تبلیغات
تبعیدی خودخواسته - مطالب سفرنامه

لیسبون ۲

دوشنبه 2 اسفند 1395 10:22 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
بخش اول را میتوانید  اینجا بخوانید.
روز دوم تصمیم گرفتیم که از قلعه سنت جرج ( یا سنت ژرژه) دیدن کنیم. این قلعه در بلندترین نقطه لیسبون قرار داشت. بیشتر سایتهای توریستی نوشته بودند بهتره که با تراموای معروف ۲۸ بریم. تراموا از یکی از میدانهای مرکز شهر به نام مارتیم مونیز Martim Moniz می‌رفت و ما تصمیم گرفتیم از هتل تا آن میدان را از کوچه پس‌کوچه ها برویم که با فضای بخش غیر توریستی هم آشنا شویم. نقشه به دست( بله ما هنوز روشهای قدیمی را می‌پسندیم) راهی شدیم. از این کوچه به آن کوچه. کوچه ها باریک و شبیه بخشهای قدیمی تهران – و یا هر شهر دیگر- بود. چیزی که به وفور به چشم می‌خورد و دلنشین بود فروشگاههای داخل کوچه‌ها بود. از بقالی تا خیاطی و رستوران. برای منی که در کنار فضای مدرن، آن فضای قدیمی و صمیمانه را هم دوست دارم، این کوچه پس‌کوچه ها که زندگی عموم مردم را شامل می‌شد خیلی به دلم نشست. اما مسیر سخت بود، چون مدام سربالایی داشت و من هم زود زود خسته می‌شدم.

در همین مسیر از کنار بیمارستان و دانشکده پزشکی رد شدیم. روبه روی دانشکده پزشکی یک بنای یادبودی بود که پر بود از سنگهای مرمرکه نان و عکس افراد نوشته شده بود و پر از گل و شمع. راستش هیچ توضیحی ندیدیم ولی از روی اسامی می‌شد دید که بیشتر پزشک بودند. به هر حال ما احتمال دادیم که در اینجا برای پزشکانی که فوت شدند این بنای یادبود را ساختند ولی ممکن است اشتباه کرده باشیم.

بعد ازدانشکده پزشکی رسیدیم به میدان مارتیم مونیز و به انتظار تراموای ۲۸ ماندیم. در حالیکه در سایت نوشته بود هر یک ربع میاید و البته صف طولانی بود و امکان اینکه ما به اولین ترام برسیم کم بود اما اصلا ترامی نیامد. در نهایت مجبور شدیم با اتوبوس برویم. مسیر اتوبوس و ترام تقریبا یکی بود. کوچه های بینهایت تنگ - به سختی ماشین از آن رد می‌شد- و سربالایی با شیب تند. تمام مدت به این فکر می‌کردم که چطور در چنین کوچه های تنگی خانه‌های چهارطبقه ساخته شده؟ حالا قدیم اسب والاع برای حمل و نقل بود ولی الان مثلا برای اسباب‌کشی مردم چه کار می‌کنند؟ یا اگر اورژانس بخواد بیاد؟ مخصوصا این آخری خیلی فکرم را مشغول کرد برای اینکه وضعیت رانندگی بهتر از ایران نبود و هرکَس هرجور میخواست ماشین میراند. کمی فضا باز م‌یشد ماشین ها پارک کرده بودند و کلی راه بسته می‌شد. به هر حال خوبی اتوبوس این بود که تا دم در قلعه می‌رفت. وارد قلعه شدیم.  قلعه هایی که در جنوب اروپا است معمولا ساخت مورها ( مسلمانان مراکش و شمال آفریقا در دوران قرون وسطی) است. این قلعه هم بخشیش توسط رومی ها ساخته شده اما بیشتر توسط مورها ساخته شد. قدیمی ترین بخش به قرن ۶ قبل از میلاد برمی‌گردد. در سال ۱۱۴۷ شاه آفونسو هریکوس بر مورها غلبه کرد و این قلعه را به سنت جورج، یک جنگجو، اهدا کرد. این قلعه شامل دیواری بلند و طولانی و ۱۸ برج دیده بانی است.

بعد از دیدار از قلعه و گرفتن عکس های مختلف از شدت خستگی و گرسنگی ترام مورد نظر را گرفتیم و به مرکز شهررفتیم.  ناهار را در یک رستوران به انتخاب من خوردیم. رستوران من را یاد یکی از رستورانهای گیلان در خیلی سالها پیش مینداخت. رستورانی بود که ورودی اش کافه قنادی بود و پشتش رستوران به ساده ترین حالت و بدون کمترین ریخت و پاش. میزها به هم چسبیده بودند و آدمها کنار هم می‌نشستند. چون آن رستوران گیلانی بسیار معروف بود به پسرک گفتم: اینجا همه چیزش شبیه ایرانه حتما رستوران هاش هم به همان روند هستند کمترین دکوراسیون اما خوشمزه ترین غذا. حدسم هم درست بود. رستوران پر بود از خود لیسبونی ها و جای سوزن انداختن نبود. غذایش بسیار خوشمزه وحجیم بود و فیمت معقولی هم داشت. بیسشتر رستورانهایی که غذای دریایی داشتند یک آکواریوم داشتند که انواع خرچنگها و هشت پا در آن بود و وقتی سفارش میدادی از همان جا بر می‌داشتند و یک یخچال برای ماهی های صید شده تازه. ما یک غذایی سفارش دادیم که اسمش را نمیدانم ( من واقعا در اسم ضعیف هستم با اینکه میدونم میخوام انتقال اطلاعات بدم اما نمیدونم چرا اسامی رو یادداشت نمی‌کنم)! ولی سوپ مانند بود با برنج و انواع و اقسام موجودات دریایی. بسیار لذیذ و حجیم. 
بعد از ناهار دوباره ترام گرفتیم و به سمت همان منطقه قلعه رفتیم و بعد پیاده از کوچه ها امدیم پایین و از محله معروف آلفاما Alfama رد شدیم. یکی از زیباترین محله هایی که می‌شد دید. پر از خانه های رنگی یا نما موزاییک، کوچه های تنگ اما پر هیاهو و رستورانهایی که موسیقی زنده داشتند.
که میل به غذا نداشتیم اما راهی مرکز شهر شدیم و در یک بار بسیار دنج و باحال نشستیم و نوشیدنی خوردیم. مثل همیشه قیمت نوشیدنی الکلی در جنوب اروپا نصف قیمت در سوئد بود و بسیار هم خوشمزه تر و پر الکل تر. نفری دو تا کوکتیل خوردیم به علاوه لیکور معروف لیسبونی به اسم گینجا( که من اصلا خوشم نیامد). با اینکه وسط هفته بود اما خیابانها شلوغ و رستورانها و بارها مملو از مردم بودـ از تفاوتهای فاحش شهرهای جنوب اروپا با شمال اروپا). جالب اینجاست که انگار هر کشوری مشکل اقتصادی بیشتری دارد مردمش بیشتر به گردش و تفریح و غذا بیرون خوردن میپردازند.

ادامه دارد



برچسب ها: لیسبون ، پرتغال ، اروپا ، اروپاگردی ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 2 اسفند 1395 10:29 ب.ظ

 

لیسبون 1

شنبه 4 دی 1395 12:06 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

لیسبون غربی ترین پایتخت اروپا است. همیشه از بچگی اسمش رو دوست داشتم و دریانوردان پرتغالی هم همیشه برایم جالب بودند و همین ها دلیل کافی بود برای مدتها انتظار کشیدن برای یک سفر خوب در زمان مناسب به لیسبون. همراه با رزرو هتل یک راهنمای شهر هم بود که عکسی بس دلبرانه از شهر داشت. یک عکس آفتابی با ساختمانهای آبی و زرد و صورتی. ما درشب سیزدهم نوامبر دوهزار و شانزده وارد لیسبون شدیم. از فرودگاه به هتل اتوبوس مستقیم داشت و موفق شدیم اخرین سرویسش را بگیریم. بیست دقیقه بعد در میدان مرکیوس پومبال Praca do Marques de Pombal ) ) پیاده شدیم و آن سوی میدان هتل ما قرار داشت. هتلی سه ستاره، دنج و راحت و محیط زیست پایدار. این مورد اخر اخیرا در اروپا زیاد و با استقبال هم رو به رو شده. در هتلهای چهار ستاره به بالا هر روز تخت را مرتب میکنند و حوله ها را عوض میکنند. در حالیکه به معنای واقعی نیازی به این شستشوی هر روزه نیست. من قبل از اینکه این موج محیط زیستی در هتل ها راه بیفتند خودم در هتلهایم کارت روی در میگذاشتم که نیازی به تعویض یا مرتب کردن نیست. مگر من در خانه خودم هر روز ملافه عوض میکنم یا حوله ای که دست نخورده یا فقط یه بار صورت را باهاش خشک کردم کثیف است؟ اما در این هتل برای تشویق بیشتر به این کار نوشته بودند به ازای هر روزی که تعویض و شستشو انجام نشود بونوس 5 یورویی میدهند که میشود در بار و رستوران هتل از آن استفاده کرد. ما سه دو روز اول را تعویض نخواستیم روز سوم خواستیم و روز چهارم را نخواستیم. با بونوسهایمان در شب سوم دو تا درینک عالی نوشیدیم و با بونوس سوم آبی که از مینی بار برداشته بودیم را پرداخت کردیم. بوفه صبحانه هتل هم در سه ستاره بودنش خوب بود. مثلا تو سایت بوکینگ دات کام یه عده نوشته بودند چرا بوفه هر روز تکراری بود. و جوابشون اینه که پول برای هتل سه ستاره میدی انتظار سرویس پنج ستاره داری؟! به به هر حال بوفه همیشه یکی بود اما تقریبا پر بار. چهار مدل شیرینی های صبحانه مخصوص اروپای جنوبی ( چون این شیرینی ها هم در ایتالیا هست هم فرانسه هم اسپانیا هم پرتغال برای همین نمیشه گفت شیرینی فرانسوی هست یا ایتالیایی) یک میز پر از موسلی و کورن فلکس، میوه های مختلف و ماستهای مختلف، چهار نوع نان، سه چهار مدل مربا، و میز غذای گرم هم املت تخم مرغ، سوسیس، بیکن، گوجه و لوبیا و قارچ پخته. سبک مسافرتی من اینه که صبحانه مفصل در هتل میخورم که تا ظهر نیازی به خوردن چیزی نباشه بعد ظهر یک غذای درست و حسابی و شب غذای سبک تر. تو هتل بیشتر مسافرها پرتغالی بودند. جالب این بود که بدون استثنا یک بشقاب پر از شیرینی برمیداشتند و من متحیر میشدم چطور میتوانند این همه شیرینی را سر صبح بخورند. البته این نوع رژیم مدیترانه ای است صبحانه قهوه و شیرینی!


از آنجایی که عادت به سرچ  و جمع اوری اطلاعات بیش از حد پیش از سفر ندارم بدون برنامه خاص از هتل زدیم بیرون. میدان مرکیوس پومبال در سربالایی قرار دارد و یک خیابان عریض به سمت پایین کشیده میشود که خب نشانگر رسیدن به مرکز شهر و ساحل است. این خیابان عریض نامش آزادی است و الگو برداری شده از شانزلیزه پاریس، همینطور خیابان ولیعصر ایران که الگو برداری شده از شانزه لیزه است. راستش بخاطر اب و هوا و ترافیک موجود به شدت حال و هوال تهرانی بود و من بارها حس کردن دارم در خیابان ولیعصر حوالی پارک ملت یا باغ فردوس قدم میزنم. البته پیاده رویش بسیار وسیع بود و در وسط پیاده رو هم یک دریف درخت کاری. همینطور که پیاده میرفتیم یهو من یک ترام دیدم که در حال حرکت است و یادم افتاد در استانبول چقدر ما هی میخواستیم ترام خیابان استفلال را سوار بشویم و نشد بدون هیچ معطلی پریدم در ترام. به خیال خودم این تنها ترام موجود است و باید ازش استفاده کرد. چون از قبل بلیط نداشتیم نفری 3 یورو و هشت سنت پرداخت کردیم و کمتر از دو دقیقه رسیدیم به نقطه پایان. بعدتر فهمیدم این ترام نبوده و به اینها آسانسور میگن و کارشان دقیقا انتقال مردم از قسمتهای پایینی شهر به قسمتهای بالایی است و درچند نقطه مرکز شهر وجود دارد. خب جا داره بگم که لسیبون مثل استانبول از هفت تپه تشکیل شده. اما این تپه ها به شدت مرتفع هستند و شیب بسیار تندی دارند برای همین در هر تپه از مرکز شهر از این نوع آسانسورها در کنار ترام برای حمل و نقل عمومی وجود دارد. ما در منطقه ای که اسمش را نمیدانم همینطور بالا رفتیم و پایین آمدیم تا جلوی یک ساختمان سر در اوردیم که به نظر میامد مجلس باشد. همینطور که وایساده بودیم یک خانم عابرشیک پوش بهمون خوش امد گفت و توضیح داد  که اینجا مجلس است و اینجا نماینده ها هیچ غلطی نمیکنند فقط پول میریزن تو جیبشون. باور کنید دقیقا همینطوری توضیح داد. بعد دست داد باهامون و پرسید از کجا آمدیم. این از کجا آمدیم سوال چالشی برای من است. من هنوز بعد از شش سال جوابم این است: من از ایران هستم. نمیدونم چون هنوز شهروند سوئد نیستم نمیگم از سوئد یا واقعا بی اختیار فکر میکنم خوب من ایرانی هستم. به هر حال من گفتم از ایران و یار گفت سوئد. و بعد ادامه داد دوست دخترم هم سوئد زندگی میکند اما ایرانی است. خانم شیک پوش اول از ایران گفت و اینکه دوران دانشجویی خانه اش در کوچه ای بود که سفارت ایران است. بعد از این گفت که قبلا در شرکتی کار میکرده که اصلش سوئدی بوده. خانم شیک پوش خوش برخورد به ما گفت مواظب کیفهامان باشیم و از هوا و سفر لذت ببریم. 


ما همینطور به قدم زدن بی مقصدمان درهوایی پاییزی و دلچسب ادامه دادیم تا رسیدیم به بندرگاه. سمت راستمان پل بیست و پتج آپریل بود. پل معلق بیست و پنج آپریل در سال 1966 با نام پل سالازار بر روی بخش جنوبی رودخانه تاگوس افتتاح شد و در سال 1974 بعد از انقلاب  سقوط حکومت دیکتاتوری وقت به نام بیست و پنج اپریل تغییر نام داد.این پل تا سال 1999 فقط ماشین رو بوده اما بعدیک طبقه در زیر باند ماشین رو برای قطار هم اضافه شد. این پل شبیه گلدن بریج سانفرانسیسکو است اما سازنده هایشان یکی نیست. طول این پل 2277 متر است و بیست و هفتمین پل معلق در جهان از نظر طول و اولین در اروپا است. این پل لیسبون را به بخش آلمادا متصل میکند و آن سوی پل مجسمه مسیح ( که مشابه آن در برزیل هم هست) قرار دارد. 

از پل بیست و پنح آپریل به سمت جنوب وارد منطقه بلم در لیسبون میشویم که منطقه ای تجاری و تاریخی است. ( در پستهای بعدی معرفی میکنم). آن روز قدم زدان دوباره به سمت دیگر شهر رفتیم که طبق نقشه باید مرکز شهر میبود و در مسیر وارد یک رستوران محلی شدیم. رستورانهای لیسبون جالب بودند و بسیار من رو یاد گذشته های ایران مینداختند. زمانی که رستوران ها همه کاشی کاری داشتند و میز صندلی های معمولی و یک یخچال بین مشتری و آشپزخانه فاصله بود هر ازگاهی یه مگسی هم وز وز میکرد و شیشه های نوشابه های پپسی و کانادا هم ردیف در یخچال چیده شده بود. بیشتر رستورانها در خیابانهای مرکزی شهر این شکلی بودند. اول روی میز بشقاب به صورت سر و ته گذاشته شده بود که وقتی مینشستی برش میداشتند. مثل بیشتر کشورهای مدیترانه ای یک بشقاب مخلفات از نان و پاته تا کره و پنیر و زیتون میاورند که هر کدامش را برداری پرداخت میکنی- یعنی اینطوری نیست که مثلا تمام مخلفات با هم یک قیمت داشته باشند. مانند باقی کشورهای اروپای جنوبی یک سری غذاها برای ناهار بود که قیمتشان کمتر از قیمت اصلی بود. ما اره ماهی و فیله خوک انتخاب کردیم. در کسری از ثانیه غذا روی میز آمد، لذیذ بود با حداقل تزیینات. اونطور که فهمیدیم اینجا دم ظهر کافه ها بیشتر طرفدار دارند. مثلا حوالی 11-12 ظهر یک قهوه و شیرینی یا یک ساندویچ پنیر ساده. بعد حدود ساعت 1-2 ناهار میخورند که بسیار حجیم هم هست و فاقد سبزیجات. شام هم معمولا دیر میخورند. چیزی بعد از ساعت 8-9شب. 
بعد از ناهار به راه رفتنهایمان ادامه دادیم و رسیدیم به ساحل. اول فکر کردم دریا است اما رودخانه بود. ساحل را موزاییک کاری کرده بودند و کمی دراز کشیدیدم و آفتاب گرفتیم که آفتاب برای ما ساکنین اسکاندیناوی بزرگترین جاذبه توریستی است. 
بعد دوباره به قدم زدن ادامه دادیم و در یکی از کافه های شهر یک قهوه و شیرینی مخصوص پرتغالی به اسم " پاستل دا نوته Pastell da note" . بعد از استراحت رفتیم به سمت میدان فیگورا. یکی از میدانهای اصلی مرکز شهر که سر خط بسیاری وسایل حمل و نقل بود. اتوبوس شهرگردی سوار شدیم و یک ساعت و چهل دقیقه با اتوبوس و توضیحاتش تمام شهر را دید زدیم و دستمان آمد که کجاها را بهتر باید ببینیم. بعد از گشت با اتوبوس به یکی از رستورانهای خیابان چیادا رفتیم، خیابانی که پر از رستوران است و آنجا غذای دریایی خوریم. ماهی کاد و صدف. بعد از شام به شدت خسته بودیم و من اصلا حال پیاده روی نداشتم پس با مترو به سمت هتل رفتیم. 


پ.ن: دوستان عزیزی که وبلاگ را دنبال میکنید و کامنت میگذارید لطفا یک ادرس ایمیل یا راه تماس برای من بگذارید که بتونم جوابهاتون رو بدم. 
در ضمن میتونید 
کانال و اینستاگرام (
freevaar@) را هم دنبال کنید.


آخرین ویرایش: شنبه 4 دی 1395 01:20 ب.ظ

 

نمای کلی سفر

یکشنبه 27 دی 1394 01:51 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 


من اصولا قبل سفر درباره شهر مقصد اطلاعات کسب نمیکنم! یعنی دقیقا برعکس بقیه هستم. راستش فکر میکنم کشف کردن شهر خیلی جذاب تر از اینه که همه چی برات مهیا و آماده باشه. اما خب گاهی اوقات اونطوری هم بد نیست. به هر حال تصمیم من برای رفتن به مالاگا خیلی اتفاقی شد. خسته بودم، گریه میکردم و شب موقع خواب باز نوتفیکیشن از اپ سفری آمده بود. بازش کردم دیدم پیشنهاد جاهای گرم رو داده من جمله مالاگا. باز بخاطر همان اطلاعات عمومی کمم باید اعتراف کنم اسم مالاگا رو برای اولین بار 5-6 سال پیش وقتی در فیس بوک یکی از همشهریان قدیمی رو پیدا کرده بودم شنیدم. همشهری ساکن شهری نزدیک مالاگا بود و بیزنس بزرگی داشت. کلا از مالاگا من فقط عکس ساحلش رو دیده بودم و رستورانهای رنگ و وارنگ. بعد ها فهمیدم مقصد سفر تابستانی و محل خرید ویلای اهالی اسکاندیناوی هست ( جدیدا ایرانی ها هم از شمال ایران دست برداشتند ویلا در اسپانیا میخرند). تمام تصورم از مالاگا یک شهر ساحلی کوچک بود! پیشنهادات اپلیکیشن برای هتل ها بسیار وسوسه انگیز بود و من هم به شدت نیاز به سفر یا آفتاب داشتم انتخاب کردم، هتلی رو به دریا. مطمئن بودم قراره یک هفته رو بالکن اتاق بشینم و کتاب بخونم و از دریا لذت ببرم. 

وقتی بعد از 4 ساعت پرواز وارد فرودگاه مالاگا شدم و دیدم از فرودگاه استکهلم بزرگتر هست فهمیدم احتمالا تصوراتم غلط بوده. همینطور هم بود. مالاگا بسیار بزرگ، پرجمعیت، تاریخی و زیبا بود. همان اول هوای مطبوعش به دل نشست، 20 درجه یک ظهر. حدود 30 درجه اختلاف دما از جایی که میامدم! بعد از چک این درهتل و ناهار خوردن در رستورانی در نزدیکی هتل راهی دریا شدم. ساحل شنی و دریای وسیع مدیترانه. همینطور در کنار دریا قدم زدم تا به بندر برسم. بندر یک قسمت مدرن دارد به اسم "مولنو" که پر از رستورانهای شیک و توریستی است و قایقهای بادبانی تفریحی. از بندر تا مرکز شهر هم ده دقیقه راه بود. مثل همیشه یک اتوبوس هاپ آن هاپ آف سوار شدم و یکساعت در شهر چرخیدم ولی حوصله گوش دادن به توضیحات گوینده رو نداشتم بیشتر محو تماشای شهری بودم که خارج از انتظارم بود.


مالاگا زیباست، خیلی زیبا، دریا و کوه در فاصله خیلی کمی از هم قرار دارند و هر نقطه شهر باشی دریا را میبینی. مالاگا اولین شهر اروپایی است که ساختمانهای بلندش نه تنها برام آزار دهنده نبود که به نظرم بسیار به شهر وجهه زیبایی داده بودند. معماری ساختمانها را دوست داشتم و رو حساب ساخته شده بودند. دور تا دور ساحل ساختمانهاب چند طبقه بود بدون اینکه به چهره شهر لطمه بزنند. مالاگا یکی از تمیز ترین شهرهایی بود که تا امروز دیدم. انگار هر ساعت دارن کفش را واکس میزنند. برق میزد و تمیز بود. اما در کوه و جاده به سمت قلعه جبل الفارو، متاسفانه آشغال زیاد دیده میشد. البته اگر کسی مثل من فضول بود و چشم میدوخت به زیر درختهای کوه میدید وگرنه به چشم نمیامدند. قدم به قدم شهر اتوماسیون تفکیک زباله بود که خیلی نظرم را جلب کرد. مرکز شهر مثل تمام شهرهای اروپایی و توریستی پر بود از رستوران و بار و کافه به سبک اسپانیایی. بارهای اسپانیایی معمولا یک بشکه چوبی رو به عنوان میز استفاده میکنند و اکثرا یا باید سرپا بایستی یا روی صندلی های بلند بنشینی. 


مثل باقی شهرهای اروپایی جنوبی مردمان این شهر هم مشکل زبان انگلیسی داشتند و برای توریستی که هیچی از زبان اسپانیایی نمیداند خیلی سخت میشد. از خوبی هایشان این بود که نه مثل سوئدیها یخ بودند نه مثل ایتالیایی ها فضول! حداقل مردم این شهر که از طبقه اجتماعی و مالی بالاتری هم برخوردارند بسیار مبادی آلاداب بودند و حریم رو حفظ میکردند در عین اینکه میشد باهاشان با همان اشاره دست وپا دو کلمه حرف رد و بدل کرد. 

رستوران دارهای بسیار دوست داشتنی داشت. وقتی میدیدن من تنها هستم بهم بیشتر توجه  میکردند. من سعی کردم بیشتر در رستوران هایی که خود اهالی میروند غذا بخورم چون اصولا غذاهای بهتری دارند و خب ژست ندارند. رستوران دم هتل که دو سه باری غذا خوردم خیلی بامزه بودند و خیلی م رو یاد رستوران زیبا و کیومرث خان در لاهیجان میانداختند. 

در رستوران تا غذا را انتخاب میکردی یک سبد نان و یک کاسه زیتون میاوردند. غذا به شدت ارزان و حجیم بود. با 8-9 یورو من یک غذای کامل، و حداقل یک لیوان شراب میخوردم. همین پول رو در سوئد هم میدم ولی نه اندازه غذا قابل مقایسه است نه میشه که سفارش نوشیدنی الکلی داد. یکشب که به قصد غذای سبک رفتم و طبق معمول سر از Entercote در آوردم رستوران دار یک بشقاب سالامی به عنوان پیش غذا و یک استکان ودکا کارامل برای هضم بعد از غذا و یک مینی مگنوم بدون اینکه پولی بگیره برام آورد. اتفاقی که عمرا در سوئد بیفته!

اسپانیا از نظر غذایی در حد ایتالیا نبود، خیلی از غذاهای هیجان انگیزش هم برای دو نفر بود  فایده نداشت من انتخاب کنم. دوبار پائلا رو امتحان کردم که چیز خاصی نبود. یک بار شینسل خوک، یک بار مرغ و یک بار استیک انترکوت و یک بار هم تاپاس امتحان کردم. معروفترین غذا مثل هر شهر ساحلی دیگه آنچیو سرخ شده هست. دقیقا نمیدونم انچیوو معادل فارسیش چی میتونه باشه ولی من و یاد کیلکا میندازه. تو بازار روزش راسته ماهی فروشها یه ماهیی داشتند که اسمش رو آخر سر نفهمیدم ولی خیلی شبیه کولی ماهی بود.


آفتاب شهر چیزی بود که بهش احتیاج داشتم اما برام خیلی عجیب بود که تا ساعت 8:30 صبح هوا تاریک تاریک بود درست مثل سوئد. بعد یهو افتاب میامد بالا و اتاق من هم جنوبی بود در نتیجه هم شاهد طلوع در دریا بودم هم غروب! جای همگی خالی بسیار رویایی و دیدنی بود.

چون هوا خوب بود و نقشه نداشتم همینطوری هر روز سرم رومینداختم پایین و میرفتم مرکز شهر و هی کوچه ها رو بالا پایین میرفتم و مثلا ار سر راه جای دیدنی بود میرفتم داخلش. یک بار هم گم شدم و یکساعت هی واسه خودم چرخیدم کم کم وارد کوچه هایی شدم که کاملا مسکونی بود و خیلیهاش در حال بازسازی. 

شهر با اینکه شهر پولدارهاست اما این اتمسفر رو نداره. مثلا بخش شمالی که شبیه دربند بود خانه های شیک داشت اما مثلا از ماشینهای آنچنانی یا قیافه های عجیب غریب مرسوم در شمال تهران ،خبری نبود. مردم در عین شیک پوشی بسیار ساده بودند. مردها اکثرا شکم دار بودند و قد متوسط. شباهت زیادی به عموم مردهای ایرانی داشتند چه میانسال ها چه حوانها. اما زنها شباهتی نداشتند و صد البته دلیل اصلیش مسئله آرایش هست. وگرنه شاید ما شبیه ترین ها بهم باشیم. من که معمولا عادت دارم موهام رو پشت سرم جمع میکنم در اکثر جاها مجبور بودم توضیح بدم که اسپانیایی نیستم! 

توضیح اینکه ایرانی ام و سوئد ساکنم بامزه تر از همه بود. در ترکیه یادمه تا کسی میپرسید where are you from?  منم با بچه ها جواب میدادم ایران! بعد که صحبت ادامه داده میشد میگفتم سوئد ساکنم. بعد ها فکر کردم خب من که از ایران دیگه نمیام! پس باید بگم سوئد! اینجا میگفتن whereare you from?  تا میامدم بگم سوئد، یک ایران از دهنم میپرید بیرون. ولی یکی دو جا کفتم من از سوئد میام ولی ایرانی ام! 

در روز دوم تو یه فروشگاه در حال خرید کارت پستال بودم که صدای آشنا شنیدم. سرم و برگردوندم و به سوئدی گفتم: ادم حس خونه بهش دست میده وقتی زبان اشنا میشنوه. یک خانواده سوئدی، پدر ،پسر و همسر پدر بودند که داشتند با هم صحبت میکردند. پدر خانواده رو به من با ذوق گفت: تو سوئدی بلدی؟ گفتم: بله ! من سوئد زندگی میکنم. بعد گفت: تعطیلات برگشتی خونه نه؟ گفتم: نه اومدم مسافرت! وچون فهمیدم فکر کرده اسپانیایی ام گفتم: ایرانی ام. یکی دوبار دیگه این خانواده رو دیدم وهربار با هم کمی حرف ردو بدل کردیم. از اتفاقات جالب این بود که اونجا سوئدی رو مسلط حرف میزدم و اولین زبانی که میامد سوئدی بود مثلا بارها حواسم نبودو به جای انگلیسی شروع کردم سوئدی حرف زدن! 


سفر چیزی نبود که انتظار داشتم، خیلی بیشتر بود. منی که فکر میکردم قراره فقط دراز بکشم و کتاب بخونم فقط یک روز اون هم از سر اجبار این کار رو کردم. و کتاب پلیسی که مدتها پیش از خانم سوئدی که فوت شده گرفته بودم رو تمام کردم. فکر میکردم در طی سفر حالم تغییر چندانی نکند و با خودم دفتر برده بودم که بشینم درگیری های ذهنی را بنویسم و برای بعد از بازگشت برنامه ریزی کنم. اما آفتاب ، همان دقایق اول حالم را خوب کرد و اصلا شدم یک ادم دیگر. همانطور که با برگشتن به سوئد دوباره شدم آدم قبل سفر، بی حوصله و خواب الود! تمام روزها کله سحر بیدار شدم و تا پاسیاز شب بیدار بودم بدون ذره ای حس خستگی. شما نمیدانید آفتاب چه نعمتی است، دارید و به اهمیتش پی نمیبرید. ساعتهای ظهر سعی میکردم هرجا هستم بروم رو به آفتاب بشینم و چند دقیقه ای بذارم افتاب مستقیم به من بخورد.


حالا درباره شهر و جاهای دیدنی اش احتمالا مینویسم. عکسها را در یک آلبوم درفیس بوک میگذارم و لینکش را برایتان میفرستم.

 

16 ژانویه 2016 ، اوپسالا

 


برچسب ها: مالاگا ، اسپانیا ، دریا ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 27 دی 1394 02:11 ق.ظ