دانشجویان ایرانی همیشه طلبکار

پنجشنبه 28 مرداد 1395 09:04 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
دانشجویان ایرانی یکی از پرطلب‌کار ترین دانشجویان در کشور سوئد هستند. همیشه ناراضی، همیشه شاکی و همیشه طلبکار. فکر میکنم یه مسائلی رو فراموش کرده اند که باید یادآوری شان کنم.
کشور سوئد هرگز برای هیچ یک از دانشجویان دعوتنامه نفرستاد. دقیقا بر عکس این ما دانشجویان بودیم که ار فرصت طلایی "تحصیل رایگان" دقت بفرمایید، تحصیل رایگان! در دانشگاههای این کشور که در رتبه بندی های جهانی از بهترین دانشگاههای ایران بالاتر بودند- حالا در حد 50 دانشگاه اول دنیا نیستند شما به بزرگواریتان ببخشید- استفاده کردیم و درخواست پذیرش کردیم. 
دفت بفرمایید که بسیاری از هم کلاسی ها از دانشگاههای درجه دو و سه ایران موفق به پذیرش در دانشگاه های سوئد شدند که حتی بسیاری از دانشجویان دانشگاه های خوب ایران هم برای گرفتن فوق لیسانس باید از هفت‌خوان کنکور ارشد رد میشدند و اگر شبانه قبول میشدند باید سالی خدا هزار تومن هزینه تحصیل میدادند برای آینده ای نامعلوم!
تحصیل رایگان و امکانات عالی دانشگاهها به کنار، به عنوان دانشجو های فوق لیسانس، ما با داشتن یک شماره ده رقمی از بیشتر امکانات این کشور درست مانند شهروند قانونی بهره مند شدیم. از هزینه درمانی کم و مطمئن تا شرکت در کلاس های زبان سوئدی آن هم رایگان.

کشور سوئد هرگز کشور مهاجر پذیر و متخصص پذیر نبود و نیست. اینکه ما بدون آگاهی صرف فرصت طلایی رایگان تحصیل کردن راهی شدیم و پیش خودمان گفتیم: "حالا بعدش یه کاری میکنم"، به دولت سوئد، کشور سوئد و قوانینش ربطی ندارد. 
بله قوانین امکان تغییر دارند و خیلی بهتر است که این کشور فرصت بیشتری در اختیار افرادی که این همه برایشان هزینه میکند بگذارد. اما برای تغییر قانون نیاز به فعالیت اجتماعی است. نیمی از دانشجویان ایرانی حتی حاضر نشدند زبان سوئدی را در حد رفع رجوع امور یاد بگیرند، بسیاری تفاوت حزب سوسیال دموکرات و اسوریه دموکرات را نمیدانند . بسیاری نمیدانند احزاب سوئد دقیقا چه خط و مشی دارند که حداقل بتوانند مثلا نامه ای به حزبی بفرستند و اعتراض به قوانین دانشجویی کنند. 

دانشجویان ایرانی با یک غرور عجیبی با افتخار از اینکه نیازی به سوئدی یاد گرفتن ندارند حرف میزنند و بعد انتظار دارند درهای فرصتهای شغلی و آموزشی به رویشان باز باشد. اگر در رقابت ها جواب رد بگیرند سوئدی ها نژادپرستند و اگر جواب آره بگیرند خودشان به دست آورده اند. کلا فکر میکنند از خودشان باهوش تر، پرتلاش تر و باسوادتر وجود ندارد.

دانشجویان دکترا هم اینجا شاغل هستند. حقوقی که میگیرند کفاف زندگی خوب یک نفره ( و بعضا دونفره) را میدهد و امکانات بسیاری در اختیارشان هست. بله بسیار هم کار باید بکنند و مدام در حال نوشتن و سمینار و گزارش و ... اما همین کار را در ایران هم دانشجویان دکترا میکنند و نه تنها حقوقی نمیگیرند که پولی هم باید بدهند. به اضافه اینکه بسیاری از امکانات ساده را هم ندارند.

پس یادتان باشد چه چیزهایی در ایران نداشتید و اینجا به راحتی به دست آوردید. 
اگر هم مقایسه تان با آمریکا و کانادا و باقی کشورهای دانشجو و مهاجر پذیر است، خودتان بهتر از من میدانید که قطعا اگر ار لحاظ علمی انقدر بالا بودید که در آن کشورها پذیرش بگیرید دنبال تحصیل رایگان سوئد نمیامدید.
بسیاری دانشجویان ایرانی هیچ علاقه ای به یادگیری فرهنگ و سنت سوئدی ندارند، تمام زندگیشان یا تحصیل و تفریح است یا ایران و ایرانی، سوئدی ها را آدم حساب نمیکنند، تلویزیونش را نگاه نمیکنند اخبارش را از سایتهای ایرانی که نصفشان هم نژادپرستانه است دنبال میکنند، تمام قوانینش به نظرشان مسخره و بی معنا است، آنوقت برای چه میخواهنند اینجا بمانند؟ واقعا چطور انتظار دارید یک کشور به شما اقامت بدهد و شهروندش شوید و از امکاناتش بیش از پیش بهره مند بشید در حالیکه کوچکترین عرقی به آن ندارید؟ یا به ایران نازنین پر از امکانات و احترام و فرصتهای شغلی رنگ و وارنگ برگردید یا زودتر به سرزمین موعود فرصتهای بیشمار علم و دانش.( فقط یادتان باشد در آمریکا و کانادا از مرخصی های چند هفته ای، مرخضی زایمان و بچه داری، حقوق و مزایا به صورتی که در سوئد هست خبری نیست.)

برچسب ها: دانشجوی ایرانی ، مهاحرت ، مهاجرت دانشجویی ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 09:05 ب.ظ

 

اتاقی از آنِ خود

سه شنبه 26 مرداد 1395 09:05 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
شریك زندگی داشتن خیلی خوب است. اینكه تنها نیستی، وقتت به بطالت نمیگذرد، خونه كه میرسی یكی هست به حرفهایت گوش بدهد و بسیاری مزایای دیگر. اما، راستش وقتی برمیگردی خونه خودت یك حس استقلال و آزادی مضاعف داری. دلت تنگ میشود، عادت كردی به بودنش، خانه اش مثل خانه خودت هست و فرماندهی مطلق داری اما باز حس برای خودت بودن لذت دیگری دارد. 
حتی نه اینكه یك اتاق برای خودت داشته باشی. همین جدا شدن از محیط مشترك گاهی خوشایند است. 
امروز این حس خوشایند رو داشتم!

برچسب ها: زندگی ، تجرد ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 09:07 ب.ظ

 

خونه خودتونه، راحت باشید

سه شنبه 12 مرداد 1395 02:02 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
یكی از تفاوتهای عظیم بین فرهنگ ایرانی و سوئدی مسئله" اینجا خونه خودته" هست. ما ایرانی ها اول و آخر هر دید و بازدید میگیم: "خونه خودتونه راحت باشید." امادر واقعیت در بیشتر مواقع از سر احترام راحتی در كار نیست. فرق هم نمیكنه مهمان جدید باشه یا یك آشنای قدیمی. مهمان داشته باشیم از همه چیزمون میزنیم و در خدمت مهمان هستیم، مهمان میشیم كه خرِ صاحبخونه ایم. تمام مدت هم راست و سیخ میشینیم، پا روی پا یا روی زمین. همه این كارها رو از سر احترام انجام میدیم. اما تو فرهنگ سوئدی برعكسه. یعنی مثل خیلی چیزای دیگه " اینجا خونه خودتونه راحت باشید" مصداق عملی داره. اگر اولین بار باشه كه وارد خونه میشی تمام خونه رو بهت نشون میدن و این نه برای شوآف دیدن وسایل كه برای اینه كه راحت باشی و بدونی هرچیزی كجاست و چه طور است. تو خونه سوئدی اگه بری و خودت در یخچال و باز كنی و از خودت پذیرایی كنی، یا لباس راحت بپوشی یا رو مبل دراز بكشی و پاهات رو دراز كنی و یا رو میز بذاری نه تنها بی احترامی و بی ادبی حساب نمیشه كه میزبان خوشحال میشه چون اینكه تو اونجا رو مثل خونه خودت میبینی و درست همونطوری هستی كه تو خونه خودت.
برچسب ها: سوئدی ها ، ایرانی ها ،
آخرین ویرایش: - -

 

این عادی نیست

چهارشنبه 19 خرداد 1395 01:36 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

چند روز پیش نامه ای از یک دانشجوی استنفورد که مورد تجاوز قرار گرفته بود اما توسط دو مرد دیگر نجات پیدا کرد و متحاوزش به دست پلیس سپرده شد در خبرگزاری ها پحش شد و موج بزرگی در حمایت از قربانی تجاوز شکل گرفت. 
باز فید از آن دو مرد نوشت. دو مرد جوان سوئدی. 
آنها وقتی در حال رفتن به یک مهمانی بودند صحنه رابطه جنسی را دیدند، اما چیزی که توجهشان را جلب کرد به جای اینکه فکر کنند دو جوان مست سرخوش گوشه ای را یافته اند برای عشق و حال، عدم تحرک دختر بود در حالیکه پسر کاملا در تلاش بود. همانجا گفتند: این عادی نیست.
و راهی شدند و از پسر پرسیدند چه میکند، و متجاوز فرار را بر قرار ترجیح میدهد اما این دو او را میگیرند و تحویل پلیس میدهند. 
بله دلیل اینکه این دو مرد سوئدی از ساکن بودن زن متوجه شدند چیزی عادی نیست نه این است که مردان سوئدی ژن متفاوتی دارند، یا ذاتا این چیزها را بلدند، بلکه تلاش بی وقفه فمینیستهای رادیکال و غیر رادیکال این کشور، آموزش مدام، بحثهای مدام است که چنین افرادی را به این درجه از شعور و آگاهی میرساند که هم تشخیص بدهند هم واکنش نشان بدهند. 
البته این دو مرد سوئدی نماینده تمام مردان سوئد نیستند. همینجا هم هنوز بسیاری اول قربانی تجاوز را مقصر میدانند. همینجا هنوز مردانی هستند که نسبت به همسرانشان خشونت به خرح میدهند و البته باز فراموش نکنیم دایره تعریف خشونت و تجاوز در سوئد بسیار گسترده است. خشونت از یک با یک انگشت کسی را هل دادن هست تا کتک زدن در حد مرگ، تجاوز از عدم استفاده از کاندوم هست تا دخول به زور.
به هر حال امیدوارم مردان همه دنیا شبیه مردان سوئدی شوند یا از آن بهتر اینکه همه مردان در جهان آگاه شوند و دست از خشونت و تجاوز بردارند. 
از دیروز هم سازمان FATTANU با مشارکت روزنامه پرتیراژ و معروف افتون بلادت، کمپین "تنها نیستی" را در شبکه های اجتماعی راه اندازی کردند در حمایت از قربانیان آزار و خشونت جنسی. 


برچسب ها: قربانیان تجاوز ، تجاوز ، خشونت و آزار جنسی ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 19 خرداد 1395 01:40 ب.ظ

 

درست اندیشیدن

پنجشنبه 13 خرداد 1395 12:38 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
یكی از زیباترین و تاثیر گذارترین جمله هایی كه در زندگی ام خواندم جمله ایست كه بر سر در سالن اجتماعات دانشگاه اوپسالا نصب شده. دانشگاهی با قدمت ٥٠٠ سال! آزاد اندیشیدن مهم* است، اما درست اندیشیدن مهمتر است! Tänka fritt är stort men tänka rätt är större! هروقت ما مفهوم این جمله را به درستی درك كنیم تفاوت بین آزادی بیان و عقیده را با احترام و آزادی "هر عقیده ای" در میابیم! * stor به معنای بزرگ ، عظیم است كه اینجا به فارسی معنای جالبی نمیشود، برای همین بین مهم و درست ، مهم را انتخاب كردم
آخرین ویرایش: - -

 

مرگ، وهم، تخیل، سمل داستان کوتاه ایرانی

پنجشنبه 6 خرداد 1395 11:27 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
بیماری باعث شد در تخت دراز كشیده و آخرین كتاب داستان كوتاهی كه از ایران برایم ارسال شده بود بخوانم! 
وقتی از دوستان خواسته بودم برایم كتابهای معتبر در زمینه داستان كوتاه بفرستند تصوری از "مد" این روزهای ایران در زمینه داستان نویسی نداشتم. 
آدمها سلیقه های متفاوت دارند، من با روحیه مثبتم و شاید زیادی زمینی بودنم با داستانهای عجیب غریب ارتباط برقرار نمیكردم. به همین دلیل حتی از ادامه كلاس داستان نویسی سرباز زدم. چون وقتی داستان كوتاه پر از استعاره دردناكی خوانده میشد و قرار به تفسیر بود مغز من كشش و توان تحلیل فلسفی نداشت. زنی كه در روایت فكر میكرد صدفهای روی بدنش تبدیل به حفره شده اند را من "زنی جذامی كه نمیخواهد حقیقت را باور كند " تفسیر میكردم و دیگری "زنی كه دردهای زندگی مثل خوره جویده بودنش" 
همینجا فهمیده بودم كار من نیست، همینجا فهمیده بودم "مد امروز"داستان نویسی ایران با ذات و روحیه من جور در نمیاید. جالب اینجا بود كه معلممان توصیه میكرد باید تمام كتابهای گلی ترقی را بخوانیم و من از آن كتابها لذت میبردم اما در نهایت چیزی كه در كلاس به بحث گذاشته میشد داستانهایی بود پر از سیاهی، ابهام و تخیلی!

حالا این كتاب آخر را خواندم، برنده دهها جایزه فلان و بسار، احساس كردم شبیه همانهای دیگر است، آنها هم جایزه برده اند. هركدام در سالی و از جایی! 
همه شان در چند چیز اشتراك دارند راوی شخص اول و مخاطبی ناپیدا! 
مرگ، تخیل و فضاهای سوررئال! 

نه این مد از آن من نیست! راستش پشیمان شدم از درخواستم، این كتابها در طی چهارسال اخیر به جای اینكه رابطه ام را با ادبیات كشورم نگهدارد، قطع كرد! 
میدانم الان عده ای پوزخند میزنند و به سطحی بودنم میخندند كه چرا عمق پیام فلسفی(!)كتاب ها را نگرفته ام!
اما حقیقت را بگویم من ترجیح میدهم سطحی باشم و هنر نویسندگی را ارج بگذارم كه همه فهم باشد! كاری ندارد سرهم كردن یك سری تخیلات و بعد گفتن اینكه از بعد فلسفی اینها نشانه فلان و بیسار است! 
اما مهم این است كه چه قرار است به آدم بدهد؟! 
این همه سیاهی و وهم و تخیل از كجا میاید كه همه هم به آن اعتبار میدهند؟ 

اگر فقط یك كتاب اینطور بود شاید قابل تحسین بود اما اینكه از ٥ كتاب حداقل سه تایش این سبك بودند نشان از "مد" شدن دارد! تقلید پی در پی از یك سبك!

انگار باید با ادبیات روز ایران هم خداحافظی كنم و قدردان كلاسیكهایش باشم! 

كتابی كه خوانده ام
برف و سمفونی ابری
پیمان اسماعیلی
نشر چشمه


برچسب ها: کتاب ، داستان کوتاه ، برف و سمفونی ابری ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 11:31 ق.ظ

 

معرفی

چهارشنبه 5 خرداد 1395 11:31 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
پسرك: مامانم برات سلام رسوند
من با چشمان گرد شده تعجب سوئدی نشان دادم : آها
-بهش درباره ات گفتم، گفتم تو چپگراها رو دوست نداری! 
- نِمِن( باز تعجبی سوئدی تو مایه های زمانی كه از كلافگی میگیم الله اكبر) 
دست بردم تو موهاش گفتم: هیچی دیگه نبود بگی؟ 
-چرا گفتم مثل بیشتر زنان مهاجر از دست حزب چپ عصبانیه كه سعی میكنند مسایل زنان مهاجر رو نادیده بگیرن! مامان هم گفت تو میدونی خبلی از ما حزب چپی ها مخالف این روند حزب هستیم! 
-دیوانه! 
- شما اتفاقا دوستای خوبی میشید، بحثهاتونم جالب خواهد بود. 

مادر پسرك عضو شورای شهرشان از سمت حزب چپ هست و تنها شهرداری كه در دست چپهاست شهرداری شهر پسرك است، من دقیقا عضو حزب مقابلشان یعنی لیبرال ها!

آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 11:33 ق.ظ

 

فمینیسم در پیتزا فروشی

سه شنبه 4 خرداد 1395 11:33 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 


وارد پیتزا فروشی شدم، موقع پرداخت كوله پشتی ام را در آوردم و رو به صندوق گرفتم و در جستجوی كیف پول بودم كه صندوقدار گفت: لیبرال فمینیست! میتونی برام توضیح بدی لیبرال فمینیسم چیه؟ 

از توجهش خوشم آمد و با خنده گفتم: آها! چیشو میخوای بدونی؟!
گفت: میدونم فمینیسم چیه تو برام لیبرال فمینیسم رو توضیح بده! 
گفتم: بگو فمینیسم چیه، چون خیلی ها غلط تعریف میكنند. 
گفت: زن و مرد برابرند، اما فكر نمیكنی گاهی اوقات زیاده روی میكنید؟ 
خندیدم گفتم: نه، اصلا! همه حق دارن كه امكانات برابر داشته باشند
گفت: در اون شكی نیست اما شما كمی زیاده روی میكنید
گفتم: ببین تو نمیتونی بگی "شما" چون فمینیستها گروههای مختلفین! شاید بعضی از نظر تو زیاده روی كنند. اما مثلا تو بعضی فرهنگها.. 
گفت:  فرهنگها رو نمیگم اون تفكرا غلطه!
قبول داری مردا قویترن و نیروی بدنی قوی تری دارن؟
گفتم: بعضی ها
گفت: ولی زنا نمیتونن تو كار ساخت و ساز باشن، براشون سخته
خندیدم و گفتم: از خودشون پرسیدی؟ 
گفت : نه، ولی زنا قدرت بدنیشون كمتره
گفتم: همه مردا هم قدرت بدنی یكسانی ندارن، مردای زیادی اند كه نمیتونن تو ساخت و ساز كار كنند
گفت: درسته، ولی كلا بدن مردا ورزیده تره برای این كار نه زنا...
گفتم: خب با ورزش و تمرین زنها هم بدنشون رو میسازن
كما اینكه همه هم قرار نیست تو كار ساخت و ساز باشن اما تو همین سوئد زنای زیادی كار میكنند.
خندید و مشخص بود قانع نشده!
گفتم خیلی خلاصه: همه انسانها فارغ از جنسیت و نژاد و مذهب و ملیت باید حق دسترسی به امكانات برابر داشته باشند و براساس استعداد و توانایی مسیرشون رو انتخاب كنند.

پول و پرداخت كردم و مشتری بعدی كه مردی سوئدی بود رفت سمت صندوق.
صندوقدار گفت: ببخشید معطل شدی ولی ما داشتیم درباره فمینیسم بحث میكردیم
من میگم فمینیستها زیاده روی میكنند، اینطور نیست؟ 
مرد سوئدی گفت: نه همه، بستگی داره
و چه خوبه كه بحث میشه درباره اش:) 

لازم به ذكره كه بیشتر پیتزایی های شهر ترك، كرد و ایرانی اند. اینها به كمانم تركند، یا كرد تركیه!

آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 11:35 ق.ظ

 

بیلاخ به رای مردم

دوشنبه 3 خرداد 1395 01:35 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

هرچقدر مصلحت طلبان دقیقه نود و با بازی بر احساسات مردم به یك موفقیت میرسند، اصولگرایان و یاران آقا برای هر شكست ظاهری یك برنامه و استراتژی دارند. آنها به خوبی میدانند مصلحت طلبان و مردم فقط احساساتی تصمیم میگیرند برای همین میگذارند دلشان خوش شود به پیروزی در عدد با رای به جنایتكاران و یا افراد نامتناسب اما در نهایت نمیگذارند قدم از قدم بردارند. اینطوری هم به دنیا ثابت میكنند كه برخلاف ادعای اپوزیسیون كاملا هم دموكراتند و مردم داخل هم كه عاشق رای دادنند دفاع میكنند از این سیستم، هم به مردم بیلاخشان را نشان میدهند! 
ریاست جنتی بر شما لیست امیدی ها مبارك:)


ولی انصافا در مغز جناح حاكم چه میگذرد؟! یعنی واقعا این همه ضدیت با مردم خودش چه لذتی برایش دارد؟! 
اونم این مردم كه به كوچكترین چیزی فدایی میشوند، من نمیدانم آقا چرا دو تا حال نمیدهد به این مردم! یعنی كافیست یكبار در مسیر رای مردم قرار بگیرد كه توسط همین مردم از دیكتاتور بودن تبدیل به فرشته شود! واقعا چرا این كار را نمیكند؟

آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 11:39 ق.ظ

 

جایزه کن برای نسل دوم خرداد

دوشنبه 3 خرداد 1395 08:36 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
شهاب حسینی را همان موقع كه مجری برنامه اكسیژن بود- اسمش یادم رفته بود كه دیشب به لطف دوستان اینترنتی یادم آمد- دوست داشتم. برنامه اش جدید بود، مجری گری اش در اندك برنامه های آن زمان متنوع بود و صدای بامزه ای داشت. شهاب حسینی را اما بعدها بیشتر دوست داشتم وقتی در "این زن حرف نمیزند" میگفت: تو بِرَد پیتی؟ تو دَرِ پیتم نیستی! 

از روزی كه احمدی نژاد رییس جمهور شد و صفار هرندی وزیر فرهنگ و ارشاد(؟!) تحریم شخصی محصولات فرهنگی كردم و از خیلی فیلمها خبر نداشتم. درباره الی را هم در اتوبوس دیدم ( كنار زدن اجباری تحریم) و خیلی یادم نیست، اما وقتی در سینمایی در شهر كوچك كشور جدید جدایی نادر از سیمین را دیدم بین آن همه اتفاق و هنر فقط شهاب به چشمم میامد، آنجا كه خودش را میزد سنكوپ كرده بودم از اجرای تمیزش! 
و شهاب دیشب در مهمترین و پراعتبارترین جشنواره سینمایی انتخاب شد و ثابت كرد آنكس كه عاشقانه كاری را انجام میدهد پیش میرود و ثابت كرد مجری اكسیژن میتواند بهترین بازیگر مرد سینما شود! 

درباره فرهادی هرچه بنویسم تكراریست! فرهادی كارگردان نسل ماست نسل دغدغه ها، نسل غلت زدن در مفاهیم و نرسیدن به آرزوها و امید داشتنها، نسل متواضعِ قانع! نسل دلخوش به اتفاقات كوچك. نسل دو خرداد!
و چه خوب این دو از نسل ما در سالگرد دو خرداد دل ملتی را( با تمام اشكالاتش) شاد كردند! 
و هردو اینها صادقند و عاشق!



آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 11:39 ق.ظ

 

تو یک مهاجری

شنبه 1 خرداد 1395 11:39 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
با پسرك آهنگ گوش میدادیم، خواننده محبوب و معروف راك سوئد! كلید كرده بود بر آهنگ جدیدش و نیمساعت همان آهنگ پخش شد. خودش خسته شد و خاموش كرد. با لبخند گفتم حالا نوبت من و سلیقه منه! تا موبایل را برداشتم كه آهنگ انتخاب كنم( كه از قضا قصدم پخش یك آهنگ سوئدی از یك خواننده مشهور خیلی قدیمی سوئد بود) گفت: ایرانی نباشه ها! 

این چندمین باری بود كه هنوز آهنگ نگذاشته میگفت ایرانی نباشد. همان یكباری هم كه ایرانی برای اولین بار شنید نه من، كه یك سوئدی برایش گذاشته بود و من غر میزدم كه اینا فقط برای پارتی هستند و خودمم دوستشان ندارم! 

چهره ام برای اولین بار بعد از آشنایی درهم رفت، به گمانم قرمز هم شدم، بغضم گرفت، مطمئن بودم لب باز كنم صدایم میلرزد! نگاه غضب آلودی بهش انداختم، كمی سكوت كردم، نفس گرفتم و بعد گفتم: اولا نمیخواستم ایرانی بذارم، دوما تو تا حالا ایرانی شنیدی؟ معلومه كه زیادی به فرهنگ خودت مینازی و تمایلی نداری فرهنگ های دیگر رو یاد بگیری! ! 
دست و پاش و گم كرد، فكر كرد الان حس "مرد سفید پوست غربی" را انتقال داده، اما هیچ ربطی به غربی بودن او نداشت، به مهاجر بودن من ربط داشت، به یك از "فرهنگی دیگر"! 
گفت: معلومه میخوام فرهنگ دیگرو یاد بگیرم، فرهنگ تو رو یاد بگیرم ولی این موسیقیه
گفتم: موسیقی بخشی از فرهنگ هست، من میدونم موسیقی ما تناسبی با سلیقه تو نداره و برای همین نمیام كه به زور بنشونمت كه گوش بدی! ولی این دفعه چهارمه كه قبل از اینكه من انتخاب كنم گفتی " اینگت پرشیسك" ( ایرانی نه) 
بغلم كرد، عذرخواهی كرد و احساس شرمندگی و گناه در چشمهاش دیده میشد. اما هیچكدام از بغضی كه در گلو نشست كم نكرد. 

با اینكه خودم اهل موسیقی نیستم و هوس هم كنم بیشتر غربی گوش میدم اما نمیدانم چه حس تلخی بود كه از جمله اش گرفتم! 
اول برایش ایتالیایی محبوبم را گذاشتم، بعد كوهن و بعد گفتم: حالا مجبوری ایرانی گوش بدی! 
پالت را گذاشتم. 

این مهاجر بودن است،  دردهایش اینجاها میزند بالا! ناگهان بعضت میگیرد، یك لحظه فكر میكنی هرچقدر هم خودت از فرهنگ و زادگاهت دلخوری داشته باشی اما مال توست و جزیی از تو! شاید مرد سوئدی در ٩٩ درصد موارد بینظیر باشد، اما همان یك درصد همزبانی و هم دوره ای كم میاورد، بدجور كم میاورد، و تو یادت میفتد "هی دختر تو یك مهاجری! " 

رها-تبعیدی خودخواسته
سوئد اردیبهشت ٩٥


آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 11:40 ق.ظ

 

چرخی در کتابفروشی

جمعه 31 اردیبهشت 1395 11:40 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
هیچ كاری در دنیا سخت تر از كادو خریدن نیست، مخصوصا اگر قرار باشد كتاب بخری برای یك كتابخوان! 
دو ساعت فقط در بخش فلسفه و جامعه كتاب فروشی نشستم و چشمام درد گرفت و سرم هم چون من كه از بازار كتاب اینجا هنوز سر در نمیارم، زبان سوئدی هم كه هنوز كار دارد، دانش فلسفی هم كه در حد نخود باید هر كتابی كه به نظرم خوب میامد را در اینترنت جستجو میكردم و نقد یا رتبه بندی اش را میدیدم، تازه باید میگشتم ببینم مثلا این كتاب در سطح ابتدایی است یا متوسط یا پیشرفته! 
هرچند حس و حال خوشایندی بود( اصولا هربار وارد این كتابفروشی میشوم همین حس و حال است) اما تابحال در این بخش كنكاش نكرده بودم! در نهایت از پسرك پرسیدم كتابهای آرنت را دارد یا نه! تا گفت نه، انگار دنیا را به من داده باشند دو كتاب از او بود، یكی تازه ترجمه شده بود و جزو تازه به بازار آمده ها، همان توتالیتاریسم، كه قیمتش وحشتناك بالا بود، یكی هم آخرین اثرش كه به انگلیسی بود به نام "زندگی فكر( ذهن) "
همین دومی را در دقایق پایانی ساعات خرید، خریدم! امیدوارم كه نخوانده باشد و لذت داشتنش برایش دو چندان شود! 

اما در این كنكاش حظ مبسوطی هم از  بخش مربوط به فمینیسم و مطالعات جنسیت بردم! 


آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 11:42 ق.ظ

 

و باز آرشیو خوانی

پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 11:42 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
در پی یاداوری خاطرات عاشقانه قدیمی رفتم سراغ آرشیو خوانی وبلاگ هایم. این دفعه سراغ آخرین وبلاگ مسدود شده ام رفتم که در بلاگ اسکای بود. چقدر فمینیستی و سیاسی مینوشتم. سر مطالب فمینیستی ام نیشم باز شد، سوالهای آن موقع الان برایم جوابهایی روشن و واضح دارند. از مسیر پیشرفتم خوشحالم، کما اینکه در برخی عقاید ثابت قدم هستم و یک جورهایی از این ثابت قدمی دلم غنج رفت. سیاسی هایم حال بهم زن بودند. چه کرده بود عدم آزادی بیان، چه کرده بود سیستم سرکوب و استبداد.. چه خوشحالم که در آن فضا نیستم که چشم و گوشم را آگاهانه ببندم یا به در بگویم دیوار بشنود یا از ادبیات قدرت استفاده ببرم برای هدفم! 
بعد رسیدم به شخصی نویسی هایم.. خاطراتم با رفقا، و دلی که تنگ و تنگ تر شد. بغضی که راه گلو را بست. رسیدم به فیلم ها  کتابها، ذره ای از آن کتابها و فیلمها به یادم نمیاید. من، منی که حافظه بی بدیلی داشتم هیچ چیز به یاد ندارم، فقط نامشان آشناست. حتی خواندن مطلبم هم کمکی به یادآوری نکرد انگار نه انگار خوانده یا دیده باشم. ترسیدم.. از این کوتاه بودن حافظه ترسیدم. آیا عاملش سن است؟ یا مهاجرت، یا عدم تکرار؟ 
هرچه هست دردناک است.

آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 11:43 ق.ظ

 

كار مثبت فائزه هاشمی

چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 11:43 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 


اگر دلواپسان به فائزه هاشمی حمله كنند قابل درك است، آنها كار دیگر بلد نیستند. 
اگر اپوزیسیون قدیمی خشمگین و مخالف تمامیت جمهوری اسلامی (از ریز و درشت مقامات و وابستگانش) اعتراض كنند، باز قابل درك است چون ظلمهای دیده شده سالهای اول انقلاب،  گوش های ناشنوا و حافظه های كوتاه  خشمی میسازد كه نمیگذارد ذره ای تخفیف بر هر قدم مثبتی داد.
اما آن دسته كه ادعای اصلاح كردن دارند و سپس برای هر قدم اصلاحی یك "اما" و "اگر" و "الان وقتش نیست" ، "الویت با موضوعات بی دردسر است" راه میندازند هیچ قابل درك نیستند. اگر بشود لقب خیانتكار به گروهی داد بی شك این دسته هستند!

اما نظر خودم

كار فائزه هاشمی( دیدار از فریبا كمال آبادی ، زندانی به مرخصی آمده بهایی ) ستودنیست، بیش باد!

اینكه بعد از حمله از هر سو و حتی اظهار نظر پدرش كماكان سر موضعش ایستاد هم ستودنیست، بیش باد! 

یك روزی در دادگاهی عادل و درست و حقوق بشری باید از تك تك افراد مسئول در جمهوری اسلامی و حتی مردم برای سكوتشان یا همراهیشان با جنایتها پرس و جو كرد، اما شخصا ترجیح میدهم فردی از گذشته اش فاصله بگیرد ( نه دوره ای و حزب باد مثل بسیاری اصلاح طلبان بلكه واقعی) تا در گذشته اش بماند. 

هیچكدام ما از اول انقدر حقوق بشر شناس نبودیم، همه ما از ابتدا مفاهیم و مصادیق نقض حقوق بشر را بلد نبودیم. یك جایی آموختیم و بعد از آن رعایت كردیم، بسیاری از ما هنوز هم نمیتوانیم عمل كنیم یا در مواردی به خود حق میدهیم كه برخورد دوگانه ای داشته باشیم. پس، مهم است كه فائزه هاشمی به دیدار هم بندی اش میرود، مهم و قابل تحسین است كه از موضعش عقب نمیكشد و از منظر حقوق بشر  به بهاییان مینگرد. 
من دلیلی نمیبینم كه امروز از او بپرسم تو چرا وقتی پدرت سند محرمانه امضا كرد كه حق تحصیل را از بهاییان بگیرید واكنش نشان ندادی یا كجا بودی كه امروز میروی دیدار بهاییان. شاید آن روز فائزه هاشمی مثل بسیاری دیگر آگاه نبود، و چه خوب كه امروز آگاه شده، ذهنش باز شده و سعی میكند راهی بجوید!

آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 11:45 ق.ظ

 

حق به جانب وقیح

دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 11:46 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
تعمیر كار دوچرخه سوئدی با دقت برام توضیح داد كه چرا كار قبلی یك كلاهبرداریست، همه را برام نوشت و توضیحات فنی داد، گفت حتما برو و تا كرون آخر ازش پولت رو پس بگیر!  در دلم گفتم به همین خیال باش كه یك ایرانی بهت پول را پس بدهد! 
وقتی گفتم هموطن؟!  هست بیشتر عصبانی شد، گفت تو كشور دیگر آدم به هموطن كلك نمیزند! در دلم گفتم اختیار داری این كل افتخار ایرانی ست كه چقدر زرنگ هستند! 
با لاستیكی كه دو سوراخ بزرگ داشته راهی فروشگاه قبلی شدم. گفت من اصلا شما را یادم نمیاد، حتما من نبودم!  چرا این رو گفت چون خیالش جمع شد من رسید پرداخت رو ندارم. منم گذاشتم حسابی خالی ببندد، كه  قیافه همه مشتری ها یادش میماند و امكان  نداره من آنجا رفته باشم،  اصلا امكان نداره چنین چرخی را تعویض نكرده فقط سطحی درست كنند و الی آخر! 
آخر سر دیدم نه تنها تقلب خودش را قبول ندارد، كه میخواهد من را دروغگو جا بزند! به بانكم وارد شدم و روز پرداخت و نام مغازه اش را نشان دادم. ورق از این رو به اون رو برگشت، كه حتما اشتباهی شده، یكی از كارآموزها حتما درستش كرده و گرنه من  امكان نداره این كار رو بكنم. 
گفتم ولی آن یكی فروشگاه میگفت من دهمین نفر در هفته های اخیر هستم كه دوچرخه ای كه پیش شما بوده بردم برای اون!
شاكی شد كه امكان نداره، مشتریها اول میان شكایتشون رو به من میگن، بعد پشتش گفت شما اولین نفری!! 

خلاصه كنم، با اینكه گفتم من قاعدتا باید پولش رو از شما پس بگیرم چون مجبور شدم دوبار هزینه كنم، انگار شنید نشنید! 
یك عذرخواهی هم نكرد فقط تشكر كرد كه بهش گفتم! البته فضولی هم كرد، اون فروشگاه كی بود؟ چقدر ازت گرفت( تیپیك ایرانی كه بخواد متهم كنه دیگری رو ) منم گفتم اون از سرشناس ترین و سالمترین فروشگاهها  و سوئدی تبار است. 

هنوز یاد اون دقایق حق به جانب گرفته اش میفتم لجم میگیرد، باید حسابی اصرار میكردم كه پولم را پس بدهد، حیف  كوتاه آمدم!

برچسب ها: ایرانی‌ها ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 11:49 ق.ظ

 

تعداد کل صفحات ( 5 ) 1 2 3 4 5