تبلیغات
تبعیدی خودخواسته - مطالب دیروز

و باز آرشیو خوانی

پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 11:42 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
در پی یاداوری خاطرات عاشقانه قدیمی رفتم سراغ آرشیو خوانی وبلاگ هایم. این دفعه سراغ آخرین وبلاگ مسدود شده ام رفتم که در بلاگ اسکای بود. چقدر فمینیستی و سیاسی مینوشتم. سر مطالب فمینیستی ام نیشم باز شد، سوالهای آن موقع الان برایم جوابهایی روشن و واضح دارند. از مسیر پیشرفتم خوشحالم، کما اینکه در برخی عقاید ثابت قدم هستم و یک جورهایی از این ثابت قدمی دلم غنج رفت. سیاسی هایم حال بهم زن بودند. چه کرده بود عدم آزادی بیان، چه کرده بود سیستم سرکوب و استبداد.. چه خوشحالم که در آن فضا نیستم که چشم و گوشم را آگاهانه ببندم یا به در بگویم دیوار بشنود یا از ادبیات قدرت استفاده ببرم برای هدفم! 
بعد رسیدم به شخصی نویسی هایم.. خاطراتم با رفقا، و دلی که تنگ و تنگ تر شد. بغضی که راه گلو را بست. رسیدم به فیلم ها  کتابها، ذره ای از آن کتابها و فیلمها به یادم نمیاید. من، منی که حافظه بی بدیلی داشتم هیچ چیز به یاد ندارم، فقط نامشان آشناست. حتی خواندن مطلبم هم کمکی به یادآوری نکرد انگار نه انگار خوانده یا دیده باشم. ترسیدم.. از این کوتاه بودن حافظه ترسیدم. آیا عاملش سن است؟ یا مهاجرت، یا عدم تکرار؟ 
هرچه هست دردناک است.

آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 11:43 ق.ظ

 

یادم یادت فراموش

چهارشنبه 19 اسفند 1394 12:17 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

عشقهای نوجوانی همیشه پر از قرار مدارهای آتشین است. پر از وعده های بعد از جدایی، پر از "دیگر کسی به قلبم راه نمیابد" ها، پر از "این روز به یادم میماند تا ابد" ها.. پر از هر سال همین موقع همین روز همین لحظه!

چند روز پیش به ذهنم امده بود.. حساب کردم دیدم عجب! امسال میشود بیست سال! به خودم گفتم در 15-16 فروردین به مناسبت بیست سال گذشتن از یک عشق نافرجام مینویسم. بعد یادم افتاد همیشه برایم هفده اسفند مهم بود. اولین باری که دیده بودمش با آن پیرهن گلبه ای و لپهای سرخ. چرا 17 اسفند ها مهم بود؟ چون همیشه قهرهایمان در 17 اسفند به اشتی میرسید. همه جدایی هایمان 17 اسفند به وصل دوباره میرسید. و همیشه بهش میگفتم: اسفند ماه ماست!

این ها را همان یکی دوروز پیش مرور کردم و بعد به چشم برهم زدنی از یادم رفت. 
امروز که داشتم سالها پیش همین روز فیس بوک را نگاه میکردم- با ترس و لرز چون میدانستم این روزها در سالهای اخیر خاطرات خوبی ندارم- رسیدم به زمانی که ایران بودم و هنوز از او مینوشتم.. از هفده اسفند.. از عروسی که دیده بودمش، از شعرهای داریوش که وصف حالم بود و از ارزوهای خوشبختی ام برای او.

در آستانه بیست سالگی است تنها عشق مقدس زندگیم. تنها عشق نبود. بعد از او بارها عاشق شدم، همزمان عاشق شدم، بیشتر عاشق شدم، غنی تر عاشق شدم. اما فقط مقدس ترین عشق همان بود. پاک و مقدس و واقعی..

به خودم قول میدهم 15 فروردین که رسید یکبار دیگر بنویسم. اما همینقدر میدانم که همه ان پیمانها یکی یکی فراموش شدند.. قلب من دیگران را راه داد و قلب او هم. این روزها از یاد من که همیشه متخصص حفظ روزها هستم رفته چه برسد از یاد او که همیشه ضعیف بود. همین موقع همین روز همین لحظه... نه دیگر تمام شد. تنها چیزی که برایمان از آن عشق اتشین باقی ماند " احترام" است.




آخرین ویرایش: چهارشنبه 19 اسفند 1394 12:18 ب.ظ