تبلیغات
تبعیدی خودخواسته - مطالب بهمن 1394

تجربه های مهاجرت؛ بچه های افغان

چهارشنبه 28 بهمن 1394 12:34 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 


یکی از لدتهای این روزهای من این است که بچه های افعان را زیر نظر داشته باشم و بی اختیار لبخند بزنم.. چه وقتی دارند از کارهای خلافشان میگویند چه از تجربیات ایران و .... اما یک چیز آزاردهنده دارند... از هر ده کلمه 9 تاش فحشهای رکیک است. بعد نمیدانی بخندی یا نه.. از بس هم این عکس العمل من تابلو است که فورا میفهمند حواسم بهشان هست و فورا هم میفهمند ایرانی ام. بعد خودشان را جمع و جور میکنند البته بعضی ها هم بدتر میکنند!
تصمیم دارم بعضی اتفاقات را بنویسم. چیزهایی که مینویسم مشاهدات محدود خودم هست. تعمیم نمیدهم برداشت شخصی از مشاهدات شخصی و محدود است.

بچه های تنهای افغان به چشم من دو سته اند آنها که مستقیم ازافغانستان آمده اند آنها که ازایران آمده اند. از ایران آمده ها لباس پوشیدنشان متفاوت است. از ایران آمده ها قرتی ترند، مو رنگ کرده اند، ابرو ها اصلاح شده و فارسی را تهرانی حرف میزنند. متاسفانه قالتاق تر هم هستند. این را وقتی دارم به داستانهایشان گوش میدهم میفهمم. مثلا دو هفته پیش 35 دقیقه بی وقفه پسری با لهجه فارسی تهرانی داشته از زندگیش در ایران برای دیگری میگفت. دیگری لهجه اش تهرانی نبود. - دری ؟- پشت سرم نشسته بودند و چهره را نمیدیدم. پسر به اسم جواد، تند تند از کارهای خلافش میگفت. از ترامادول زدنها، عرق خوری ها در کارگاهی که کار میکرد در چهارراه استانبول و بعد خودش میگفت: "پسر چطور اون همه عرق میخوردیم بعد میتونستیم بشینیم پای چرخ و کلی پیراهن تحویل بدیم". بعد از در فضا بودنهایش.. گفت: "بعدش دیگه بزرگ شدم افتادم به ... دادن!" آنقدر خلاف کرده بود که خانواده اش دیگر راهش نمیدادند. به آلمان مهاجرت کرد و به قول خودش انقدر .... کرده بود که همسایه ها امضا جمع کرده بودند و درخواست دیپورتش را داشتند.. اینها را با آب و تاب تعریف میکرد و آن یکی پسر هم از عکس العمل هایش معلوم بود شوک شده است. نمیدانم دلش میخواست مثل او قالتاق باشد یا همانطور ساده ! چندین بار خواستم برگردم و باهاش سر صحبت را باز کنم اما مهلت نمیداد و داستان پشت داستان از خلافهایش... تو دلم گفتم: غلط نکنم این جانور بیست و چند ساله است و خودش را زیر بیست سال جا زده. رسیدیم به مقصد باید پیاده میشدم نگاهی بهشان انداختم و بهتم زد.. پسر به زور 18 سال میزد! اگر حرفهایش را نشنیده بودم فکر میکردم یه نوجوان عادی خوش پوش است.

امروز اما در فروشگاه مواد عذایی 4 افغان بودند که معلوم بود از افغانستان آمده اند.. هم لهجه شان هم تیپ لباسشان شبیه از ایران آمده ها نبود افغانهای ایرانی شبیه بچه دور دوری های ایران لباس میپوشند. اما بچه های افغانستان لباسشان ساده تر است. کاغذ به دست در فروشگاه میچرخیدند که دیدم یک دختر سوئدی آمد کنارشان و شروع کرد تند تند سوئدی حرف زدن. فهمیدم همراهشان هست و آمده فروشگاه را بهشان معرفی کند. اینکه چطور بچه ها بدون مترجم باید حرفهایش را میفهمیدند نمیدانم.. طبق معمول خواستم فضولی کنم و بگویم بذارید ترجمه کنم اما بی خیال شدم. دختر گفت میولک (شیر)... پسرها هر کدام یک ور را نشان دادند، یکی شان با دست ادای خوردن را در آورد آن یکی گفت: گا.... مارو. این میگه میولک تو غذا نشون میدی؟!

ادامه دارد

آخرین ویرایش: چهارشنبه 28 بهمن 1394 12:43 ق.ظ

 

فعال حقوق زنان

پنجشنبه 15 بهمن 1394 02:07 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

فاصله حس بدبختی تا خوشبختی برای من گاهی انقدر كوتاه است كه خنده ام میگیرد. جمعه مدام فكر میكردم با شرایطی كه سپری میكنم باید به ایران برگردم و ماندن در كشوری دیگر و ان همه سختی ارزش ندارد.
امروز یك اتفاق ساده یك انگیزه بزرگ شد برای ماندن. از آن اتفاقهای ساده ای كه هربار رخ داده گفتم: برای همین عاشق سوئد هستم.

جمعه گریه میكردم، جمعه با آموروزو حرف میزدم و میگفتم زندگیم تباه شد. امروز در آسمان بودم، میخندیدم و مطمئنم آینده برای من است.


دو ماه پیش عضو حزب لیبرال شدم، در سه تا از فعالیتهای حزبی شرکت کردم و از آنجایی که پر از هیجان و ذوق بودم در جلسات سوال میپرسیدم یا در بحث مشارکت میکردم. البته بعد از 5 سال زندگی و تجربه تحصیل در اینجا شوک اینکه چقدر با حوصله به آدم گوش میدهند و در هر سطحی از دانش، سواد یا زبان باشی با تو همانطور رفتار میکنند که با یک متخصص در آن موضوع، برطرف شده بود. اما در سومین فعالیت، که نشست آموزشی برای آشنایی با سیاست و کار سیاسی بود، باید مختصری از خودمان و فعالیتها و علایق میگفتیم. گفتم: به عنوان یک مهاجر و زن، موضوعاتی که میخواهم درگیرش باشم پیوستگی و زنان است بخصوص زنان مهاجر. 

دو روز بعد ایمیل گرفتم از سوی سخنگوی شاخه زنان حزب، درخواست دیدار و امروز یک دیدار فوق العاده و دوستانه و دعوت به همکاری! دعوت به همکاری اما همکاری الکی نیست، من به عنوان یک عضو در هیئت مدیره شاخه زنان استان انتخاب شدم. 28 بهمن رسمی در حزب اعلام می شود. همین امروز بعد از مذاکرات پر از هیجان، از هر دو سو، برای یک کورس آموزشی هم ثبت نامم کردند. تمام هزینه با خود حزب است. کسی که باهاش دیدار داشتم که از اعضای اصلی شورای شهر است میگفت تو خیلی پیشرفت میکنی و ما به شدت به آدمی مثل تو احتیاج داشتیم. وقتی گفت : دوست داری در هیئت مدیره باشی؟ گفتم من خیلی دوست دارم ولی مشکل زبان دارم. گفت: اصلا مهم نیست. به علاوه من خودم معلم زبان برای مهاجرها بودم و میگم تو در سطح خیلی خوبی هستی و تو همین مشارکت ها بهتر هم میشی. 


هنوز در شوکم! شوک و هیجان! 
سالهاست دغدغه زنان دارم، بارها خواستم وارد فعالیتهای اجتماعی با ایرانیان بشم، غیر از مورد آخر( فمینیسم روزمره) که تقریبا استثنا درآمد، باقی من را حساب نمیکردند. همین که من اسم و رسمی در قعالیت های زنان نداشتم برای نادیده گرفتنم کافی بود. همینکه خیلی افراد را نمیشناختم برای نادیده گرفته شدنم یا کم دیده شدنم کافی بود. جاهایی هم بود که خواستند خیلی متمدن باشند و اولش تحویل گرفتند اما وقتی میدیدند انرژی زیاد و ایده زیاد و توانایی هم زیاد است به قول همان فرهنگ ناب ایرانی" دم را میچیدند" که طرف دور برندارد!!

چرا راه دور بروم، اطرافیان من تا چیزی بهشان برمیخورد ضعفهای من را پتک میکنند بر سرم میکوبند. مطالعه کم من را بهانه ای برای تحقیر میکنند یا چون فکر میکنند از آنها کم مطالعه تر در نتیجه کم سوادتر هستم کنایه میزنند! هرچند که در سوئد یادگرفتم به کنایه های تحقیری بی اعتنا باشم اما تجربه تلخی از آن کشور و آن فرهنگ هست که هنوز ترکشش میرسد. 


اما اینجا.. اینجا از توانایی ها استفاده میکنند، به انسانها فرصت ابراز وجود میدهند. اینجا برایشان مهم نیست تو چند کتاب خواندی، چند نفر را میشناسی، چقدر ریشه ای دنبال چیزی رفتی. تا وقتی اندیشه داری، بینش داری، قدرت تشخیص و تحلیل داری، حتی اگر ضعیف هستی، جتی اگر چرت میگویی  "جق ابراز عقیده " داری. و در بحثها شرکت میکنی و در همین بحثها هست که به ضعفهایت نه با تحقیر بلکه با تشویق پی میبری و به رفعش اقدام میکنی.
اینجا به تو و توانایی هایت ارزش میدهند. اینجا.. اینجا... 

تا امروز تحت تاثیر آن فرهنگ قیم سالار، مردسالار، قدرت سالار، خودم را تنها یک فمینیست معرفی کردم و سعی کردم نگویم فعال حقوق زنان. اما از امروز، با ورود به یکی از سازمانهای زنان سوئد که اعتبارش خیلی بالاتر از دم و دستگاه آن فعال و این فعال ایرانی است، با افتخار میگویم من یک فعال حقوق زنان هستم. 




آخرین ویرایش: پنجشنبه 15 بهمن 1394 02:08 ق.ظ

 

نقطه اشتراک: مهاجر بودن

دوشنبه 12 بهمن 1394 09:07 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 


اوایل مهاجرت احتمالا  دیدگاهی داری که سالها بعد میفهمی بی شباهت به دیدگاههای نژاد پرستانه نیست. نژادپرستی خیلی معنای گسترده تری پیدا کرده، نژاد پرستی دیگر فقط به تفاوت سفید و سیاه نیست به هرگونه نگاه بالا به پایینی نسبت به یک ملیت یا اقلیت دیگر میشود نسبت داد. 

اول که میایی مخصوصا در کشورهایی که پر از پناهنده است، بی شک یکی دوباری گفتته ای: شانس مارو اومدیم اروپا از این قیافه ها ببینیم!

راستش شرم اور، ولی من این را گفتم. وقتی اولین بار در محله مهاجر نشین ها زنهای برقع پوش دیدم. اگر آن روز کسی به من میگفت نژاد پرست مثل بسیاری دیگر عصبانی میشدم و میگفتم : این نژاد پرستی نیست. ولی خوشحالم، خوشحالم که از تلویزیون و رادیو و روزنامه این کشور کلی درس گرفتم و نگاهم انسانی تر شد. هرچند هنوز فاصله دارم با نگاه صد در صد انسانی و فارغ از قضاوت.

بگذریم، اولش راضی نیستی، اما کم کم، وقتی به اقتضای محیط اموزشی که فرقی بین دانشجوی ایرانی و اروپایی و عرب و کرد وافغان و افریقایی نیست یا محیط کار که مجبوری با ملیتهای مختلف همکاری کنی کم کم به شباهتنها پی میبری، یهو میبینی : این قیافه ها.... کلی نکات مشترک دارن که موبورها ندارند. بسیاری دقیقا دلیل مهاجرتشان همانی است که تو داشتی.. بسیاری هم نه! به هر حال بسته به قشری که در مراوده ای شباهتها و تفاوتها را میبینی.

باز میگذرد، و تو کم کم از اینکه در جایی هستی که یکپارچه نیست و ملیت های مختلفی هست احساس لدت میکنی.

امروز در محل کار، یکی از پرسنل که هیچ کار مشترکی باهم نداریم هم آنجا بود. اهل اریتریا، جلسات ماهانه میاید یک گوشه مینشیند و حرفی هم نمیزند. اما من هربار در اتوبوس میبینمش سلام میکنم. امروز همینطور که غذا را گرم میکردم با رویی باز آمد طرفم و شروع کرد به صحبت. از کار گفتیم و کمی غر زدیم کمی خندیدیم. 
کی روزی فکر میکردم که با یک زن مسلمان اریتریایی نقطه مشترکی برای خنده داشته باشم؟

بعد از کار رفتم سوپر خرید کنم، موقع حساب کردن مردی مومشکی آمد و رو به صندوقدار گفت: äggchoklad med leksaker .. ( تخم مرغ شکلات با اسباب بازی) صندوق دار سوئدی بود و با تعجب گفت: تخم مرغ شکلات؟ من نمیفهمم منظورت چیه؟ 
منم فورا گفتم: کیندر میخواد. تخم مرغ کیندر.
جایش را به مرد نشان دادم. تشکر کرد و لبخند زدم. صندوق دار هاج و واج مانده بود و گفت: چه خوب که فهمیدی! من اصلا نمیفهمیدم چی میگه!
لبخند زدم و تو دلم گفتم: برای اینکه ما مهاجرها زبان هم رو میفهمیم. برای اینکه ما ذهنمان همیشه سه تا جا بیشتر میرود و مثل شما سوئدی ها ملا نقطه ای نیستیم. برای اینکه ما مهاجرها، هرچقدر ازهم تفاوت داشته باشیم نقطه مشترکمان "مهاجر" بودن است.


برچسب ها: مهاجر ، خاورمیانه ، پناهنده ، نژادپرستی ، مهاجرت ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 12 بهمن 1394 09:15 ب.ظ

 

حقوق بشر برای دشمن بشریت بی عدالتیست

دوشنبه 12 بهمن 1394 01:29 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
مجله تاریخ میخوانم، چندین صفحه اختصاص دارد به رییس گشتاپو در لیون، کلاوز باربیس. امروز مجبور بودم دوباره بخوانم، مجبور بودم تمامش کنم و بین آن همه مطلب چه مرضی داشتم ین مطلب را برای خلاصه کردن انتخاب کنم نمیدانم. تمام تنم درد میکشید. تصور شکنجه هایی که با جزییات نوشته شده بود دوباره وحشت زده ام کرد. اول فکر میکنی فقط یک بیمار روانی میتواند چنین لذتی از شکنجه انسانی دیگر ببرد اما انگار بین سالهای 39 تا 45 بیماران روانی زیادی بودند. 
ملقب بود به قصاب لیون.. قصاب؟ قصاب کمترین واژه است. سه تا از مشهورترین شکنجه هایش را نوشته بودند. خواندنش هم دیوانه کننده بود و نفس گیر، مانده ام آن ها که شکنجه شدند چطور دوام آوردند هرچند دو نفرشان در نهایت زیر شکنجه مردند. 
او یک خونخوار به تمام معنا بود.  باربیس بعد از جنگ به کمک آمریکا توانست فرار کند و 38 سال هم در امنیت کامل در بولیوی زندگی کرد. در نهایت توسط یگ زوج که کارشان یافتن افسران گشتاپو بود پیدا شد و بازداشت و راهی فرانسه. بعد از دادگاه به جرم جنایت علیه بشریت به حبس ابد مجکوم شد. چیزی حدود ده سال در زندان بود و بعد هم به درک واصل شد. در زمان سرپرستی اش بالای 4200 مخالف نازی ها را اعدام کرد، و بالای 7500 یهود را راهی اردوگاه های مرگ. 

راستش با اینکه به حقوق بشر اعتقاد دارم، با اینکه با اعدام مخالفم و با شکنجه و قصاص هم، اما فکر میکنم این ها را باید برای کسانی رعایت کرد که بشود نام بشر رویشان گذاشت. این که این فرد بعد از آن همه جنایت توحش بار در امنیت و آرامش زندگی کرد و بعد از دستگیری فقط به حبس ابد محکوم شد آن هم در زندانهایی که استاندارد های چهانی دارند نهایت بی عدالتی است. این فرد به راحتی زندگی کرد به راحتی مرد و بعید میدانم حتی یک روز از کارش شرم زده شده باشد. این فرد بشر نبود که حقوقی داشته باشد. حداقل و عادلانه ترین حالت این بود که یکی از روشهای شکنجه اش را-- نه همه فقط یکی- رویش امتحان میشد. چرا میگویم عدالت نیست؟ چون اگر باور مذهبی داشته باشیم خب میشود خود را قانع کرد که آن دنیا پاسخگوی این کارهایش خواهد بود. اما وقتی اعتقادی به آن دنیا نباشد خب این بی عدالتی است که او چنان جنایتهایی بکند و بعد مثل یک فرد عادی بیگناه زندگی کند. 
نه خداییش بی عدالتی نیست؟ 



برچسب ها: جنگ جهانی دوم ، آلمان نازی ، گشتاپو ، شکنجه ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 12 بهمن 1394 01:57 ق.ظ

 

کازابلانکا، خیانت یا عشق؟

یکشنبه 11 بهمن 1394 12:53 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
کازابلانکا رو برای بار سوم دیدم فکر کنم دفعه اول نوجوون بودم، بعد تو دانشگاه سال هشتاد ماههای اول ترم اول انجمن صنفی شب فرهنگی داشت و فیلم میذاشت و شب شعر، فیلمها رو همه مرفتن چون در تاریکی سینما میتونستن خلاف بزرگی کنند مثل صحبت کردن با پسرهای بغل دستی!!
اما اینا زیاد برای حراست مهم نبود تا یه شب شعر شد و یکی که الان یادم نمیاد اسمش ولی شعر سیاسی خوند و همون شب یهو برقهای ساختمون رفت و تعطیل شد و بعد هم کلا بساط شبانه ها برچیده شد!
از کازابلانکای تو دانشگاه هیچی نفهمیده بودم بس که بی کیفیت بود و پر از سانسور، از کل کازابلانکا در دوران نوجوانی فقط صجنه مست شدن ریک یادم مونده بود و لحظه خداحافظی!
امشب نمیدونم چرا نشستم دوباره دیدم. بعد دارم فکر میکنم این فیلم یکی از معروفترین فیلمهای جهان است از نظر یک فیلم عاشقانه! هی دارم فکر میکنم وقتی طرفدار داشت احتمالا همه عشق ریک رو تقدیر میکنند که داستان همون فداکاری هست. اما به هر حال این هم یک مثلث عاشقانه است. من موندم وقتی مثلثهای عاشقانه انقدر همیشه در ادبیات و سینما طرفدار داشته پس چرا بهش یک برجسب "خیانت" میزنند؟ چطور میشه انقدر منفور باشه و انفدر محبوب؟

دارم فکر میکنم ای بابا چقدر فیلمهای قدیمی کند بودند.. چقدر یه جوری بودن، یه جوری که نمیدونم چه جوری ولی یه چوری بودن دیگه!
به هر حال فکر کنم در هر دهه ای من باید یه دور این فیلم رو ببینم!

آخرین ویرایش: یکشنبه 11 بهمن 1394 01:01 ق.ظ

 

خون جگر

شنبه 10 بهمن 1394 01:23 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
اولین حسی که در سختی های مهاجرت به وجود میاید حس تنهایی است. همین که خانواده ات نیستند احساس میکنی تنهایی. تا وقتی روال طبیعی میگذرد خیلی دلتنگی نمیکنی، خیلی حس نمیکنی تنها هستی، اما تا کمی زندگی نظمش بهم میریزد، کمی بدبیاری، کمی بهم ریختن برنامه ها و آرزوهایت، وقتی هر روزت با نگرانی واضطراب شروع می شود و هر شبت با فکر اگر مُردم "خبر مرگ مرا با تو( تو اینجا فقط مادرم هست) چه کس خواهد گفت؟" حس تنهایی شروع میشود. وقتی کم کم اثرات اضطراب در سلامتت اثر میگذارد و تویی که از پزشک هراس داری فکر میکنی چرا "بابا اینجا نیست؟" وقتی عکس ارسالی خواهرت را میبینی که کنار برادرت ایستاده، میدانی زندگی ها در ایران سخت تر از چیزیست که اینجا تجربه میکنی اما همین که با همند، کنار همند فکر میکنی: "من چرا اونجا نیستم؟" یا سوال بهتر " اونها چرا اینجا نیستند؟"
همه اینها در کنار بدبیاری هایی که تمامی ندارد، که هی مثبت فکر میکنی و هی منفی میشود، هی تحمل میکنی هی بدتر میشود، هی به امید بهتر شدن وضعیت کار میکنی، هی بدتر وبدتر و بدتر میشود. به پیشرفت فکر میکنی، پس میروی! و هی به خودت میگویی: "درست میشه.. درست میشه.." شک هم نداری درست میشود، اما به قول رفیق: "آری شود، ولیکن به خون جگر شود!" و تهش برای هزارمین بار میپرسی: ارزش داره؟

در تمام این حسهای منفی، هستند آدمهایی که کنارت میایستند، و نمیگذارند زمین بیفتی.. آدمهایی که به حرفهایت گوش میدهند، راهنمایی میکنند. در کنار مشکلاتشان، حواسشان به تو هست، بدون چشمداشت، بدون بده بستان. آنوقت به خودت میایی و میبینی درست که پدر، مادر، خواهر و برادر اینجا نیستند اما تو "تنها" نیستی.. درست که اسمش غربت هست اما تو "غریب" نیستی.

مهاجرت دوستهای قدیمی را ازت میگیرد، اما دوستهایی را به تو میدهد که تجربه های مشابه دارند، که این روزها را یا گذرانده اند یا میگذرانند. هرکس به نوعی دستت را میگیرد و میگوید: "قوی باش!" این دوستها با ارزشند. حالا میدانی تنها نیستی، حالا تو فقط باید بچسبی به کنارآمدن با اضظراب و شرایطی که دلپذیر نیست اما حتما یک روزی تمام میشود. حالا باز باید اولویت بندی هایت را تغییر بدهی. نباید زمین بیفتی، نباید کم بیاری، نباید بگذاری واکنشهای عصبی تو را ضعیف کنند. باید به معده ات بی محلی کنی، باید به ریزش موهایت بیتوجهی کنی باید بگویی: من فقط به پیروزی فکر میکنم. به روزی که به هدف اصلی رسیدم و تازه اون روز باید خودم را برای چالش های جدید و واقعی تر اماده کنم.

آخرین ویرایش: شنبه 10 بهمن 1394 01:49 ب.ظ

 

ما همیشه زود، ما همیشه دیر

پنجشنبه 8 بهمن 1394 10:37 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
روزی كه از در شمالی، همان كه نصف سر در دانشگاه تهران بود و بهش میگفتیم ٢٥ تومنی،وارد دانشكده كشاورزی كرج شده بودم، ساختمانهای چهارطبقه سرد و بیروح با تك صندلی های معمولی خیلی ذوق را سركوب میكرد. ترم اول كه بیشتر واحدهای عمومی بود در ساختمان قدیم برگزار میشد. ساختمانی با قدمت ٧٠ سال، طبقه ای و دوست داشتنی اما سرد. تمام ٤ سال و نیم تحصیل جای جای دانشگاه در حال ساختِ ساختمانهای جدید و انتقال گروهها بودند. یكی از مدرن ترینهایشان قرار بود ساختمان آب و خاك باشد و منتظر ماندیم كه شاید فقط یك بار در كلاسهای جدید بنشینیم اما با اینكه سال آخر ساختمان افتتاح شده بود، كلاسهای ما آنجا برگزار نمیشد. بچه های بعد از ما خاطراتشان قطعا از آن ساختمانهای شیك و پیك، روشن و صندلی ها مدرن راحت است. نه ساحتمانهای تاریك و سرد و بیروح! 
 اینجا هم وقتی وارد محوطه دانشگاه شده بودم، محوطه كه چه عرض كنم نه دری، نه پیكری، دورو بر یك خیابان ته شهر، چند تا ساختمان دو طبقه بود، كه بعدها فهمیدیم هركدام ساختمان یكی از رشته ها هستند. همان كه در انگلیسی میگویند دپارتمان. بی شك برای ما دیدن ساختمان قدیمی، با میز و صندلیهایی كه شباهتی به فیلمها نداشت لب و لوچه آویزان شدن را بهمراه داشت. "صد رحمت به ایران خودمون" جمله آشنایی بود كه آن روزها از بچه های كم سن تر میشنیدم. اینجا هم از روز اول جای جای محوطه دانشگاه درحال ساخت و ساز بودند. هرچند مثل دوران لیسانس حسرت به دل نشدم و سال آخر كلاسهایم در ساختمان جدید آب و خاك بود اما محوطه اصلی هنوز كامل نشده بود. هنوز ساختمانهای نیم ساخت بود و بیشتر ساختمانهای قدیم كوتاه با چوب قرمز به چشم میامد.  

یكسال و نیم پیش با دانشگاه خداحافظی كردم و دیگر از جلویش رد نشدم. حالا به واسطه كارم چندباری از مسیرش رد شدم. قطعا اگر نمیدانستم آنجا دانشگاهم هست نمیشناختم! از آن ساختمانهای قدیم اثری نمانده، در بكسال اخیر سه ساختمان جدید كامل شده اند و یك محوطه فول مدرن شكل گرفته! دانشجوهای امروز دانشگاه هیچ تصوری از آن آشپزخانه های cozy كه ما داشتیم، كلاسهای سقف كوتاه و صندلی و میزهای صمیمانه اثری نمیبینند. اما من به خودم و هم دوره ای هام فكر میكنم! چه ایران، چه در مهاجرت، ما همیشه زود بودیم، ما همیشه دیر بودیم!

 ٢٥-٢٦ ژانویه ٢٠١٦ سوئد

آخرین ویرایش: جمعه 9 بهمن 1394 12:06 ق.ظ

 

گفتگوی من با من

سه شنبه 6 بهمن 1394 12:10 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
این گفتگو واقعی است: 

من ١: موبایل شارژ نداره باید برم كافه نیمساعت شارژش كنم
من ٢: میتونی بری دفتر و شارژش كنی
من ١: نه خب ظهر دفتر بودم بسه
من ٢: میتونی زودتر بری سركار و خونه بابا بزرگ شارژ كنی
من ١: خب یه ربع باید منتظر اتوبوس بمونم الان، خسته ام
من ٢: باشه برو كافه ولی غذا نخوریا
من ١: خب باید یه چیزی بخرم به هرحال، تو كلاس كیك میدن پس بهتره غذا بخورم، عوضش بعد كلاس هیچی نمیخورم تا فردا
من ٢: باشه پس یه چیز كوچیك و ارزون بگیر مثل سوپ
من ١: باشه
....
موقع سفارش
من ٢: سوپ
من ١: تفاوت ده كرونه سیر نشم چی؟
من ٢: سوپ
آخرین ویرایش: - -

 

دسته بندی میانسالهای سوئدی

دوشنبه 5 بهمن 1394 12:09 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
اوففففففف! 
این دقیقا چیزیه كه من الان بهش احتیاج داشتم! 
كار با سوئدی ها همیشه هم راحت نیست! یعنی میانسالهای ایرانی یه مشكل دارن سوئدی ها یه مشكل دیگه! 
بعضی هاشون تیپ شخصیتیشون تصمیم گیرنده است. یك جور واكنش در مقابل پیر شدن! میخوان ثابت كنند هنوز كنترل همه چی دستشون هست! از یك طرف دیگه میخوان دستیارشون سوال زیاد نكنه چون" اگر قرار بوده خودشون برای همه چی فكر كنن نیاز به دستیار ندارن" 
بعد مثلا میای به جاش فكر میكنی و تا در یخچال و باز میكنی كه غذایی كه فكر كردی بذاری، داد میزنه از یخچال من چی میخوای؟ 
یا میگه من این رو نمیخورم!

دفعه بعد میای سوال میكنی : پس تو واسه چی اینجایی؟ من قدرت این و ندارم كه مدام فكر كنم ناهار چی بخورم شام چی بخورم! 

بارها شده حتی مطمئنی یك چیزی میخوان و همون و آماده میكنی اما چون خودش نگفته یا از قبل بهش نگفتی لج میكنه و چیز دیگه میخواد! 

تازه بین همین تیپ هم مدلهای مختلف هست! یكی داد میزنه ، یكی زنگ میزنه به نزدیكانش و بلند بلند میگه: این دختره زیاد حرف میزنه منم نمیفهمم!! 
( تیكه غیر مستقیم اینكه اینا خارجین رو باید بیان هرازگاهی) یا مستقیم به خود آدم تذكر میده. این دسته سوم راه اومدن باهاشون راحت تره چون تكلیفت مشخصه! 

امروز پیش یكی از همینا بودمد دفعه اولمم بود. دقیقا همون كارهایی رر كرذم كه همكارم یاد داده بود. ولی طرف غرش رو با داد باید میزد! تهش هم زنگ زده به دخترش اول گفته كه من بامپش رو درست كردم بعد گفته این دختر حدید حرف زیاد میزنه من هم یك كلمه ا رو نمیفهمم! 
یعنی تو دلم دو تا فحش دادم بهش كه داره دروغ میگه! من فقط ازش تایید میگرفتم و یه جا كه ازم یه چیزی پرسید توضیح دادم! مطمئنم امروز یك جمله غلط هم نگفتم! 
دوساعت كارش به اندازه شش ساعت انرژی گرفت، خوشبختانه دارم میرم پیش بابا بزرگ سوئدی كه كلی با هم میگیم میخندیم:)

آخرین ویرایش: جمعه 9 بهمن 1394 12:10 ق.ظ

 

مهاجران عزیز! حقوق شهروندی، وظیفه شهروندی میطلبد!

جمعه 2 بهمن 1394 11:51 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

بسیاری از ما پیش از مهاجرت اطلاعات مختصر و مفیدی از کشور مقصد گرفتیم. معولا این اطلاعات ،خوبی های آن کشور هست. اینکه دولتش چه امکاناتی میدهد و اصولا یک شهروند در آن کشور چه حق هایی دارد. اما کمتر کسی میگردد ببیند در ازای این حقوق شهروندی، یک شهروند چه وظایفی دارد. خب طبیعی هم هست. چون در کشور خودمان هیچ وقت نه "حق شهروندی" بوده نه "وظیفه شهروندی" . در این اطلاعات یک طرفه مهاجرهای قدیمی هم نقش دارند. مثلا وقتی وارد کشوری مثل سوئد میشوی یا قراره بیایی اگر با ده تا ایرانی که سالهاست اینجا ساکنند روبرو شوی، نه تایش همان اول میگویند: خیلی کشور خوبیه، میدونی مثلا میتونی بگی مریضی دولت بهت پول میده، بچه بیار بشین تو خونه دولت بهت پول میده، کارت رو از دست بدی مشکلی نیست بیمه بیکاری داری و زندگیت میچرخه، کلاس زبان میخوای بری طولانی اش کن چون دولت بهت پول میده! تو صف فلان وفلان بمون که دولت بهت پول بده و... خلاصه از کل قوانین سوئد فقط چیزهایی را به متقاضی ناوارد میگویند و راههای مختلف- از قانونی تا غیر قانونی- برای "گرفتن پول از دولت " را یاد میدهند، اما دریغ از اینکه بگویند: میدونی تو وظیفه داری روزی هشت ساعت کار کنی، سر کار منظم باشی، مالیات را سر وقت بدهی، به قوانینش احترام بگذاری ودرسته اینجا حقوق خوبی میگیری وقابل مقایسه با ایران نیست اما هزینه های برق وتلفن و تلویزیون هم به همان اندازه بالاست و قابل مقایسه با ایران نیست و .... هیچکس به ما وظیفه های شهروندی را یاد نمیدهد. و هیچکس هم نمیگوید علت وجودی هر قانونی در سوئد چیست! بله سوئد یک کشور قانونمند و دموکرات با رسانه آزاد است که برای هر چیزی یک قانون دارد. قانونی که برای مای ایرانی مسخره میاید همانطور که قانونهای ایران برای خیلی ها مسخره است. البته اگر آنها بگویند قانونهای ایران مسخره است ما رگ گردنمان باد میکند ولی ما بگوییم قانون سوئد مسخره است "حق داریم"!

همه ما قبل آمدن یا بعد از آمدن از اینکه یکی از بهترین کشورهای دنیا را برای زندگی انتخاب کردیم خوشحالیم. اما این کشور چطور کشور بهتری شده؟ جواب ساده است، با تلاش، کوشش، مسئولیت پذیری، وظیفه شناسی و قانونمندی اکثریت شهروندانش. این دولت چطور میتواند انقدر دست و دلباز باشد؟ جواب باز هم ساده است، از کار کردن شهروندانش( وظیفه شهروندی) و مالیاتهایی که میگیرد. حالا فکر کنید مهاجرینی هستند که از همان اول فقط دنبال راه های مختلف برای گرفتن پول هستند و تازه اگر ناچار به کار هم بشوند بیست چهار ساعت به قانون مالیات سوئد- 30 درصد حداقل مالیاتی است که میدهیم و با رشد حقوق به صورت تصاعدی این مالیات بالا میرود در حقوقهای بالای 50000 کرون نصف و گاهی بیشتر صرف مالیات میشود- فحش میدهند. 
سوئد و خیلی کشورهای دیگر مورد انتخاب مهاجرهای ایرانی از ده کشور برتر جهان هستند. اما اینها همینطوری برتر نشدند. جالب اینجاست ما فکر میکنیم این برتری و حفظش فقط وظیفه مردم خود سوئد است. بعضی از ما میتوانیم با هنر "زرنگ بازی"، از کار سیاه، تا قرار داد و ازدواج و شرکت های صوری، عدم پرداخت مالیات درست، و هزار ویک راه و روش دیگر از نیمی از این وظایف شهروندی شانه خالی کنیم. بله ما به بهانه زندگی در کشوری بهتر با امکانات بهتر میاییم و بعد به جای اینکه بیاموزیم چطور آن سیستم ایجاد شده و جفظ شده سعی میکنیم همان روندی که در مملکت خودمان داشتیم را ادامه بدهیم غافل از اینکه همین کارهاست که باعث کندی پیشرفت و یا حضور افراد نالایق در رده های بالای حکومتی در کشور خودمان شده. 
برایتان چندین مثال از زرنگ بازی های حیرت آور میزنم ( البته شاید برای شما حیرت آور نباشد ولی برای من هست)

کسانی را میشناسم که مرخصی استعلاجی دارند و دلیلش مثلا کمردرد مزمن است یا به هر حال بیماری که بتوانند یک مرخصی استعلاجی طولانی مدت- حتی گاهی دائمی- بگیرند ( در واقع به اداره بیمه ثابت کرده اند که توانایی کار ندارند پس برای گذران زندگی نیاز به پول دارند که از بیمه میگیرند). بعد تمام آن مدت در جایی دیگر به صورت سیاه ( حقوق بدون پرداخت مالیات) کار میکنند. اینطوری هم از دولت پول میگیرند هم پولی اضافه در میاورند که دولت خبر ندارد پس نیازی به پرداخت مالیات نیست. 
چند سال پیش سیستم کلاس زبان اینطور بود که تا وقت فرد دوره اولیه را پاس نمیشد پولی کمک هزینه تحصیل از دولت میگرفت. طرف سوئدی را مثل بلبل حرف میزد اما هنوز در سطح پایه امتحان را عمدا پاس نمیشد!
مثال های ازدواج و شرکت صوری هم انقدر زیاد است که بهتره درباره اش ننویسم.

بله فکر کنید که این زرنگ بازی ها را خود سوئدی ها از اول تک تک میداشتند هیچوقت سوئد بین ده کشور اول جهان نبود.

من با نسلی از سوئدی ها کار میکنم که سوئد را ساخته اند. نسلی که جنگ جهانی را دیده( سوئد در جنگ نبوده اما به هر حال بدلیل اینکه تمام کشورهای اطرافش در جنگ بوده اند متاثر بوده)، قحطی دیده، دو تا رکود اقتصادی شدید را دیده ولی این کشور را با قانونمندی و وظیفه شناسی ساختند! اینها از حقوق شهروندیشان دفاع و استفاده میکنند و به وظایف شهروندی شان هم پایبندند. مثلا برای اکثر سوئدی ها بیمه بیکاری، بیمه بیماری، بیمه این و بیمه آن برای همینجوری استفاده کردن نیست. بلکه وجودش برای اطمینان و تامین امنیت است. یعنی طرف میداند اگر یک روزی کار نکند به پاس سالهای کاری و پرداخت ماهانه حق بیمه در دوران کار میتواند از بیمه بیکاری آنهم نه مادام العمر بلکه تا پیدا کردن یک کار جدید بهره ببرد. در نتیجه معمولا یک سوئدی - و یا یک مهاجر- وظیفه شناس کار میکند، اگر بنا به لایلی کارش را از دست داد که شامل استفاده از بیمه بیکاری شد، بیمه را میگیرد که با دغدغه کمتری دنبال کار مجدد بگردد. همینطور برای بیماری، که بیمار بدون دغدغه هزینه مالی به درمان بپردازد. 
ولی برخی مهاجرها چطور فکر میکنند؟ بیمه بیکاری "حقمه" به بهانه های مختلف کارهایی که اداره کار معرفی میکند را رد میکنند و مینشینند در خانه از بیمه استفاده مفید میبرند. مثل نشستن پای ماهواره و دیدن سریالهای ترکی، یا بیست و چهار ساعت اسکایپ و وایبر با خاله و عمو در ایران، و یا مسافرت به ایران ! اینها همه حق یک شهروند است اما این سواستفاده از حق شهروندی است چون وظیفه متقابلش انجام نمیگیرد.

از نظر من و خیلی های دیگر بسیاری قانونهای سوئد مشکل دارد. چرا؟ چون من آنجایی نیستم که باید باشم! چون قوانین این کشور برای ما تحصیلکردههای طبقه متوسط نیست. اما این اشکال کشور مبدا نیست اشکال ما هست، ما مهاجرها، بخصوص آنهایی که خودمان انتخاب کردیم که مهاجرت کنیم، باید اول قوانین یک کشور را بدانیم و متناسب با نیازهای خودمان کشور را انتخاب کنیم. اما خیلی از ما با این تفکر مهاجرت میکنیم: مهم رفتن است! بر اساس چنین تفکر و هدفی میاییم جایی مثل سوئد که اصلا و ابدا کشور مهاجر پذیر نیست بلکه کشور پناهنده پذیر است. کشوری که مثل آمریکا دانشگاهی نیست، سرمایه داری نیست و ... حالا ما میاییم اینجا بعد میگوییم چرا این قانونش به ما نمیخورد! 
از خودم مثال میزنم که دعوا نشود: 
من آمدم اینجا با انتخاب خودم، سوئد برای من دعوتنامه ارسال نکرده بود، دانشگاهش هم در به در دنبال من نبود. من فارغ التحصیل دانشگاه تهران با معدلی که قابل گفتن نیست، مدارکم را فرستادم و به طرز حیرت آوری در دانشگاهی پذیرفته شدم که از دانشکده کشاورزی دانشگاه تهران بسیار بالاتر بود. بعد ها که دانشجوهای دیگر را میدیدم و میشنیدم از کدام دانشگاههای ایران آمدند به این همه دست ودلبازی دانشگاههای سوئد احسنت میگفتم. هزینه تحصیل که رایگان بود، به معدل و نوع دانشگاه هم کاری نداشت.خب فکر کنید مثلا کسی با معدل خیلی بهتر از من وقتی من را در کنار خودش میدید حتما تو دلش به این سیاست سوئد بدوبیراه میگفت. اما من از سیستم سوئدی خیلی چیزها یادگرفتم و هر روز یاد میگیرم، سیستمی که میگوید " همه حق استفاده از فرصتهای برابر دارند" . شاید من دانشگاه تهرانی در کنکور شرایط بهتری داشتم که آنجا قبول شدم و فرد دیگری مثلا استرسی بود و با اینکه هم سطح من بود اما بخاطر استرس یا کند بودن در زدن تستها نتوانست دانشگاه سراسری قبول شود. یا شاید من به هزار دلیل که خودم میدانم در درس خواندن در دوران لیسانس موفق نبودم ولی این به معنی گرفته شدن حق تحصیل در مرحله بالاتر و در جایی بهتر نیست شاید محیط بهتر به من امکان رشد بهتر دهد ( که از قضا برای من صادق بود و من درسم در فوق لیسانس به زبان انگلیسی بهتر از دوران لیسانس در ایران به زبان فارسی بود) 
بله ما آمدیم مجانی درس خواندیم و از فردایش غر زدیم که "عجب کشور احمقیه، چرا برای ما دانشجوها فرصت اقامت نداره" ما اصلا به اون رایگان بودنش، امکانات بی نظیری که انشگاه ارائه میداد و یا نحوه پذیرشمان توجه نداشتیم! از اول هم میدانستیم قانونش همین است. خودمان انتخاب کردیم بعد میگوییم عجب کشور مزخرفی! به جای اینکه بگوییم "عجب انتخاب اشتباهی".
باز از خودم مثال میزنم، برای ماندن در این کشور به دلیل اینکه این کشور را بیشتر وطن میدانم، و برایم بیشتر وطنی کرده تا کشور زادگاه، برای ماندن به صورت قانونی، یا باید ازدواج میکردم یا کار پیدا میکردم. اولی که در باغش نبودم پس دومی انتخاب شد. با علم به قانونش کاری انتخاب کردم. حالا این قانون دست و پایم را میبندد. بعد من مینشینم به قانون فحش میدهم!! فحش میدهم چون قانون برای من مرمر مشفقی نوشته نشده! برای منی که نه فقیرم، نه از جنگ آمده ام، نه شکنجه شده ام، نه بی سوادم، نه بی پناهم. 
هروقت بدو بیراه میگویم بعدش به خودم یادآوری میکنم این قانون به چه علتی سخت است و یا این شرایط را دارد و درسته که ده نفر مثل من ازش ضربه میخورند اما هزاران نفر ازش سود میبرند، هزاران نفری که از من وضعیت بدتری داشته و دارند.

مثالی دیگر، بسیاری از اطرافیان بخصوص جوانان داد و بیداد دارند که چرا اینجا سیستمش مثل کانادا نیست! و برای تحصیلکرده ها سرمایه دارها فرصت های بهتری ندارد.عزیزان! کانادا یک کشور "مهاجر پذیر" است، سوئد یک کشور "پناهنده پذیر". کانادا اساس مهاجر پذیری اش کار و سرمایه است. اینجا اساس پناهنده پذیری اش کمک به اقشاری که جانشان در کشور خود در خطر است. اینکه پناهنده های کشورهای فقیر و جنگ زده از ما تحصیل کرده های طبقه متوسط به بالای یک کشور نسبتا امن در حال توسعه حقوق و امکانات بیشتری دارند ضعف سوئد و احمقی سیاستمداران سوئدی نیست، بلکه اساس سوسیالیستی این کشور و اساس پناهنده پذیری آن است و ما باید این را قبل از انتخاب سوئد به عنوان کشور مقصد در نظر میگرفتیم. نه اینکه توقع داشته باشیم سوئد قوانینش را بر اساس نیازهای ما ایرانی ها طبقه متوسط به بالا که در حال حاضر نه در جنگیم، نه در قحطی نه بسیاری از ما فعالیت سیاسی داشتیم یا یک روز در زندان بوده ایم، بنویسد. 
جالب اینجاست، بسیاری از دانشجوهای ایرانی بعد از سالها زبان سوئدی را یاد نگرفته اند و هنوز به انگلیسی رفع و رجوع میکنند. حتی اگر اندکی بلد باشند ترجیح میدهند به انگلیسی حرف بزنند. این یعنی جدا کردن خود از جامعه سوئد که حتما ایرادی ندارد. اما اگر یک سوئدی با ما طوری رفتار کند که ما را جزیی از جامعه نداند فریادمان هوا میرود که ببین اینها با ما چطور رفتار میکنند؟ اینکه بعد این همه سال ما ذره ای توجه و انگیزه نسبت به یادگیری زبان یک کشور که قرار است مقیمش و بعد ها شهروند رسمی اش شویم نداریم، ذره ای توجه به تاریخش، فرهنگش، قوانینش، نداریم و نصف آداب و رسومشان را هم مسخره میکنیم و خودمان را "هرگز" جزیی از این کشور نمیدانیم پس چرا ناراحت میشویم که آن کشور و مردمش ما را جزیی از خود ندانند؟ اصلا چرا میاییم برای زندگی در این کشور و به هر دری میزنیم تا حتما اقامت این کشور را بگیریم؟ برای زندگی بهتر؟ آیا ما فقط باید از بهتری موجود استفاده کنیم یا باید برای حفظ این بهتری و سهم داشتن در آن تلاشی هم بکنیم؟ 
یک عده فورا میگویند: "من پول اوردم در این مملکت یا مثلا دارم کار میکنم!". احسنت، این یکی از مهمترین وظیفه های شهروندی است که با کار و پرداخت مالیات به حفظ رفاه اجتماعی سوئد کمک کنیم و البته از این مالیات خودمان استفاده میکنیم یا بعدها استفاده خواهیم کرد یعنی باز به خودمان برمیگردد و البته به دیگر انسانها. اما وظیفه شهروندی، بخصوص مهاجر، تنها کار کردن نیست. همانقدر که برای ما ایرانی ها مهم است همه ایران را بشناسند حتی با اینکه قصد زندگی ندارند یا قرار نیست شهروندش باشند، حداقل ما هم کمی این کشورهای میزبان را بشناسیم. اخبارش را نه از صفحه های فیس بوکی ایرانی یا انگلیسی زبان که از صفحات رسمی سوئدی دنبال کنیم. کمی بدانیم پشت هر قانونی که از نظر ما مسخره است چه علت هایی خوابیده. شاید باز درکش نکنیم یا خلاف عقیده و باورمان باشد اما حداقل درک کنیم سیستم یک کشور چه اصولی دارد. 
ما توقع داریم همه ایران را بشناسند، نه فقط ایران را بشناسند که تمام سنت ها و فرهنگها و غذاهایش را! در ازایش اینکه ما چقدر کشور میزبان را میشناسیم یا اصلا دیگر کشورها را مهم نیست. عملا آسمان سوراخ شده و یک ایران افتاده و اگر همه نشناسند " این غربی های بی سواد پدر سوخته راسیست" هستند ولی ما مثلا اگر ندانیم غذای ملی اتیوپی چیه ، مهم نیست! من نمیدانم چند درصد مهاجرهای ایرانی تمام شهرهای سوئد را با جغرافیایش میشناسند. چند درصد ما قبل آمدن به اینجا میدانستیم که "کله پاچه" از غذاهای سنتی برخی مناطق شمالی سوئد و بسیار محبوب در نروژ است. ولی مطمئنم که تعداد خیلی خیلی زیادی نمیدانستیم. حالا درباره سوئد که کشوری پیشرفته است و جایی است که ما تصمیم گرفتیم باقی عمرمان را در آن زندگی کنیم و شهروندش باشیم، اطلاعات نداریم ولی اگر سوئدی یا یک غربی دیگر نداند ما چه غذایی میخوریم باید فحش بخورد. البته قطعا نه جلوی خودشان. جلوی خودشان ما از خارجی ها تعریف میکنیم و تازه در تعریف خودمان و اثبات متفاوت بودنمان با دیگر مهاجر ها میگویم
: Oh! you know, we are like you!

برای همین همیشه توصیه میکنم پیش از مهاجرت ببینید چرا میخواهید مهاجرت کنید. کشور مقصد را بر اساس خواسته هایی که دارید انتخاب کنید نه بر اساس امکانات هوس انگیزی که دارند، چون بعدش میشوید جز دسته ایرانی های مدام ایراد گیر پرتوقع در قبال کشوری که برای شما دعوتنامه نداده و به دست و پایتان نیفتاده که بیایید، بلکه برعکس شما قصد زندگی بهتر از آنچه دارید را کردید.

اگر هم ساکن کشوری هستید به جای اینکه به قوانینش فحش بدهید با مشارکت در انتخاباتش، نوشتن نظر و فرستادن به روزنامه، زنگ زدن به رادیو و نظر دادن اعتراضتان را به گوش دیگران برسانید. قانونی که اکثریت با آن مشکل داشته باشند حتما تغییر میکند چون این کشورها دموکراتیک هستند و ضعفی باشد - نه ضعفی که از نظر ما ضعف است، ضعفی که با سیستم سیاسی و اجتماعی و اصول کشور میزبان همخوانی نداشته باشد یا به نفعش نباشد- بالاخره تغییر میکند.



مرمر مشفقی

سوئد، 21 ژانویه 2016


برچسب ها: مهاجرت ، مهاجر ، پناهنده ، کاردرسوئد ، تحصیل در سوئد ، حقوق شهروندی ،
آخرین ویرایش: جمعه 2 بهمن 1394 11:54 ب.ظ