تبلیغات
تبعیدی خودخواسته - مطالب سوئد

هفت سالگی مهاجرت

پنجشنبه 26 مرداد 1396 11:43 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

در بالکن خانه‌مان، رو به آفتاب شبانه، این پدیده اسکاندیناوی، نشسته ام و از گرمای مطبوغ روزهای آخر تابستان لدت می‌برم. تاریخ را نگاه می‌کنم؛ هفدهم آگوست برابر با بیست وهفتم مرداد. هفت سال گذشت. هفت سال از آخرین باری که در خیابانهای تهران رانندگی کردم و بر خاک ایران قدم زدم. هفت سال گذشت از بودن در کنار خانواده و دوستان. هفت سال گذشت از تمام شدن لذت سرب و دود و ترافیک، از جاده های شمال که میگفتیم سرسبز است اما سرسبزی اش با ساختمانهای بی قواره بود.

سالهای اول عادت داشتم یک هفته مانده به سالگرد مهاجرت را با خاطرات ایران بگذرانم. عکس‌های روزهای آخر را نگاه می‌کردم، فیلمهای خداحافظی و پیامهای دوستان را نگاه می‌کردم و هر سال از شدت اشکهایم کمتر و کمتر می‌شد. سالهای اخیر یک جور حس وظیفه بود. احساس می‌کردم اگر این وظیفه را به درستی به جا نیاورم خیانت کرده ام. به کشورم، به خاطراتم، به دوستانم. امسال بنا به همین وظیفه ای که تعریف شده بود رفتم سراغ عکسها. بجز یکی دو نفر هیج عکسی در من حسی برنمی‌انگیخت یا بهتر است بگویم حس بدی در من ایجاد می‌کرد. حس بی حسی. حس "همش همین بود"؟ پیامها را گوش دادم. نه هیچ اشکی در نمیامد. چشمهایم خشکِ خشک بود. برخی عکسها را کنار گذاشتم. باید یا بریده شوند یا حذف. آدم‌ها را می‌شمرم. از آن جمعی که تمام روزهای آخر را با هم سپری کردیم سه نفر حذف به قرینه وجودی شده اند. چندین نفر حذف معنوی. باقیمانده هستند همین گوشه کنارها. زنده اند شکر، زنده ام برایشان شکر! ماند دو سه نفر. دو سه نفری که تمام این سالها با من بودند حتی اگر نبودم. وظیفه هر ساله ام را ناتمام کنار گذاشتم. بیشتر از حس دلتنگی حس خشم و پرسش برایم آورده بود. گذشتند آن روزها، آن سالها، آن آدمها. آدمی نباید به پشت سر بنگرد پس نگاه می‌کنم به رو به رو.

فردا هجدهم آگوست برابر با بیست و هشت مرداد، می‌شود هفت سال. هفت سال که هواپیمای ترکیش ایر بر فرودگاه آرلاندای استکهلم فرودآمد و خلبان ورودمان را به سوئد خیر مقدم گفت. مانتو و روسری را در همان ترانزیت استانبول درآورده بودم. با بلوز آستین کوتاه قرمزم بعد از تحویل بار که یک چمدان بزرگ سی و پنج کیلویی و یک چمدان هشت کیلویی و یک کوله پشتی نمی‌دانم چند کیلویی، به سمت سالن خروجی رفتم. خانمی ایرانی که از دوستان فیس بوکی بود آمده بود دنبالم. تا روزهای آخر نمی‌دانستم در کجا باید اقامت داشته باشم. هفت سال پیش هنوز ایران انقدر مدرن نشده بود که ایر اند بی را همه بشناسند و کوچ سرفینگ را همه بلد باشند. من در روزهای آخر از طریق همشهریان قدیمی این خانم را پیدا کردم و خودش گفت میاید دنبالم. فرودگاه کوچک بود. شاید اندازه فرودگاه رشت. شوکه شدم. مگر می‌شود فرودگاه یک پایتخت انقدر کوچک باشد؟ از در که بیرون رفتیم سرما به تمام تنم نفوذ کرد. پریدم داخل ماشین و دست به سینه نشستم. اولین چیزی که در خانه میزبان از چمدان درآوردم کاپشن بود. من می‌لرزیدم و میزبانم یک لباس تابستانی پوشیده بود و عین خیالش نبود. دمای آن روز در ظهر 20 درجه بود. ایران را که ترک می‌کردم ۳۲ درجه بود. یادآوری این روز همیشه لبخند برایم به همراه می‌آورد. روزی که هرگز فراموش نخواهم کرد. روزی که من دوباره متولد شدم. این بار در سرزمینی آزاد، امن و زیبا.

هفت سال از تولدم گذشته. گریه ها و بیتابی‌هایم را کردم، تاتی تاتی هایم را کردم، زمین خوردنهایم را کردم، آرام آرام زبان باز کردم و حرف افتادم، پیش دبستانی ام را رفتم و حالا نوبت مدرسه است. نوبت رشد بیشتر. هفت ساله شده ام در سرزمینی که همه آنچه سرزمین مادر پدری از من گرفته بود به من ارزانی بخشید و چقدر این هفت سالگی شیرین است.
هف ساله شده ام. در جایی که به من هویت واقعیم را بخشید. به قول دوستی «من اینجا "من" شدم. من اینجا "زن" شدم.». من اینجا جوان شدم، من اینجا انسان شدم، من اینجا درس زندگی گرفتم، من اینجا بدون سانسور نوشتم. بدون اما و اگر، استعاره و کنایه، ملاحظه و تعارف، ترس از خوش آمدن و بد آمدن.

هفت سال گذشت. هفت سالی که هر روزش برایم تازگی و تجربه ای به همراه داشت. هفت سالی که تمام حقهای بنیادی زائل شده ام را به دست آوردم بدون آنکه برایش بجنگم. هفت سالی که زن بودنم دلیلی بر محرومیت و ممنوعیت از هیچ خواسته ام نشد. هفت سالی که شاید کمتر نوشیدم و جشن گرفتم اما در نهایت آرامش و بدون دلهره مداوم بود. هفت سال است که آزادی ام واقعی است نه یواشکی، هفت سال است که عادت دلخوش بودن و ذوق داشتن به مجازِ ممنوعه را رها کردم. در این هفت سال من خودِ جوان، خودِ انسان و خودِ زنم را شناختم. من بعد بیست سال دوباره دوچرخه سوار شدم و اشک ریختم که چرا این ساده ترین لذت و حق دنیا را بیست سال سیاست و فرهنگ زادگاهم از من دریغ کرد. وقتی برای اولین بار استادیوم رفتم باز اشک ریختم به یاد تمام حسرتها و آرزوهای سرکوب شده نوجوانی. من اینجا کنسرت خواننده های محبوب ایرانی را رفتم و به این فکر کردم هم آنها درآرزوی اجرا در کشورخود مانده‌اند هم ایرانیانی که عاشقشان هستند در آرزوی حضور در کنسرتشان چرا که همه قدرت مالی حضور در کشوری دیگر را ندارند.
هفت سال گذشت، من اینجا بدون ترس با مقامهای سیاسی، چه وزیر چه نماینده مجلس، صحبت می‌کنم، نظر می‌دهم، نقد می‌کنم. نماینده مجلسش زیر عکسهای شخصی ام پیام محبت آمیز می‌نویسد و آن دیگری قرار قهوه می‌گذارد . وقتی در سمینارهای حزبی شرکت می‌کنم به من فرصت حرف زدن می‌دهند و حمایت‌هایشان تمامی ندارد. اینجا کسی آدم ها را با سابقه کاریشان محک نمی‌زند. نگاه از بالا به پایین نمی‌کند. « کی؟ اسمتو نشنیدم» و بعد بی اعتنا رد شدن در قاموس فعالین سیاسی و اجتماعی این کشور نیست. معروف بودن و اسم و رسم داشتن ملاک نیست، انگیزه و تلاش مهم است. اینجا نه نامم مسخره می‌شود نه محل تولدم. اینجا تحقیر انسان‌ها معنا ندارد. اینجا ضعیف کشی نمی‌شود. اینجا افرادی که امتیاز خانواده خوب و متمول و یا امکانات بهتر داشتن را دارند برتری بر دیگران ندارند. اینجا برای سلامت روح و روان انسان‌ها ارزش قائلند. اینجا کسی اندامم و ظاهرم را زیر سوال نمی‌برد. اینجا مردی برایم تصمیم نمی‌گیرد، مردی بدون اجازه من به من دست نمی‌زند. با من شوخی بی‌ربط نمی‌کند. اینجا از شوخی های مبتذل جنسی، ادبیات زیر کمر، جوکهای بی معنای جنسیت زده و قومیتی خبری نیست. اینجا مردی که در تاکسی خودش را به روی تو ولو کند خبری نیست. اینجا از متلک های مدام، مزاحمتهای خیابانی، ماشینهایی که بوق بزنند و زیرپا نگه‌دارند خبری نیست.  

من شاید اینجا دوستانی به زلالی آب نداشتم که بعد گل آلود بشوند اما دوستانی دارم که نه زبان مشترک داریم نه نوستالژی و بین ما امنیت و آرامش، احترام و دوستی برقرار است. من اینجا از اینکه فهم و درک خودم ارزشش بالاتر از ردیف کردن اسم و سخنان دهها نویسنده و تئوریسین برای اثبات خیلی چیزدانی است لذت می‌برم. من اینجا از شعور اکثریت جامعه، از انسانیتی که موج می‌زند، از منطقی که پشت قوانینشان دارند، از برابر بودن همه در برابر قانون نه تنها لذت می‌برم که می آموزم. من از اینکه با مهاجرت فرصت همشنینی با انسانهای مختلف از ملیتهای مختلف را دارم و ذهن و شعور و درکم محدود به یک ملیت نیست احساس خوشبختی می‌کنم.

برای تمام این‌ها سوئد را، این سرزمین آزادی و امنیت و صلح را با تمام زیبایی‌هایش، با تمام مردمان نیکش با تمام خوبی ها و بدی‌هایش از ته دلم دوست دارم و قدردانش هستم.

آفتاب شبانه غروب کرد. دما بیست درجه است و من با لباس تابستانی نشسته ام و به فرداهایی می‌اندیشم که در این سرزمین خواهم ساخت.

 


آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 مرداد 1396 11:44 ب.ظ

 

خطرات در رانندگی

پنجشنبه 21 بهمن 1395 03:25 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 


امروز باز یكی از بهترین و هیجان انگیز ترین و آموزنده ترین تجربه های  زندگیم را در سوئد داشتم

گرفتن گواهینامه در اینجا مراحل متعدد دارد. بجز اینكه باید كتاب تئوری حجیمی را بخوانیم ( به علاوه كتاب راهنمای علائم و تابلو ها)، دو جلسه جداگانه ١٨٠ دقیقه ای برای خطرات در رانندگی هم باید گذراند و تا این جلسات را شركت نكنیم اجازه امتحان نداریم.  صرف نشستن در کلاس هم باعث تایید شدن نمیشود، باید در بحث مشارکت کنیم

كلاس ریسك ١، بر روی خود راننده و خطراتی كه خود راننده و رفتار در رانندگی میتواند ایجاد كند تمرکز دارد. خطراتی ناشی از كم توجهی، صحبت كردن با تلفن، سرعت بالا، مانور دادن، عدم رعایت فاصله، مصرف الكل و دارو  و خستگی

حدود دوساعت درباره تک تک این موضوعات به تفصیل صحبت میشود و شرکت کنندگان هم باید مشارکت در بحث و تبادل نظر داشته باشند. بعد با فیلم و آمار نشان میدهند که چطور الکل یا دارو یا تلفن صحبت کردن در افزایش تصادفات تاثیر دارد و درنهایت وقتی شما از کلاس بیرون میایید تا روزها تحت تاثیر هستید که از این ریسکهای فردی نکنید

اما کلاس دوم بسیار هیجان انگیز تر است. در این کلاس تمرکز بر روی خطراتی است که ماشین و جاده و رانندگی دارد. در طی سالیان برای رانندگی امن کارخانجات ماشین سازی تولیدات بهتر و امن تری انجام داده اند؛ از ترمز ای بی اس تا کیسه هوا و کمربندهای ایمنی بهتر. اما همه اینها معنایش این نیست که وسیله نقلیه ما امن است و ما هرجور که بخواهیم میتوانیم رانندگی کنیم. سرعت بالا مهمترین عامل تصادفات مرگبار است و در این کلاس به ما نشان داده شد که یک ماشین در سرعت های مختلف در برخورد با یک جسم ثابت مثل درخت چقدر آسیب می‌بیند. در سرعت  ۵۰ کیلومتر بر ساعت کاپوت ماشین فشرده می‌شود و ضربه های شدیدی به سرنشینان جلو وارد می‌شود که اگر ماشین، کمربند ایمنی و کیسه هوا داشته باشد از جراحات شدید جلوگیری می‌شود. اما سرعت ۷۰ به بالا صدمه های جدی و مرگ به همراه دارد و در سرعت ۹۰ کیلومتر مرگ حتمی است

 

این بخش تئوری تنها یک فسمت جالب کلاس بود. بخش دوم بخش عملی است. روی یک صندلی ماشین نشستم، کمربند بستم و بعد صندلی را با سرعت ۷ کیلومتر در ساعت رها کردند، جلوی مم یک اینه بود، سرعت 7 کیلومتر بود اما وقتی ترمز شدید شد من واقعا حس کردم الان پرتاب می‌شوم در داخل آینه. بعد سوار یک ماشین شدم که از زیر به پایه هایی وصل بود. معلممان دکمه ای زد و ماشین ناگهان چپ شد و روی شیشه سرنشین جلو ایستاد. این در شرایط تصادف بودن واقعا هراسناک بود. با اینکه از امنیت خبر داشتیم و می‌دانستیم این ساختگی است اما بی اخیتار در تقلا بودیم برای کنترل خود. بعد دوباره ماشین را چرخاندن و این بار سرو ته شدیم. درست مثل یک صحنه تصادف که ماشین چپ میشود و روی سقف می‌ایستاد- منهای خوردن به گوشه کنار جاده که خودش باعث ضربه های مختلف به بدن می‌شود- دقایقی به همین وضع ماندیم؛ من کاملا افت فشار را حس کردم و وقتی از ماشین بیرون آمدم سرم گنگ بود که معلم گفت اگر در این وضعیت بمانید بیشتر از سی دقیقه زنده نمی‌مانید

 

بعد از این تجربه هیجان انگیز و آموزنده سوار ماشین دیگر شدم و این بار بر روی جاده کاملا یخ زده رانندگی کردم تا اثرات سرعت در هوای بد و جاده های لغزنده را و عملکرد ترمز را ببینم. چون قبلا تجربه رانندگی در هوای بد را داشتم در کنترل ماشین موفق تر از آن یکی یادگیرنده بودم. این بخش واقعا هیجان انگیز بود مخصوصا که ماشین مدام کچ و راست میشد و ویراژ گونه بود و البته بنده هم خیالم جمع که همه چیز ایمن است

 

بله، همه ما این‌ها را می‌دانیم، من هم در ایران می‌دانستم در باران و برف باید با سرعت کم رانندگی کرد و باید موبایل صحبت نکرد و این را رعایت کرد و آن را رعایت کرد. اما چون تجربه واقعی از شدت خطر  و اتفاق نداشتم کمتر رعایت می‌کردم. من خودم بارها در آن شهر بارانی با سرعتهای بالا رانندگی کردم و بارها ماشین منحرف شد اما قطعا شانس داشتم که در آن لحظه ماشین دیگری نبود وگرنه حتما له و لورده می‌شدم، با این‌حال باز به سرعت بالا و ویراژ دادن ادامه می‌دادم.این هم بگم رانندگی من نسبت به بسیاری راننده های جاده ایمن و قانونی بود، سرعت غیر مجاز نمیرفتم، در جاهایی که واقعا ریسک بالا بود ویراژ نمیدادم و کارهای خیلی خطرناک نمیکردم. اما بسیار بسیار دوستان و آشنایان و غریبه که به معنای واقعی خطرناک رانندگی می‌کردند و می‌کنند. نه قانونی مانع بود؛ نه آموزش درست دیده بودیم نه اصلا از رانندگی چیزی جز " دست فرمون خوب" یاد گرفته بودیم

 

به این فکر می‌کنم اگر این کلاس را همان سالها پیش در ایران دیده بودم هرگز رانندگی پر خطر نمیکردم. شنیده ام اصلاحاتی در ایران انجام شده و مثل سابق نیست اما چقدر مفید است و چقدر اهمیت داده می‌شود نمیدانم. اما در سوئد در سال 1997 طرحی تصویب شد به نام  " Noll Vision" . هدف این قانون این است که «به نقطه ای برسیم تا "صفر نفر" در تصادفات جان خود را از دست داده یا جراحات وخیم داشته باشند». برای رسیدن به این هدف در کنار اینکه ضنایع اتوموبیل سازی تلاش میکنند که ماشین های ایمن تری بسازند، دولت موظف است تا جاده ها را ایمن تر کند و آموزش را گسترش دهد. این کلاسها یکی از بخشهای اجباری آموزشی در راستای این طرح هستند. با این‌حال هنوز افرادی هستند که با رعایت نکردن قوانین، یا مصرف الکل و رانندگی در خستگی باعث تصادفات می‌شوند. در سال ٫۲۰۱۵ ۲۵۹ نفر در تصادفات جان خود را از دست دادند و در نیمه اول ۲۰۱۶، ۱۲۱ نفر. این اعداد به خوبی نشان می‌دهند که هنوز باید برای کاهش تصادفات جاده ای تلاش کرد

 

 

وبلاگ موازی: www.freevaar.blogspot.com
تلگرام: https://t.me/freevar
اینستاگرام: @freevar

 


برچسب ها: آموزش رانندگی٬ ، رانندگی ، سرعت بالا ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 بهمن 1395 03:34 ب.ظ

 

اهمیت سلامتی زنان

چهارشنبه 10 شهریور 1395 08:44 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 


به محض ورود به سوئد و ثبت آدرس و درخواست شماره شهروندی، هر روز نامه های  بسیاری میرسد. از دندانپزشكی محل، تا كافه و سوپرماركت كه ضمن خوشامدگویی به آدرس جدید تو را دعوت به استفاده از این نزدیكترین مركز به محل سكونت میكنند. اما زن ٢٣ سال به بالا كه باشی یك نامه اضافه تر هم دریافت میكنی. نامه ای كه از تو میخواهد اگر در سه سال اخیر تست سلولهای رحمی( پاپ اسمیر) نداده ای به مركز درمانی مراجعه و انجامش بدهی.
بعد از این هر سه سال یكبار خودشان برایت نامه میفرستند و یادآوری میكنند حالا زمان تست است. 
امروز جواب تستم آمد، همه چی سالم و خوب.
Smile
clean word remove format superscript Subscript Cut Copy Paste Horizontal Rule Ordered List Unordered List Outdent Indent Insert Link Remove Link
Undo Redo Bold Italic Underline strikethrough Align Right Center چینش چپ Justify Full Justify Full Justify Full
Text Color
Background Color
Add Image
Insert Table
Insert Aparat

برچسب ها: بهداشت و سلامت ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 08:49 ب.ظ

 

درک مطلب

دوشنبه 1 شهریور 1395 08:49 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
از ٦ سال زندگی در غرب حداقل سه سالش را با افراد زیادی در ارتباط بودم كه دهها برابر ایرانی ها كتاب خوانده، دسترسی آزاد و بدون سانسور به منابع نظری دارند و یا شغلشان مرتبط با سیاست و جامعه است.
پارتنرم دانشجوی دكترا و خوره كتاب است و بخاطر گرایش سیاسی ایام نوجوانی و بخشی از رشته اش كه به جامعه شناسی مرتبط است تمام كتابهای نظریه پردازان جهان را كامل خوانده، به علاوه دسترسی به اطلاعات و مقالات روز.
تمام اطرافیانش از همین جنس و دكتر و محقق در گرایشهای مختلف جامعه شناسی و علوم سیاسی هستند. ما هربار كه دورهم جمع میشویم، من كه نه رشته های انسانی خواندم نه به اندازه آنها كتاب، پا به پایشان در بحث مشاركت میكنم. تا امروز بجز یكی دوبار كه اسم ماركس به وسط آمد نشنیدم این دكترها و محققان برای هر حرفی اسم نظریه پرداز بیاورند یا تعریف حفظ شده از نظریه ای را ارائه بدهند. تا امروز هم حتی یكبار برخورد از بالا به پایین از سمت این افراد نسبت به خودم ندیدم و بارها حتی بخاطر اینكه به چالش كشاندمشان مورد تحسین قرار گرفتم.

چیزی كه امكان ندارد در میان ایرانی ها ببینم. بلافاصله در هر بحثی بعد از ردیف كردن نظریه و نظریه پردازهای مختلف، با بیان اینكه این تعاریف را نمیدانی، یا نمیشناسی و یا نخواندی به خیال خود میخواهند ساكتت كنند!

تفاوت البته در سیستم فرهنگی و آموزشیست. آنجا یادگرفتیم حفظ كنیم، اینجا تو از كتابها، نظریات و نظریه پردازان می آموزی كه چطور فكر كنی و تحلیل. اینجا حق نداری چیزی را از حفظ بنویسی یا مو به مو، بلكه باید درك خودت را از یك تعریف، مفهوم یا نظریه بنویسی.

اینجا تاكیدشان این است : بخوانید و با درك زبان خودتان بنویسید.


آخرین ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 08:50 ب.ظ

 

اتوبوس های منظم

شنبه 30 مرداد 1395 08:51 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
این دفعه میخوام از چیزی بنویسم که از بدو ورود به مهاجر شوک وارد میکند: اتوبوس

بله اتوبوس ها در اینجا سر ساعت چه با مسافر پر ، چه نیم پر، چه تنها یك مسافر و حتی بالاتر از این گاهی خالیِ  خالی حركت میكنند. 
من بارها شده تنها مسافر اتوبوس بودم. 
حالا مقایسه كنید با اتوبوسهای شهری تهران كه همان سر مبدا پر میشد و با بدبختی در ایستگاههای میانی میشد سوار اتوبوس شد. 
یا اتوبوسهای سفری كه آخ هنوزم یادم میفته گریه ام میگیره. یك دور كه تو ترمینال آزادی داد میزدن، رشت، آستانه، لاهیجان، لنگرود
بعد راه میفتادن میامدن زیر پل ورودی اتوبان. بارها پیش آمد كه یكساعت بیشتر معطل شدیم تا قدم به قدم مسافر بین راه و تمام مسیر سوار كنند، برای مسافر ارزانتر اما نه نامی ثبت میشد نه بیمه سفری بود. 

فكر نمیكنم تغییر چندانی كرده باشه فقط میدونم آخرین بلیط اتوبوسی كه خریدم ٣٥٠٠ بود و شنیدم الان تا ٢٠٠٠٠ تا هم هست. 


برچسب ها: اتوبوس ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 09:03 ب.ظ

 

دانشجویان ایرانی همیشه طلبکار

پنجشنبه 28 مرداد 1395 09:04 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
دانشجویان ایرانی یکی از پرطلب‌کار ترین دانشجویان در کشور سوئد هستند. همیشه ناراضی، همیشه شاکی و همیشه طلبکار. فکر میکنم یه مسائلی رو فراموش کرده اند که باید یادآوری شان کنم.
کشور سوئد هرگز برای هیچ یک از دانشجویان دعوتنامه نفرستاد. دقیقا بر عکس این ما دانشجویان بودیم که ار فرصت طلایی "تحصیل رایگان" دقت بفرمایید، تحصیل رایگان! در دانشگاههای این کشور که در رتبه بندی های جهانی از بهترین دانشگاههای ایران بالاتر بودند- حالا در حد 50 دانشگاه اول دنیا نیستند شما به بزرگواریتان ببخشید- استفاده کردیم و درخواست پذیرش کردیم. 
دفت بفرمایید که بسیاری از هم کلاسی ها از دانشگاههای درجه دو و سه ایران موفق به پذیرش در دانشگاه های سوئد شدند که حتی بسیاری از دانشجویان دانشگاه های خوب ایران هم برای گرفتن فوق لیسانس باید از هفت‌خوان کنکور ارشد رد میشدند و اگر شبانه قبول میشدند باید سالی خدا هزار تومن هزینه تحصیل میدادند برای آینده ای نامعلوم!
تحصیل رایگان و امکانات عالی دانشگاهها به کنار، به عنوان دانشجو های فوق لیسانس، ما با داشتن یک شماره ده رقمی از بیشتر امکانات این کشور درست مانند شهروند قانونی بهره مند شدیم. از هزینه درمانی کم و مطمئن تا شرکت در کلاس های زبان سوئدی آن هم رایگان.

کشور سوئد هرگز کشور مهاجر پذیر و متخصص پذیر نبود و نیست. اینکه ما بدون آگاهی صرف فرصت طلایی رایگان تحصیل کردن راهی شدیم و پیش خودمان گفتیم: "حالا بعدش یه کاری میکنم"، به دولت سوئد، کشور سوئد و قوانینش ربطی ندارد. 
بله قوانین امکان تغییر دارند و خیلی بهتر است که این کشور فرصت بیشتری در اختیار افرادی که این همه برایشان هزینه میکند بگذارد. اما برای تغییر قانون نیاز به فعالیت اجتماعی است. نیمی از دانشجویان ایرانی حتی حاضر نشدند زبان سوئدی را در حد رفع رجوع امور یاد بگیرند، بسیاری تفاوت حزب سوسیال دموکرات و اسوریه دموکرات را نمیدانند . بسیاری نمیدانند احزاب سوئد دقیقا چه خط و مشی دارند که حداقل بتوانند مثلا نامه ای به حزبی بفرستند و اعتراض به قوانین دانشجویی کنند. 

دانشجویان ایرانی با یک غرور عجیبی با افتخار از اینکه نیازی به سوئدی یاد گرفتن ندارند حرف میزنند و بعد انتظار دارند درهای فرصتهای شغلی و آموزشی به رویشان باز باشد. اگر در رقابت ها جواب رد بگیرند سوئدی ها نژادپرستند و اگر جواب آره بگیرند خودشان به دست آورده اند. کلا فکر میکنند از خودشان باهوش تر، پرتلاش تر و باسوادتر وجود ندارد.

دانشجویان دکترا هم اینجا شاغل هستند. حقوقی که میگیرند کفاف زندگی خوب یک نفره ( و بعضا دونفره) را میدهد و امکانات بسیاری در اختیارشان هست. بله بسیار هم کار باید بکنند و مدام در حال نوشتن و سمینار و گزارش و ... اما همین کار را در ایران هم دانشجویان دکترا میکنند و نه تنها حقوقی نمیگیرند که پولی هم باید بدهند. به اضافه اینکه بسیاری از امکانات ساده را هم ندارند.

پس یادتان باشد چه چیزهایی در ایران نداشتید و اینجا به راحتی به دست آوردید. 
اگر هم مقایسه تان با آمریکا و کانادا و باقی کشورهای دانشجو و مهاجر پذیر است، خودتان بهتر از من میدانید که قطعا اگر ار لحاظ علمی انقدر بالا بودید که در آن کشورها پذیرش بگیرید دنبال تحصیل رایگان سوئد نمیامدید.
بسیاری دانشجویان ایرانی هیچ علاقه ای به یادگیری فرهنگ و سنت سوئدی ندارند، تمام زندگیشان یا تحصیل و تفریح است یا ایران و ایرانی، سوئدی ها را آدم حساب نمیکنند، تلویزیونش را نگاه نمیکنند اخبارش را از سایتهای ایرانی که نصفشان هم نژادپرستانه است دنبال میکنند، تمام قوانینش به نظرشان مسخره و بی معنا است، آنوقت برای چه میخواهنند اینجا بمانند؟ واقعا چطور انتظار دارید یک کشور به شما اقامت بدهد و شهروندش شوید و از امکاناتش بیش از پیش بهره مند بشید در حالیکه کوچکترین عرقی به آن ندارید؟ یا به ایران نازنین پر از امکانات و احترام و فرصتهای شغلی رنگ و وارنگ برگردید یا زودتر به سرزمین موعود فرصتهای بیشمار علم و دانش.( فقط یادتان باشد در آمریکا و کانادا از مرخصی های چند هفته ای، مرخضی زایمان و بچه داری، حقوق و مزایا به صورتی که در سوئد هست خبری نیست.)

برچسب ها: دانشجوی ایرانی ، مهاحرت ، مهاجرت دانشجویی ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 09:05 ب.ظ

 

خونه خودتونه، راحت باشید

سه شنبه 12 مرداد 1395 02:02 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
یكی از تفاوتهای عظیم بین فرهنگ ایرانی و سوئدی مسئله" اینجا خونه خودته" هست. ما ایرانی ها اول و آخر هر دید و بازدید میگیم: "خونه خودتونه راحت باشید." امادر واقعیت در بیشتر مواقع از سر احترام راحتی در كار نیست. فرق هم نمیكنه مهمان جدید باشه یا یك آشنای قدیمی. مهمان داشته باشیم از همه چیزمون میزنیم و در خدمت مهمان هستیم، مهمان میشیم كه خرِ صاحبخونه ایم. تمام مدت هم راست و سیخ میشینیم، پا روی پا یا روی زمین. همه این كارها رو از سر احترام انجام میدیم. اما تو فرهنگ سوئدی برعكسه. یعنی مثل خیلی چیزای دیگه " اینجا خونه خودتونه راحت باشید" مصداق عملی داره. اگر اولین بار باشه كه وارد خونه میشی تمام خونه رو بهت نشون میدن و این نه برای شوآف دیدن وسایل كه برای اینه كه راحت باشی و بدونی هرچیزی كجاست و چه طور است. تو خونه سوئدی اگه بری و خودت در یخچال و باز كنی و از خودت پذیرایی كنی، یا لباس راحت بپوشی یا رو مبل دراز بكشی و پاهات رو دراز كنی و یا رو میز بذاری نه تنها بی احترامی و بی ادبی حساب نمیشه كه میزبان خوشحال میشه چون اینكه تو اونجا رو مثل خونه خودت میبینی و درست همونطوری هستی كه تو خونه خودت.
برچسب ها: سوئدی ها ، ایرانی ها ،
آخرین ویرایش: - -

 

این عادی نیست

چهارشنبه 19 خرداد 1395 01:36 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

چند روز پیش نامه ای از یک دانشجوی استنفورد که مورد تجاوز قرار گرفته بود اما توسط دو مرد دیگر نجات پیدا کرد و متحاوزش به دست پلیس سپرده شد در خبرگزاری ها پحش شد و موج بزرگی در حمایت از قربانی تجاوز شکل گرفت. 
باز فید از آن دو مرد نوشت. دو مرد جوان سوئدی. 
آنها وقتی در حال رفتن به یک مهمانی بودند صحنه رابطه جنسی را دیدند، اما چیزی که توجهشان را جلب کرد به جای اینکه فکر کنند دو جوان مست سرخوش گوشه ای را یافته اند برای عشق و حال، عدم تحرک دختر بود در حالیکه پسر کاملا در تلاش بود. همانجا گفتند: این عادی نیست.
و راهی شدند و از پسر پرسیدند چه میکند، و متجاوز فرار را بر قرار ترجیح میدهد اما این دو او را میگیرند و تحویل پلیس میدهند. 
بله دلیل اینکه این دو مرد سوئدی از ساکن بودن زن متوجه شدند چیزی عادی نیست نه این است که مردان سوئدی ژن متفاوتی دارند، یا ذاتا این چیزها را بلدند، بلکه تلاش بی وقفه فمینیستهای رادیکال و غیر رادیکال این کشور، آموزش مدام، بحثهای مدام است که چنین افرادی را به این درجه از شعور و آگاهی میرساند که هم تشخیص بدهند هم واکنش نشان بدهند. 
البته این دو مرد سوئدی نماینده تمام مردان سوئد نیستند. همینجا هم هنوز بسیاری اول قربانی تجاوز را مقصر میدانند. همینجا هنوز مردانی هستند که نسبت به همسرانشان خشونت به خرح میدهند و البته باز فراموش نکنیم دایره تعریف خشونت و تجاوز در سوئد بسیار گسترده است. خشونت از یک با یک انگشت کسی را هل دادن هست تا کتک زدن در حد مرگ، تجاوز از عدم استفاده از کاندوم هست تا دخول به زور.
به هر حال امیدوارم مردان همه دنیا شبیه مردان سوئدی شوند یا از آن بهتر اینکه همه مردان در جهان آگاه شوند و دست از خشونت و تجاوز بردارند. 
از دیروز هم سازمان FATTANU با مشارکت روزنامه پرتیراژ و معروف افتون بلادت، کمپین "تنها نیستی" را در شبکه های اجتماعی راه اندازی کردند در حمایت از قربانیان آزار و خشونت جنسی. 


برچسب ها: قربانیان تجاوز ، تجاوز ، خشونت و آزار جنسی ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 19 خرداد 1395 01:40 ب.ظ

 

شاید یعنی شاید

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 01:07 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
اون: میتونیم بعد شام بریم خونه من من: مممم شاید، ببینیم چی میشه اون: شاید همیشه نه هست، پس هیچی! من با چشمهای گرد: شاید یعنی شاید، یعنی هنوز نمیدونم! شاید دو دقیقه دیگه دلم بخواد بیام خونه تو و بعد تصمیم عوض بشه شاید هم اصلا دلم نخواد! اون: نه تو سوئد معمولا نه گفتن سخته واسه همین میگیم شاید و شاید یعنی نه! من: خب من سوئدی نیستم. اگه نخوام میگم نه. و نه یعنی نه! شاید یعنی هنوز نمیدونم. الان خسته ام و دلم میخواد همینطور لم بدم رو مبل خونه خودم، شاید یكساعت دیگه خستگیم دربره و دلم بخواد بیام خونه تو. Take it easy! اون در حالیكه قند در دلش از این جواب آب شده: ما سوئدی ها خیلی عجیبیم نه؟ چه خوبه تو سوئدی نیستی
آخرین ویرایش: سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 01:18 ب.ظ

 

اندر معایب کار کردن با میانسالها

جمعه 27 فروردین 1395 03:48 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
كار كردن با میانسالهای سوئدی همیشه هم بامزه و باحال نیست! جلو روت قربون صدقه میرن پشت سر گلایه میكنند! آی آدم لجش میگیره! 
دیروز بابا بزرگ جان به صاحب كارم گفته من بلند صحبت میكنم و زیاد درباره سیاست حرف میزنم كه براش خسته كننده است. 
صاحب كارم به من چیزی نگفته بود. امروز سركار خود بابابزرگ پرسید از سیاست چه خبر؟! 
منم براش كمی توضیح دادم
بعد امروز هی میگفت نمیشنوم چی میگی میشه بلند تر حرف بزنی؟! 

ظهر اومدم دفتر و صاحب كارم گفت كه فلانی لطفا خونه بابابزرگ زیاد از سیاست حرف نزن و یه كم تن صدات رو بیار پایین! میگم امروز هی میگفت نمیشنوم! 

خلاصه نمیدانیم با اینا چه كار كنیم!

این دو-سه سال هم بگذره... دیگه توان ندارم!

آخرین ویرایش: یکشنبه 29 فروردین 1395 03:49 ب.ظ

 

روز پرمباحثه

شنبه 28 فروردین 1395 03:44 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
امروز از آن روزهای ناب بود. صبح با دوستم راهی استكهلم شدیم. از خونه اش تا استكهلم فقط درباره تفاوتهای فرهنگی و ترمینولوژی های مختلف حرف زدیم. گاهی موافق گاهی مخالف! جلسه گروه "نه فاحشه نه برده" در بخش حزب چپ در پارلمان سوئد بود. اگر برنامه "ریكسداگ" از من و تو را دیده باشید درباره ساختمانهای مختلف توضیح داده شده. هر حزبی بخشی از ساختمان را در اختیار دارد برای دفتر نماینده ها و جلسات درون حزبی یا گردهمایی نمایندگان حزب. 
١٢ نفر بودیم. امینه كاكاباوه بنیانگذار انجمن و نماینده مجلس سخنرانی میكرد. ٤ نفر دیگرمان از ایران، عراق و هند بودند. دو دختر تجربه های شخصی از "فرهنگ ناموسی" داشتند و ایستادگی كه كردند. از شنیده و دیده هایشان، از قتلهای ناموسی كه در سوئد رخ داده و شرایط اسفبار زنان و دختران از فرهنگهای مردسالار در جامعه سوئد. بقیه سوئدی بودند و مدام حیرت زده به نظرات ما گوش میدادند و سوال پشت سوال. 
بعد از جلسه با رفیق تماس گرفتم و قرار شد برویم كافه! مثل همیشه كه زمان از دستمان در میرود  دو ساعت و نیم درباره سوئد و نژادپرستی و كشورهای دیگر حرف زدیم. از رفیق جدا شدم كه به قرار با مانولیا، نازنین دوست استانبولی ام، برسم. رفتیم یك رستوران فرانسوی، فضای دهه ٦٠، موسیقی جاز دوست داشتنی و حس نوستالژیك رستورانهای پاریس! 
شام و شراب و دسر همراه با درددلهای تلخ و شیرین! 

حالا ١٢:٣٠ شب هست و در قطار نشستم به سمت اوپسالا! 
گاهی فكر میكنم كاش همه روزهام مثل امروز بود:)



آخرین ویرایش: یکشنبه 29 فروردین 1395 03:48 ب.ظ

 

تفاوت فرهیخته سوئدی با فرهیخته ایرانی

یکشنبه 16 اسفند 1394 12:49 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
با یکی از اعضای گروه "نه فاحشه نه برده"* راهی یکی از مناطق حاشیه ای استکهلم شدیم تا در مراسم مربوط به هشت مارس  شرکت کنیم. 
در مسیر یک ساعته از لیبرالیسم و سوسیالیسم و چپ سوئد صحبت کردیم، از زنان و حقوق زنان هم . چون تابحال دراین موضوعات زیاد به سوئدی بحث نکرده بودم، پیدا کردن لغتهای درست سخت بود و خیلی غلط غولوط صحبت میکردم. از من پرسید : از اونهایی هستی که دوست داری تصحیحت کنم یا نه؟ گفتم با کمال میل. 
سوئدی ها معمولا تصحیح نمیکنند مگر تو ازشون بخوای. به نظرشون این ممکنه بی احترامی باشه که یکی رو تصحیح کنی. تصحیح کردنشون هم هیچوقت تحقیری نیست. عوضش دوستان ایرانی وقتی میخوان تصحیح کنند اولش با لحن خاصی میگن: این چطور حرف زدنه؟ این چه لهجه ای داری؟ این چه تلفظیه و .... 
یعنی حتما اول باید یک نگاه از بالا به پایین داشته باشند بعد کمکت کنند. که این باعث میشه ترجیح بدی جلو ایرانی ها سوئدی صحبت نکنی، ولی جلو سوئدی ها با اعتماد به نفس بلبل زبانی کنی. 

در مسیر برگشت هم به صحبتهایمان ادامه دادیم، هم تفسیر بحثهای جلسه را کردیم، هم کم کم رسیدیم به خودمان و زندگی و علایق. 

همراه من یک روشنفکر کرم کتاب بود که چون محقق هم هست مدام رفرنس آکادمیک میداد اما اگر شما فکر میکنید ذره ای به من حس این را داد که من از او کمتر میدانم پس حرف نزنم یا اظهار نظر نکنم اشتباه میکنید. بدون ذره ای ترس گفتم آدم تئوری نیستم و اگر هم چیزی بخونم خیلی به یادم نمیمونه نه اسم نه موضوع. و اون بدون اینکه راه تمسخر را در پیش بگیرد ،چیزی که به وفور از اطرافیان خودم دیدم که وقتی مخالفشان حرف بزنی یا نظر بدهی فورا کم مطالعه گری من را چماق میکنند که بر سر من برای ساکت کردنم بکوبند، بهم گفت میفهمم حست رو ولی خب تو کار سیاسی یه کم باید نظریه رو بدونی که مثلا یه موضوعی که سالهاست بحث شده  رو دوباره مطرح نکنی بلکه با زمان بتونی پیش بری. 
این را انقدر محترمانه و قشنگ گفت که تاییدش کردم و توضیح دادم که لیستی از کتابهای مربوط به لیبرالیسم تهیه کردم و مدام مناظرات را دنبال میکنم.

وقتی صحبت رمان شد گفت نویسنده مورد علاقه اش داستایوسکی است. این جمله برای من آشناست تقریبا نصف اطرافیان انتلکتوئل من نویسنده مورد علاقه شان داستایوسکی بود. جواب من هم آشنا بود: من فقط شبهای روشن را خواندم.
برخورد فرهیخه ایرانی با من این بود: از داستایوسکی هیچی نخوندی؟ پوزخند و برخوردی که یعنی دیگه صلاحیت نداری باهات حرف زده بشه درباره ادبیات
برخورد دوست سوئدی: چرا نخوندی؟
من: کتاب یادداشتهای زیرزمینی اش رو شروع کردم انقدر سیاه و افسرده کننده بود که به در روحیه من پر انرزی و مثبت اندیش نمیخورد و همین باعث شد سراغ بقیه کتابهاش هم نرم.
همراه: میفهمم. سلیقه ها متفاوته  ولی من خیلی کارش رو دوست دارم. 

بی تحقیر، بی پوزخند

از تفاوتهای دیگر که برام خیلی جالب بود و برای این آدم شوک آور، بحث فمینیست بودن بود. مردهای ایرانی زیادی - و حتی زنها- تو بحثهای برابری خواهانه یک سری جملات ردیف میکنند که از نظر خودشان بهشان باو ردارند و عمل میکنند. بعد وقتی میگی: "به به پس فمینیستی!" انگار که فحش ناموسی داده باشی طرف ده متر میپرد عقب  و میگه: نه نه من فمینیست نیستم. من اصلا به این ایسم ها اعتقادی ندارم. 

امروز لابلای صحبتها گفتم: فمینیستی؟ زل زد تو چشمام و گفت: سوال کردن داره؟ معلومه که فمینیستم. 
و به موضوع رساله دکترایش اشاره کرد و فعالیت های جانبی اش که من خبر داشتم و اینها را گواه فمینیست بودنش میدانست.
هرچی توضیح دادم که خب هستند آدمهایی که این کارها را میکنند ولی حاضر نیستند فمینیست خطاب بشن متوجه نمیشد. میگفت: نمیفهمم چطور میشه آدم به برابری اعتقاد داشته باشه بعد بگه من فمینیست نیستم! 

امروز یک روز خوب با بحثهایی که مورد علاقه ام هست با یک آدم روشنفکر داشتم بدون اینکه پوزخندی ببینم، تحقیر بشم یا نگاه از بالا به پایین حس کنم. 
برچسب ها: تفاوت سوئدی ها و ایرانی ها ، جامعه روشنفکری ، فرهیختگان ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 16 اسفند 1394 01:36 ق.ظ

 

مهمانی خانگی اهالی كلیسا

شنبه 8 اسفند 1394 09:47 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
ار روزهای مهاجرت هرچقدر بگذرد فکر میکنی دیگر همه چیز عادی شده. اما هر لحظه ممکن است اتفاق جدید بیفتد که تابحال تجربه نکردی. در کشور سکولار و با تعداد بسیار بالای آتئیست، امشب در محفلی بودم همه اهالی کلیسا. اگر گردنبندهای صلیب نداشتند واگر در ازای سوال من که: شما همدیگر رو چطور میشناسید؟ جواب : کلیسا نبود من یک درصد هم نمیفهمیدم اینها مذهبی هستند. به راحتی در ازای سوال: مسلمان هستی؟ گفتم : نه مسلمان زاده ام. و در ازای سوال محتاطانه: باورمند هستی؟ مسیر تحول از نیمه معتقد به ضد مذهب را توضیح دادم. آنها هم تلاشی نکردند که از مسیحیت برایم بگویند و من را به راه راست هدایت کنند. شبی بسیار دلنشین بود. سوئدی هایی خونگرم و مهربان. راحتی مهمانی سوئدی که نمیدونم چرا با اینکه لذت میبریم از این راحتی اما هنوز خودمون نمیتونیم انجامش بدیم. نه بین ایرانی ها نه با خارجی ها. تصور کنید من از جمع 13 نفره ، فقط یک نفر را میشناختم آ هم در حد ده دقیقه صحبت کردن. وارد شدم خودم را معرفی کردم. شام که خوردیم هرکس ظرفش را برداشت و برد آشپزخانه و شست. بعد همه نشستن به حرف زدن، همهمه نبود. یکی حرف میزد بقیه ساکت بودند و بعد نفر بعدی. از همه چیز صحبت شد. در نهایت آرامش. غذا و کیک و دسر را تنها مرد جمع درست کرده بود که زودتر از همه هم رفت تا بچه اش را بخواباند. یک خانم دیگر هم که بچه 5 هفته ای داشت گفت : لازم دیدم یه وقتی رو هم برای خودم داشته باشم . بچه رو پدرش نگه داشت تا من بیام. همسر میزبان هم اول که رفتیم خانه بود بعد از چند دقیقه رفت ورزش. بعد دوباره امد دیگه دوباره ده تا سلام علیک نکرد و رفت شامش رو خورد و دوباره رفت. هر کس هم میخواست بره میامد رو به جمع میگفت: شب خوبی بود ، آخر هفته خوبی داشته باشید. خداحافظ. و میرفت و لباس میپوشید و از در میرفت بیرون. شاید براتون جالب باشه چطور وارد این جمع شدم؟ دو روز پیش رفته بودم لباسشویی، همینطور که منتظر بودم لباس ها شسته بشن بابایی با بچه در بغلش وارد شد. از من سوال کرد چقر دیگه از کارم مانده. منم جواب دادم. بعد یهو با لهجه سوئدی به فارسی گفت: فارسی بلدی؟ منم با ذوق گفتم:آره. تو چطور بلدی. بعد تعریف کرد که در یونان که برای کمک به پناهنده ها رفته بود یاد گرفته. بعد از من پرسید چند وقته سوئدم. منم تمام پروسه امدن و ماندن را تعریف کردم. همانجا ادرس فیس بوکم را گرفت اد کرد و برایم دعوتنامه مهمانی امشب را فرستاد. این بابای سوئدی یک کشیش است.
آخرین ویرایش: - -

 

یک عدد ندید بدید، یک عدد خرکیف

چهارشنبه 5 اسفند 1394 01:49 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
من هنوز سرشار از هیجانات تجربیات تازه ام و ننویسم میمیرم...

دیشب بعد از تمام شدن میتینگ، یک پسر جوان پرید جلوم و گفت: تو! فکر کنم دوست داشته باشی بیای تو گروه ما!
من هاج و واج و مبهوت گفتم: گروه؟ کدوم گروه؟
اسم گروه رو گفت که تا حالا نشنیده بودم. طبق عادت به جا مانده از فرهنگ ناب ایرانی اعتماد به نفس به باد داده و گفتم: من هنوز خیلی از سیاست و فعالیت ها در سوئد خبر ندارم. وقتش هم ندارم.
گفت مهم اینه همراه باشی. بعد فورا من و برد پیش یک خانم دیگه که معلوم بود یک کاره ای هست.. منم هنوز عین خنگها بودم. اینا بریدن و دوختن و قرارشد برای اطلاعات بیشتر در فیس بوک همدیگر رو اد کنیم. تا من برسم خونه ادم کرده بودند و بعد وارد گروه فیس بوکی شدم. به به چه هیجان انگیز! درباره ازدواج اجباری دختران با بک گراند مهاجر ها، یا فتلهای ناموسی، و کلا موضوع "زنان مهاجر" . تو میتینگ وقتی پرسیده بودند به نظرتون حزب باید رو چه موضوعاتی بیشتر کار کنه، من سر میزی که نشسته بودیم و بحث میکردیم خودمو کشیدم کنار و گفتم من سوئدی نیستم و خیلی هم اطلاعات ندارم به نظرات گوش میدم. بعد که هر میزی باید پرزنت میکرد که چه موضوعی به بحث گذاشته شده دیدم با اینکه همه به مسئله ادغام مهاجران و مقوله مهاجرت اهمیت دادند اما کسی از زنان مهاجر چیزی نگفته. برای همین وقتی نماینده همه میزها صحبت کردند دستم را بالا بردم و گفتم: به نظرم باید بر زنان مهاجر و عواقب ناآشنایی آنها با قوانین و حقوقی که دارند هم تمرکز کرد.
برای همین یک سوال این شکارچیان اعضا سرم پریدند منم که ندید بدید!

فیس بوک غیر ایرانی رو شب به شب نگاه میکنم. امشب آمدم دیدم یه پیام خوش آمد در سر در گروه زده اند. و زیرش هم کلی خوش آمد گویی از طرف افراد مختلف من جمله خانم کاکاباوه، نماینده پارلمان.

منم که زود خرکیف میشم، رفتم تو تمام صفحات مرتبط و همینطور انگشت حیرت ماندم که اوووه، چقدر سمینار و کنفرانس و تظاهرات و ... درباره این موضوع هست.

اما انچه که حیرت را بیشتر میکرد- البته اشتباه میکنم حیرت میکنم، نمیدونم چرا مدام یادم میرود که اینجا کشور دموکرات است- بگذریم، فعالیت زنان راست و چپ با هم درباره موضوعاتی بود که مشترک بود. یعنی کاکاباوه از منتهی علیه چپ و بیریتا اولسون از منتها علیه راست با هم قراره سخنرانی داشته باشند. یا انجمنهای زنان از پارتی چپ و راست با هم برنامه های متوع در هفته منتهی به هشت مارس دارند.

میترسم دیگه شبها نخوابم. روزها کار کنم، شبها هم عشق بازی. عشق بازی با فعالیت های زنان و سیاست در کشوری که نیازی نیست ساده ترین اصول و مفاهیم را دفرمه کنی!

یک متن بلند بالا از هیجاناتم هم به سوئدی نوشتم ، چون فکر میکنم یعنی چه که من قدردانی میکنم از سوئد و دموکراسی اش و این جذب نیروها ولی نه برای سوئدی ها.. این اصلا انصاف نیست.. باید رو به خودشان بگویم چقدر دوستشان دارم، چقدر سوئد خانه تر از خانه است.
نوشتم اما پست نکردم، انگار هنوز شک دارم، انگار خوابم، انگار باور ندارم...

آخرین ویرایش: چهارشنبه 5 اسفند 1394 01:50 ق.ظ

 

تجربه های مهاجرت؛ بچه های افغان

چهارشنبه 28 بهمن 1394 12:34 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 


یکی از لدتهای این روزهای من این است که بچه های افعان را زیر نظر داشته باشم و بی اختیار لبخند بزنم.. چه وقتی دارند از کارهای خلافشان میگویند چه از تجربیات ایران و .... اما یک چیز آزاردهنده دارند... از هر ده کلمه 9 تاش فحشهای رکیک است. بعد نمیدانی بخندی یا نه.. از بس هم این عکس العمل من تابلو است که فورا میفهمند حواسم بهشان هست و فورا هم میفهمند ایرانی ام. بعد خودشان را جمع و جور میکنند البته بعضی ها هم بدتر میکنند!
تصمیم دارم بعضی اتفاقات را بنویسم. چیزهایی که مینویسم مشاهدات محدود خودم هست. تعمیم نمیدهم برداشت شخصی از مشاهدات شخصی و محدود است.

بچه های تنهای افغان به چشم من دو سته اند آنها که مستقیم ازافغانستان آمده اند آنها که ازایران آمده اند. از ایران آمده ها لباس پوشیدنشان متفاوت است. از ایران آمده ها قرتی ترند، مو رنگ کرده اند، ابرو ها اصلاح شده و فارسی را تهرانی حرف میزنند. متاسفانه قالتاق تر هم هستند. این را وقتی دارم به داستانهایشان گوش میدهم میفهمم. مثلا دو هفته پیش 35 دقیقه بی وقفه پسری با لهجه فارسی تهرانی داشته از زندگیش در ایران برای دیگری میگفت. دیگری لهجه اش تهرانی نبود. - دری ؟- پشت سرم نشسته بودند و چهره را نمیدیدم. پسر به اسم جواد، تند تند از کارهای خلافش میگفت. از ترامادول زدنها، عرق خوری ها در کارگاهی که کار میکرد در چهارراه استانبول و بعد خودش میگفت: "پسر چطور اون همه عرق میخوردیم بعد میتونستیم بشینیم پای چرخ و کلی پیراهن تحویل بدیم". بعد از در فضا بودنهایش.. گفت: "بعدش دیگه بزرگ شدم افتادم به ... دادن!" آنقدر خلاف کرده بود که خانواده اش دیگر راهش نمیدادند. به آلمان مهاجرت کرد و به قول خودش انقدر .... کرده بود که همسایه ها امضا جمع کرده بودند و درخواست دیپورتش را داشتند.. اینها را با آب و تاب تعریف میکرد و آن یکی پسر هم از عکس العمل هایش معلوم بود شوک شده است. نمیدانم دلش میخواست مثل او قالتاق باشد یا همانطور ساده ! چندین بار خواستم برگردم و باهاش سر صحبت را باز کنم اما مهلت نمیداد و داستان پشت داستان از خلافهایش... تو دلم گفتم: غلط نکنم این جانور بیست و چند ساله است و خودش را زیر بیست سال جا زده. رسیدیم به مقصد باید پیاده میشدم نگاهی بهشان انداختم و بهتم زد.. پسر به زور 18 سال میزد! اگر حرفهایش را نشنیده بودم فکر میکردم یه نوجوان عادی خوش پوش است.

امروز اما در فروشگاه مواد عذایی 4 افغان بودند که معلوم بود از افغانستان آمده اند.. هم لهجه شان هم تیپ لباسشان شبیه از ایران آمده ها نبود افغانهای ایرانی شبیه بچه دور دوری های ایران لباس میپوشند. اما بچه های افغانستان لباسشان ساده تر است. کاغذ به دست در فروشگاه میچرخیدند که دیدم یک دختر سوئدی آمد کنارشان و شروع کرد تند تند سوئدی حرف زدن. فهمیدم همراهشان هست و آمده فروشگاه را بهشان معرفی کند. اینکه چطور بچه ها بدون مترجم باید حرفهایش را میفهمیدند نمیدانم.. طبق معمول خواستم فضولی کنم و بگویم بذارید ترجمه کنم اما بی خیال شدم. دختر گفت میولک (شیر)... پسرها هر کدام یک ور را نشان دادند، یکی شان با دست ادای خوردن را در آورد آن یکی گفت: گا.... مارو. این میگه میولک تو غذا نشون میدی؟!

ادامه دارد

آخرین ویرایش: چهارشنبه 28 بهمن 1394 12:43 ق.ظ

 

تعداد کل صفحات ( 2 ) 1 2