روز پرمباحثه

شنبه 28 فروردین 1395 03:44 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
امروز از آن روزهای ناب بود. صبح با دوستم راهی استكهلم شدیم. از خونه اش تا استكهلم فقط درباره تفاوتهای فرهنگی و ترمینولوژی های مختلف حرف زدیم. گاهی موافق گاهی مخالف! جلسه گروه "نه فاحشه نه برده" در بخش حزب چپ در پارلمان سوئد بود. اگر برنامه "ریكسداگ" از من و تو را دیده باشید درباره ساختمانهای مختلف توضیح داده شده. هر حزبی بخشی از ساختمان را در اختیار دارد برای دفتر نماینده ها و جلسات درون حزبی یا گردهمایی نمایندگان حزب. 
١٢ نفر بودیم. امینه كاكاباوه بنیانگذار انجمن و نماینده مجلس سخنرانی میكرد. ٤ نفر دیگرمان از ایران، عراق و هند بودند. دو دختر تجربه های شخصی از "فرهنگ ناموسی" داشتند و ایستادگی كه كردند. از شنیده و دیده هایشان، از قتلهای ناموسی كه در سوئد رخ داده و شرایط اسفبار زنان و دختران از فرهنگهای مردسالار در جامعه سوئد. بقیه سوئدی بودند و مدام حیرت زده به نظرات ما گوش میدادند و سوال پشت سوال. 
بعد از جلسه با رفیق تماس گرفتم و قرار شد برویم كافه! مثل همیشه كه زمان از دستمان در میرود  دو ساعت و نیم درباره سوئد و نژادپرستی و كشورهای دیگر حرف زدیم. از رفیق جدا شدم كه به قرار با مانولیا، نازنین دوست استانبولی ام، برسم. رفتیم یك رستوران فرانسوی، فضای دهه ٦٠، موسیقی جاز دوست داشتنی و حس نوستالژیك رستورانهای پاریس! 
شام و شراب و دسر همراه با درددلهای تلخ و شیرین! 

حالا ١٢:٣٠ شب هست و در قطار نشستم به سمت اوپسالا! 
گاهی فكر میكنم كاش همه روزهام مثل امروز بود:)



آخرین ویرایش: یکشنبه 29 فروردین 1395 03:48 ب.ظ

 

اندر معایب کار کردن با میانسالها

جمعه 27 فروردین 1395 03:48 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
كار كردن با میانسالهای سوئدی همیشه هم بامزه و باحال نیست! جلو روت قربون صدقه میرن پشت سر گلایه میكنند! آی آدم لجش میگیره! 
دیروز بابا بزرگ جان به صاحب كارم گفته من بلند صحبت میكنم و زیاد درباره سیاست حرف میزنم كه براش خسته كننده است. 
صاحب كارم به من چیزی نگفته بود. امروز سركار خود بابابزرگ پرسید از سیاست چه خبر؟! 
منم براش كمی توضیح دادم
بعد امروز هی میگفت نمیشنوم چی میگی میشه بلند تر حرف بزنی؟! 

ظهر اومدم دفتر و صاحب كارم گفت كه فلانی لطفا خونه بابابزرگ زیاد از سیاست حرف نزن و یه كم تن صدات رو بیار پایین! میگم امروز هی میگفت نمیشنوم! 

خلاصه نمیدانیم با اینا چه كار كنیم!

این دو-سه سال هم بگذره... دیگه توان ندارم!

آخرین ویرایش: یکشنبه 29 فروردین 1395 03:49 ب.ظ

 

سوگوارت نیستم

پنجشنبه 26 فروردین 1395 03:51 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
این شعر از نعیمه دوستدار عزیز هست. شاید برای شما معنا نداشته باشد، شاید حتی ناراحت كننده باشد اما برای برخی مهاجرها مثل من خیلی خیلی معنا دارد: 

سوگوارت نیستم
که در گوری کنار ٧٠ میلیون و نمی‌دانم چقدر آدم
دفن شده‌ای
همراه درخت‌ها و ابرها و رودها
و خاطرات کودکی
که از سگ‌های ولگرد
 و آلت‌های آویزان
می‌ترسید
و بعد از ظهرهای تابستان
تا فشار دادن زنگ خانه
نفس نفس می‌زد

قهر کرده بود از همان روزها
با سرزمینی که گلویش را فشار می‌داد
از بغض عشق.

نعیمه دوستدار

برچسب ها: شعر ، نعیمه دوستدار ، ایران ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 29 فروردین 1395 03:52 ب.ظ

 

دلتنگی برای وبلاگ

دوشنبه 16 فروردین 1395 12:46 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
راستش امده بودم از فیلم آلیس بنویسم. اینطور مطالب را حتما باید در وبلاگ بنویسم بعد در کانال بگذارم. اما امدن به صفحه وبلاگ از طریق کامپیوتر همان، وقت کردم و سر زدن به وبلاگهای دوستان که ماهها بود نخوانده بودم همان و برگشت به حال و هوای وبلاگی همان. 
دلم گرفت، از فاصله ها.. از این سر شلوغی ها، از این متکلم وحده بودن هایم. یک روزهایی عشقم این بود وبلاگ بخوانم. هنوز هم هست اما از دست فیس بوک و تلگرام که بد عادت شده ایم. 

کانال خوب است. سریع است، خصوصی تر است، احساس نزدیکی بیشتر با مخاطب هم هست اما وبلاگ چیز دیگری بود همیشه. 

روزهای زندگی ام نسبتا خوبند. روزها بلند شده اند ، افتاب میاید و انگار با این تحولات نحسی  ها هم میروند. اما تمام سختی ها و بدبختی ها فقط از آدم یک انسان قوی تر میسازد. یک انسان پررو تر.. یک انسان جنگنده تر. 
اتفاقات زیادی افتاده، دارم تمرین میکنم خصوصی هایم را کمتر بنویسم. اما انگار وقتی وبلاگ را باز میکنم یاد تمام ده -یازده سال اخیر میفتم و حس خوب دفترچه خاطرات عمومی داشتن. اینکه همین روزمرگی نوشته هایم یه عالم دوست های بی نظیر برام به ارغان آورد و همین روزمرگی نوشتن هایم بیشتر از صدها فعال حرفه ای و سطح بالای حقوق زنان، مخاطب ها را فمینیست کرد یا حداقل دیدگاهشان را تغییر داد. همین از زندگی خصوصی نوشتنهایم خیلی چیزها داشت و دارد. اما شاید نباید نوشت شاید باید کمتر نوشت ... به هر حال تمرین سختی است و بعید میدانم ازش سربلند در بیایم. 

هرروز به انبوه کارهای نکرده ام افزوده میشود. هر روز سر شلوغ تر میشوم، حالا بیشتر از پیش در فضا و اجتماع سوئدی هستم و درگیری ذهنی ام بیشتر. اما انگار دل کندن از زبان فارسی، و  مخاطب فارسی برایم با مرگ یکی است. حضورم را در فیس بوک نسبت به خودم به حداقل رساندم. سعی میکنم کمتر درگیر بحث ها و کامنت گذاری ها بشوم، مسنجر فیس بوک را از موبایل حذف کردم، وقتم را برای فمینیسم روزمره محدود کردم. به زندگی شخصی ام بیشتر میرسم. به اینکه درست غذا بخورم، ورزش کنم و وقت بیشتری را با دوستم بگذرانم. سعی میکنم مطالب سوئدی و بحث های سوئدی را دنبال کنم. اما وقت گیری اش بیشتر است نه چون مثل فضای ایرانی درگیر کامنت میشم، اصلا! چون سوئدی ام پیشرفته نیست و فهمیدن مطالب افرادی که دنبال میکنم خیلی سخت است. سطحشان بالاست، بحثها هم. 

به هر حال احتمالا باز به زودی منفجر بشم. انفجار از زیادی کار و نرسیدن! 

دلم برای وبلاگ و وبلاگ خوانی تنگ بود. همیشه تنگ است. وبلاگ قداستش همان قداست وسایل عتیقه است. 


آخرین ویرایش: دوشنبه 16 فروردین 1395 12:59 ق.ظ