تبلیغات
تبعیدی خودخواسته - مطالب معرفی کتاب و فیلم

چراغی میان اقیانوس‌ها

دوشنبه 8 خرداد 1396 09:51 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

تام شربورن، مهندس و رزمنده سابق است که بعد از دوران جنگ جهانی اول و بازگشت به استرالیا، دنبال کار در جایی دنج و دور از مردم است تا بتواند زخمهاو حسهای ناخوشایندی که از جنگ با خود دارد را درمان کند. حس اینکه چرا او فرصت زندگی را دارد در حالیکه همرزمانش کشته شده اند. او برای یک دوره موقت، نگهبان یک فانوس دریایی در جزیره دور افتاده ای یه نام ژانوس راک می‌شود جایی که اقیانوس هند و دریای سیاه به هم می‌رسند. بعد از دوره موقت او به بندر پارتاگوس می‌رود تا قرارداد استخدام دائمش را امضا کند و چند روزی استراحت کند چرا که بعد از استخدام مرخصی هایش هر دو سال یکبار خواهد بود. در آنجا با ایزابل، زن جوان و سرزنده و پرانرژی آشنا می‌شود. آنها به هم دل می‌بندند و چند ماه بعد ازدواج می‌کنند. ایزابل همراه تام به جزیره می‌رود تا زندگی عاشقانه خود را با مرد رویاهایش آغاز کند. زندگی در جزیره ای که هیچ راه ارتباطی بجز یک قایق که هر سه ماه یکبار با مواد غذایی و شاید نامه و خبری بیاید ندارد آسان نیست، اما این زوج با عشق و سرزندگی ایزابل یک زندگی رویایی برای خود ساختند و بسیار شاد و خوشبخت بودند، اما یک چیز در زندگی آنها کم بود؛ یک بچه! ایزابل سه بار باردار شد و هر سه بار سقط کرد. آخرین سقط بسیار دردناک و در هفت ماهگی رخ داد و باعث شد ایزابل دچار سرخوردگی و ناامیدی بشود. چند روز بعد از این اتفاق تام و دریا قایق نجاتی را به ساحل آورد که در آن یک جسد مرد و کودکی که جیغ می کشید وجود داشت. تام طبق قوانین خودش را موظف می‌داند که این اتفاق را ثبت کند و اطلاع بدهد، اما ایزابل که با دیدن کودک حس مادری اش و انتظار برای کودک سرباز کرده بود با القای این که این هدیه خدا و جواب دعاهایش هست و حتما مادر این کودک مرده، از تام خواست تا گزارش ندهد. در نهایت تام که بین انجام وظیفه و عشق به همسر و شادی او مردد بود، تصمیم گرفت تا واقعه را گزارش ندهد. این زوج وانمود کردند که کودک مال خودشان است و نامش را لوسی گذاشتند. دوسال بعد وقتی نوبت مرخصی تام فرارسید آنها با شورو شوق به بندر رفتند تا برای دخترشان جشن غسل تعمید بگیرند. اما در این سفر متوجه شدند اتفاقی که به زندگی آنها شادی و نشاظ و خوشبختی آورده، زندگی انسان دیگری را نابود کرده و زنی در آن شهر است که در به در دنبال همسر و دختر گمشده اش است. 

از اینجا به بعد کتاب به عواقب تصمیمی که تام و ایزابل گرفتند می‌پردازد و درگیری شخصیتهای کتاب با مسئله حقیقت، عشق به فرزند، از دست دادن فرزند، عشق به همسر، عذاب وجدان، نفرت و وپشیمانی به زیبایی روایت می‌شود.

این کتاب کتابی بسیار نفس گیر، دردناک ودر عین حال سرشار از حسهای انسانی و عاشقانه است. عشق زن و شوهر، عشق والدین و فرزند. مهمترین موضوع کتاب این دوگانه اخلاقی است که چه کاری درست و غلط است؟ زبان کتاب بسیار گیرا است و شخصیت پردازی ها عالی به طوری که خواننده میتواند خود را در قابل آن شخصیت ببیند و از دید او به قضایا نگاه کند. در طول کتاب خواننده مدام با این سوال درگیر می‌شود که کدام کار درست است؟ چه کسی حق دارد؟
فصلهای .پایانی کتاب بعد از یک دوره نفس گیر و غیر قابل پیش بینی، کمی کلیشه ای و قابل پیش بینی شد. همینطور روایت ها مملو بود از نمادهای مذهبی مانند باور به اینکه این خواست خدا بوده، یا هر اتفاقی را ربط دادن به کار خوب یا بد فرد در گذشته. با این حال این ضعفها به حدی کوچک بودند که میشود نادیده گرفت. من شخصا کتاب را خیلی دوست داشتم بخصوص نحوه روایت و زبان زیبایش را و برای کسانی که به رمانهای عاشقانه و در عین حال قابل تامل علاقه دارند خواندن این کتاب را توصیه میکنم.
سال گذشته هم فیلمی اقتباسی با همین نام از کتاب ساخته شد.

این کتاب با ترجمه نجمه عسگری و نشر اوحدی موجود است.
البته باید یادآوری کنم که من کتاب را به سوئدی خواندم و از کیفیت ترجمه فارسی اش خبر ندارم.


آخرین ویرایش: دوشنبه 8 خرداد 1396 09:52 ب.ظ

 

نوع نقد "تصرف عدوانی، داستانی درباره عشق" در جامعه جنسیت زده

یکشنبه 5 دی 1395 04:08 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

"تصرف عُدوانی، داستانی درباره عشق" را دوروز و نیمه خواندمش آن هم به زبان سوئدی. گفتنی زیاد دارم. بی شك تمام آن تجربه های استر را بارها و بارها داشتم. تمام بی منطقی هایش، توجهش به كلمات به جای عملكرد ها و آن ویرانی از عشق یك طرفه و شكنجه شدنهایش. كتاب خواندنیست، عمیق است، راحت است و از بس واقعیست كه نمیشود اسمش را داستان گذاشت. كتابی مدرن درباره حقیقت عشق كور ویرانگر!

اما آنچه برایم جالب بود تفائت نقد و معرفی كتاب به فارسی و سوئدی بود.

بجز ایلنا، در بیشتر نقد و معرفی های فارسی نوشته شده:  "یك عشق فلج كننده و مخرب را روایت می كند. عشقی كه تمام روح و روان شخصیت "زن" داستان را دچار اضمحلال كرده ...." ( روزنامه اعتماد، علی مطلب زاده، ٢٤ تیر ١٣٩٥)

یا:

« داستان روایت استثمار احساسیِ "زنی" است.....

"زنی" كه حقیر و مایوس، خودش را و احساس و هویتش را به "مردی" تفیض میكند ....» (مد و مه/ پرتو مهدی فر ( همچنین روزنامه آرمان) )

یا« روایت یك عشق مخرب كه تمام روح و هویت یك "زن" را خراش میدهد و...» ( معرفی كتاب در بیشتر سایتهای فروش كتاب)

حتی در مصاحبه ایلنا (منتشر شده در سایت ۱۳۹۵/۰۵/۰۲) با مترجم پرسیده میشود: « كتاب درباره عشق مخربی ایست كه تمام روح و هویت یك "زن" را می مكد[...] فكر میكتید با توجه به اینكه داستان درباره ی سقوط تمام و كمال یك "زن" در ورطه اغفال و توهم عشق دو طرفه است بیشتر خوانندگان رمان "خانم" هستند یا "آقایان" هم از چنین داستانهایی لذت می برند؟» و با اینكه مترجم به ضرس قاطع میگوید ربطی به جنسیت ندارد و اشاره میكند كه آغاز كتاب استر به عنوان "آدمی بود به نام استر نیلسون... نه زنی بود به نام..." باز مصاحبه گر در سوال بعدی از مترجم به عنوان یك "مرد" نظر درباره شخصیت استر میخواهد!

حال اینکه در پنج روزنامه معتبر، سه برنامه تلویزیونی، و دو سه وبلاگ نقد کتاب، و همچنین در سایتهای فروش کتاب سوئدی به "زن" بودن اشاره ای نشده. هیچ جای نقد سوئدی ها ننوشتند عشق مخرب بر یک زن، سقوط عاطفی و شخصیتی یک "زن" برای عشق. این تفاوت به ظاهر ساده اما حقیقت فاصله عمیق و گسترده جامعه مرد سالار و جنسیت زده را با جامعه نسبتا برابر نشان میدهد. حتی در قشر روشنفكر، حتی در بحث كتاب و معرفی و نقد كتاب 


نه عزیزان! تصرف عدوانی روایت عشق مخرب بر یك "زن" نیست. زن بودن شخصیت اصلی در این كتاب تاثیری بر فروپاشی عاطفی اش ندارد. مرد بودن شخصیت دیگر داستان در مخرب بودن تاثیری ندارد. این كتاب و شخصیتهایش ورای جنسیتند. یك آدمی بود كه عاشق آدم دیگری شد. نویسنده دقیقا از "آدم" استفاده كرده. این كتاب روایت عشق مخرب است عشقی كه برای هر انسانی در هر سنی با هر نوع جنسیتی ممكن است رخ بدهد.



وبلاگ مرجع: www.freevaar.blogspot.se

کانال تبعیدی خودخواسته: https://telegram.me/freevar

ایسنتاگرام تبعیدی خودخواسته: freevaar@


برچسب ها: لنا آندرشون ، تصرف عدوانی ، داستانی درباره عشق ، فمینیسم ، سکسیسم ، جنسیت زدگی ، سعید مقدم ،
آخرین ویرایش: - -

 

نام من میریام نیست

یکشنبه 9 آبان 1395 09:18 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
کتاب "Jag heter inte Miriam" از نویسنده سوئدیMejgull Axelsson ( مایگول اکسلسون) را ماهها پیش خواندم. کتابی که وقتی شروع کردم دلم نمیخواست زمینش بگذارم. هم نگارش جذاب داشت هم موضوع و نوع پرداخت به داستان. از جذابیت این کتاب همینقدر بس که با اینکه ماهها پیش خوانده ام و تمام شده و بعد از آن کتابهای دیگر خوانده ام اما هنوز دلم کتابی به قوت نگارش و گیرایی آن کتاب میخواهد. کتابی که شروع کنی و دلت نخواهد تمام شود. 
این کتاب سال 2015 جزء ده کتاب پرفروش سوئد بود ( در میان رمانها). شاید نوشتن ازاین کتاب وقتی هنوز به فارسی ترجمه نشده جذابیتی نداشته باشد اما امروز همینکه از خواب بیدار شدم حس عجیبی میگفت باید کتاب را مرور کنم. باید بنویسم. امیدوارم که این کتاب به زودی در ایران ترجمه شود. 
Image and video hosting by TinyPic" alt="" />
در روز تولد 85 سالگی، میریام به خانواده اش میگوید که نام او میریام نیست. این آغاز داستانی جذاب، گیرا و دردناک درباره وضعیت روم‌ها (کولی ها) در اردوگاه کار اجباری نازی ها و بعد از جنگ جهانی دوم در سوئد است. میریام که در واقع ملیکا نام دارد، در کودکی و بعد از بازداشت پدرش توسط گشتاپو ابتدا به یتیم خانه و سپس آشویتس منتقل میشود. در آشویتس روم ها تنها گروهی بودند که اقامتگاه جدا داشتند و همه شان با هم ( زن و مرد و کودک) در آن اقامتگاه بودند. رفتار نازی ها با روم ها ابتدا بهتر از یهود ها بود اما بعد تغییر کرد. ملیکا در هنگام انتقال از آشویتس به راونبروسک ( اردوگاه اجباری مخصوص زنان در شمال برلین) لباس خود را که پاره شده بود با لباس زنی یهود به نام میریام گولدبری که در مسیر جانش را از دست داده بود تعویض کرد و از همان روز نامش میریام شد. میریام متوجه شد که در اردوگاه نباید جقیقت را حتی به هم بندانش بگوید برای اینکه رفتارها با او تغییر میکند. وقتی که به طور معجزه آسایی با اتوبوس های صلیب سرخ ( که به اتوبوسهای سفید در سوئد معروفند) به سوئد رسید علیرغم میل باطنی اش همان میریام ماند، چرا که متوجه شد اگر بگوید نامش ملیکا و یک روم هست زندگی در این بهشت را از دست خواهد داد. او میریام دختری از یک حانواده نجیب یهودی شناخته میشد که یکی از اعضای صلیب سرخ سوئد او را به خانه اش برد، به او سواد آموخت و بعد ها او با برادر آن زن که دندانپزشک  بود ازدواج کرد. 65 سال میریام با هویتی دیگر زندگی کرد و تمام 65 سال تلاش کرد که هویت اصلیش را فراموش کند اما خاطرات آن دوران روز به روز بیشتر به سراغ او میامدند تا اینکه در تولد 85 سالگی اش - که بر اساس تاریخ تولد میریام بود- واقعیت را بیان کرد. 

تمام زیبایی کتاب همین است که ما بدنه داستان را همان صفحات اول میدانیم، زنی که روم بوده اما از بازماندگان یهودی اردوگاه اجباری شناخته میشود. اما جذابیت داستان در جزییات این بدنه است. ما با میریام از زمان حال به زمانی که وارد سوئد شده میرویم و از آن به زمانی که در اردوگاه بوده و این جابجایی تاریخی به گیرایی کتاب کمک شایانی میکند. در این کتاب به خوبی میشود واقعیت برخورد های متفاوت را با مردم دید. زمانی در اروپا یهودیان غیر محترم شناخته میشدند و بعد از فاجعه جنگ جهانی دوم رفتار ها تا حدی تغییر کرد اما در همین سوئد که آن زمان بهشت نجات یافتگان جنگ جهانی بود، روم‌ها وضعیتی به مراتب بدتر داشتند. اگر میریام میگفت که ملیکا هست به جای اینگه به او جا بدهند او را بیرون میکردند چرا که تا سال 1954 رفت و آمد روم‌ها بین شهر های سوئد ممنوع بود. در آن زمان حتی به روم‌ها "غربتی" میگفتند و به آنها حمله میکردند. مشهور ترین اتفاق، حمله عده ای جوان سوئدی در یونشوپینگ به خانه های کولی ها و به آتش کشیدن آنها بود که به جای برخورد با آنها حتی روزنامه ها روز بعد از آنها تقدیر کردند. همان سوئدی هایی که در همان سالها به یهودیان بسیاری پناه داده بودند و کمک کرده بودند تا آن ها زندگی جدیدی آغاز کنند و با عزت و اجترام با آنها برخورد میکردند و بسیار مهربان بودند میتوانستند همزبان افراد شریری برای گروه دیگری از انسان‌ها باشند. 
نویسنده کتاب مایگول اکسلسون به نوشتن رمان هایی که داستان واقعی نیست اما به دور از واقعیت هم نیستند مشهور است. او زبان کسانی است که در جامعه در اقلیتند یا حقوق کمتری دارند و صد البته شخصیتهای اصلی داستان زن هستند. چاپ این کتاب همزمان شده بود با یک رسوایی در استان اسکُنه سوئد که پلیس این استان پرونده ای برای تمامی روم‌ها تشکیل داده بود و نام آنها را ثبت کرده بود. همینطور دولت سوئد کتابی به عنوان کتاب سفید منتشر کرده بود که در آن  اسناد مرتبط با تبعیض ها و شرایط نامناسبی که برای روم‌ها -بخصوص در دوران جنگ جهانی دوم و بعد از آن- وجود داشت پرده برداری کرده بودند.

با خواندن این کتاب فقط میشود به عمق قضاوت ها و تبعیض ها در هر چامعه ای پی برد. تعمیم دادن رفتار گروهی به افراد و مورد تبعیض قرار دادن افراد براساس قوم، رنگ پوست، مذهب، جنسیت و ....

این کتاب را خیلی دوست دارم و شخصیت اصلی داستان را که جنگنده بود. هدف او زنده ماندن بود و برای این هدف بارها ناچار شد از هویتش، عزیزانش و خاطراتش بگذرد اما در خلوت خودش او همان ملیکا، دختر رومی بود که زا بردار کوچگش نهداری میکرد و با دخترخاله اش همراه هر لحظه بود.  

توضیحات: واژه "غربتی" یا "کولی" بخاطر بار منفی و تحقیر آمیزش دیگر به کار نمیرود و از واژه نامه های سوئدی در مقابل واژه روم حذف شده است. روم‌ها در سوئد با لباس های مخضوض خود رفت و آمد میکنند و آداب و رسوم خود را دارند اما از حقوق شهروندی برخوردارند و یکجا نشین هستند. در سالهای اخیر نمایشگاه ها و سخنرانی های بسیاری برای حذف تبعیض ها علیه این گروه برپا شده اما کماکان دیدگاه اجتماعی نسبت به روم‌ها بد و تحقیرانه است. 



پی نوشت: در تلگرام فعالیت بیشتری دارم. میتوانید به کانال تبعیدی خودخواسته بپیوندید. 

برچسب ها: کتاب ، ادبیات سوئد ، کولی ها ، جنگ‌جهانی‌ دوم ، بازماندگانِ جنگ‌جهانی دوم ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 9 آبان 1395 11:23 ق.ظ

 

مرگ، وهم، تخیل، سمل داستان کوتاه ایرانی

پنجشنبه 6 خرداد 1395 11:27 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
بیماری باعث شد در تخت دراز كشیده و آخرین كتاب داستان كوتاهی كه از ایران برایم ارسال شده بود بخوانم! 
وقتی از دوستان خواسته بودم برایم كتابهای معتبر در زمینه داستان كوتاه بفرستند تصوری از "مد" این روزهای ایران در زمینه داستان نویسی نداشتم. 
آدمها سلیقه های متفاوت دارند، من با روحیه مثبتم و شاید زیادی زمینی بودنم با داستانهای عجیب غریب ارتباط برقرار نمیكردم. به همین دلیل حتی از ادامه كلاس داستان نویسی سرباز زدم. چون وقتی داستان كوتاه پر از استعاره دردناكی خوانده میشد و قرار به تفسیر بود مغز من كشش و توان تحلیل فلسفی نداشت. زنی كه در روایت فكر میكرد صدفهای روی بدنش تبدیل به حفره شده اند را من "زنی جذامی كه نمیخواهد حقیقت را باور كند " تفسیر میكردم و دیگری "زنی كه دردهای زندگی مثل خوره جویده بودنش" 
همینجا فهمیده بودم كار من نیست، همینجا فهمیده بودم "مد امروز"داستان نویسی ایران با ذات و روحیه من جور در نمیاید. جالب اینجا بود كه معلممان توصیه میكرد باید تمام كتابهای گلی ترقی را بخوانیم و من از آن كتابها لذت میبردم اما در نهایت چیزی كه در كلاس به بحث گذاشته میشد داستانهایی بود پر از سیاهی، ابهام و تخیلی!

حالا این كتاب آخر را خواندم، برنده دهها جایزه فلان و بسار، احساس كردم شبیه همانهای دیگر است، آنها هم جایزه برده اند. هركدام در سالی و از جایی! 
همه شان در چند چیز اشتراك دارند راوی شخص اول و مخاطبی ناپیدا! 
مرگ، تخیل و فضاهای سوررئال! 

نه این مد از آن من نیست! راستش پشیمان شدم از درخواستم، این كتابها در طی چهارسال اخیر به جای اینكه رابطه ام را با ادبیات كشورم نگهدارد، قطع كرد! 
میدانم الان عده ای پوزخند میزنند و به سطحی بودنم میخندند كه چرا عمق پیام فلسفی(!)كتاب ها را نگرفته ام!
اما حقیقت را بگویم من ترجیح میدهم سطحی باشم و هنر نویسندگی را ارج بگذارم كه همه فهم باشد! كاری ندارد سرهم كردن یك سری تخیلات و بعد گفتن اینكه از بعد فلسفی اینها نشانه فلان و بیسار است! 
اما مهم این است كه چه قرار است به آدم بدهد؟! 
این همه سیاهی و وهم و تخیل از كجا میاید كه همه هم به آن اعتبار میدهند؟ 

اگر فقط یك كتاب اینطور بود شاید قابل تحسین بود اما اینكه از ٥ كتاب حداقل سه تایش این سبك بودند نشان از "مد" شدن دارد! تقلید پی در پی از یك سبك!

انگار باید با ادبیات روز ایران هم خداحافظی كنم و قدردان كلاسیكهایش باشم! 

كتابی كه خوانده ام
برف و سمفونی ابری
پیمان اسماعیلی
نشر چشمه


برچسب ها: کتاب ، داستان کوتاه ، برف و سمفونی ابری ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 11:31 ق.ظ

 

چرخی در کتابفروشی

جمعه 31 اردیبهشت 1395 11:40 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
هیچ كاری در دنیا سخت تر از كادو خریدن نیست، مخصوصا اگر قرار باشد كتاب بخری برای یك كتابخوان! 
دو ساعت فقط در بخش فلسفه و جامعه كتاب فروشی نشستم و چشمام درد گرفت و سرم هم چون من كه از بازار كتاب اینجا هنوز سر در نمیارم، زبان سوئدی هم كه هنوز كار دارد، دانش فلسفی هم كه در حد نخود باید هر كتابی كه به نظرم خوب میامد را در اینترنت جستجو میكردم و نقد یا رتبه بندی اش را میدیدم، تازه باید میگشتم ببینم مثلا این كتاب در سطح ابتدایی است یا متوسط یا پیشرفته! 
هرچند حس و حال خوشایندی بود( اصولا هربار وارد این كتابفروشی میشوم همین حس و حال است) اما تابحال در این بخش كنكاش نكرده بودم! در نهایت از پسرك پرسیدم كتابهای آرنت را دارد یا نه! تا گفت نه، انگار دنیا را به من داده باشند دو كتاب از او بود، یكی تازه ترجمه شده بود و جزو تازه به بازار آمده ها، همان توتالیتاریسم، كه قیمتش وحشتناك بالا بود، یكی هم آخرین اثرش كه به انگلیسی بود به نام "زندگی فكر( ذهن) "
همین دومی را در دقایق پایانی ساعات خرید، خریدم! امیدوارم كه نخوانده باشد و لذت داشتنش برایش دو چندان شود! 

اما در این كنكاش حظ مبسوطی هم از  بخش مربوط به فمینیسم و مطالعات جنسیت بردم! 


آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 11:42 ق.ظ

 

سافروجت

سه شنبه 11 اسفند 1394 01:46 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
حدود سه سال قبل یك مستند از شبكه دانش اینجا به طور نصفه دیده بودم.مستند درباره فعالین جنبش زنان بود كه وقتی خواسته های مسالمت آمیزشان به نتیجه نرسید دست به نافرمانی های مدنی زدند و "سافروجت" ها را شكل دادند. تصاویر واقعی بودند و از فیلمهای قدیمی همان دوران و ختم كار مرگ "امیلی ویلدینگ داویسون"در مسابقه سواركاری بود. مستند بسیار تاثیرگذار بود. تصور اینكه "من" امروز یك سری حقوق انسانی اولیه را (البته در كشور سوئد) دارا هستم روزگاری نه چندان دور زنان نداشتند و هنوز بسیاری از این حقوق را در كشور خودم ندارم، وحشت زده ام كرد. اگر امروز من، زن تحصیل كرده ، شاغل، صاحب نظر و دارای حق رای، دارای نماینده در مجلس و مفتخر به حضور زنی در عرصه سیاست مانند مركل و ... هستم ، تنها و تنها برای مبارزه و از خودگذشتگی زنانی چون امیلی ویلدینگ است. شاید از همان زمان تصمیم گرفتم كمی بیشتر فمینیست باشم، كمی فعال تر به سبك خودم! امشب بالاخره فیلم "سافروجت" را هم دیدم. بر هر زنی دیدن این فیلم واجب است. فیلم از نظر فیلمسازی شاید خیلی خاص نباشد اما به عنوان نشان دادن بخش مهمی از تاریخ بخصوص برای آنها كه فكر میكنند زنان همه حق و حقوق را دارند و دیگر دردشان چیست، یا فكر میكنند این حق و حقوق همینطوری به دست آمده و اصلا مردان در عقب انداختن این دستیابی نقشی نداشته امد، فیلم ارزشمندیست. برای ما كه یادمان بیاید اگر امروز اینجا هستیم بدون جان نثاری بسیاری زنان نسلهای گذشته میسر نبود. فیلم را ببینید، ساده و دلنشین برگی از تاریخ را نشان میدهد
برچسب ها: زنان ، فمینیسم ، فمینیست ، جنبش زنان ، سافروجت ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 11 اسفند 1394 01:47 ق.ظ

 

کازابلانکا، خیانت یا عشق؟

یکشنبه 11 بهمن 1394 12:53 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
کازابلانکا رو برای بار سوم دیدم فکر کنم دفعه اول نوجوون بودم، بعد تو دانشگاه سال هشتاد ماههای اول ترم اول انجمن صنفی شب فرهنگی داشت و فیلم میذاشت و شب شعر، فیلمها رو همه مرفتن چون در تاریکی سینما میتونستن خلاف بزرگی کنند مثل صحبت کردن با پسرهای بغل دستی!!
اما اینا زیاد برای حراست مهم نبود تا یه شب شعر شد و یکی که الان یادم نمیاد اسمش ولی شعر سیاسی خوند و همون شب یهو برقهای ساختمون رفت و تعطیل شد و بعد هم کلا بساط شبانه ها برچیده شد!
از کازابلانکای تو دانشگاه هیچی نفهمیده بودم بس که بی کیفیت بود و پر از سانسور، از کل کازابلانکا در دوران نوجوانی فقط صجنه مست شدن ریک یادم مونده بود و لحظه خداحافظی!
امشب نمیدونم چرا نشستم دوباره دیدم. بعد دارم فکر میکنم این فیلم یکی از معروفترین فیلمهای جهان است از نظر یک فیلم عاشقانه! هی دارم فکر میکنم وقتی طرفدار داشت احتمالا همه عشق ریک رو تقدیر میکنند که داستان همون فداکاری هست. اما به هر حال این هم یک مثلث عاشقانه است. من موندم وقتی مثلثهای عاشقانه انقدر همیشه در ادبیات و سینما طرفدار داشته پس چرا بهش یک برجسب "خیانت" میزنند؟ چطور میشه انقدر منفور باشه و انفدر محبوب؟

دارم فکر میکنم ای بابا چقدر فیلمهای قدیمی کند بودند.. چقدر یه جوری بودن، یه جوری که نمیدونم چه جوری ولی یه چوری بودن دیگه!
به هر حال فکر کنم در هر دهه ای من باید یه دور این فیلم رو ببینم!

آخرین ویرایش: یکشنبه 11 بهمن 1394 01:01 ق.ظ

 

پی پی جوراب بلند

پنجشنبه 14 آبان 1394 05:44 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
ه١٣٤٩ در دوران شاه، گلی امامی كتاب "پی پی جوراب بلنده" را ترجمه كرد! 
اما كتاب همان جا ماند تا سال ١٣٨٢ كه انتشارات هرمس ترجمه افسانه صفوی از این كتاب را منتشر كرد. انگار آن هم در چاپ اول ماند( در ویكی پدیا اطلاعات بیشتری نیست، اگر اطلاعات كاملتری دارید اضافه كنید) 

فكر میكنم "پی پی" چه خطر بزرگی برای جامعه ایران بود كه برخلاف دیگر كشورهای جهان از این اثر استقبال نشد؟

پی پی، یك كودكِ دختر مستقل، قوی، با اعتماد به نفس بود كه به تنهایی زندگی میكرد و از پس زندگی اش خوب بر میامد. او هركاری دوست داشت میكرد، بی نیاز از كسی و بی توجه به حرف و نظر دیگران. 

آسترید لیندگرین، نویسنده سوئدی مشهور كتاب كودكان، وقتی كتاب را منتشر كرد هم مورد انتقاد قرار گرفت هم تحسین. منتقدین باور داشتند چنین كتابی برای كودكان خوب نیست (احتمالا به همان دلیل كه جامعه ایران پذیرایش نشد، اینكه كودك از سلطه و كنترل پدر و مادر بیرون باشد، دختر هم باشد و قوی و خودكفا) اما استقبال و تحسین بیشتر بود و كودكان، یعنی مخاطبان اصلی كه اصولا نادیده گرفته میشوند، بسیار این شخصیت جسور و یكه تاز را دوست داشتند. 

پی پی، شخصیتی است كه جوامع مردسالار دوستش ندارند. اگر به جای خواندن مدام شخصیت تكراری و مردانه "حسنی" ما هم "پی پی" را میخواندیم امروز نه من، نه هزار دختر و زن دیگر تعبیر به "هنجار شكن" و "یاغی" نمیشدیم. 

پی پی، منم، پی پی تویی، پی پی همه مایی هستیم كه میخواستیم خود باشیم، قوی، مستقل، جسور و خارج از سلطه و كنترل هركس جز خود! 

برچسب ها: استرید لیندگرین ، پی پی جوراب بلند ، جامعه مردسالار ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 دی 1394 05:47 ب.ظ