تبلیغات
تبعیدی خودخواسته - مطالب تبعیدی خودخواسته

تصمیم بر بی تصمیمی

پنجشنبه 17 دی 1394 01:08 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
پیش نوشت: راستش برگشتن به وبلاگ نویسی اونم اینطوری خیلی حس خوبی بود. هرچند سخته هی انتقال آرشیو! هی جابجایی. هی دوباره پیدا کردن دوستان وبلاگ نویس. 
ولی میچسبه مخصوصا وقتی کامنت دارم:) 
البته که الان چون مرخصی هستم میرسم بیام و با حوصله بچرخم تو این فضای جدید. و بعد از ماهها تونستم وبلاک بخونم. یعنی من بیمارم! به حای اینکه ذهنم رو با نوشته های دوست داشتنی وبلاگ نویسهای محبوبم تسکین بدم میرم تو فیس بوک هی حرص میخورم! 

*****************

بگذریم! ما مهاجرها، مخصوصا از نوع تنهایش، یه سردرگمی داریم در اینکه سال نوی ما چیست؟ و کی باید تصمیمات جدی برای سال جدید را ارائه داد؟! میدونید که کلا نوروز اینجا برام بی معناست و همیشه از سر اجبار یه سفره ای گذاشتم. دلایلش هم بارها نوشتم اما باز مینویسم. از مهمترین دلایلش اینه که اولا اینجا حس بهار در اون تاریخ نیست. دوم بجز سالهایی که به شنبه ویکشنبه میفته باقیش در روزهای وسط هفته است که همه سرکار هستیم. سوم، اوج فیمتهای اصلی در فروشگاههاست در نتیجه رفت و آمد مردم برای خرید کمتر است و این خودش هیجان را کم میکند. چهارم نیست دیگه! خاقا ( مخفف خانم/آقا ) جان! نیست! چیزی که برای این جا نیست ، نمیشود داشت! 

اما سال نو میلادی! راستش بجز سال اول و دوم که هنوز دانشجو بودم و بالاجبار تعطیل و راهی سفر شدم که در هر دوش به دلیل بودن در کنار خانواده ها چیزی از هیجانات جوانی برای سال نو دستگیرم نشد، باقی سال نو ها من خسته از کار در خانه ولو شدم و اصلا نفهمیدم کی سال نو شده که میفهمیدم هم اهمیتی نداشت برای کسی که روز بعدش باید برود سرکار! مخصوصا که تو این شهر کسی سال نو را تبریک نمیگه و اصلا خبری از اون فیلمهای کریسمسی هالیوودی نیست که زرت و زرت هر کی به هر کی میرسه میگه : مری کریسمس یا هپی نیو یر! 

باز حوالی کریسمس خوبه. همه تو شهر در جنب و جوشند و قدم به قدم موسیقی کریسمسی هست و دخترها و پسرهای جوانی که در بسته بندی کادوها کمک میکنند. اما سال نو افتضاح! کلا تو سوئد کریسمس مهمتر از سال نوست. آهان راستی یادم رفت بگم، کریسمس با سال نو تفاوت دارد. هی هر سال عزیزان داخل کشور در سال نو پیام مری کریسمس میدن! یا در کریسمس میگن سال نو مبارک! عزیزان بدانید و آگاه باشید، کریسمس ، 25 دسامبر هست و سال در 00.00، 31 دسامبر به 1 ژانویه نو میشود. 

برگردم به حرف خودم، بله من نمیدونم سال نو برای من چه معنایی داره؟ الان هفت روز از سال جدید گذشته و من تفاوتی با هشت روز پیش نمیبینم.  یعنی کلا سبک زندگی و شرایط کاری ام برای من فرقی بین روز تعطیل و غیر تعطیل و اتفاقات بزرگ نمیذاره. حالا شما بیا بگو من تصمیمات بزرگ برای سال آینده را باید کی اتخاذ کنم؟! بله روز تولدم شاید بهترین باشد. درست یک ماه دیگر! 

اما من این بار تصمیم گرفتم که هیچ تصمیمی نگیرم. چون کلا هربار تصمیم جدی گرفتم هزار و یک بلای آسمانی نازل شد تا اجرا نشود. البته ضعهای شخصیتی ام هم نقش به سزایی در این اجرا نشدن ها دارد. اما شاید مهمترین تصمیمی که بتونم امسال بگیرم اینه که شده تمام پس اندازم رو بدم ولی برم روانشناس. من تنهایی از پس کنترل اضطراب، پاشیده شدن ها و نگرانی هایم برنمیام و اگر به دادش نرسم در این کشور که کلا بسیار مستعد در دیوانه ساختن افراد هست دیوانه میشوم! 

حالا نترسید از سوئد، این دیوانه شدن زمینه های بسیار میخواد و خب اگر واقعا همه که ساکن سوئدند این زمینه ها را داشتند که الان سوئد یک تیمارستان بزرگ بود نه یکی از ده کشور بهتر. برای همین میگم بی برنامه مشخص و محکم مهاجرت نکنید. یعنی وقتی مهاجرت کنید که حداقل دو یا سه مورد مطمئن دارید. مثل اقامت، یا کار و توانایی بسیار خوب که بتونید همه جا ازش استفاده کنید! 

من اگر به 5 سال ونیم پیش برگردم قطعا به مهاجرت فکر میکنم ولی حتما برایش برنامه ریزی میکنم. مهاجرت اگر با برنامه ریزی باشد هیچوقت ضرر ندارد و هیچوقت برایش دیر نیست. اما اگر بی برنامه ریزی و احساسی باشد مشکلات زیاد است. 


پس این شد که من تصمیم گرفتم که تصمیمی نگیرم! چه فرقی میکند شروع یک تصمیم اول ژانویه سال 2016 باشه یا 8 فوریه 2016 یا 1 فروردین 1395! یا وسط اردیبهشت، آخر آگوست یا تو دل پاییز! مهم اینه وقتی تصمیم بگیری که آماده ای برای اجرا! تصمیم گیری یه بخش قضیه است هر روز میشه تصمیم گرفت ولی وقتی آماده نیستی و تصمیم میگیری به بن بست میخوری و این هی تکرار میشه و بعد میشینی خودخوری میکنی که چقدر بی عرضه ای! در حالیکه بی عرضه نیستی فقط زمان درستی برای تصمیم و اجرا انتخاب نکردی! 



برچسب ها: تجربه های مهاجرت ، تنهایی ، مهاجر ، سال نو ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 17 دی 1394 01:41 ب.ظ

 

نوشته های آزمایشی

پنجشنبه 17 دی 1394 02:59 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
خوشمان آمد! میهن بلاگ اپ دارد. همین یك امتیاز بزرگه كه بخوام اینجا بمونم. امیدوارم عاج فیل نگیره به ما و كن فیكونمون نكنه كه شما به شكستنش نیازمند نشید! الان دارم با موبایلم مینویسم! خیلی هم شیك:) و فعلا پستهای آزمایشی تا ببینم مغزمان چه فرمانی قادر میكند:) د ضمن از همتون كه كامنت گذاشتید ممنونم نمیدونید چه حس خوبی بود كه:) اون كه آخر گیلكی بود:)))
آخرین ویرایش: - -

 

خانه نو

چهارشنبه 16 دی 1394 02:28 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
سلام
از اونجایی که تمام سرویسهای ایرانی و خارحی رو رفتم و برگشتم گفتم حیفه میهن بلاگ رو هم امتحان نکنم. و البته واقعا برای پرشین بلاگ متاسفم که حتی جواب ایمیلهای من را نمیداد! 
امیدوارم اینجا مشکل کامنت نداشته باشید:)) 



آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 دی 1394 02:29 ب.ظ

 

روزگاری نه چندان دور با Dowtown Abbey

دوشنبه 14 دی 1394 05:24 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

داون تون ابی برای من بی نهایت آشناست. شاید خیلی ها خیلی از داستانهایش را درك كنند بخصوص وقتی به تابو ها میرسد اما باید در چنین سیستمی بزرگ شده باشی تا بیشتر حس نزدیكی كنی. من كه نیمی سریال میخندم از بس كه هركدام افراد یادآور یكی از رفتگان و بازماندگان خانواده مادری ام هستند. 

آنها اشراف زاده به مفهومی كه در ذهن میاید نبودند اما از خاندانهای بزرگ گیلان بودند. به سن ما كه بعد انقلاب متولد شدیم قد نمیدهد اما خاطرات مادرم از دوران پیش از انقلاب بی شباهت به برخی اتفاقات خانواده لرد نیست! 

در خانه مادربزرگم پیش از انقلاب كلی خدمه بود. آشپز، پرستار كودك، یكی كه خرید ها را انجام میداد، یكی كه خانه تمیز میكرد، یكی نفت پر میكرد، یكی بچه ها را بیرون میبرد و ....

همه اسم داشتند و متاسفانه برخی لقب هم داشتند. نه كه مادربزرگم بگذارد این یك بخش از فرهنگ شهر ماست كه رو آدمها لقب میگذارد برای نشانه گذاری! 

بعد از انقلاب از كل آن خدمه یك امینه مانده بود یار غار مادربزرگ و فدایی خانواده. میس هیوز من را یاد امینه میندازد اما امینه به شیكی میس هیوز نبود. 

سر جهازی دخترخاله مادرم مردی بود كه مشتی علی صدایش میكردیم. البته جلو غریبه ها میگفتیم مشهدی علی. او هم مثل امینه فدایی خاندان بود. خانم را كه خیلی دوست داشت و جانش برایش میرفت و دخترخاله ها و پسرخاله ها و بچه هایشان را هم. او نجات دهنده مادرم از مرگ در دوران كودكی بود برای همین برای مادرم حكمی ورای موقعیتش داشت و او هم بعد از خانواده دخترخاله جور دیگر عشق میورزید. او تنها كسی بود كه مجاز بود من را به نام شناسنامه ایم بخواند. مشتی علی در شب هفتم پدربزرگم وقتی همه خانه ما بودند در تنهایی فوت كرد. وقتی ما رسیدیم روی صندلی نشسته بود آرام و مصمم! ما دو پدربزرگ از دست داده بودیم. 


بعد از انقلاب مادربزرگ و پدربزرگم خود را بازنشسته كردند. كشاورزها اجاره هایشان را نمیدادند و كودكی من پر بود از دیدن كشاورزها كه برای مذاكره با خانم میامدند. پدربزرگم هم برای همسرش شكایت نامه تهیه میكرد هم نامه ها و دفاعیات كشاورزان را مینوشت. دلم برای كشاورزها میسوخت، از بی سوادی دست به دامن كسی میشدند كه جزیی از سوی مخالف بود. 

كودكی من پر بود از اسامی كشاورزها! تقریبا همه را میشناختیم. در زده میشد تا امینه در را باز كند من از پنجره دید میزدم و اعلام میكردم ایكس آمده، ایگرگ آمده. 

اما همه كشاورزها مثل هم نبودند بین آنها هم فدایی داشتیم. دو نفر بودند كه ارادتمند خاندان بودند. آنها سر وقت اجاره میدادند و وضعشان خوب بود و بعد از مدتی سهم زمینشان را خریدند. اما حتی بعد از آن نون و نمك را فراموش نكردند. "ر. ف"و "ه"!  عروسی و اسباب كشی و عزاداری و خوشی و بدی بود ر.ف اولین بار كمكی بود با وانت آبی اش و سیگاری كه همیشه داشت. ما موظف بودیم به او خیلی احترام بگذاریم. 

"ه" از او فدایی تر بود. یكی از دختران فامیل با غیر گیلك وصلت كرده بود كه خیلی به خاندان و اصالت باور نداشت." ه"یك روز تور گرداندن داماد جدید را به سمت روستایی كه مالكش هستیم برد دختر فامیل تعریف میكرد وقتی بالای كوه رسیدند "ه" بادی به غبغب انداخت و با انگشت به همسرش نشان داد. از اونجا تا اینجا همه مال این خاندان است! 

دختر فامیل میگفت آنقدر كه "ه" افتخار میكرد من نمیكردم! 

كودكیم با كشاورزهای بدهكار گذشت. وقتی برای مذاكره میامدند موش بودند. منم گریه میكردم از بدبختیشان. و بدم میامد از هرچه خاندان و ارباب! من مطمىن بودم مادربزرگم و خواهرها و برادرهایش انسان دوستند اما دیدن آن كشاورزها، بحث دادگاهها و نتیجه نگرفتنها، مالك بودن بی ملك، حالم را بهم میزد و گاهی از آنها بدم میامد. 

بخاطر فدایی ها و موش بودن شاكیان ما هیچوقت نمیفهمیدیم چه حسی پشت آنها نهفته است تا خاله ام كه جامعه شناسی میخواند برای پروژه جامعه شناسی روستایی با همكلاسیش راهی روستای خانوادگی شدند. خاله ام از نوجوانی تهران بود و امكان اینكه بشناسنش كم. اما ر و ه قرار شده بود یواشكی مراقب باشند. اخرهای كار بالاخره فهمیدند دختر ارباب آنجاست اما كار از كار گذشته بودن و آنها هم بدگویی كرده بودند هم یه جاهایی دروغ میگفتند. اما تجربه خاله ام تا مدتها سوژه خنده ما بود وقتی تعریف میكرد كه كشاورزها چطور ادای خاله بزرگ را در میاوردند! البته كه ما نوه ها و بچه ها جرات نداشتیم جلوی بزرگ ترها بخندیم و قطعا باید میگفتیم "ذلیل مرده های نمك نشناس"

دادگاهها همه به نفع خانواده ما بود. اینكه دادگاه جمهوری اسلامی مدافع قشر مستضعف رای به مالك داده بودند خودش نشان از حقیقت مالك داشت. پز خاندان "سند منگوله دار" بود كه جوك نوه ها شده بود! نوه هایی كه حوصله این چیزها را نداشتند. 

خاله ها و مادربزرگ كه فوت شدند همه میدانستیم پرونده سندهای منگوله دار به گور رفت. كشاورزها هنوز اجاره نمیدهند و با اینكه مالك نیستند اما زمین بین خودشان فروش میرود! حالا انقدر فك و فامیل در ادارات و نهادها دارن كه با رشوه و غیر رشوه كارشان پیش برود. از ملك خانوم و قیصر خانوم و ثریا خانوم هم خبری نیست كه موش بشوند و بچه هایشان هم كه در این وادی نیستند. از آن روستا فقط نامی مانده و عكس اما یادم نمیرود روزی كه خانوادگی بعد از یك پیك نیك هوس كردیم از جاده روستا رد شویم جایی كه مالك بی ادعای سند منگوله دار بودیم. دقایقی ایستادیم تا عكس بگیریم كه یك نفر مامان و بابا رو شناخت. دویدن به سمت ما و قربان صدقه دختر ارباب رفتن ! هرچی مادرم میگفت ما ارباب نیستیم و مانع میشد از آن همه خم و راست شدن آنها كوتاه نمیامدند. اما یك چیزی تلخ بود نگاه غضبناك جوانترهایشان به من و پسرخاله های پرت از جریان! ما تكیه داده بودیم به ماشین پدران و مادرانمان و آنها با غضب نگاه میكردند همانطور كه تكیه داده بودند به ماشینشان! 


داون تون ابی باعث شد تمام این خاطرات زنده شوند. داون تون ابی و تمام روایتهایش برای من چیریست به نهایت آشنا، از خدمات تا رسوایی ها! از عشقهای ممنوعه تا ازدواجهای مطابق معیار خانواده! تابو شكنی ها، رو در رو شدن ها، شكستن قوانین خاندان ، همه و همه داستانهای آشنا، خنده دار، گریه دار و گاهی دردآور است.  ویولت مادربزرگم هست و خواهرهایش! نگاههای خالجون ملك را دارد، زبان تیز خالجون قیصر و سیاست مثال زدنی مامان سوری! 

روبرت دایی مادرم هست. دایی دوست داشتنی فرهیخته ملایم خانواده دوست كه بی نهایت دلتنگش هستم.


رابطه خاندان با خدمه برایم آشناست، مخصوصا وقتی یاد امینه و مشتی علی میفتم و نزدیكیشان به مادربزرگم و مادر و دخترخاله اش. 

خوشبختانه خانواده ما و یكی دو تا از دخترخاله ها خیلی رابطه از بالا با خدمه خانه نداشتند اما بعضی بستگان رفتارهای چندش آوری داشتند كه بی نهایت ما را ناراحت میكرد. وقتی سریال را میبینم و حضور خدمه را در جشنها و یا رقصها یاد خانواده خودم و عروسیهایمان میفتم كه آن روز تا یك ساعتی آنها كار میكردند و بقیه گوشه ای از سالن كه دید خوبی هم داشت مینشستند بعد حتما یك موسیقی پخش میشد كه فقط آنها به میدان میامدند و البته كه با ما میرقصیدند و عروس و داماد. 


اگر در كودكیهایم با دیدن هر كشاورز گردن كج كرده گریه میكردم، اگر نوجوانی و جوانیم از اینكه خانواده ای این چنینی دارم شرمنده بودم و بیزار از این طبقات اجتماعی و تشریفات و رسومات، اما حالا هرروز كه میگذرد با اینكه هنوز فاصله طبقاتی را دوست ندارم و طبقه بندی اجتماعی را شایسته ارزش گذاری انسانها نمیدانم اما فكر میكنم یك چیزی همیشه با من هست، برای همان پیشینه، برای همان خاطرات.  همان جمله معروف كه میگوید: از اسب افتاده ایم از اصل نه! 


این سریال لعنتی دلم را برای بزرگان خانواده تنگ كرد. برای روزهای كودكی، خانه های بزرگ، مهمانی ها و دور همی های خانوادگی. 


برچسب ها: DOWNTOW Abbey ، نوستالژی ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 دی 1394 05:29 ب.ظ

 

چرا نقد نیکونظر به توییتر فارسی لایک دارد؟

پنجشنبه 12 آذر 1394 05:31 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

من با ادبیات نیكونظر به عنوان یك روزنامه نگار در نقد جماعت توییتر مشكل داشتم چون به از آنها نبود. 

خانم نیكونظر سابقه این ادبیات و نگاه بالا به پایین را دارند، كه دقیقا چیزی شبیه همان افرادی است كه نقدتیز كشیده است. 

اما نمیتوانم زیاد ایراد بگیرم چون وقتی كارد به استخوانم میرسد خودم ادبیات تندی دارم. 

من متنش را لایك زدم فقط برای "كلیات و مفهوم" متنش كه موافق بودم. همان تربیت یافته های بعد انقلاب، همان ها كه انقلاب را به هدف رسانده و عزت و اعتبار روشنفكر و روشنفكری، آداب و احترام و نقد و نظر را به "گند" كشیده!  این فحش نیست واقعیت است! 

كسانی كه به نیكو نظر  معترضند اتفاقا جز دسته ای اند كه مورد نظر ایشان نبوده. حالا چرا آنها به جنب و جوش افتادند، متحیرم!


تجربه من از چندین بار وارد توییتر شدن در یك سال و نیم اخیر:

اوایل بلد نبودم پس بچه های اینستا رادیو را دنبال كردم ( مستقیم یا غیر مستقیم) چیزی كه دیدم آنقدر وحشتناك بود كه تا مدتها شوكه بودم. تمام ادبیات توییت ها كمر به پایین. زن و مرد هم نداشت. شاید تنها جایی بود كه برابری بود البته در "كول" بودن و استفاده از كلمات ركیك!

تمسخر و تحقیر این و آن خوراكشان بود. ادبیات ناموسی راه به راه استفاده میشد. یكی از چیزهای جالب این بود زنها از مردها كم نمیاوردن، فقط مشكل این بود آنها هم ادبیات ناموسیشان به "زنان وابسته" ( مادر، خواهر، عمه، زن) میرسید.  توییت های فراوانی دیدم كه زنی برای خطاب زن دیگر "جنده، لاشی، ضعیفه، برو بده " و.....به كار برده بود. از توییت مردان دیگر نمینویسم. این فضا برای من مسموم بود. میدانستم همه واقعیت نیست اما با یادآوری دوران جوانی در ایران و رفت و آمدم با اقشار مختلف میدانستم اینها بخش بزرگی از جامعه امروزند. 

به طور اتفاقی یك خواننده وبلاگ كه روزنامه نگار هم هست من را فالو كرد و من به واسطه او چند روزنامه نگار و چند وبلاگ نویس را فالو كردم. حالا هر از گاهی شاید یك سر به توییتر بزنم و مسلما آن فضای مسموم را نمیبینم. اینكه چه كسی را فالو كنیم مهم است. اما.... مطمئنا لیلی نیكونظر منظورش نه این دسته دوم كه دسته اول بود. ما نمیتوانیم دورمان را با آدمهای فرهیخته و آداب دان پركنیم و بعد فكر كنیم دنیا همین است. اتفاقا برعكس، اكثریت و واقعیت دنیا خارج از آن دایره محدودیست كه به دور خودمان پیچیدیم. 

آدمهای فهمیده توییتر! حمله شما به نیكونظر مرا یاد مردان و زنانی میندازد كه تا از تبعیضات جنسیتی صحبت میشود میگویند "من نیستم، بابام اینطور نیست برادرم آنطور نیست. "

بیایید ببینید كدام بیشترند؟ 

شما اگر هرگز بددهانی و فحاشی نكردی و زامبی نبودی پس متن نیكو نظر درباره شما نیست. درباره آنهاییست كه من هم دیده ام، همانها كه جز زیر كمر حرفی تدارند حتی برای تحلیل مسایل سیاسی و اجتماعی! 



برچسب ها: توییتر ، نیکونظر ، ادبیات ناموسی ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 دی 1394 05:32 ب.ظ

 

ما تحقیر میكنیم!

سه شنبه 10 آذر 1394 05:33 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

یكی از متداول ترین رفتارهای ما تحقیر دیگران است. 
ما میتواند "تهرانی" ها باشند كه "شهرستانی ها" را در دانشگاه برای لهجه، نوع لباس، نوع رفتار به سخره میگیرند. 
ما میتواند، "مردانی" باشند كه زنان را برای دقت نظرشان، احساساتی بودنشان، زود واكنش نشان دادنشان ، تحقیر كنند یا مردانی كه با معیارهای "مردانگی" آنها هم تراز نیستند به سخره بگیرند. 
ما میتواند "زنان و مردانی" باشند كه بخاطر استعداد و توانایی و البته موقعیتهای استثنایی در جامعه نابرابر توانسته اند موفق شوند و اولین قدمشان تحقیر و تضعیف زنان و مردان دیگر است كه "بی عرضه" اند كه نتوانستند. 
ما میتواند، جوانی از خانواده مرفه باشد كه به افراد كم بضاعت با دیده تحقیر نگاه كند.
ما میتواند كسانی باشند كه خط كش سواد و بی سوادی در دست دارند و معیارشان تعداد نامها و نظریات حفظ شده است! یا تعداد كتاب خوانده شده، آن هم نه هر كتابی، كتابهای "خاص". 

ما میتواند هریك از "ما" باشد كه هرگز پایمان را در كفش دیگری نكرده و به جایش راه نرفته ایم! 

ادامه دارد...

برچسب ها: ایرانی ها ، فرهنگ ایرانی ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 دی 1394 05:35 ب.ظ

 

مردک رمان نویس

سه شنبه 3 آذر 1394 05:35 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
موضع فمینیستی من در قبال ادبیات مشخص است، من برای ادبیات استئنائات زیادی قائلم. و اینکه یک شخصیت داستان از یک نویسنده زنی باشد که سرتاپا کلیشه جنیستی است نقد میکنم اما حق ادبیات و نویسنده میدانم که شخصیت هایش را هرجور میخواهد بپردازد فارع از هر ایسم و حزب و تفکری!
اما یک جایی دیگر به ادبیات ربط ندارد. مثل اینکه بی بی سی مثل هر سال ویژه نامه مخصوص زنان میزن و بعد یک نفر که خودش را نویسنده و ناشر میداند اراجیفی سر هم می کند. اگر داستان بود برایم قابل قبول تر بود اما این ورای داستان است. این دست پروره یک ذهن زن ستیز است. 
خوشحالم هیجوقت اسیر بت سازی ملت غیور ایران نشدم و نسبت به این مردک، دقیقا مردک، حس خوب نداشتم و همان یک کتابی هم که ازش خواندم انگار کافی بود بدانم از چه قماشی است و انگار اشتباه هم نمیکردم. 
رمان نویس؟ آره شاید رمان نویس برازنده تر باشد برایش تا نویسنده. رمان نویس میتواند دنیایی را تکان بدهد یا در سطح عامه ترین عامه باشد. قطعا او از این دسته است. چیزی در ردیف فهمیه رحیمی ! باز رحمت به رحیمه فهیمی؛ بی ادعا بود! این خدای ادعا در غرب هم نتوانسته ذهن زن ستیزش را درمان کند!

برچسب ها: عباس معروفی ، فمینیسم ، سکسیسم ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 دی 1394 05:36 ب.ظ

 

مهاجرت به سوئد

چهارشنبه 27 آبان 1394 05:38 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 


سلام به همگی و ممنون از کامنتهای عمومی و خصوصی، ایمیلها و مسیجهای تلگرام!
باور کنید من نه وکیلم، نه قانون های سوئد را بلدم، نه کیس پناهندگی داشتم نه اصلا درباره همه اینها خبر دارم!
من هرچیزی که درباره سوئد و مهاجرت به ذهنم رسیده بارها نوشتم و خوشبختانه در زیر عنوان سوئد حتما میتونید مطالب زیادی پیدا کنید.
با این حال من به صورت کلی یک سری نکته ها که میدانم مینویسم و بیشتر از اینها نه میدانم نه اصلا کار من هست .

سوئد کشور مهاجر پذیر نیست!
بله درست خواندی، سوئد مهاجر پذیر نیست بلکه پناهنده پذیر است. اما پناهندگی هم به این سادگی ها نیست. بخصوص با موج جدید پناهندگان جنگی شانس دریافت پناهندگی بی دلیل برای ایرانیان تقریبا صفر است. یعنی شما باید خیلی خیلی مدرک موثق و مطمئنی داشته باشید که ثابت شود در ایران حانتان در خطر است. بسیاری با عنوان تغییر دین یا مذهب درخواست پناهندگی میدهند. یعنی این خیلی مد شده بین ایرانی ها. ولی راستش من نمیفهمم! اگر هدف زندگی در کشوری قانون مند هست شما بخواهید همان رفتارهای دروغ و کلک و ... رو اجرا کنید خب همان ایران بمانید!
به هر حال من بیشتر از این درباره پناهندگی نه اطلاعات دارم نه کسی رو میشناسم که این کار را کرده باشد که بتونم اطلاعات بگیرم. پناهنده های قدیمی شرایطشان متفاوت بود درنتیجه خیلی اطلاعاتشان مناسب امروز نیست. پس تا واقعا نیاز به پناهندگی ندارید خودتان را اسیر این روش آمدن نکنید. بخصوص که تا گرفتن  جواب زمان زیادی در کمپ ها خواهید ماند که باعث سرخوردگی ها هم میشود.

مهاجرت دانشجویی
در باره دانشجویی قبلا مفصل نوشتم. بیشتر از این اطلاعات ندارم.

مهاجرت سرمایه گذاری یا کاری
این مورد هم شرایط خاصی دارد. به صورت کلی شما یا باید قصد راه اندازی کاری در سوئد داشته باشید و حداقل 50% سهام برای شما باشد یا باید کاری در سوئد پیدا کنید که بر اساس آن درخواست اقامت کاری بدهید. 
در سایت اداره مهاجرت سوئد به زبان انگلیسی و در برخی موارد به زبانهای دیگر من جمله فارسی، اطلاعات دقیقتری از چگونگی درخواست اجازه کار موجود است. 
www.migrationsverket.se

از آنجایی که غیر قانونی کاری نمیکنم و دنبالش نیستم راههای غیر قانونی را هم بلد نیستم.

این تمام اطلاعاتی بود که من نسبت به مهاجرت داشتم. اگر سوالی داشتید- قول نمیدم جوابش رو بلد باشم- فقط و فقط به من ایمیل بزنید و من سر فرصت جواب میدم. یکی از چیزهایی که در مهاجرت باید یاد  بگیرید این است که در سوئد مثل ایران همه بیست و چهارساعت آماده پاسخگویی به ایمیل و کامنت و مسیج نیستند. و اینکه آنلاین هستند در جایی یا پیامی را دیده اند دلیل نمیشود همان موقع هم فرصت پاسخگویی داشته باشند.


برچسب ها: مهاجرت ، پناهندگی ، سوئد ، اروپا ، مهاجرت تحصیلی ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 دی 1394 05:40 ب.ظ

 

پی پی جوراب بلند

پنجشنبه 14 آبان 1394 05:44 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
ه١٣٤٩ در دوران شاه، گلی امامی كتاب "پی پی جوراب بلنده" را ترجمه كرد! 
اما كتاب همان جا ماند تا سال ١٣٨٢ كه انتشارات هرمس ترجمه افسانه صفوی از این كتاب را منتشر كرد. انگار آن هم در چاپ اول ماند( در ویكی پدیا اطلاعات بیشتری نیست، اگر اطلاعات كاملتری دارید اضافه كنید) 

فكر میكنم "پی پی" چه خطر بزرگی برای جامعه ایران بود كه برخلاف دیگر كشورهای جهان از این اثر استقبال نشد؟

پی پی، یك كودكِ دختر مستقل، قوی، با اعتماد به نفس بود كه به تنهایی زندگی میكرد و از پس زندگی اش خوب بر میامد. او هركاری دوست داشت میكرد، بی نیاز از كسی و بی توجه به حرف و نظر دیگران. 

آسترید لیندگرین، نویسنده سوئدی مشهور كتاب كودكان، وقتی كتاب را منتشر كرد هم مورد انتقاد قرار گرفت هم تحسین. منتقدین باور داشتند چنین كتابی برای كودكان خوب نیست (احتمالا به همان دلیل كه جامعه ایران پذیرایش نشد، اینكه كودك از سلطه و كنترل پدر و مادر بیرون باشد، دختر هم باشد و قوی و خودكفا) اما استقبال و تحسین بیشتر بود و كودكان، یعنی مخاطبان اصلی كه اصولا نادیده گرفته میشوند، بسیار این شخصیت جسور و یكه تاز را دوست داشتند. 

پی پی، شخصیتی است كه جوامع مردسالار دوستش ندارند. اگر به جای خواندن مدام شخصیت تكراری و مردانه "حسنی" ما هم "پی پی" را میخواندیم امروز نه من، نه هزار دختر و زن دیگر تعبیر به "هنجار شكن" و "یاغی" نمیشدیم. 

پی پی، منم، پی پی تویی، پی پی همه مایی هستیم كه میخواستیم خود باشیم، قوی، مستقل، جسور و خارج از سلطه و كنترل هركس جز خود! 

برچسب ها: استرید لیندگرین ، پی پی جوراب بلند ، جامعه مردسالار ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 دی 1394 05:47 ب.ظ

 

تعداد کل صفحات ( 5 ) ... 2 3 4 5