تبعیدی خودخواسته tag:http://freevar.mihanblog.com 2017-04-23T16:23:04+01:00 mihanblog.com لیسبون ۲ 2017-02-20T15:22:14+01:00 2017-02-20T15:22:14+01:00 tag:http://freevar.mihanblog.com/post/74 تبعیدی خودخواسته بخش اول را میتوانید  اینجا بخوانید.روز دوم تصمیم گرفتیم که از قلعه سنت جرج ( یا سنت ژرژه) دیدن کنیم. این قلعه در بلندترین نقطه لیسبون قرار داشت. بیشتر سایتهای توریستی نوشته بودند بهتره که با تراموای معروف ۲۸ بریم. تراموا از یکی از میدانهای مرکز شهر به نام مارتیم مونیز Martim Moniz می‌رفت و ما تصمیم گرفتیم از هتل تا آن میدان را از کوچه پس‌کوچه ها برویم که با فضای بخش غیر توریستی هم آشنا شویم. نقشه به دست( بله ما هنوز روشهای قدیمی را می‌پسندیم) راهی شدیم. از این کوچه به آن کوچه. کوچ بخش اول را میتوانید  اینجا بخوانید.
روز دوم تصمیم گرفتیم که از قلعه سنت جرج ( یا سنت ژرژه) دیدن کنیم. این قلعه در بلندترین نقطه لیسبون قرار داشت. بیشتر سایتهای توریستی نوشته بودند بهتره که با تراموای معروف ۲۸ بریم. تراموا از یکی از میدانهای مرکز شهر به نام مارتیم مونیز Martim Moniz می‌رفت و ما تصمیم گرفتیم از هتل تا آن میدان را از کوچه پس‌کوچه ها برویم که با فضای بخش غیر توریستی هم آشنا شویم. نقشه به دست( بله ما هنوز روشهای قدیمی را می‌پسندیم) راهی شدیم. از این کوچه به آن کوچه. کوچه ها باریک و شبیه بخشهای قدیمی تهران – و یا هر شهر دیگر- بود. چیزی که به وفور به چشم می‌خورد و دلنشین بود فروشگاههای داخل کوچه‌ها بود. از بقالی تا خیاطی و رستوران. برای منی که در کنار فضای مدرن، آن فضای قدیمی و صمیمانه را هم دوست دارم، این کوچه پس‌کوچه ها که زندگی عموم مردم را شامل می‌شد خیلی به دلم نشست. اما مسیر سخت بود، چون مدام سربالایی داشت و من هم زود زود خسته می‌شدم.

در همین مسیر از کنار بیمارستان و دانشکده پزشکی رد شدیم. روبه روی دانشکده پزشکی یک بنای یادبودی بود که پر بود از سنگهای مرمرکه نان و عکس افراد نوشته شده بود و پر از گل و شمع. راستش هیچ توضیحی ندیدیم ولی از روی اسامی می‌شد دید که بیشتر پزشک بودند. به هر حال ما احتمال دادیم که در اینجا برای پزشکانی که فوت شدند این بنای یادبود را ساختند ولی ممکن است اشتباه کرده باشیم.

بعد ازدانشکده پزشکی رسیدیم به میدان مارتیم مونیز و به انتظار تراموای ۲۸ ماندیم. در حالیکه در سایت نوشته بود هر یک ربع میاید و البته صف طولانی بود و امکان اینکه ما به اولین ترام برسیم کم بود اما اصلا ترامی نیامد. در نهایت مجبور شدیم با اتوبوس برویم. مسیر اتوبوس و ترام تقریبا یکی بود. کوچه های بینهایت تنگ - به سختی ماشین از آن رد می‌شد- و سربالایی با شیب تند. تمام مدت به این فکر می‌کردم که چطور در چنین کوچه های تنگی خانه‌های چهارطبقه ساخته شده؟ حالا قدیم اسب والاع برای حمل و نقل بود ولی الان مثلا برای اسباب‌کشی مردم چه کار می‌کنند؟ یا اگر اورژانس بخواد بیاد؟ مخصوصا این آخری خیلی فکرم را مشغول کرد برای اینکه وضعیت رانندگی بهتر از ایران نبود و هرکَس هرجور میخواست ماشین میراند. کمی فضا باز م‌یشد ماشین ها پارک کرده بودند و کلی راه بسته می‌شد. به هر حال خوبی اتوبوس این بود که تا دم در قلعه می‌رفت. وارد قلعه شدیم.  قلعه هایی که در جنوب اروپا است معمولا ساخت مورها ( مسلمانان مراکش و شمال آفریقا در دوران قرون وسطی) است. این قلعه هم بخشیش توسط رومی ها ساخته شده اما بیشتر توسط مورها ساخته شد. قدیمی ترین بخش به قرن ۶ قبل از میلاد برمی‌گردد. در سال ۱۱۴۷ شاه آفونسو هریکوس بر مورها غلبه کرد و این قلعه را به سنت جورج، یک جنگجو، اهدا کرد. این قلعه شامل دیواری بلند و طولانی و ۱۸ برج دیده بانی است.

بعد از دیدار از قلعه و گرفتن عکس های مختلف از شدت خستگی و گرسنگی ترام مورد نظر را گرفتیم و به مرکز شهررفتیم.  ناهار را در یک رستوران به انتخاب من خوردیم. رستوران من را یاد یکی از رستورانهای گیلان در خیلی سالها پیش مینداخت. رستورانی بود که ورودی اش کافه قنادی بود و پشتش رستوران به ساده ترین حالت و بدون کمترین ریخت و پاش. میزها به هم چسبیده بودند و آدمها کنار هم می‌نشستند. چون آن رستوران گیلانی بسیار معروف بود به پسرک گفتم: اینجا همه چیزش شبیه ایرانه حتما رستوران هاش هم به همان روند هستند کمترین دکوراسیون اما خوشمزه ترین غذا. حدسم هم درست بود. رستوران پر بود از خود لیسبونی ها و جای سوزن انداختن نبود. غذایش بسیار خوشمزه وحجیم بود و فیمت معقولی هم داشت. بیسشتر رستورانهایی که غذای دریایی داشتند یک آکواریوم داشتند که انواع خرچنگها و هشت پا در آن بود و وقتی سفارش میدادی از همان جا بر می‌داشتند و یک یخچال برای ماهی های صید شده تازه. ما یک غذایی سفارش دادیم که اسمش را نمیدانم ( من واقعا در اسم ضعیف هستم با اینکه میدونم میخوام انتقال اطلاعات بدم اما نمیدونم چرا اسامی رو یادداشت نمی‌کنم)! ولی سوپ مانند بود با برنج و انواع و اقسام موجودات دریایی. بسیار لذیذ و حجیم. 
بعد از ناهار دوباره ترام گرفتیم و به سمت همان منطقه قلعه رفتیم و بعد پیاده از کوچه ها امدیم پایین و از محله معروف آلفاما Alfama رد شدیم. یکی از زیباترین محله هایی که می‌شد دید. پر از خانه های رنگی یا نما موزاییک، کوچه های تنگ اما پر هیاهو و رستورانهایی که موسیقی زنده داشتند.
که میل به غذا نداشتیم اما راهی مرکز شهر شدیم و در یک بار بسیار دنج و باحال نشستیم و نوشیدنی خوردیم. مثل همیشه قیمت نوشیدنی الکلی در جنوب اروپا نصف قیمت در سوئد بود و بسیار هم خوشمزه تر و پر الکل تر. نفری دو تا کوکتیل خوردیم به علاوه لیکور معروف لیسبونی به اسم گینجا( که من اصلا خوشم نیامد). با اینکه وسط هفته بود اما خیابانها شلوغ و رستورانها و بارها مملو از مردم بودـ از تفاوتهای فاحش شهرهای جنوب اروپا با شمال اروپا). جالب اینجاست که انگار هر کشوری مشکل اقتصادی بیشتری دارد مردمش بیشتر به گردش و تفریح و غذا بیرون خوردن میپردازند.

ادامه دارد


]]>
خطرات در رانندگی 2017-02-09T08:25:31+01:00 2017-02-09T08:25:31+01:00 tag:http://freevar.mihanblog.com/post/73 تبعیدی خودخواسته امروز باز یكی از بهترین و هیجان انگیز ترین و آموزنده ترین تجربه های  زندگیم را در سوئد داشتم. گرفتن گواهینامه در اینجا مراحل متعدد دارد. بجز اینكه باید كتاب تئوری حجیمی را بخوانیم ( به علاوه كتاب راهنمای علائم و تابلو ها)، دو جلسه جداگانه ١٨٠ دقیقه ای برای خطرات در رانندگی هم باید گذراند و تا این جلسات را شركت نكنیم اجازه امتحان نداریم.  صرف نشستن در کلاس هم باعث تایید شدن نمیشود، باید در بحث مشارکت کنیم. كلاس ریسك ١، بر روی خود راننده و خطراتی كه خود راننده و رفتار د
امروز باز یكی از بهترین و هیجان انگیز ترین و آموزنده ترین تجربه های  زندگیم را در سوئد داشتم

گرفتن گواهینامه در اینجا مراحل متعدد دارد. بجز اینكه باید كتاب تئوری حجیمی را بخوانیم ( به علاوه كتاب راهنمای علائم و تابلو ها)، دو جلسه جداگانه ١٨٠ دقیقه ای برای خطرات در رانندگی هم باید گذراند و تا این جلسات را شركت نكنیم اجازه امتحان نداریم.  صرف نشستن در کلاس هم باعث تایید شدن نمیشود، باید در بحث مشارکت کنیم

كلاس ریسك ١، بر روی خود راننده و خطراتی كه خود راننده و رفتار در رانندگی میتواند ایجاد كند تمرکز دارد. خطراتی ناشی از كم توجهی، صحبت كردن با تلفن، سرعت بالا، مانور دادن، عدم رعایت فاصله، مصرف الكل و دارو  و خستگی

حدود دوساعت درباره تک تک این موضوعات به تفصیل صحبت میشود و شرکت کنندگان هم باید مشارکت در بحث و تبادل نظر داشته باشند. بعد با فیلم و آمار نشان میدهند که چطور الکل یا دارو یا تلفن صحبت کردن در افزایش تصادفات تاثیر دارد و درنهایت وقتی شما از کلاس بیرون میایید تا روزها تحت تاثیر هستید که از این ریسکهای فردی نکنید

اما کلاس دوم بسیار هیجان انگیز تر است. در این کلاس تمرکز بر روی خطراتی است که ماشین و جاده و رانندگی دارد. در طی سالیان برای رانندگی امن کارخانجات ماشین سازی تولیدات بهتر و امن تری انجام داده اند؛ از ترمز ای بی اس تا کیسه هوا و کمربندهای ایمنی بهتر. اما همه اینها معنایش این نیست که وسیله نقلیه ما امن است و ما هرجور که بخواهیم میتوانیم رانندگی کنیم. سرعت بالا مهمترین عامل تصادفات مرگبار است و در این کلاس به ما نشان داده شد که یک ماشین در سرعت های مختلف در برخورد با یک جسم ثابت مثل درخت چقدر آسیب می‌بیند. در سرعت  ۵۰ کیلومتر بر ساعت کاپوت ماشین فشرده می‌شود و ضربه های شدیدی به سرنشینان جلو وارد می‌شود که اگر ماشین، کمربند ایمنی و کیسه هوا داشته باشد از جراحات شدید جلوگیری می‌شود. اما سرعت ۷۰ به بالا صدمه های جدی و مرگ به همراه دارد و در سرعت ۹۰ کیلومتر مرگ حتمی است

 

این بخش تئوری تنها یک فسمت جالب کلاس بود. بخش دوم بخش عملی است. روی یک صندلی ماشین نشستم، کمربند بستم و بعد صندلی را با سرعت ۷ کیلومتر در ساعت رها کردند، جلوی مم یک اینه بود، سرعت 7 کیلومتر بود اما وقتی ترمز شدید شد من واقعا حس کردم الان پرتاب می‌شوم در داخل آینه. بعد سوار یک ماشین شدم که از زیر به پایه هایی وصل بود. معلممان دکمه ای زد و ماشین ناگهان چپ شد و روی شیشه سرنشین جلو ایستاد. این در شرایط تصادف بودن واقعا هراسناک بود. با اینکه از امنیت خبر داشتیم و می‌دانستیم این ساختگی است اما بی اخیتار در تقلا بودیم برای کنترل خود. بعد دوباره ماشین را چرخاندن و این بار سرو ته شدیم. درست مثل یک صحنه تصادف که ماشین چپ میشود و روی سقف می‌ایستاد- منهای خوردن به گوشه کنار جاده که خودش باعث ضربه های مختلف به بدن می‌شود- دقایقی به همین وضع ماندیم؛ من کاملا افت فشار را حس کردم و وقتی از ماشین بیرون آمدم سرم گنگ بود که معلم گفت اگر در این وضعیت بمانید بیشتر از سی دقیقه زنده نمی‌مانید

 

بعد از این تجربه هیجان انگیز و آموزنده سوار ماشین دیگر شدم و این بار بر روی جاده کاملا یخ زده رانندگی کردم تا اثرات سرعت در هوای بد و جاده های لغزنده را و عملکرد ترمز را ببینم. چون قبلا تجربه رانندگی در هوای بد را داشتم در کنترل ماشین موفق تر از آن یکی یادگیرنده بودم. این بخش واقعا هیجان انگیز بود مخصوصا که ماشین مدام کچ و راست میشد و ویراژ گونه بود و البته بنده هم خیالم جمع که همه چیز ایمن است

 

بله، همه ما این‌ها را می‌دانیم، من هم در ایران می‌دانستم در باران و برف باید با سرعت کم رانندگی کرد و باید موبایل صحبت نکرد و این را رعایت کرد و آن را رعایت کرد. اما چون تجربه واقعی از شدت خطر  و اتفاق نداشتم کمتر رعایت می‌کردم. من خودم بارها در آن شهر بارانی با سرعتهای بالا رانندگی کردم و بارها ماشین منحرف شد اما قطعا شانس داشتم که در آن لحظه ماشین دیگری نبود وگرنه حتما له و لورده می‌شدم، با این‌حال باز به سرعت بالا و ویراژ دادن ادامه می‌دادم.این هم بگم رانندگی من نسبت به بسیاری راننده های جاده ایمن و قانونی بود، سرعت غیر مجاز نمیرفتم، در جاهایی که واقعا ریسک بالا بود ویراژ نمیدادم و کارهای خیلی خطرناک نمیکردم. اما بسیار بسیار دوستان و آشنایان و غریبه که به معنای واقعی خطرناک رانندگی می‌کردند و می‌کنند. نه قانونی مانع بود؛ نه آموزش درست دیده بودیم نه اصلا از رانندگی چیزی جز " دست فرمون خوب" یاد گرفته بودیم

 

به این فکر می‌کنم اگر این کلاس را همان سالها پیش در ایران دیده بودم هرگز رانندگی پر خطر نمیکردم. شنیده ام اصلاحاتی در ایران انجام شده و مثل سابق نیست اما چقدر مفید است و چقدر اهمیت داده می‌شود نمیدانم. اما در سوئد در سال 1997 طرحی تصویب شد به نام  " Noll Vision" . هدف این قانون این است که «به نقطه ای برسیم تا "صفر نفر" در تصادفات جان خود را از دست داده یا جراحات وخیم داشته باشند». برای رسیدن به این هدف در کنار اینکه ضنایع اتوموبیل سازی تلاش میکنند که ماشین های ایمن تری بسازند، دولت موظف است تا جاده ها را ایمن تر کند و آموزش را گسترش دهد. این کلاسها یکی از بخشهای اجباری آموزشی در راستای این طرح هستند. با این‌حال هنوز افرادی هستند که با رعایت نکردن قوانین، یا مصرف الکل و رانندگی در خستگی باعث تصادفات می‌شوند. در سال ٫۲۰۱۵ ۲۵۹ نفر در تصادفات جان خود را از دست دادند و در نیمه اول ۲۰۱۶، ۱۲۱ نفر. این اعداد به خوبی نشان می‌دهند که هنوز باید برای کاهش تصادفات جاده ای تلاش کرد

 

 

وبلاگ موازی: www.freevaar.blogspot.com
تلگرام: https://t.me/freevar
اینستاگرام: @freevar

 

]]>
آخرین کنسرت ابی 2017-02-02T12:37:53+01:00 2017-02-02T12:37:53+01:00 tag:http://freevar.mihanblog.com/post/71 تبعیدی خودخواسته یك‌ماه بعد از ورودم به سوئد "داریوش" كنسرت داشت. داریوش‌باز نبودم مثل اكثر دوستانم، ولی حس اولین تجربه كنسرت یك خواننده ایرانی كه فقط وی اچ اس هایش به دست ما رسیده بود وسوسه انگیز بود. نود درصد كنسرت به یاد دوستانم بودم كه عاشق داریوش هستند و امكان حضور در كنسرت ندارند. بعد با خودم قرار گذاشتم حداقل یكبار كنسرت یكی از این خواننده های بزرگ را بروم. خب مسلما خواننده بزرگ بعدی ابی است. ابی از معدود هنرمندان ایرانی است كه هر سال، و گاهی سالی دوبار، در شهرهای مختلف سوئد برنامه دارد. در طی این شش سال یك‌ماه بعد از ورودم به سوئد "داریوش" كنسرت داشت. داریوش‌باز نبودم مثل اكثر دوستانم، ولی حس اولین تجربه كنسرت یك خواننده ایرانی كه فقط وی اچ اس هایش به دست ما رسیده بود وسوسه انگیز بود. نود درصد كنسرت به یاد دوستانم بودم كه عاشق داریوش هستند و امكان حضور در كنسرت ندارند. بعد با خودم قرار گذاشتم حداقل یكبار كنسرت یكی از این خواننده های بزرگ را بروم. خب مسلما خواننده بزرگ بعدی ابی است. ابی از معدود هنرمندان ایرانی است كه هر سال، و گاهی سالی دوبار، در شهرهای مختلف سوئد برنامه دارد. در طی این شش سال هربار كنسرتش شد نرفتم. سال قبل كه تور "جان جوانی" بود واقعا دوست داشتم برم اما قیمتهایش وحشتناك بالا بود و چند ماه قبلش كنسرت معین رفته بودم و فكر میكردم هزینه اضافه است. پیش خودم فکر رکدم این كه هرسال میاد، واسه چی الان هفتصد كرون پول بلیط بدم و دویست كرون هم رفت و آمد؟ 
چند شب پیش با دوستان جمع بودیم كه كاشف به عمل آمد آقای ابی آخرین تور را برگزار میكند و این بار تنها در گوتنبرگ. خلاصه به تكاپو افتادیم و گفتیم جهنم ضرر! 
تا الان هزینه پرواز رفت و برگشت و بلیط كنسرت برایم ١٧٥٠ كرون آب خورده، حالا هتل، شام و ناهار دوروزی كه میخواهم آنجا بمانم به كنار. 
نتیجه، گاهی اوقات بهتره زیادی صرفه جو نبود چون حتما بعدش ده برابر خرج میشه]]> نوع نقد "تصرف عدوانی، داستانی درباره عشق" در جامعه جنسیت زده 2016-12-25T09:08:24+01:00 2016-12-25T09:08:24+01:00 tag:http://freevar.mihanblog.com/post/70 تبعیدی خودخواسته "تصرف عُدوانی، داستانی درباره عشق" را دوروز و نیمه خواندمش آن هم به زبان سوئدی. گفتنی زیاد دارم. بی شك تمام آن تجربه های استر را بارها و بارها داشتم. تمام بی منطقی هایش، توجهش به كلمات به جای عملكرد ها و آن ویرانی از عشق یك طرفه و شكنجه شدنهایش. كتاب خواندنیست، عمیق است، راحت است و از بس واقعیست كه نمیشود اسمش را داستان گذاشت. كتابی مدرن درباره حقیقت عشق كور ویرانگر!اما آنچه برایم جالب بود تفائت نقد و معرفی كتاب به فارسی و سوئدی بود.بجز ایلنا، در بیشتر نقد و معرفی های فارسی نوشته شده:  "ی

"تصرف عُدوانی، داستانی درباره عشق" را دوروز و نیمه خواندمش آن هم به زبان سوئدی. گفتنی زیاد دارم. بی شك تمام آن تجربه های استر را بارها و بارها داشتم. تمام بی منطقی هایش، توجهش به كلمات به جای عملكرد ها و آن ویرانی از عشق یك طرفه و شكنجه شدنهایش. كتاب خواندنیست، عمیق است، راحت است و از بس واقعیست كه نمیشود اسمش را داستان گذاشت. كتابی مدرن درباره حقیقت عشق كور ویرانگر!

اما آنچه برایم جالب بود تفائت نقد و معرفی كتاب به فارسی و سوئدی بود.

بجز ایلنا، در بیشتر نقد و معرفی های فارسی نوشته شده:  "یك عشق فلج كننده و مخرب را روایت می كند. عشقی كه تمام روح و روان شخصیت "زن" داستان را دچار اضمحلال كرده ...." ( روزنامه اعتماد، علی مطلب زاده، ٢٤ تیر ١٣٩٥)

یا:

« داستان روایت استثمار احساسیِ "زنی" است.....

"زنی" كه حقیر و مایوس، خودش را و احساس و هویتش را به "مردی" تفیض میكند ....» (مد و مه/ پرتو مهدی فر ( همچنین روزنامه آرمان) )

یا« روایت یك عشق مخرب كه تمام روح و هویت یك "زن" را خراش میدهد و...» ( معرفی كتاب در بیشتر سایتهای فروش كتاب)

حتی در مصاحبه ایلنا (منتشر شده در سایت ۱۳۹۵/۰۵/۰۲) با مترجم پرسیده میشود: « كتاب درباره عشق مخربی ایست كه تمام روح و هویت یك "زن" را می مكد[...] فكر میكتید با توجه به اینكه داستان درباره ی سقوط تمام و كمال یك "زن" در ورطه اغفال و توهم عشق دو طرفه است بیشتر خوانندگان رمان "خانم" هستند یا "آقایان" هم از چنین داستانهایی لذت می برند؟» و با اینكه مترجم به ضرس قاطع میگوید ربطی به جنسیت ندارد و اشاره میكند كه آغاز كتاب استر به عنوان "آدمی بود به نام استر نیلسون... نه زنی بود به نام..." باز مصاحبه گر در سوال بعدی از مترجم به عنوان یك "مرد" نظر درباره شخصیت استر میخواهد!

حال اینکه در پنج روزنامه معتبر، سه برنامه تلویزیونی، و دو سه وبلاگ نقد کتاب، و همچنین در سایتهای فروش کتاب سوئدی به "زن" بودن اشاره ای نشده. هیچ جای نقد سوئدی ها ننوشتند عشق مخرب بر یک زن، سقوط عاطفی و شخصیتی یک "زن" برای عشق. این تفاوت به ظاهر ساده اما حقیقت فاصله عمیق و گسترده جامعه مرد سالار و جنسیت زده را با جامعه نسبتا برابر نشان میدهد. حتی در قشر روشنفكر، حتی در بحث كتاب و معرفی و نقد كتاب 


نه عزیزان! تصرف عدوانی روایت عشق مخرب بر یك "زن" نیست. زن بودن شخصیت اصلی در این كتاب تاثیری بر فروپاشی عاطفی اش ندارد. مرد بودن شخصیت دیگر داستان در مخرب بودن تاثیری ندارد. این كتاب و شخصیتهایش ورای جنسیتند. یك آدمی بود كه عاشق آدم دیگری شد. نویسنده دقیقا از "آدم" استفاده كرده. این كتاب روایت عشق مخرب است عشقی كه برای هر انسانی در هر سنی با هر نوع جنسیتی ممكن است رخ بدهد.



وبلاگ مرجع: www.freevaar.blogspot.se

کانال تبعیدی خودخواسته: https://telegram.me/freevar

ایسنتاگرام تبعیدی خودخواسته: freevaar@

]]>
لیسبون 1 2016-12-24T05:06:16+01:00 2016-12-24T05:06:16+01:00 tag:http://freevar.mihanblog.com/post/68 تبعیدی خودخواسته لیسبون غربی ترین پایتخت اروپا است. همیشه از بچگی اسمش رو دوست داشتم و دریانوردان پرتغالی هم همیشه برایم جالب بودند و همین ها دلیل کافی بود برای مدتها انتظار کشیدن برای یک سفر خوب در زمان مناسب به لیسبون. همراه با رزرو هتل یک راهنمای شهر هم بود که عکسی بس دلبرانه از شهر داشت. یک عکس آفتابی با ساختمانهای آبی و زرد و صورتی. ما درشب سیزدهم نوامبر دوهزار و شانزده وارد لیسبون شدیم. از فرودگاه به هتل اتوبوس مستقیم داشت و موفق شدیم اخرین سرویسش را بگیریم. بیست دقیقه بعد در میدان مرکیوس پومبال Pr لیسبون غربی ترین پایتخت اروپا است. همیشه از بچگی اسمش رو دوست داشتم و دریانوردان پرتغالی هم همیشه برایم جالب بودند و همین ها دلیل کافی بود برای مدتها انتظار کشیدن برای یک سفر خوب در زمان مناسب به لیسبون. همراه با رزرو هتل یک راهنمای شهر هم بود که عکسی بس دلبرانه از شهر داشت. یک عکس آفتابی با ساختمانهای آبی و زرد و صورتی. ما درشب سیزدهم نوامبر دوهزار و شانزده وارد لیسبون شدیم. از فرودگاه به هتل اتوبوس مستقیم داشت و موفق شدیم اخرین سرویسش را بگیریم. بیست دقیقه بعد در میدان مرکیوس پومبال Praca do Marques de Pombal ) ) پیاده شدیم و آن سوی میدان هتل ما قرار داشت. هتلی سه ستاره، دنج و راحت و محیط زیست پایدار. این مورد اخر اخیرا در اروپا زیاد و با استقبال هم رو به رو شده. در هتلهای چهار ستاره به بالا هر روز تخت را مرتب میکنند و حوله ها را عوض میکنند. در حالیکه به معنای واقعی نیازی به این شستشوی هر روزه نیست. من قبل از اینکه این موج محیط زیستی در هتل ها راه بیفتند خودم در هتلهایم کارت روی در میگذاشتم که نیازی به تعویض یا مرتب کردن نیست. مگر من در خانه خودم هر روز ملافه عوض میکنم یا حوله ای که دست نخورده یا فقط یه بار صورت را باهاش خشک کردم کثیف است؟ اما در این هتل برای تشویق بیشتر به این کار نوشته بودند به ازای هر روزی که تعویض و شستشو انجام نشود بونوس 5 یورویی میدهند که میشود در بار و رستوران هتل از آن استفاده کرد. ما سه دو روز اول را تعویض نخواستیم روز سوم خواستیم و روز چهارم را نخواستیم. با بونوسهایمان در شب سوم دو تا درینک عالی نوشیدیم و با بونوس سوم آبی که از مینی بار برداشته بودیم را پرداخت کردیم. بوفه صبحانه هتل هم در سه ستاره بودنش خوب بود. مثلا تو سایت بوکینگ دات کام یه عده نوشته بودند چرا بوفه هر روز تکراری بود. و جوابشون اینه که پول برای هتل سه ستاره میدی انتظار سرویس پنج ستاره داری؟! به به هر حال بوفه همیشه یکی بود اما تقریبا پر بار. چهار مدل شیرینی های صبحانه مخصوص اروپای جنوبی ( چون این شیرینی ها هم در ایتالیا هست هم فرانسه هم اسپانیا هم پرتغال برای همین نمیشه گفت شیرینی فرانسوی هست یا ایتالیایی) یک میز پر از موسلی و کورن فلکس، میوه های مختلف و ماستهای مختلف، چهار نوع نان، سه چهار مدل مربا، و میز غذای گرم هم املت تخم مرغ، سوسیس، بیکن، گوجه و لوبیا و قارچ پخته. سبک مسافرتی من اینه که صبحانه مفصل در هتل میخورم که تا ظهر نیازی به خوردن چیزی نباشه بعد ظهر یک غذای درست و حسابی و شب غذای سبک تر. تو هتل بیشتر مسافرها پرتغالی بودند. جالب این بود که بدون استثنا یک بشقاب پر از شیرینی برمیداشتند و من متحیر میشدم چطور میتوانند این همه شیرینی را سر صبح بخورند. البته این نوع رژیم مدیترانه ای است صبحانه قهوه و شیرینی!


از آنجایی که عادت به سرچ  و جمع اوری اطلاعات بیش از حد پیش از سفر ندارم بدون برنامه خاص از هتل زدیم بیرون. میدان مرکیوس پومبال در سربالایی قرار دارد و یک خیابان عریض به سمت پایین کشیده میشود که خب نشانگر رسیدن به مرکز شهر و ساحل است. این خیابان عریض نامش آزادی است و الگو برداری شده از شانزلیزه پاریس، همینطور خیابان ولیعصر ایران که الگو برداری شده از شانزه لیزه است. راستش بخاطر اب و هوا و ترافیک موجود به شدت حال و هوال تهرانی بود و من بارها حس کردن دارم در خیابان ولیعصر حوالی پارک ملت یا باغ فردوس قدم میزنم. البته پیاده رویش بسیار وسیع بود و در وسط پیاده رو هم یک دریف درخت کاری. همینطور که پیاده میرفتیم یهو من یک ترام دیدم که در حال حرکت است و یادم افتاد در استانبول چقدر ما هی میخواستیم ترام خیابان استفلال را سوار بشویم و نشد بدون هیچ معطلی پریدم در ترام. به خیال خودم این تنها ترام موجود است و باید ازش استفاده کرد. چون از قبل بلیط نداشتیم نفری 3 یورو و هشت سنت پرداخت کردیم و کمتر از دو دقیقه رسیدیم به نقطه پایان. بعدتر فهمیدم این ترام نبوده و به اینها آسانسور میگن و کارشان دقیقا انتقال مردم از قسمتهای پایینی شهر به قسمتهای بالایی است و درچند نقطه مرکز شهر وجود دارد. خب جا داره بگم که لسیبون مثل استانبول از هفت تپه تشکیل شده. اما این تپه ها به شدت مرتفع هستند و شیب بسیار تندی دارند برای همین در هر تپه از مرکز شهر از این نوع آسانسورها در کنار ترام برای حمل و نقل عمومی وجود دارد. ما در منطقه ای که اسمش را نمیدانم همینطور بالا رفتیم و پایین آمدیم تا جلوی یک ساختمان سر در اوردیم که به نظر میامد مجلس باشد. همینطور که وایساده بودیم یک خانم عابرشیک پوش بهمون خوش امد گفت و توضیح داد  که اینجا مجلس است و اینجا نماینده ها هیچ غلطی نمیکنند فقط پول میریزن تو جیبشون. باور کنید دقیقا همینطوری توضیح داد. بعد دست داد باهامون و پرسید از کجا آمدیم. این از کجا آمدیم سوال چالشی برای من است. من هنوز بعد از شش سال جوابم این است: من از ایران هستم. نمیدونم چون هنوز شهروند سوئد نیستم نمیگم از سوئد یا واقعا بی اختیار فکر میکنم خوب من ایرانی هستم. به هر حال من گفتم از ایران و یار گفت سوئد. و بعد ادامه داد دوست دخترم هم سوئد زندگی میکند اما ایرانی است. خانم شیک پوش اول از ایران گفت و اینکه دوران دانشجویی خانه اش در کوچه ای بود که سفارت ایران است. بعد از این گفت که قبلا در شرکتی کار میکرده که اصلش سوئدی بوده. خانم شیک پوش خوش برخورد به ما گفت مواظب کیفهامان باشیم و از هوا و سفر لذت ببریم. 


ما همینطور به قدم زدن بی مقصدمان درهوایی پاییزی و دلچسب ادامه دادیم تا رسیدیم به بندرگاه. سمت راستمان پل بیست و پتج آپریل بود. پل معلق بیست و پنج آپریل در سال 1966 با نام پل سالازار بر روی بخش جنوبی رودخانه تاگوس افتتاح شد و در سال 1974 بعد از انقلاب  سقوط حکومت دیکتاتوری وقت به نام بیست و پنج اپریل تغییر نام داد.این پل تا سال 1999 فقط ماشین رو بوده اما بعدیک طبقه در زیر باند ماشین رو برای قطار هم اضافه شد. این پل شبیه گلدن بریج سانفرانسیسکو است اما سازنده هایشان یکی نیست. طول این پل 2277 متر است و بیست و هفتمین پل معلق در جهان از نظر طول و اولین در اروپا است. این پل لیسبون را به بخش آلمادا متصل میکند و آن سوی پل مجسمه مسیح ( که مشابه آن در برزیل هم هست) قرار دارد. 

از پل بیست و پنح آپریل به سمت جنوب وارد منطقه بلم در لیسبون میشویم که منطقه ای تجاری و تاریخی است. ( در پستهای بعدی معرفی میکنم). آن روز قدم زدان دوباره به سمت دیگر شهر رفتیم که طبق نقشه باید مرکز شهر میبود و در مسیر وارد یک رستوران محلی شدیم. رستورانهای لیسبون جالب بودند و بسیار من رو یاد گذشته های ایران مینداختند. زمانی که رستوران ها همه کاشی کاری داشتند و میز صندلی های معمولی و یک یخچال بین مشتری و آشپزخانه فاصله بود هر ازگاهی یه مگسی هم وز وز میکرد و شیشه های نوشابه های پپسی و کانادا هم ردیف در یخچال چیده شده بود. بیشتر رستورانها در خیابانهای مرکزی شهر این شکلی بودند. اول روی میز بشقاب به صورت سر و ته گذاشته شده بود که وقتی مینشستی برش میداشتند. مثل بیشتر کشورهای مدیترانه ای یک بشقاب مخلفات از نان و پاته تا کره و پنیر و زیتون میاورند که هر کدامش را برداری پرداخت میکنی- یعنی اینطوری نیست که مثلا تمام مخلفات با هم یک قیمت داشته باشند. مانند باقی کشورهای اروپای جنوبی یک سری غذاها برای ناهار بود که قیمتشان کمتر از قیمت اصلی بود. ما اره ماهی و فیله خوک انتخاب کردیم. در کسری از ثانیه غذا روی میز آمد، لذیذ بود با حداقل تزیینات. اونطور که فهمیدیم اینجا دم ظهر کافه ها بیشتر طرفدار دارند. مثلا حوالی 11-12 ظهر یک قهوه و شیرینی یا یک ساندویچ پنیر ساده. بعد حدود ساعت 1-2 ناهار میخورند که بسیار حجیم هم هست و فاقد سبزیجات. شام هم معمولا دیر میخورند. چیزی بعد از ساعت 8-9شب. 
بعد از ناهار به راه رفتنهایمان ادامه دادیم و رسیدیم به ساحل. اول فکر کردم دریا است اما رودخانه بود. ساحل را موزاییک کاری کرده بودند و کمی دراز کشیدیدم و آفتاب گرفتیم که آفتاب برای ما ساکنین اسکاندیناوی بزرگترین جاذبه توریستی است. 
بعد دوباره به قدم زدن ادامه دادیم و در یکی از کافه های شهر یک قهوه و شیرینی مخصوص پرتغالی به اسم " پاستل دا نوته Pastell da note" . بعد از استراحت رفتیم به سمت میدان فیگورا. یکی از میدانهای اصلی مرکز شهر که سر خط بسیاری وسایل حمل و نقل بود. اتوبوس شهرگردی سوار شدیم و یک ساعت و چهل دقیقه با اتوبوس و توضیحاتش تمام شهر را دید زدیم و دستمان آمد که کجاها را بهتر باید ببینیم. بعد از گشت با اتوبوس به یکی از رستورانهای خیابان چیادا رفتیم، خیابانی که پر از رستوران است و آنجا غذای دریایی خوریم. ماهی کاد و صدف. بعد از شام به شدت خسته بودیم و من اصلا حال پیاده روی نداشتم پس با مترو به سمت هتل رفتیم. 


پ.ن: دوستان عزیزی که وبلاگ را دنبال میکنید و کامنت میگذارید لطفا یک ادرس ایمیل یا راه تماس برای من بگذارید که بتونم جوابهاتون رو بدم. 
در ضمن میتونید 
کانال و اینستاگرام (
freevaar@) را هم دنبال کنید.

]]>
نام من میریام نیست 2016-10-30T02:18:36+01:00 2016-10-30T02:18:36+01:00 tag:http://freevar.mihanblog.com/post/67 تبعیدی خودخواسته کتاب "Jag heter inte Miriam" از نویسنده سوئدیMejgull Axelsson ( مایگول اکسلسون) را ماهها پیش خواندم. کتابی که وقتی شروع کردم دلم نمیخواست زمینش بگذارم. هم نگارش جذاب داشت هم موضوع و نوع پرداخت به داستان. از جذابیت این کتاب همینقدر بس که با اینکه ماهها پیش خوانده ام و تمام شده و بعد از آن کتابهای دیگر خوانده ام اما هنوز دلم کتابی به قوت نگارش و گیرایی آن کتاب میخواهد. کتابی که شروع کنی و دلت نخواهد تمام شود. این کتاب سال 2015 جزء ده کتاب پرفروش سوئد بود ( در میان رمانها). شاید نوشتن ازای این کتاب سال 2015 جزء ده کتاب پرفروش سوئد بود ( در میان رمانها). شاید نوشتن ازاین کتاب وقتی هنوز به فارسی ترجمه نشده جذابیتی نداشته باشد اما امروز همینکه از خواب بیدار شدم حس عجیبی میگفت باید کتاب را مرور کنم. باید بنویسم. امیدوارم که این کتاب به زودی در ایران ترجمه شود. 
Image and video hosting by TinyPic" alt="" />
در روز تولد 85 سالگی، میریام به خانواده اش میگوید که نام او میریام نیست. این آغاز داستانی جذاب، گیرا و دردناک درباره وضعیت روم‌ها (کولی ها) در اردوگاه کار اجباری نازی ها و بعد از جنگ جهانی دوم در سوئد است. میریام که در واقع ملیکا نام دارد، در کودکی و بعد از بازداشت پدرش توسط گشتاپو ابتدا به یتیم خانه و سپس آشویتس منتقل میشود. در آشویتس روم ها تنها گروهی بودند که اقامتگاه جدا داشتند و همه شان با هم ( زن و مرد و کودک) در آن اقامتگاه بودند. رفتار نازی ها با روم ها ابتدا بهتر از یهود ها بود اما بعد تغییر کرد. ملیکا در هنگام انتقال از آشویتس به راونبروسک ( اردوگاه اجباری مخصوص زنان در شمال برلین) لباس خود را که پاره شده بود با لباس زنی یهود به نام میریام گولدبری که در مسیر جانش را از دست داده بود تعویض کرد و از همان روز نامش میریام شد. میریام متوجه شد که در اردوگاه نباید جقیقت را حتی به هم بندانش بگوید برای اینکه رفتارها با او تغییر میکند. وقتی که به طور معجزه آسایی با اتوبوس های صلیب سرخ ( که به اتوبوسهای سفید در سوئد معروفند) به سوئد رسید علیرغم میل باطنی اش همان میریام ماند، چرا که متوجه شد اگر بگوید نامش ملیکا و یک روم هست زندگی در این بهشت را از دست خواهد داد. او میریام دختری از یک حانواده نجیب یهودی شناخته میشد که یکی از اعضای صلیب سرخ سوئد او را به خانه اش برد، به او سواد آموخت و بعد ها او با برادر آن زن که دندانپزشک  بود ازدواج کرد. 65 سال میریام با هویتی دیگر زندگی کرد و تمام 65 سال تلاش کرد که هویت اصلیش را فراموش کند اما خاطرات آن دوران روز به روز بیشتر به سراغ او میامدند تا اینکه در تولد 85 سالگی اش - که بر اساس تاریخ تولد میریام بود- واقعیت را بیان کرد. 

تمام زیبایی کتاب همین است که ما بدنه داستان را همان صفحات اول میدانیم، زنی که روم بوده اما از بازماندگان یهودی اردوگاه اجباری شناخته میشود. اما جذابیت داستان در جزییات این بدنه است. ما با میریام از زمان حال به زمانی که وارد سوئد شده میرویم و از آن به زمانی که در اردوگاه بوده و این جابجایی تاریخی به گیرایی کتاب کمک شایانی میکند. در این کتاب به خوبی میشود واقعیت برخورد های متفاوت را با مردم دید. زمانی در اروپا یهودیان غیر محترم شناخته میشدند و بعد از فاجعه جنگ جهانی دوم رفتار ها تا حدی تغییر کرد اما در همین سوئد که آن زمان بهشت نجات یافتگان جنگ جهانی بود، روم‌ها وضعیتی به مراتب بدتر داشتند. اگر میریام میگفت که ملیکا هست به جای اینگه به او جا بدهند او را بیرون میکردند چرا که تا سال 1954 رفت و آمد روم‌ها بین شهر های سوئد ممنوع بود. در آن زمان حتی به روم‌ها "غربتی" میگفتند و به آنها حمله میکردند. مشهور ترین اتفاق، حمله عده ای جوان سوئدی در یونشوپینگ به خانه های کولی ها و به آتش کشیدن آنها بود که به جای برخورد با آنها حتی روزنامه ها روز بعد از آنها تقدیر کردند. همان سوئدی هایی که در همان سالها به یهودیان بسیاری پناه داده بودند و کمک کرده بودند تا آن ها زندگی جدیدی آغاز کنند و با عزت و اجترام با آنها برخورد میکردند و بسیار مهربان بودند میتوانستند همزبان افراد شریری برای گروه دیگری از انسان‌ها باشند. 
نویسنده کتاب مایگول اکسلسون به نوشتن رمان هایی که داستان واقعی نیست اما به دور از واقعیت هم نیستند مشهور است. او زبان کسانی است که در جامعه در اقلیتند یا حقوق کمتری دارند و صد البته شخصیتهای اصلی داستان زن هستند. چاپ این کتاب همزمان شده بود با یک رسوایی در استان اسکُنه سوئد که پلیس این استان پرونده ای برای تمامی روم‌ها تشکیل داده بود و نام آنها را ثبت کرده بود. همینطور دولت سوئد کتابی به عنوان کتاب سفید منتشر کرده بود که در آن  اسناد مرتبط با تبعیض ها و شرایط نامناسبی که برای روم‌ها -بخصوص در دوران جنگ جهانی دوم و بعد از آن- وجود داشت پرده برداری کرده بودند.

با خواندن این کتاب فقط میشود به عمق قضاوت ها و تبعیض ها در هر چامعه ای پی برد. تعمیم دادن رفتار گروهی به افراد و مورد تبعیض قرار دادن افراد براساس قوم، رنگ پوست، مذهب، جنسیت و ....

این کتاب را خیلی دوست دارم و شخصیت اصلی داستان را که جنگنده بود. هدف او زنده ماندن بود و برای این هدف بارها ناچار شد از هویتش، عزیزانش و خاطراتش بگذرد اما در خلوت خودش او همان ملیکا، دختر رومی بود که زا بردار کوچگش نهداری میکرد و با دخترخاله اش همراه هر لحظه بود.  

توضیحات: واژه "غربتی" یا "کولی" بخاطر بار منفی و تحقیر آمیزش دیگر به کار نمیرود و از واژه نامه های سوئدی در مقابل واژه روم حذف شده است. روم‌ها در سوئد با لباس های مخضوض خود رفت و آمد میکنند و آداب و رسوم خود را دارند اما از حقوق شهروندی برخوردارند و یکجا نشین هستند. در سالهای اخیر نمایشگاه ها و سخنرانی های بسیاری برای حذف تبعیض ها علیه این گروه برپا شده اما کماکان دیدگاه اجتماعی نسبت به روم‌ها بد و تحقیرانه است. 



پی نوشت: در تلگرام فعالیت بیشتری دارم. میتوانید به کانال تبعیدی خودخواسته بپیوندید. 
]]>
روز نوشت 1 2016-10-09T12:17:57+01:00 2016-10-09T12:17:57+01:00 tag:http://freevar.mihanblog.com/post/66 تبعیدی خودخواسته تازه از سرکار برگشتم. پسرک دراز کشیده و کتاب میخواند. شروع کردم به وراجی. دلم میخواست حالا که آمدم خانه و فردا هم تعطیلم، آن هم بعد از هشت روز متوالی کار کردن، کارهای مشترک بکنیم. اما عجیب غرق در کتاب هست و با اینکه بیست دقیقه ای بخاطر من و وراجی هایم کتاب را زمین گذاشت اما بعدش گفت: "میخوام کتاب بخونم".  این یعنی برو سراغ کارت. من هم دیدم چه کاری بهتر از اینکه بعد از مدتها بنشینم پشت لپ تاپ و مثل آدمیزاد وبلاگ بنویسم. همزیستی تجربه جالبیست. روزهای اولش بی نهایت مضطرب بودم و فکر م تازه از سرکار برگشتم. پسرک دراز کشیده و کتاب میخواند. شروع کردم به وراجی. دلم میخواست حالا که آمدم خانه و فردا هم تعطیلم، آن هم بعد از هشت روز متوالی کار کردن، کارهای مشترک بکنیم. اما عجیب غرق در کتاب هست و با اینکه بیست دقیقه ای بخاطر من و وراجی هایم کتاب را زمین گذاشت اما بعدش گفت: "میخوام کتاب بخونم".  این یعنی برو سراغ کارت. من هم دیدم چه کاری بهتر از اینکه بعد از مدتها بنشینم پشت لپ تاپ و مثل آدمیزاد وبلاگ بنویسم.

همزیستی تجربه جالبیست. روزهای اولش بی نهایت مضطرب بودم و فکر میکردم از پسش بر نمیایم اما حالا بعد دو هفته میبینم اتفاق خاصی نبود که انقدر بهراسم. زود عادت کردم به سیستم جدید زندگی. مسلما همه چیزش دلخواه نیست اما غیر قابل تحمل نیست. با غذاهای گیاهی تقریبا کنار آمدم. با زود خوابیدن ها هم بخاطر تاثیرات مثبتی که دارد دارم کنار میایم. فعلا مثل تمام روابط اوایلش هست و "همه چی آرومه من چقدر خوشبختم". البته خیلی هم اوایلش نیست. یکی دوروز دیگر میشود هفت ماه که با هم دوستیم. اما خب هفت ماهش خیلی سریع پیش رفت. البته این خاصیت روابط با سوئدی هاست. تکلیفشان مشخص است. اگر با کسی "کلیلک" نخورند بیش از دو دیت نمیروند و اگر بخورند جدی ادامه میدهند.

راستش دوست ندارم مدام از رابطه ام بنویسم. اما این رابطه نه تنها بخاطر بعد احساسیش که بخاطر تفاوتهای فرهنگی تجربه جالبی است و من به این رابطه صرفا به شکل یک رابطه عاطفی نگاه نمیکنم. من به طور ناخوداگاه مقایسه اش میکنم. با آدمهایی که خودم قبلا دیدم، با روایت دوستانم از رابطه هایشان. به دو سبک و سیاق متفاوت زندگی و تفکر. همه اینها برای من تجربه است و این تجربه رو مثل باقی تجربه هایم دوست دارم با شما در میان بگذارم.

راستی اینجا هوا سرد شده. بادهای این شهر معروفند. باد سرد زمستانی میزند و آسمان پاییزی است. درختها هم هزار رنگ شده اند. هر بخشی از شهر به یک رنگ درآمده.دوربین عکاسی جوابگو نیست. خیلی بخشها را چشم میبیند و دوربین نمیگیرد. بعد شش سال به جای اینکه این شهر برایم عادی شود هر روز دارد زیباتر و زیباتر میشود.

]]>
اهمیت سلامتی زنان 2016-08-31T11:44:48+01:00 2016-08-31T11:44:48+01:00 tag:http://freevar.mihanblog.com/post/60 تبعیدی خودخواسته به محض ورود به سوئد و ثبت آدرس و درخواست شماره شهروندی، هر روز نامه های  بسیاری میرسد. از دندانپزشكی محل، تا كافه و سوپرماركت كه ضمن خوشامدگویی به آدرس جدید تو را دعوت به استفاده از این نزدیكترین مركز به محل سكونت میكنند. اما زن ٢٣ سال به بالا كه باشی یك نامه اضافه تر هم دریافت میكنی. نامه ای كه از تو میخواهد اگر در سه سال اخیر تست سلولهای رحمی( پاپ اسمیر) نداده ای به مركز درمانی مراجعه و انجامش بدهی.بعد از این هر سه سال یكبار خودشان برایت نامه میفرستند و یادآوری میكنند حالا زمان تست است.

به محض ورود به سوئد و ثبت آدرس و درخواست شماره شهروندی، هر روز نامه های  بسیاری میرسد. از دندانپزشكی محل، تا كافه و سوپرماركت كه ضمن خوشامدگویی به آدرس جدید تو را دعوت به استفاده از این نزدیكترین مركز به محل سكونت میكنند. اما زن ٢٣ سال به بالا كه باشی یك نامه اضافه تر هم دریافت میكنی. نامه ای كه از تو میخواهد اگر در سه سال اخیر تست سلولهای رحمی( پاپ اسمیر) نداده ای به مركز درمانی مراجعه و انجامش بدهی.
بعد از این هر سه سال یكبار خودشان برایت نامه میفرستند و یادآوری میكنند حالا زمان تست است. 
امروز جواب تستم آمد، همه چی سالم و خوب.
Smile
clean word remove format superscript Subscript Cut Copy Paste Horizontal Rule Ordered List Unordered List Outdent Indent Insert Link Remove Link
Undo Redo Bold Italic Underline strikethrough Align Right Center چینش چپ Justify Full Justify Full Justify Full
Text Color
Background Color
Add Image
Insert Table
Insert Aparat
]]>
درک مطلب 2016-08-22T11:49:11+01:00 2016-08-22T11:49:11+01:00 tag:http://freevar.mihanblog.com/post/61 تبعیدی خودخواسته از ٦ سال زندگی در غرب حداقل سه سالش را با افراد زیادی در ارتباط بودم كه دهها برابر ایرانی ها كتاب خوانده، دسترسی آزاد و بدون سانسور به منابع نظری دارند و یا شغلشان مرتبط با سیاست و جامعه است.پارتنرم دانشجوی دكترا و خوره كتاب است و بخاطر گرایش سیاسی ایام نوجوانی و بخشی از رشته اش كه به جامعه شناسی مرتبط است تمام كتابهای نظریه پردازان جهان را كامل خوانده، به علاوه دسترسی به اطلاعات و مقالات روز.تمام اطرافیانش از همین جنس و دكتر و محقق در گرایشهای مختلف جامعه شناسی و علوم سیاسی هستند. ما هربار كه د از ٦ سال زندگی در غرب حداقل سه سالش را با افراد زیادی در ارتباط بودم كه دهها برابر ایرانی ها كتاب خوانده، دسترسی آزاد و بدون سانسور به منابع نظری دارند و یا شغلشان مرتبط با سیاست و جامعه است.
پارتنرم دانشجوی دكترا و خوره كتاب است و بخاطر گرایش سیاسی ایام نوجوانی و بخشی از رشته اش كه به جامعه شناسی مرتبط است تمام كتابهای نظریه پردازان جهان را كامل خوانده، به علاوه دسترسی به اطلاعات و مقالات روز.
تمام اطرافیانش از همین جنس و دكتر و محقق در گرایشهای مختلف جامعه شناسی و علوم سیاسی هستند. ما هربار كه دورهم جمع میشویم، من كه نه رشته های انسانی خواندم نه به اندازه آنها كتاب، پا به پایشان در بحث مشاركت میكنم. تا امروز بجز یكی دوبار كه اسم ماركس به وسط آمد نشنیدم این دكترها و محققان برای هر حرفی اسم نظریه پرداز بیاورند یا تعریف حفظ شده از نظریه ای را ارائه بدهند. تا امروز هم حتی یكبار برخورد از بالا به پایین از سمت این افراد نسبت به خودم ندیدم و بارها حتی بخاطر اینكه به چالش كشاندمشان مورد تحسین قرار گرفتم.

چیزی كه امكان ندارد در میان ایرانی ها ببینم. بلافاصله در هر بحثی بعد از ردیف كردن نظریه و نظریه پردازهای مختلف، با بیان اینكه این تعاریف را نمیدانی، یا نمیشناسی و یا نخواندی به خیال خود میخواهند ساكتت كنند!

تفاوت البته در سیستم فرهنگی و آموزشیست. آنجا یادگرفتیم حفظ كنیم، اینجا تو از كتابها، نظریات و نظریه پردازان می آموزی كه چطور فكر كنی و تحلیل. اینجا حق نداری چیزی را از حفظ بنویسی یا مو به مو، بلكه باید درك خودت را از یك تعریف، مفهوم یا نظریه بنویسی.

اینجا تاكیدشان این است : بخوانید و با درك زبان خودتان بنویسید.

]]>
اتوبوس های منظم 2016-08-20T11:51:27+01:00 2016-08-20T11:51:27+01:00 tag:http://freevar.mihanblog.com/post/62 تبعیدی خودخواسته این دفعه میخوام از چیزی بنویسم که از بدو ورود به مهاجر شوک وارد میکند: اتوبوسبله اتوبوس ها در اینجا سر ساعت چه با مسافر پر ، چه نیم پر، چه تنها یك مسافر و حتی بالاتر از این گاهی خالیِ  خالی حركت میكنند. من بارها شده تنها مسافر اتوبوس بودم. حالا مقایسه كنید با اتوبوسهای شهری تهران كه همان سر مبدا پر میشد و با بدبختی در ایستگاههای میانی میشد سوار اتوبوس شد. یا اتوبوسهای سفری كه آخ هنوزم یادم میفته گریه ام میگیره. یك دور كه تو ترمینال آزادی داد میزدن، رشت، آستانه، لاهیجان، لنگرو این دفعه میخوام از چیزی بنویسم که از بدو ورود به مهاجر شوک وارد میکند: اتوبوس

بله اتوبوس ها در اینجا سر ساعت چه با مسافر پر ، چه نیم پر، چه تنها یك مسافر و حتی بالاتر از این گاهی خالیِ  خالی حركت میكنند. 
من بارها شده تنها مسافر اتوبوس بودم. 
حالا مقایسه كنید با اتوبوسهای شهری تهران كه همان سر مبدا پر میشد و با بدبختی در ایستگاههای میانی میشد سوار اتوبوس شد. 
یا اتوبوسهای سفری كه آخ هنوزم یادم میفته گریه ام میگیره. یك دور كه تو ترمینال آزادی داد میزدن، رشت، آستانه، لاهیجان، لنگرود
بعد راه میفتادن میامدن زیر پل ورودی اتوبان. بارها پیش آمد كه یكساعت بیشتر معطل شدیم تا قدم به قدم مسافر بین راه و تمام مسیر سوار كنند، برای مسافر ارزانتر اما نه نامی ثبت میشد نه بیمه سفری بود. 

فكر نمیكنم تغییر چندانی كرده باشه فقط میدونم آخرین بلیط اتوبوسی كه خریدم ٣٥٠٠ بود و شنیدم الان تا ٢٠٠٠٠ تا هم هست. 

]]>
دانشجویان ایرانی همیشه طلبکار 2016-08-18T12:04:21+01:00 2016-08-18T12:04:21+01:00 tag:http://freevar.mihanblog.com/post/63 تبعیدی خودخواسته دانشجویان ایرانی یکی از پرطلب‌کار ترین دانشجویان در کشور سوئد هستند. همیشه ناراضی، همیشه شاکی و همیشه طلبکار. فکر میکنم یه مسائلی رو فراموش کرده اند که باید یادآوری شان کنم.کشور سوئد هرگز برای هیچ یک از دانشجویان دعوتنامه نفرستاد. دقیقا بر عکس این ما دانشجویان بودیم که ار فرصت طلایی "تحصیل رایگان" دقت بفرمایید، تحصیل رایگان! در دانشگاههای این کشور که در رتبه بندی های جهانی از بهترین دانشگاههای ایران بالاتر بودند- حالا در حد 50 دانشگاه اول دنیا نیستند شما به بزرگواریتان ببخشید- استفاده کردیم و در دانشجویان ایرانی یکی از پرطلب‌کار ترین دانشجویان در کشور سوئد هستند. همیشه ناراضی، همیشه شاکی و همیشه طلبکار. فکر میکنم یه مسائلی رو فراموش کرده اند که باید یادآوری شان کنم.
کشور سوئد هرگز برای هیچ یک از دانشجویان دعوتنامه نفرستاد. دقیقا بر عکس این ما دانشجویان بودیم که ار فرصت طلایی "تحصیل رایگان" دقت بفرمایید، تحصیل رایگان! در دانشگاههای این کشور که در رتبه بندی های جهانی از بهترین دانشگاههای ایران بالاتر بودند- حالا در حد 50 دانشگاه اول دنیا نیستند شما به بزرگواریتان ببخشید- استفاده کردیم و درخواست پذیرش کردیم. 
دفت بفرمایید که بسیاری از هم کلاسی ها از دانشگاههای درجه دو و سه ایران موفق به پذیرش در دانشگاه های سوئد شدند که حتی بسیاری از دانشجویان دانشگاه های خوب ایران هم برای گرفتن فوق لیسانس باید از هفت‌خوان کنکور ارشد رد میشدند و اگر شبانه قبول میشدند باید سالی خدا هزار تومن هزینه تحصیل میدادند برای آینده ای نامعلوم!
تحصیل رایگان و امکانات عالی دانشگاهها به کنار، به عنوان دانشجو های فوق لیسانس، ما با داشتن یک شماره ده رقمی از بیشتر امکانات این کشور درست مانند شهروند قانونی بهره مند شدیم. از هزینه درمانی کم و مطمئن تا شرکت در کلاس های زبان سوئدی آن هم رایگان.

کشور سوئد هرگز کشور مهاجر پذیر و متخصص پذیر نبود و نیست. اینکه ما بدون آگاهی صرف فرصت طلایی رایگان تحصیل کردن راهی شدیم و پیش خودمان گفتیم: "حالا بعدش یه کاری میکنم"، به دولت سوئد، کشور سوئد و قوانینش ربطی ندارد. 
بله قوانین امکان تغییر دارند و خیلی بهتر است که این کشور فرصت بیشتری در اختیار افرادی که این همه برایشان هزینه میکند بگذارد. اما برای تغییر قانون نیاز به فعالیت اجتماعی است. نیمی از دانشجویان ایرانی حتی حاضر نشدند زبان سوئدی را در حد رفع رجوع امور یاد بگیرند، بسیاری تفاوت حزب سوسیال دموکرات و اسوریه دموکرات را نمیدانند . بسیاری نمیدانند احزاب سوئد دقیقا چه خط و مشی دارند که حداقل بتوانند مثلا نامه ای به حزبی بفرستند و اعتراض به قوانین دانشجویی کنند. 

دانشجویان ایرانی با یک غرور عجیبی با افتخار از اینکه نیازی به سوئدی یاد گرفتن ندارند حرف میزنند و بعد انتظار دارند درهای فرصتهای شغلی و آموزشی به رویشان باز باشد. اگر در رقابت ها جواب رد بگیرند سوئدی ها نژادپرستند و اگر جواب آره بگیرند خودشان به دست آورده اند. کلا فکر میکنند از خودشان باهوش تر، پرتلاش تر و باسوادتر وجود ندارد.

دانشجویان دکترا هم اینجا شاغل هستند. حقوقی که میگیرند کفاف زندگی خوب یک نفره ( و بعضا دونفره) را میدهد و امکانات بسیاری در اختیارشان هست. بله بسیار هم کار باید بکنند و مدام در حال نوشتن و سمینار و گزارش و ... اما همین کار را در ایران هم دانشجویان دکترا میکنند و نه تنها حقوقی نمیگیرند که پولی هم باید بدهند. به اضافه اینکه بسیاری از امکانات ساده را هم ندارند.

پس یادتان باشد چه چیزهایی در ایران نداشتید و اینجا به راحتی به دست آوردید. 
اگر هم مقایسه تان با آمریکا و کانادا و باقی کشورهای دانشجو و مهاجر پذیر است، خودتان بهتر از من میدانید که قطعا اگر ار لحاظ علمی انقدر بالا بودید که در آن کشورها پذیرش بگیرید دنبال تحصیل رایگان سوئد نمیامدید.
بسیاری دانشجویان ایرانی هیچ علاقه ای به یادگیری فرهنگ و سنت سوئدی ندارند، تمام زندگیشان یا تحصیل و تفریح است یا ایران و ایرانی، سوئدی ها را آدم حساب نمیکنند، تلویزیونش را نگاه نمیکنند اخبارش را از سایتهای ایرانی که نصفشان هم نژادپرستانه است دنبال میکنند، تمام قوانینش به نظرشان مسخره و بی معنا است، آنوقت برای چه میخواهنند اینجا بمانند؟ واقعا چطور انتظار دارید یک کشور به شما اقامت بدهد و شهروندش شوید و از امکاناتش بیش از پیش بهره مند بشید در حالیکه کوچکترین عرقی به آن ندارید؟ یا به ایران نازنین پر از امکانات و احترام و فرصتهای شغلی رنگ و وارنگ برگردید یا زودتر به سرزمین موعود فرصتهای بیشمار علم و دانش.( فقط یادتان باشد در آمریکا و کانادا از مرخصی های چند هفته ای، مرخضی زایمان و بچه داری، حقوق و مزایا به صورتی که در سوئد هست خبری نیست.)
]]>
اتاقی از آنِ خود 2016-08-16T12:05:49+01:00 2016-08-16T12:05:49+01:00 tag:http://freevar.mihanblog.com/post/64 تبعیدی خودخواسته شریك زندگی داشتن خیلی خوب است. اینكه تنها نیستی، وقتت به بطالت نمیگذرد، خونه كه میرسی یكی هست به حرفهایت گوش بدهد و بسیاری مزایای دیگر. اما، راستش وقتی برمیگردی خونه خودت یك حس استقلال و آزادی مضاعف داری. دلت تنگ میشود، عادت كردی به بودنش، خانه اش مثل خانه خودت هست و فرماندهی مطلق داری اما باز حس برای خودت بودن لذت دیگری دارد. حتی نه اینكه یك اتاق برای خودت داشته باشی. همین جدا شدن از محیط مشترك گاهی خوشایند است. امروز این حس خوشایند رو داشتم! شریك زندگی داشتن خیلی خوب است. اینكه تنها نیستی، وقتت به بطالت نمیگذرد، خونه كه میرسی یكی هست به حرفهایت گوش بدهد و بسیاری مزایای دیگر. اما، راستش وقتی برمیگردی خونه خودت یك حس استقلال و آزادی مضاعف داری. دلت تنگ میشود، عادت كردی به بودنش، خانه اش مثل خانه خودت هست و فرماندهی مطلق داری اما باز حس برای خودت بودن لذت دیگری دارد. 
حتی نه اینكه یك اتاق برای خودت داشته باشی. همین جدا شدن از محیط مشترك گاهی خوشایند است. 
امروز این حس خوشایند رو داشتم!
]]>
خونه خودتونه، راحت باشید 2016-08-02T05:02:00+01:00 2016-08-02T05:02:00+01:00 tag:http://freevar.mihanblog.com/post/59 تبعیدی خودخواسته یكی از تفاوتهای عظیم بین فرهنگ ایرانی و سوئدی مسئله" اینجا خونه خودته" هست. ما ایرانی ها اول و آخر هر دید و بازدید میگیم: "خونه خودتونه راحت باشید." امادر واقعیت در بیشتر مواقع از سر احترام راحتی در كار نیست. فرق هم نمیكنه مهمان جدید باشه یا یك آشنای قدیمی. مهمان داشته باشیم از همه چیزمون میزنیم و در خدمت مهمان هستیم، مهمان میشیم كه خرِ صاحبخونه ایم. تمام مدت هم راست و سیخ میشینیم، پا روی پا یا روی زمین. همه این كارها رو از سر احترام انجام میدیم. اما تو فرهنگ سوئدی برعكسه. یعنی مثل خیلی چیزای این عادی نیست 2016-06-08T04:36:45+01:00 2016-06-08T04:36:45+01:00 tag:http://freevar.mihanblog.com/post/58 تبعیدی خودخواسته چند روز پیش نامه ای از یک دانشجوی استنفورد که مورد تجاوز قرار گرفته بود اما توسط دو مرد دیگر نجات پیدا کرد و متحاوزش به دست پلیس سپرده شد در خبرگزاری ها پحش شد و موج بزرگی در حمایت از قربانی تجاوز شکل گرفت. باز فید از آن دو مرد نوشت. دو مرد جوان سوئدی. آنها وقتی در حال رفتن به یک مهمانی بودند صحنه رابطه جنسی را دیدند، اما چیزی که توجهشان را جلب کرد به جای اینکه فکر کنند دو جوان مست سرخوش گوشه ای را یافته اند برای عشق و حال، عدم تحرک دختر بود در حالیکه پسر کاملا در تلاش بود. همان
چند روز پیش نامه ای از یک دانشجوی استنفورد که مورد تجاوز قرار گرفته بود اما توسط دو مرد دیگر نجات پیدا کرد و متحاوزش به دست پلیس سپرده شد در خبرگزاری ها پحش شد و موج بزرگی در حمایت از قربانی تجاوز شکل گرفت. 
باز فید از آن دو مرد نوشت. دو مرد جوان سوئدی. 
آنها وقتی در حال رفتن به یک مهمانی بودند صحنه رابطه جنسی را دیدند، اما چیزی که توجهشان را جلب کرد به جای اینکه فکر کنند دو جوان مست سرخوش گوشه ای را یافته اند برای عشق و حال، عدم تحرک دختر بود در حالیکه پسر کاملا در تلاش بود. همانجا گفتند: این عادی نیست.
و راهی شدند و از پسر پرسیدند چه میکند، و متجاوز فرار را بر قرار ترجیح میدهد اما این دو او را میگیرند و تحویل پلیس میدهند. 
بله دلیل اینکه این دو مرد سوئدی از ساکن بودن زن متوجه شدند چیزی عادی نیست نه این است که مردان سوئدی ژن متفاوتی دارند، یا ذاتا این چیزها را بلدند، بلکه تلاش بی وقفه فمینیستهای رادیکال و غیر رادیکال این کشور، آموزش مدام، بحثهای مدام است که چنین افرادی را به این درجه از شعور و آگاهی میرساند که هم تشخیص بدهند هم واکنش نشان بدهند. 
البته این دو مرد سوئدی نماینده تمام مردان سوئد نیستند. همینجا هم هنوز بسیاری اول قربانی تجاوز را مقصر میدانند. همینجا هنوز مردانی هستند که نسبت به همسرانشان خشونت به خرح میدهند و البته باز فراموش نکنیم دایره تعریف خشونت و تجاوز در سوئد بسیار گسترده است. خشونت از یک با یک انگشت کسی را هل دادن هست تا کتک زدن در حد مرگ، تجاوز از عدم استفاده از کاندوم هست تا دخول به زور.
به هر حال امیدوارم مردان همه دنیا شبیه مردان سوئدی شوند یا از آن بهتر اینکه همه مردان در جهان آگاه شوند و دست از خشونت و تجاوز بردارند. 
از دیروز هم سازمان FATTANU با مشارکت روزنامه پرتیراژ و معروف افتون بلادت، کمپین "تنها نیستی" را در شبکه های اجتماعی راه اندازی کردند در حمایت از قربانیان آزار و خشونت جنسی. 

]]>
درست اندیشیدن 2016-06-02T03:38:00+01:00 2016-06-02T03:38:00+01:00 tag:http://freevar.mihanblog.com/post/57 تبعیدی خودخواسته یكی از زیباترین و تاثیر گذارترین جمله هایی كه در زندگی ام خواندم جمله ایست كه بر سر در سالن اجتماعات دانشگاه اوپسالا نصب شده. دانشگاهی با قدمت ٥٠٠ سال! آزاد اندیشیدن مهم* است، اما درست اندیشیدن مهمتر است! Tänka fritt är stort men tänka rätt är större! هروقت ما مفهوم این جمله را به درستی درك كنیم تفاوت بین آزادی بیان و عقیده را با احترام و آزادی "هر عقیده ای" در میابیم! * stor به معنای بزرگ ، عظیم است كه اینجا به فارسی معنای جالبی نمیشود، برای همین بین مهم و درست ، مهم را انتخاب كردم