تبلیغات
تبعیدی خودخواسته - مطالب اسفند 1394

یادم یادت فراموش

چهارشنبه 19 اسفند 1394 12:17 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

عشقهای نوجوانی همیشه پر از قرار مدارهای آتشین است. پر از وعده های بعد از جدایی، پر از "دیگر کسی به قلبم راه نمیابد" ها، پر از "این روز به یادم میماند تا ابد" ها.. پر از هر سال همین موقع همین روز همین لحظه!

چند روز پیش به ذهنم امده بود.. حساب کردم دیدم عجب! امسال میشود بیست سال! به خودم گفتم در 15-16 فروردین به مناسبت بیست سال گذشتن از یک عشق نافرجام مینویسم. بعد یادم افتاد همیشه برایم هفده اسفند مهم بود. اولین باری که دیده بودمش با آن پیرهن گلبه ای و لپهای سرخ. چرا 17 اسفند ها مهم بود؟ چون همیشه قهرهایمان در 17 اسفند به اشتی میرسید. همه جدایی هایمان 17 اسفند به وصل دوباره میرسید. و همیشه بهش میگفتم: اسفند ماه ماست!

این ها را همان یکی دوروز پیش مرور کردم و بعد به چشم برهم زدنی از یادم رفت. 
امروز که داشتم سالها پیش همین روز فیس بوک را نگاه میکردم- با ترس و لرز چون میدانستم این روزها در سالهای اخیر خاطرات خوبی ندارم- رسیدم به زمانی که ایران بودم و هنوز از او مینوشتم.. از هفده اسفند.. از عروسی که دیده بودمش، از شعرهای داریوش که وصف حالم بود و از ارزوهای خوشبختی ام برای او.

در آستانه بیست سالگی است تنها عشق مقدس زندگیم. تنها عشق نبود. بعد از او بارها عاشق شدم، همزمان عاشق شدم، بیشتر عاشق شدم، غنی تر عاشق شدم. اما فقط مقدس ترین عشق همان بود. پاک و مقدس و واقعی..

به خودم قول میدهم 15 فروردین که رسید یکبار دیگر بنویسم. اما همینقدر میدانم که همه ان پیمانها یکی یکی فراموش شدند.. قلب من دیگران را راه داد و قلب او هم. این روزها از یاد من که همیشه متخصص حفظ روزها هستم رفته چه برسد از یاد او که همیشه ضعیف بود. همین موقع همین روز همین لحظه... نه دیگر تمام شد. تنها چیزی که برایمان از آن عشق اتشین باقی ماند " احترام" است.




آخرین ویرایش: چهارشنبه 19 اسفند 1394 12:18 ب.ظ

 

تفاوت فرهیخته سوئدی با فرهیخته ایرانی

یکشنبه 16 اسفند 1394 01:49 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
با یکی از اعضای گروه "نه فاحشه نه برده"* راهی یکی از مناطق حاشیه ای استکهلم شدیم تا در مراسم مربوط به هشت مارس  شرکت کنیم. 
در مسیر یک ساعته از لیبرالیسم و سوسیالیسم و چپ سوئد صحبت کردیم، از زنان و حقوق زنان هم . چون تابحال دراین موضوعات زیاد به سوئدی بحث نکرده بودم، پیدا کردن لغتهای درست سخت بود و خیلی غلط غولوط صحبت میکردم. از من پرسید : از اونهایی هستی که دوست داری تصحیحت کنم یا نه؟ گفتم با کمال میل. 
سوئدی ها معمولا تصحیح نمیکنند مگر تو ازشون بخوای. به نظرشون این ممکنه بی احترامی باشه که یکی رو تصحیح کنی. تصحیح کردنشون هم هیچوقت تحقیری نیست. عوضش دوستان ایرانی وقتی میخوان تصحیح کنند اولش با لحن خاصی میگن: این چطور حرف زدنه؟ این چه لهجه ای داری؟ این چه تلفظیه و .... 
یعنی حتما اول باید یک نگاه از بالا به پایین داشته باشند بعد کمکت کنند. که این باعث میشه ترجیح بدی جلو ایرانی ها سوئدی صحبت نکنی، ولی جلو سوئدی ها با اعتماد به نفس بلبل زبانی کنی. 

در مسیر برگشت هم به صحبتهایمان ادامه دادیم، هم تفسیر بحثهای جلسه را کردیم، هم کم کم رسیدیم به خودمان و زندگی و علایق. 

همراه من یک روشنفکر کرم کتاب بود که چون محقق هم هست مدام رفرنس آکادمیک میداد اما اگر شما فکر میکنید ذره ای به من حس این را داد که من از او کمتر میدانم پس حرف نزنم یا اظهار نظر نکنم اشتباه میکنید. بدون ذره ای ترس گفتم آدم تئوری نیستم و اگر هم چیزی بخونم خیلی به یادم نمیمونه نه اسم نه موضوع. و اون بدون اینکه راه تمسخر را در پیش بگیرد ،چیزی که به وفور از اطرافیان خودم دیدم که وقتی مخالفشان حرف بزنی یا نظر بدهی فورا کم مطالعه گری من را چماق میکنند که بر سر من برای ساکت کردنم بکوبند، بهم گفت میفهمم حست رو ولی خب تو کار سیاسی یه کم باید نظریه رو بدونی که مثلا یه موضوعی که سالهاست بحث شده  رو دوباره مطرح نکنی بلکه با زمان بتونی پیش بری. 
این را انقدر محترمانه و قشنگ گفت که تاییدش کردم و توضیح دادم که لیستی از کتابهای مربوط به لیبرالیسم تهیه کردم و مدام مناظرات را دنبال میکنم.

وقتی صحبت رمان شد گفت نویسنده مورد علاقه اش داستایوسکی است. این جمله برای من آشناست تقریبا نصف اطرافیان انتلکتوئل من نویسنده مورد علاقه شان داستایوسکی بود. جواب من هم آشنا بود: من فقط شبهای روشن را خواندم.
برخورد فرهیخه ایرانی با من این بود: از داستایوسکی هیچی نخوندی؟ پوزخند و برخوردی که یعنی دیگه صلاحیت نداری باهات حرف زده بشه درباره ادبیات
برخورد دوست سوئدی: چرا نخوندی؟
من: کتاب یادداشتهای زیرزمینی اش رو شروع کردم انقدر سیاه و افسرده کننده بود که به در روحیه من پر انرزی و مثبت اندیش نمیخورد و همین باعث شد سراغ بقیه کتابهاش هم نرم.
همراه: میفهمم. سلیقه ها متفاوته  ولی من خیلی کارش رو دوست دارم. 

بی تحقیر، بی پوزخند

از تفاوتهای دیگر که برام خیلی جالب بود و برای این آدم شوک آور، بحث فمینیست بودن بود. مردهای ایرانی زیادی - و حتی زنها- تو بحثهای برابری خواهانه یک سری جملات ردیف میکنند که از نظر خودشان بهشان باو ردارند و عمل میکنند. بعد وقتی میگی: "به به پس فمینیستی!" انگار که فحش ناموسی داده باشی طرف ده متر میپرد عقب  و میگه: نه نه من فمینیست نیستم. من اصلا به این ایسم ها اعتقادی ندارم. 

امروز لابلای صحبتها گفتم: فمینیستی؟ زل زد تو چشمام و گفت: سوال کردن داره؟ معلومه که فمینیستم. 
و به موضوع رساله دکترایش اشاره کرد و فعالیت های جانبی اش که من خبر داشتم و اینها را گواه فمینیست بودنش میدانست.
هرچی توضیح دادم که خب هستند آدمهایی که این کارها را میکنند ولی حاضر نیستند فمینیست خطاب بشن متوجه نمیشد. میگفت: نمیفهمم چطور میشه آدم به برابری اعتقاد داشته باشه بعد بگه من فمینیست نیستم! 

امروز یک روز خوب با بحثهایی که مورد علاقه ام هست با یک آدم روشنفکر داشتم بدون اینکه پوزخندی ببینم، تحقیر بشم یا نگاه از بالا به پایین حس کنم. 
برچسب ها: تفاوت سوئدی ها و ایرانی ها ، جامعه روشنفکری ، فرهیختگان ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 16 اسفند 1394 02:36 ق.ظ

 

سافروجت

سه شنبه 11 اسفند 1394 02:46 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
حدود سه سال قبل یك مستند از شبكه دانش اینجا به طور نصفه دیده بودم.مستند درباره فعالین جنبش زنان بود كه وقتی خواسته های مسالمت آمیزشان به نتیجه نرسید دست به نافرمانی های مدنی زدند و "سافروجت" ها را شكل دادند. تصاویر واقعی بودند و از فیلمهای قدیمی همان دوران و ختم كار مرگ "امیلی ویلدینگ داویسون"در مسابقه سواركاری بود. مستند بسیار تاثیرگذار بود. تصور اینكه "من" امروز یك سری حقوق انسانی اولیه را (البته در كشور سوئد) دارا هستم روزگاری نه چندان دور زنان نداشتند و هنوز بسیاری از این حقوق را در كشور خودم ندارم، وحشت زده ام كرد. اگر امروز من، زن تحصیل كرده ، شاغل، صاحب نظر و دارای حق رای، دارای نماینده در مجلس و مفتخر به حضور زنی در عرصه سیاست مانند مركل و ... هستم ، تنها و تنها برای مبارزه و از خودگذشتگی زنانی چون امیلی ویلدینگ است. شاید از همان زمان تصمیم گرفتم كمی بیشتر فمینیست باشم، كمی فعال تر به سبك خودم! امشب بالاخره فیلم "سافروجت" را هم دیدم. بر هر زنی دیدن این فیلم واجب است. فیلم از نظر فیلمسازی شاید خیلی خاص نباشد اما به عنوان نشان دادن بخش مهمی از تاریخ بخصوص برای آنها كه فكر میكنند زنان همه حق و حقوق را دارند و دیگر دردشان چیست، یا فكر میكنند این حق و حقوق همینطوری به دست آمده و اصلا مردان در عقب انداختن این دستیابی نقشی نداشته امد، فیلم ارزشمندیست. برای ما كه یادمان بیاید اگر امروز اینجا هستیم بدون جان نثاری بسیاری زنان نسلهای گذشته میسر نبود. فیلم را ببینید، ساده و دلنشین برگی از تاریخ را نشان میدهد
برچسب ها: زنان ، فمینیسم ، فمینیست ، جنبش زنان ، سافروجت ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 11 اسفند 1394 02:47 ق.ظ

 

مهمانی خانگی اهالی كلیسا

شنبه 8 اسفند 1394 10:47 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
ار روزهای مهاجرت هرچقدر بگذرد فکر میکنی دیگر همه چیز عادی شده. اما هر لحظه ممکن است اتفاق جدید بیفتد که تابحال تجربه نکردی. در کشور سکولار و با تعداد بسیار بالای آتئیست، امشب در محفلی بودم همه اهالی کلیسا. اگر گردنبندهای صلیب نداشتند واگر در ازای سوال من که: شما همدیگر رو چطور میشناسید؟ جواب : کلیسا نبود من یک درصد هم نمیفهمیدم اینها مذهبی هستند. به راحتی در ازای سوال: مسلمان هستی؟ گفتم : نه مسلمان زاده ام. و در ازای سوال محتاطانه: باورمند هستی؟ مسیر تحول از نیمه معتقد به ضد مذهب را توضیح دادم. آنها هم تلاشی نکردند که از مسیحیت برایم بگویند و من را به راه راست هدایت کنند. شبی بسیار دلنشین بود. سوئدی هایی خونگرم و مهربان. راحتی مهمانی سوئدی که نمیدونم چرا با اینکه لذت میبریم از این راحتی اما هنوز خودمون نمیتونیم انجامش بدیم. نه بین ایرانی ها نه با خارجی ها. تصور کنید من از جمع 13 نفره ، فقط یک نفر را میشناختم آ هم در حد ده دقیقه صحبت کردن. وارد شدم خودم را معرفی کردم. شام که خوردیم هرکس ظرفش را برداشت و برد آشپزخانه و شست. بعد همه نشستن به حرف زدن، همهمه نبود. یکی حرف میزد بقیه ساکت بودند و بعد نفر بعدی. از همه چیز صحبت شد. در نهایت آرامش. غذا و کیک و دسر را تنها مرد جمع درست کرده بود که زودتر از همه هم رفت تا بچه اش را بخواباند. یک خانم دیگر هم که بچه 5 هفته ای داشت گفت : لازم دیدم یه وقتی رو هم برای خودم داشته باشم . بچه رو پدرش نگه داشت تا من بیام. همسر میزبان هم اول که رفتیم خانه بود بعد از چند دقیقه رفت ورزش. بعد دوباره امد دیگه دوباره ده تا سلام علیک نکرد و رفت شامش رو خورد و دوباره رفت. هر کس هم میخواست بره میامد رو به جمع میگفت: شب خوبی بود ، آخر هفته خوبی داشته باشید. خداحافظ. و میرفت و لباس میپوشید و از در میرفت بیرون. شاید براتون جالب باشه چطور وارد این جمع شدم؟ دو روز پیش رفته بودم لباسشویی، همینطور که منتظر بودم لباس ها شسته بشن بابایی با بچه در بغلش وارد شد. از من سوال کرد چقر دیگه از کارم مانده. منم جواب دادم. بعد یهو با لهجه سوئدی به فارسی گفت: فارسی بلدی؟ منم با ذوق گفتم:آره. تو چطور بلدی. بعد تعریف کرد که در یونان که برای کمک به پناهنده ها رفته بود یاد گرفته. بعد از من پرسید چند وقته سوئدم. منم تمام پروسه امدن و ماندن را تعریف کردم. همانجا ادرس فیس بوکم را گرفت اد کرد و برایم دعوتنامه مهمانی امشب را فرستاد. این بابای سوئدی یک کشیش است.
آخرین ویرایش: - -

 

یک عدد ندید بدید، یک عدد خرکیف

چهارشنبه 5 اسفند 1394 02:49 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
من هنوز سرشار از هیجانات تجربیات تازه ام و ننویسم میمیرم...

دیشب بعد از تمام شدن میتینگ، یک پسر جوان پرید جلوم و گفت: تو! فکر کنم دوست داشته باشی بیای تو گروه ما!
من هاج و واج و مبهوت گفتم: گروه؟ کدوم گروه؟
اسم گروه رو گفت که تا حالا نشنیده بودم. طبق عادت به جا مانده از فرهنگ ناب ایرانی اعتماد به نفس به باد داده و گفتم: من هنوز خیلی از سیاست و فعالیت ها در سوئد خبر ندارم. وقتش هم ندارم.
گفت مهم اینه همراه باشی. بعد فورا من و برد پیش یک خانم دیگه که معلوم بود یک کاره ای هست.. منم هنوز عین خنگها بودم. اینا بریدن و دوختن و قرارشد برای اطلاعات بیشتر در فیس بوک همدیگر رو اد کنیم. تا من برسم خونه ادم کرده بودند و بعد وارد گروه فیس بوکی شدم. به به چه هیجان انگیز! درباره ازدواج اجباری دختران با بک گراند مهاجر ها، یا فتلهای ناموسی، و کلا موضوع "زنان مهاجر" . تو میتینگ وقتی پرسیده بودند به نظرتون حزب باید رو چه موضوعاتی بیشتر کار کنه، من سر میزی که نشسته بودیم و بحث میکردیم خودمو کشیدم کنار و گفتم من سوئدی نیستم و خیلی هم اطلاعات ندارم به نظرات گوش میدم. بعد که هر میزی باید پرزنت میکرد که چه موضوعی به بحث گذاشته شده دیدم با اینکه همه به مسئله ادغام مهاجران و مقوله مهاجرت اهمیت دادند اما کسی از زنان مهاجر چیزی نگفته. برای همین وقتی نماینده همه میزها صحبت کردند دستم را بالا بردم و گفتم: به نظرم باید بر زنان مهاجر و عواقب ناآشنایی آنها با قوانین و حقوقی که دارند هم تمرکز کرد.
برای همین یک سوال این شکارچیان اعضا سرم پریدند منم که ندید بدید!

فیس بوک غیر ایرانی رو شب به شب نگاه میکنم. امشب آمدم دیدم یه پیام خوش آمد در سر در گروه زده اند. و زیرش هم کلی خوش آمد گویی از طرف افراد مختلف من جمله خانم کاکاباوه، نماینده پارلمان.

منم که زود خرکیف میشم، رفتم تو تمام صفحات مرتبط و همینطور انگشت حیرت ماندم که اوووه، چقدر سمینار و کنفرانس و تظاهرات و ... درباره این موضوع هست.

اما انچه که حیرت را بیشتر میکرد- البته اشتباه میکنم حیرت میکنم، نمیدونم چرا مدام یادم میرود که اینجا کشور دموکرات است- بگذریم، فعالیت زنان راست و چپ با هم درباره موضوعاتی بود که مشترک بود. یعنی کاکاباوه از منتهی علیه چپ و بیریتا اولسون از منتها علیه راست با هم قراره سخنرانی داشته باشند. یا انجمنهای زنان از پارتی چپ و راست با هم برنامه های متوع در هفته منتهی به هشت مارس دارند.

میترسم دیگه شبها نخوابم. روزها کار کنم، شبها هم عشق بازی. عشق بازی با فعالیت های زنان و سیاست در کشوری که نیازی نیست ساده ترین اصول و مفاهیم را دفرمه کنی!

یک متن بلند بالا از هیجاناتم هم به سوئدی نوشتم ، چون فکر میکنم یعنی چه که من قدردانی میکنم از سوئد و دموکراسی اش و این جذب نیروها ولی نه برای سوئدی ها.. این اصلا انصاف نیست.. باید رو به خودشان بگویم چقدر دوستشان دارم، چقدر سوئد خانه تر از خانه است.
نوشتم اما پست نکردم، انگار هنوز شک دارم، انگار خوابم، انگار باور ندارم...

آخرین ویرایش: چهارشنبه 5 اسفند 1394 02:50 ق.ظ

 

بهار بازم میاد عشق و بیارش

سه شنبه 4 اسفند 1394 11:31 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
تیتر، توهمات مهاجران اسكاندیناویست اما كم راست هم نیست. روزها بلند شدن و اثراتش بر روحیه تك تك آدمها مشخصه. انرژی بدنی بیشتر میشه و خوشاخلاق تر و بذله گو تر شدیم. باید بگم امسال هم جان سالم به در بردم و بجز چند روز در چند بار ، آن هم نه به طور متوالی، افسردگی خفیف، كار به تراپیست و اینها نكشید. تازه اون افسردگی در كنار زمستان و تاریكی ربط مستقیم به شرایط كاری و اقتصادی هم داشت. به هرحال، روزها بلندتر شدند، صبح كه از خانه بیرون میزنم هوا روشن است و دم دمای غروب كه برمیگردم هنوز تاریكی زیاد نیست. برف میبارد و آب میشود و هوا معمولا در نوسان بین منفی ٢ تا مثبت ٢ است. سرم شلوغتر شده، و در عین حال به نظر میاد انرژی ام بیشتر شده! امسال هم جان سالم به در بردیم تا سال دیگر چه شود
آخرین ویرایش: سه شنبه 4 اسفند 1394 03:06 ب.ظ

 

پوتین و فروپاشی اروپا

دوشنبه 3 اسفند 1394 11:55 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
بعضی جملات را باید طلا گرفت. البته این دفعه یك پاراگراف را باید طلا گرفت. در حال خواندن روزنامه هستم. شروع مقاله این است: آمریكا و اروپا بزرگترین اشتباه را كردند كه فكر می كردند روسیه پوتین یك متحد خوب برای مقابله با حكومت اسلامی ( داعش) میتواند باشد. تنها چیزی كه پوتین به آن فكر می كند فروپاشی اتحادیه اروپاست و یكی از بهترین راهها برای رسیدن به این هدف، غرق كردن اروپا در موج پناهندگان سوری است.
آخرین ویرایش: - -