار خانواده ها چیزی از هیجانات جوانی برای سال نو دستگیرم نشد، باقی سال نو ها من خسته از کار در خانه ولو شدم و اصلا نفهمیدم کی سال نو شده که میفهمیدم هم اهمیتی نداشت برای کسی که روز بعدش باید برود سرکار! مخصوصا که تو این شهر کسی سال نو را تبریک نمیگه و اصلا خبری از اون فیلمهای کریسمسی هالیوودی نیست که زرت و زرت هر کی به هر کی میرسه میگه : مری کریسمس یا هپی نیو یر! 

باز حوالی کریسمس خوبه. همه تو شهر در جنب و جوشند و قدم به قدم موسیقی کریسمسی هست و دخترها و پسرهای جوانی که در بسته بندی کادوها کمک میکنند. اما سال نو افتضاح! کلا تو سوئد کریسمس مهمتر از سال نوست. آهان راستی یادم رفت بگم، کریسمس با سال نو تفاوت دارد. هی هر سال عزیزان داخل کشور در سال نو پیام مری کریسمس میدن! یا در کریسمس میگن سال نو مبارک! عزیزان بدانید و آگاه باشید، کریسمس ، 25 دسامبر هست و سال در 00.00، 31 دسامبر به 1 ژانویه نو میشود. 

برگردم به حرف خودم، بله من نمیدونم سال نو برای من چه معنایی داره؟ الان هفت روز از سال جدید گذشته و من تفاوتی با هشت روز پیش نمیبینم.  یعنی کلا سبک زندگی و شرایط کاری ام برای من فرقی بین روز تعطیل و غیر تعطیل و اتفاقات بزرگ نمیذاره. حالا شما بیا بگو من تصمیمات بزرگ برای سال آینده را باید کی اتخاذ کنم؟! بله روز تولدم شاید بهترین باشد. درست یک ماه دیگر! 

اما من این بار تصمیم گرفتم که هیچ تصمیمی نگیرم. چون کلا هربار تصمیم جدی گرفتم هزار و یک بلای آسمانی نازل شد تا اجرا نشود. البته ضعهای شخصیتی ام هم نقش به سزایی در این اجرا نشدن ها دارد. اما شاید مهمترین تصمیمی که بتونم امسال بگیرم اینه که شده تمام پس اندازم رو بدم ولی برم روانشناس. من تنهایی از پس کنترل اضطراب، پاشیده شدن ها و نگرانی هایم برنمیام و اگر به دادش نرسم در این کشور که کلا بسیار مستعد در دیوانه ساختن افراد هست دیوانه میشوم! 

حالا نترسید از سوئد، این دیوانه شدن زمینه های بسیار میخواد و خب اگر واقعا همه که ساکن سوئدند این زمینه ها را داشتند که الان سوئد یک تیمارستان بزرگ بود نه یکی از ده کشور بهتر. برای همین میگم بی برنامه مشخص و محکم مهاجرت نکنید. یعنی وقتی مهاجرت کنید که حداقل دو یا سه مورد مطمئن دارید. مثل اقامت، یا کار و توانایی بسیار خوب که بتونید همه جا ازش استفاده کنید! 

من اگر به 5 سال ونیم پیش برگردم قطعا به مهاجرت فکر میکنم ولی حتما برایش برنامه ریزی میکنم. مهاجرت اگر با برنامه ریزی باشد هیچوقت ضرر ندارد و هیچوقت برایش دیر نیست. اما اگر بی برنامه ریزی و احساسی باشد مشکلات زیاد است. 


پس این شد که من تصمیم گرفتم که تصمیمی نگیرم! چه فرقی میکند شروع یک تصمیم اول ژانویه سال 2016 باشه یا 8 فوریه 2016 یا 1 فروردین 1395! یا وسط اردیبهشت، آخر آگوست یا تو دل پاییز! مهم اینه وقتی تصمیم بگیری که آماده ای برای اجرا! تصمیم گیری یه بخش قضیه است هر روز میشه تصمیم گرفت ولی وقتی آماده نیستی و تصمیم میگیری به بن بست میخوری و این هی تکرار میشه و بعد میشینی خودخوری میکنی که چقدر بی عرضه ای! در حالیکه بی عرضه نیستی فقط زمان درستی برای تصمیم و اجرا انتخاب نکردی! 



برچسب ها: تجربه های مهاجرت ، تنهایی ، مهاجر ، سال نو ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 17 دی 1394 01:41 ب.ظ

 

نوشته های آزمایشی

پنجشنبه 17 دی 1394 02:59 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
خوشمان آمد! میهن بلاگ اپ دارد. همین یك امتیاز بزرگه كه بخوام اینجا بمونم. امیدوارم عاج فیل نگیره به ما و كن فیكونمون نكنه كه شما به شكستنش نیازمند نشید! الان دارم با موبایلم مینویسم! خیلی هم شیك:) و فعلا پستهای آزمایشی تا ببینم مغزمان چه فرمانی قادر میكند:) د ضمن از همتون كه كامنت گذاشتید ممنونم نمیدونید چه حس خوبی بود كه:) اون كه آخر گیلكی بود:)))
آخرین ویرایش: - -

 

خانه نو

چهارشنبه 16 دی 1394 02:28 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
سلام
از اونجایی که تمام سرویسهای ایرانی و خارحی رو رفتم و برگشتم گفتم حیفه میهن بلاگ رو هم امتحان نکنم. و البته واقعا برای پرشین بلاگ متاسفم که حتی جواب ایمیلهای من را نمیداد! 
امیدوارم اینجا مشکل کامنت نداشته باشید:)) 



آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 دی 1394 02:29 ب.ظ

 

روزگاری نه چندان دور با Dowtown Abbey

دوشنبه 14 دی 1394 05:24 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

داون تون ابی برای من بی نهایت آشناست. شاید خیلی ها خیلی از داستانهایش را درك كنند بخصوص وقتی به تابو ها میرسد اما باید در چنین سیستمی بزرگ شده باشی تا بیشتر حس نزدیكی كنی. من كه نیمی سریال میخندم از بس كه هركدام افراد یادآور یكی از رفتگان و بازماندگان خانواده مادری ام هستند. 

آنها اشراف زاده به مفهومی كه در ذهن میاید نبودند اما از خاندانهای بزرگ گیلان بودند. به سن ما كه بعد انقلاب متولد شدیم قد نمیدهد اما خاطرات مادرم از دوران پیش از انقلاب بی شباهت به برخی اتفاقات خانواده لرد نیست! 

در خانه مادربزرگم پیش از انقلاب كلی خدمه بود. آشپز، پرستار كودك، یكی كه خرید ها را انجام میداد، یكی كه خانه تمیز میكرد، یكی نفت پر میكرد، یكی بچه ها را بیرون میبرد و ....

همه اسم داشتند و متاسفانه برخی لقب هم داشتند. نه كه مادربزرگم بگذارد این یك بخش از فرهنگ شهر ماست كه رو آدمها لقب میگذارد برای نشانه گذاری! 

بعد از انقلاب از كل آن خدمه یك امینه مانده بود یار غار مادربزرگ و فدایی خانواده. میس هیوز من را یاد امینه میندازد اما امینه به شیكی میس هیوز نبود. 

سر جهازی دخترخاله مادرم مردی بود كه مشتی علی صدایش میكردیم. البته جلو غریبه ها میگفتیم مشهدی علی. او هم مثل امینه فدایی خاندان بود. خانم را كه خیلی دوست داشت و جانش برایش میرفت و دخترخاله ها و پسرخاله ها و بچه هایشان را هم. او نجات دهنده مادرم از مرگ در دوران كودكی بود برای همین برای مادرم حكمی ورای موقعیتش داشت و او هم بعد از خانواده دخترخاله جور دیگر عشق میورزید. او تنها كسی بود كه مجاز بود من را به نام شناسنامه ایم بخواند. مشتی علی در شب هفتم پدربزرگم وقتی همه خانه ما بودند در تنهایی فوت كرد. وقتی ما رسیدیم روی صندلی نشسته بود آرام و مصمم! ما دو پدربزرگ از دست داده بودیم. 


بعد از انقلاب مادربزرگ و پدربزرگم خود را بازنشسته كردند. كشاورزها اجاره هایشان را نمیدادند و كودكی من پر بود از دیدن كشاورزها كه برای مذاكره با خانم میامدند. پدربزرگم هم برای همسرش شكایت نامه تهیه میكرد هم نامه ها و دفاعیات كشاورزان را مینوشت. دلم برای كشاورزها میسوخت، از بی سوادی دست به دامن كسی میشدند كه جزیی از سوی مخالف بود. 

كودكی من پر بود از اسامی كشاورزها! تقریبا همه را میشناختیم. در زده میشد تا امینه در را باز كند من از پنجره دید میزدم و اعلام میكردم ایكس آمده، ایگرگ آمده. 

اما همه كشاورزها مثل هم نبودند بین آنها هم فدایی داشتیم. دو نفر بودند كه ارادتمند خاندان بودند. آنها سر وقت اجاره میدادند و وضعشان خوب بود و بعد از مدتی سهم زمینشان را خریدند. اما حتی بعد از آن نون و نمك را فراموش نكردند. "ر. ف"و "ه"!  عروسی و اسباب كشی و عزاداری و خوشی و بدی بود ر.ف اولین بار كمكی بود با وانت آبی اش و سیگاری كه همیشه داشت. ما موظف بودیم به او خیلی احترام بگذاریم. 

"ه" از او فدایی تر بود. یكی از دختران فامیل با غیر گیلك وصلت كرده بود كه خیلی به خاندان و اصالت باور نداشت." ه"یك روز تور گرداندن داماد جدید را به سمت روستایی كه مالكش هستیم برد دختر فامیل تعریف میكرد وقتی بالای كوه رسیدند "ه" بادی به غبغب انداخت و با انگشت به همسرش نشان داد. از اونجا تا اینجا همه مال این خاندان است! 

دختر فامیل میگفت آنقدر كه "ه" افتخار میكرد من نمیكردم! 

كودكیم با كشاورزهای بدهكار گذشت. وقتی برای مذاكره میامدند موش بودند. منم گریه میكردم از بدبختیشان. و بدم میامد از هرچه خاندان و ارباب! من مطمىن بودم مادربزرگم و خواهرها و برادرهایش انسان دوستند اما دیدن آن كشاورزها، بحث دادگاهها و نتیجه نگرفتنها، مالك بودن بی ملك، حالم را بهم میزد و گاهی از آنها بدم میامد. 

بخاطر فدایی ها و موش بودن شاكیان ما هیچوقت نمیفهمیدیم چه حسی پشت آنها نهفته است تا خاله ام كه جامعه شناسی میخواند برای پروژه جامعه شناسی روستایی با همكلاسیش راهی روستای خانوادگی شدند. خاله ام از نوجوانی تهران بود و امكان اینكه بشناسنش كم. اما ر و ه قرار شده بود یواشكی مراقب باشند. اخرهای كار بالاخره فهمیدند دختر ارباب آنجاست اما كار از كار گذشته بودن و آنها هم بدگویی كرده بودند هم یه جاهایی دروغ میگفتند. اما تجربه خاله ام تا مدتها سوژه خنده ما بود وقتی تعریف میكرد كه كشاورزها چطور ادای خاله بزرگ را در میاوردند! البته كه ما نوه ها و بچه ها جرات نداشتیم جلوی بزرگ ترها بخندیم و قطعا باید میگفتیم "ذلیل مرده های نمك نشناس"

دادگاهها همه به نفع خانواده ما بود. اینكه دادگاه جمهوری اسلامی مدافع قشر مستضعف رای به مالك داده بودند خودش نشان از حقیقت مالك داشت. پز خاندان "سند منگوله دار" بود كه جوك نوه ها شده بود! نوه هایی كه حوصله این چیزها را نداشتند. 

خاله ها و مادربزرگ كه فوت شدند همه میدانستیم پرونده سندهای منگوله دار به گور رفت. كشاورزها هنوز اجاره نمیدهند و با اینكه مالك نیستند اما زمین بین خودشان فروش میرود! حالا انقدر فك و فامیل در ادارات و نهادها دارن كه با رشوه و غیر رشوه كارشان پیش برود. از ملك خانوم و قیصر خانوم و ثریا خانوم هم خبری نیست كه موش بشوند و بچه هایشان هم كه در این وادی نیستند. از آن روستا فقط نامی مانده و عكس اما یادم نمیرود روزی كه خانوادگی بعد از یك پیك نیك هوس كردیم از جاده روستا رد شویم جایی كه مالك بی ادعای سند منگوله دار بودیم. دقایقی ایستادیم تا عكس بگیریم كه یك نفر مامان و بابا رو شناخت. دویدن به سمت ما و قربان صدقه دختر ارباب رفتن ! هرچی مادرم میگفت ما ارباب نیستیم و مانع میشد از آن همه خم و راست شدن آنها كوتاه نمیامدند. اما یك چیزی تلخ بود نگاه غضبناك جوانترهایشان به من و پسرخاله های پرت از جریان! ما تكیه داده بودیم به ماشین پدران و مادرانمان و آنها با غضب نگاه میكردند همانطور كه تكیه داده بودند به ماشینشان! 


داون تون ابی باعث شد تمام این خاطرات زنده شوند. داون تون ابی و تمام روایتهایش برای من چیریست به نهایت آشنا، از خدمات تا رسوایی ها! از عشقهای ممنوعه تا ازدواجهای مطابق معیار خانواده! تابو شكنی ها، رو در رو شدن ها، شكستن قوانین خاندان ، همه و همه داستانهای آشنا، خنده دار، گریه دار و گاهی دردآور است.  ویولت مادربزرگم هست و خواهرهایش! نگاههای خالجون ملك را دارد، زبان تیز خالجون قیصر و سیاست مثال زدنی مامان سوری! 

روبرت دایی مادرم هست. دایی دوست داشتنی فرهیخته ملایم خانواده دوست كه بی نهایت دلتنگش هستم.


رابطه خاندان با خدمه برایم آشناست، مخصوصا وقتی یاد امینه و مشتی علی میفتم و نزدیكیشان به مادربزرگم و مادر و دخترخاله اش. 

خوشبختانه خانواده ما و یكی دو تا از دخترخاله ها خیلی رابطه از بالا با خدمه خانه نداشتند اما بعضی بستگان رفتارهای چندش آوری داشتند كه بی نهایت ما را ناراحت میكرد. وقتی سریال را میبینم و حضور خدمه را در جشنها و یا رقصها یاد خانواده خودم و عروسیهایمان میفتم كه آن روز تا یك ساعتی آنها كار میكردند و بقیه گوشه ای از سالن كه دید خوبی هم داشت مینشستند بعد حتما یك موسیقی پخش میشد كه فقط آنها به میدان میامدند و البته كه با ما میرقصیدند و عروس و داماد. 


اگر در كودكیهایم با دیدن هر كشاورز گردن كج كرده گریه میكردم، اگر نوجوانی و جوانیم از اینكه خانواده ای این چنینی دارم شرمنده بودم و بیزار از این طبقات اجتماعی و تشریفات و رسومات، اما حالا هرروز كه میگذرد با اینكه هنوز فاصله طبقاتی را دوست ندارم و طبقه بندی اجتماعی را شایسته ارزش گذاری انسانها نمیدانم اما فكر میكنم یك چیزی همیشه با من هست، برای همان پیشینه، برای همان خاطرات.  همان جمله معروف كه میگوید: از اسب افتاده ایم از اصل نه! 


این سریال لعنتی دلم را برای بزرگان خانواده تنگ كرد. برای روزهای كودكی، خانه های بزرگ، مهمانی ها و دور همی های خانوادگی. 


برچسب ها: DOWNTOW Abbey ، نوستالژی ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 دی 1394 05:29 ب.ظ