تبلیغات
تبعیدی خودخواسته - مطالب خرداد 1395

این عادی نیست

چهارشنبه 19 خرداد 1395 12:36 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

چند روز پیش نامه ای از یک دانشجوی استنفورد که مورد تجاوز قرار گرفته بود اما توسط دو مرد دیگر نجات پیدا کرد و متحاوزش به دست پلیس سپرده شد در خبرگزاری ها پحش شد و موج بزرگی در حمایت از قربانی تجاوز شکل گرفت. 
باز فید از آن دو مرد نوشت. دو مرد جوان سوئدی. 
آنها وقتی در حال رفتن به یک مهمانی بودند صحنه رابطه جنسی را دیدند، اما چیزی که توجهشان را جلب کرد به جای اینکه فکر کنند دو جوان مست سرخوش گوشه ای را یافته اند برای عشق و حال، عدم تحرک دختر بود در حالیکه پسر کاملا در تلاش بود. همانجا گفتند: این عادی نیست.
و راهی شدند و از پسر پرسیدند چه میکند، و متجاوز فرار را بر قرار ترجیح میدهد اما این دو او را میگیرند و تحویل پلیس میدهند. 
بله دلیل اینکه این دو مرد سوئدی از ساکن بودن زن متوجه شدند چیزی عادی نیست نه این است که مردان سوئدی ژن متفاوتی دارند، یا ذاتا این چیزها را بلدند، بلکه تلاش بی وقفه فمینیستهای رادیکال و غیر رادیکال این کشور، آموزش مدام، بحثهای مدام است که چنین افرادی را به این درجه از شعور و آگاهی میرساند که هم تشخیص بدهند هم واکنش نشان بدهند. 
البته این دو مرد سوئدی نماینده تمام مردان سوئد نیستند. همینجا هم هنوز بسیاری اول قربانی تجاوز را مقصر میدانند. همینجا هنوز مردانی هستند که نسبت به همسرانشان خشونت به خرح میدهند و البته باز فراموش نکنیم دایره تعریف خشونت و تجاوز در سوئد بسیار گسترده است. خشونت از یک با یک انگشت کسی را هل دادن هست تا کتک زدن در حد مرگ، تجاوز از عدم استفاده از کاندوم هست تا دخول به زور.
به هر حال امیدوارم مردان همه دنیا شبیه مردان سوئدی شوند یا از آن بهتر اینکه همه مردان در جهان آگاه شوند و دست از خشونت و تجاوز بردارند. 
از دیروز هم سازمان FATTANU با مشارکت روزنامه پرتیراژ و معروف افتون بلادت، کمپین "تنها نیستی" را در شبکه های اجتماعی راه اندازی کردند در حمایت از قربانیان آزار و خشونت جنسی. 


برچسب ها: قربانیان تجاوز ، تجاوز ، خشونت و آزار جنسی ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 19 خرداد 1395 12:40 ب.ظ

 

درست اندیشیدن

پنجشنبه 13 خرداد 1395 11:38 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
یكی از زیباترین و تاثیر گذارترین جمله هایی كه در زندگی ام خواندم جمله ایست كه بر سر در سالن اجتماعات دانشگاه اوپسالا نصب شده. دانشگاهی با قدمت ٥٠٠ سال! آزاد اندیشیدن مهم* است، اما درست اندیشیدن مهمتر است! Tänka fritt är stort men tänka rätt är större! هروقت ما مفهوم این جمله را به درستی درك كنیم تفاوت بین آزادی بیان و عقیده را با احترام و آزادی "هر عقیده ای" در میابیم! * stor به معنای بزرگ ، عظیم است كه اینجا به فارسی معنای جالبی نمیشود، برای همین بین مهم و درست ، مهم را انتخاب كردم
آخرین ویرایش: - -

 

مرگ، وهم، تخیل، سمل داستان کوتاه ایرانی

پنجشنبه 6 خرداد 1395 10:27 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
بیماری باعث شد در تخت دراز كشیده و آخرین كتاب داستان كوتاهی كه از ایران برایم ارسال شده بود بخوانم! 
وقتی از دوستان خواسته بودم برایم كتابهای معتبر در زمینه داستان كوتاه بفرستند تصوری از "مد" این روزهای ایران در زمینه داستان نویسی نداشتم. 
آدمها سلیقه های متفاوت دارند، من با روحیه مثبتم و شاید زیادی زمینی بودنم با داستانهای عجیب غریب ارتباط برقرار نمیكردم. به همین دلیل حتی از ادامه كلاس داستان نویسی سرباز زدم. چون وقتی داستان كوتاه پر از استعاره دردناكی خوانده میشد و قرار به تفسیر بود مغز من كشش و توان تحلیل فلسفی نداشت. زنی كه در روایت فكر میكرد صدفهای روی بدنش تبدیل به حفره شده اند را من "زنی جذامی كه نمیخواهد حقیقت را باور كند " تفسیر میكردم و دیگری "زنی كه دردهای زندگی مثل خوره جویده بودنش" 
همینجا فهمیده بودم كار من نیست، همینجا فهمیده بودم "مد امروز"داستان نویسی ایران با ذات و روحیه من جور در نمیاید. جالب اینجا بود كه معلممان توصیه میكرد باید تمام كتابهای گلی ترقی را بخوانیم و من از آن كتابها لذت میبردم اما در نهایت چیزی كه در كلاس به بحث گذاشته میشد داستانهایی بود پر از سیاهی، ابهام و تخیلی!

حالا این كتاب آخر را خواندم، برنده دهها جایزه فلان و بسار، احساس كردم شبیه همانهای دیگر است، آنها هم جایزه برده اند. هركدام در سالی و از جایی! 
همه شان در چند چیز اشتراك دارند راوی شخص اول و مخاطبی ناپیدا! 
مرگ، تخیل و فضاهای سوررئال! 

نه این مد از آن من نیست! راستش پشیمان شدم از درخواستم، این كتابها در طی چهارسال اخیر به جای اینكه رابطه ام را با ادبیات كشورم نگهدارد، قطع كرد! 
میدانم الان عده ای پوزخند میزنند و به سطحی بودنم میخندند كه چرا عمق پیام فلسفی(!)كتاب ها را نگرفته ام!
اما حقیقت را بگویم من ترجیح میدهم سطحی باشم و هنر نویسندگی را ارج بگذارم كه همه فهم باشد! كاری ندارد سرهم كردن یك سری تخیلات و بعد گفتن اینكه از بعد فلسفی اینها نشانه فلان و بیسار است! 
اما مهم این است كه چه قرار است به آدم بدهد؟! 
این همه سیاهی و وهم و تخیل از كجا میاید كه همه هم به آن اعتبار میدهند؟ 

اگر فقط یك كتاب اینطور بود شاید قابل تحسین بود اما اینكه از ٥ كتاب حداقل سه تایش این سبك بودند نشان از "مد" شدن دارد! تقلید پی در پی از یك سبك!

انگار باید با ادبیات روز ایران هم خداحافظی كنم و قدردان كلاسیكهایش باشم! 

كتابی كه خوانده ام
برف و سمفونی ابری
پیمان اسماعیلی
نشر چشمه


برچسب ها: کتاب ، داستان کوتاه ، برف و سمفونی ابری ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 10:31 ق.ظ

 

معرفی

چهارشنبه 5 خرداد 1395 10:31 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
پسرك: مامانم برات سلام رسوند
من با چشمان گرد شده تعجب سوئدی نشان دادم : آها
-بهش درباره ات گفتم، گفتم تو چپگراها رو دوست نداری! 
- نِمِن( باز تعجبی سوئدی تو مایه های زمانی كه از كلافگی میگیم الله اكبر) 
دست بردم تو موهاش گفتم: هیچی دیگه نبود بگی؟ 
-چرا گفتم مثل بیشتر زنان مهاجر از دست حزب چپ عصبانیه كه سعی میكنند مسایل زنان مهاجر رو نادیده بگیرن! مامان هم گفت تو میدونی خبلی از ما حزب چپی ها مخالف این روند حزب هستیم! 
-دیوانه! 
- شما اتفاقا دوستای خوبی میشید، بحثهاتونم جالب خواهد بود. 

مادر پسرك عضو شورای شهرشان از سمت حزب چپ هست و تنها شهرداری كه در دست چپهاست شهرداری شهر پسرك است، من دقیقا عضو حزب مقابلشان یعنی لیبرال ها!

آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 10:33 ق.ظ

 

فمینیسم در پیتزا فروشی

سه شنبه 4 خرداد 1395 10:33 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 


وارد پیتزا فروشی شدم، موقع پرداخت كوله پشتی ام را در آوردم و رو به صندوق گرفتم و در جستجوی كیف پول بودم كه صندوقدار گفت: لیبرال فمینیست! میتونی برام توضیح بدی لیبرال فمینیسم چیه؟ 

از توجهش خوشم آمد و با خنده گفتم: آها! چیشو میخوای بدونی؟!
گفت: میدونم فمینیسم چیه تو برام لیبرال فمینیسم رو توضیح بده! 
گفتم: بگو فمینیسم چیه، چون خیلی ها غلط تعریف میكنند. 
گفت: زن و مرد برابرند، اما فكر نمیكنی گاهی اوقات زیاده روی میكنید؟ 
خندیدم گفتم: نه، اصلا! همه حق دارن كه امكانات برابر داشته باشند
گفت: در اون شكی نیست اما شما كمی زیاده روی میكنید
گفتم: ببین تو نمیتونی بگی "شما" چون فمینیستها گروههای مختلفین! شاید بعضی از نظر تو زیاده روی كنند. اما مثلا تو بعضی فرهنگها.. 
گفت:  فرهنگها رو نمیگم اون تفكرا غلطه!
قبول داری مردا قویترن و نیروی بدنی قوی تری دارن؟
گفتم: بعضی ها
گفت: ولی زنا نمیتونن تو كار ساخت و ساز باشن، براشون سخته
خندیدم و گفتم: از خودشون پرسیدی؟ 
گفت : نه، ولی زنا قدرت بدنیشون كمتره
گفتم: همه مردا هم قدرت بدنی یكسانی ندارن، مردای زیادی اند كه نمیتونن تو ساخت و ساز كار كنند
گفت: درسته، ولی كلا بدن مردا ورزیده تره برای این كار نه زنا...
گفتم: خب با ورزش و تمرین زنها هم بدنشون رو میسازن
كما اینكه همه هم قرار نیست تو كار ساخت و ساز باشن اما تو همین سوئد زنای زیادی كار میكنند.
خندید و مشخص بود قانع نشده!
گفتم خیلی خلاصه: همه انسانها فارغ از جنسیت و نژاد و مذهب و ملیت باید حق دسترسی به امكانات برابر داشته باشند و براساس استعداد و توانایی مسیرشون رو انتخاب كنند.

پول و پرداخت كردم و مشتری بعدی كه مردی سوئدی بود رفت سمت صندوق.
صندوقدار گفت: ببخشید معطل شدی ولی ما داشتیم درباره فمینیسم بحث میكردیم
من میگم فمینیستها زیاده روی میكنند، اینطور نیست؟ 
مرد سوئدی گفت: نه همه، بستگی داره
و چه خوبه كه بحث میشه درباره اش:) 

لازم به ذكره كه بیشتر پیتزایی های شهر ترك، كرد و ایرانی اند. اینها به كمانم تركند، یا كرد تركیه!

آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 10:35 ق.ظ

 

بیلاخ به رای مردم

دوشنبه 3 خرداد 1395 12:35 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

هرچقدر مصلحت طلبان دقیقه نود و با بازی بر احساسات مردم به یك موفقیت میرسند، اصولگرایان و یاران آقا برای هر شكست ظاهری یك برنامه و استراتژی دارند. آنها به خوبی میدانند مصلحت طلبان و مردم فقط احساساتی تصمیم میگیرند برای همین میگذارند دلشان خوش شود به پیروزی در عدد با رای به جنایتكاران و یا افراد نامتناسب اما در نهایت نمیگذارند قدم از قدم بردارند. اینطوری هم به دنیا ثابت میكنند كه برخلاف ادعای اپوزیسیون كاملا هم دموكراتند و مردم داخل هم كه عاشق رای دادنند دفاع میكنند از این سیستم، هم به مردم بیلاخشان را نشان میدهند! 
ریاست جنتی بر شما لیست امیدی ها مبارك:)


ولی انصافا در مغز جناح حاكم چه میگذرد؟! یعنی واقعا این همه ضدیت با مردم خودش چه لذتی برایش دارد؟! 
اونم این مردم كه به كوچكترین چیزی فدایی میشوند، من نمیدانم آقا چرا دو تا حال نمیدهد به این مردم! یعنی كافیست یكبار در مسیر رای مردم قرار بگیرد كه توسط همین مردم از دیكتاتور بودن تبدیل به فرشته شود! واقعا چرا این كار را نمیكند؟

آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 10:39 ق.ظ

 

جایزه کن برای نسل دوم خرداد

دوشنبه 3 خرداد 1395 07:36 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
شهاب حسینی را همان موقع كه مجری برنامه اكسیژن بود- اسمش یادم رفته بود كه دیشب به لطف دوستان اینترنتی یادم آمد- دوست داشتم. برنامه اش جدید بود، مجری گری اش در اندك برنامه های آن زمان متنوع بود و صدای بامزه ای داشت. شهاب حسینی را اما بعدها بیشتر دوست داشتم وقتی در "این زن حرف نمیزند" میگفت: تو بِرَد پیتی؟ تو دَرِ پیتم نیستی! 

از روزی كه احمدی نژاد رییس جمهور شد و صفار هرندی وزیر فرهنگ و ارشاد(؟!) تحریم شخصی محصولات فرهنگی كردم و از خیلی فیلمها خبر نداشتم. درباره الی را هم در اتوبوس دیدم ( كنار زدن اجباری تحریم) و خیلی یادم نیست، اما وقتی در سینمایی در شهر كوچك كشور جدید جدایی نادر از سیمین را دیدم بین آن همه اتفاق و هنر فقط شهاب به چشمم میامد، آنجا كه خودش را میزد سنكوپ كرده بودم از اجرای تمیزش! 
و شهاب دیشب در مهمترین و پراعتبارترین جشنواره سینمایی انتخاب شد و ثابت كرد آنكس كه عاشقانه كاری را انجام میدهد پیش میرود و ثابت كرد مجری اكسیژن میتواند بهترین بازیگر مرد سینما شود! 

درباره فرهادی هرچه بنویسم تكراریست! فرهادی كارگردان نسل ماست نسل دغدغه ها، نسل غلت زدن در مفاهیم و نرسیدن به آرزوها و امید داشتنها، نسل متواضعِ قانع! نسل دلخوش به اتفاقات كوچك. نسل دو خرداد!
و چه خوب این دو از نسل ما در سالگرد دو خرداد دل ملتی را( با تمام اشكالاتش) شاد كردند! 
و هردو اینها صادقند و عاشق!



آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 10:39 ق.ظ

 

تو یک مهاجری

شنبه 1 خرداد 1395 10:39 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
با پسرك آهنگ گوش میدادیم، خواننده محبوب و معروف راك سوئد! كلید كرده بود بر آهنگ جدیدش و نیمساعت همان آهنگ پخش شد. خودش خسته شد و خاموش كرد. با لبخند گفتم حالا نوبت من و سلیقه منه! تا موبایل را برداشتم كه آهنگ انتخاب كنم( كه از قضا قصدم پخش یك آهنگ سوئدی از یك خواننده مشهور خیلی قدیمی سوئد بود) گفت: ایرانی نباشه ها! 

این چندمین باری بود كه هنوز آهنگ نگذاشته میگفت ایرانی نباشد. همان یكباری هم كه ایرانی برای اولین بار شنید نه من، كه یك سوئدی برایش گذاشته بود و من غر میزدم كه اینا فقط برای پارتی هستند و خودمم دوستشان ندارم! 

چهره ام برای اولین بار بعد از آشنایی درهم رفت، به گمانم قرمز هم شدم، بغضم گرفت، مطمئن بودم لب باز كنم صدایم میلرزد! نگاه غضب آلودی بهش انداختم، كمی سكوت كردم، نفس گرفتم و بعد گفتم: اولا نمیخواستم ایرانی بذارم، دوما تو تا حالا ایرانی شنیدی؟ معلومه كه زیادی به فرهنگ خودت مینازی و تمایلی نداری فرهنگ های دیگر رو یاد بگیری! ! 
دست و پاش و گم كرد، فكر كرد الان حس "مرد سفید پوست غربی" را انتقال داده، اما هیچ ربطی به غربی بودن او نداشت، به مهاجر بودن من ربط داشت، به یك از "فرهنگی دیگر"! 
گفت: معلومه میخوام فرهنگ دیگرو یاد بگیرم، فرهنگ تو رو یاد بگیرم ولی این موسیقیه
گفتم: موسیقی بخشی از فرهنگ هست، من میدونم موسیقی ما تناسبی با سلیقه تو نداره و برای همین نمیام كه به زور بنشونمت كه گوش بدی! ولی این دفعه چهارمه كه قبل از اینكه من انتخاب كنم گفتی " اینگت پرشیسك" ( ایرانی نه) 
بغلم كرد، عذرخواهی كرد و احساس شرمندگی و گناه در چشمهاش دیده میشد. اما هیچكدام از بغضی كه در گلو نشست كم نكرد. 

با اینكه خودم اهل موسیقی نیستم و هوس هم كنم بیشتر غربی گوش میدم اما نمیدانم چه حس تلخی بود كه از جمله اش گرفتم! 
اول برایش ایتالیایی محبوبم را گذاشتم، بعد كوهن و بعد گفتم: حالا مجبوری ایرانی گوش بدی! 
پالت را گذاشتم. 

این مهاجر بودن است،  دردهایش اینجاها میزند بالا! ناگهان بعضت میگیرد، یك لحظه فكر میكنی هرچقدر هم خودت از فرهنگ و زادگاهت دلخوری داشته باشی اما مال توست و جزیی از تو! شاید مرد سوئدی در ٩٩ درصد موارد بینظیر باشد، اما همان یك درصد همزبانی و هم دوره ای كم میاورد، بدجور كم میاورد، و تو یادت میفتد "هی دختر تو یك مهاجری! " 

رها-تبعیدی خودخواسته
سوئد اردیبهشت ٩٥


آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 10:40 ق.ظ