خطرات در رانندگی

پنجشنبه 21 بهمن 1395 03:25 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 


امروز باز یكی از بهترین و هیجان انگیز ترین و آموزنده ترین تجربه های  زندگیم را در سوئد داشتم

گرفتن گواهینامه در اینجا مراحل متعدد دارد. بجز اینكه باید كتاب تئوری حجیمی را بخوانیم ( به علاوه كتاب راهنمای علائم و تابلو ها)، دو جلسه جداگانه ١٨٠ دقیقه ای برای خطرات در رانندگی هم باید گذراند و تا این جلسات را شركت نكنیم اجازه امتحان نداریم.  صرف نشستن در کلاس هم باعث تایید شدن نمیشود، باید در بحث مشارکت کنیم

كلاس ریسك ١، بر روی خود راننده و خطراتی كه خود راننده و رفتار در رانندگی میتواند ایجاد كند تمرکز دارد. خطراتی ناشی از كم توجهی، صحبت كردن با تلفن، سرعت بالا، مانور دادن، عدم رعایت فاصله، مصرف الكل و دارو  و خستگی

حدود دوساعت درباره تک تک این موضوعات به تفصیل صحبت میشود و شرکت کنندگان هم باید مشارکت در بحث و تبادل نظر داشته باشند. بعد با فیلم و آمار نشان میدهند که چطور الکل یا دارو یا تلفن صحبت کردن در افزایش تصادفات تاثیر دارد و درنهایت وقتی شما از کلاس بیرون میایید تا روزها تحت تاثیر هستید که از این ریسکهای فردی نکنید

اما کلاس دوم بسیار هیجان انگیز تر است. در این کلاس تمرکز بر روی خطراتی است که ماشین و جاده و رانندگی دارد. در طی سالیان برای رانندگی امن کارخانجات ماشین سازی تولیدات بهتر و امن تری انجام داده اند؛ از ترمز ای بی اس تا کیسه هوا و کمربندهای ایمنی بهتر. اما همه اینها معنایش این نیست که وسیله نقلیه ما امن است و ما هرجور که بخواهیم میتوانیم رانندگی کنیم. سرعت بالا مهمترین عامل تصادفات مرگبار است و در این کلاس به ما نشان داده شد که یک ماشین در سرعت های مختلف در برخورد با یک جسم ثابت مثل درخت چقدر آسیب می‌بیند. در سرعت  ۵۰ کیلومتر بر ساعت کاپوت ماشین فشرده می‌شود و ضربه های شدیدی به سرنشینان جلو وارد می‌شود که اگر ماشین، کمربند ایمنی و کیسه هوا داشته باشد از جراحات شدید جلوگیری می‌شود. اما سرعت ۷۰ به بالا صدمه های جدی و مرگ به همراه دارد و در سرعت ۹۰ کیلومتر مرگ حتمی است

 

این بخش تئوری تنها یک فسمت جالب کلاس بود. بخش دوم بخش عملی است. روی یک صندلی ماشین نشستم، کمربند بستم و بعد صندلی را با سرعت ۷ کیلومتر در ساعت رها کردند، جلوی مم یک اینه بود، سرعت 7 کیلومتر بود اما وقتی ترمز شدید شد من واقعا حس کردم الان پرتاب می‌شوم در داخل آینه. بعد سوار یک ماشین شدم که از زیر به پایه هایی وصل بود. معلممان دکمه ای زد و ماشین ناگهان چپ شد و روی شیشه سرنشین جلو ایستاد. این در شرایط تصادف بودن واقعا هراسناک بود. با اینکه از امنیت خبر داشتیم و می‌دانستیم این ساختگی است اما بی اخیتار در تقلا بودیم برای کنترل خود. بعد دوباره ماشین را چرخاندن و این بار سرو ته شدیم. درست مثل یک صحنه تصادف که ماشین چپ میشود و روی سقف می‌ایستاد- منهای خوردن به گوشه کنار جاده که خودش باعث ضربه های مختلف به بدن می‌شود- دقایقی به همین وضع ماندیم؛ من کاملا افت فشار را حس کردم و وقتی از ماشین بیرون آمدم سرم گنگ بود که معلم گفت اگر در این وضعیت بمانید بیشتر از سی دقیقه زنده نمی‌مانید

 

بعد از این تجربه هیجان انگیز و آموزنده سوار ماشین دیگر شدم و این بار بر روی جاده کاملا یخ زده رانندگی کردم تا اثرات سرعت در هوای بد و جاده های لغزنده را و عملکرد ترمز را ببینم. چون قبلا تجربه رانندگی در هوای بد را داشتم در کنترل ماشین موفق تر از آن یکی یادگیرنده بودم. این بخش واقعا هیجان انگیز بود مخصوصا که ماشین مدام کچ و راست میشد و ویراژ گونه بود و البته بنده هم خیالم جمع که همه چیز ایمن است

 

بله، همه ما این‌ها را می‌دانیم، من هم در ایران می‌دانستم در باران و برف باید با سرعت کم رانندگی کرد و باید موبایل صحبت نکرد و این را رعایت کرد و آن را رعایت کرد. اما چون تجربه واقعی از شدت خطر  و اتفاق نداشتم کمتر رعایت می‌کردم. من خودم بارها در آن شهر بارانی با سرعتهای بالا رانندگی کردم و بارها ماشین منحرف شد اما قطعا شانس داشتم که در آن لحظه ماشین دیگری نبود وگرنه حتما له و لورده می‌شدم، با این‌حال باز به سرعت بالا و ویراژ دادن ادامه می‌دادم.این هم بگم رانندگی من نسبت به بسیاری راننده های جاده ایمن و قانونی بود، سرعت غیر مجاز نمیرفتم، در جاهایی که واقعا ریسک بالا بود ویراژ نمیدادم و کارهای خیلی خطرناک نمیکردم. اما بسیار بسیار دوستان و آشنایان و غریبه که به معنای واقعی خطرناک رانندگی می‌کردند و می‌کنند. نه قانونی مانع بود؛ نه آموزش درست دیده بودیم نه اصلا از رانندگی چیزی جز " دست فرمون خوب" یاد گرفته بودیم

 

به این فکر می‌کنم اگر این کلاس را همان سالها پیش در ایران دیده بودم هرگز رانندگی پر خطر نمیکردم. شنیده ام اصلاحاتی در ایران انجام شده و مثل سابق نیست اما چقدر مفید است و چقدر اهمیت داده می‌شود نمیدانم. اما در سوئد در سال 1997 طرحی تصویب شد به نام  " Noll Vision" . هدف این قانون این است که «به نقطه ای برسیم تا "صفر نفر" در تصادفات جان خود را از دست داده یا جراحات وخیم داشته باشند». برای رسیدن به این هدف در کنار اینکه ضنایع اتوموبیل سازی تلاش میکنند که ماشین های ایمن تری بسازند، دولت موظف است تا جاده ها را ایمن تر کند و آموزش را گسترش دهد. این کلاسها یکی از بخشهای اجباری آموزشی در راستای این طرح هستند. با این‌حال هنوز افرادی هستند که با رعایت نکردن قوانین، یا مصرف الکل و رانندگی در خستگی باعث تصادفات می‌شوند. در سال ٫۲۰۱۵ ۲۵۹ نفر در تصادفات جان خود را از دست دادند و در نیمه اول ۲۰۱۶، ۱۲۱ نفر. این اعداد به خوبی نشان می‌دهند که هنوز باید برای کاهش تصادفات جاده ای تلاش کرد

 

 

وبلاگ موازی: www.freevaar.blogspot.com
تلگرام: https://t.me/freevar
اینستاگرام: @freevar

 


برچسب ها: آموزش رانندگی٬ ، رانندگی ، سرعت بالا ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 بهمن 1395 03:34 ب.ظ

 

آخرین کنسرت ابی

پنجشنبه 14 بهمن 1395 07:37 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
یك‌ماه بعد از ورودم به سوئد "داریوش" كنسرت داشت. داریوش‌باز نبودم مثل اكثر دوستانم، ولی حس اولین تجربه كنسرت یك خواننده ایرانی كه فقط وی اچ اس هایش به دست ما رسیده بود وسوسه انگیز بود. نود درصد كنسرت به یاد دوستانم بودم كه عاشق داریوش هستند و امكان حضور در كنسرت ندارند. بعد با خودم قرار گذاشتم حداقل یكبار كنسرت یكی از این خواننده های بزرگ را بروم. خب مسلما خواننده بزرگ بعدی ابی است. ابی از معدود هنرمندان ایرانی است كه هر سال، و گاهی سالی دوبار، در شهرهای مختلف سوئد برنامه دارد. در طی این شش سال هربار كنسرتش شد نرفتم. سال قبل كه تور "جان جوانی" بود واقعا دوست داشتم برم اما قیمتهایش وحشتناك بالا بود و چند ماه قبلش كنسرت معین رفته بودم و فكر میكردم هزینه اضافه است. پیش خودم فکر رکدم این كه هرسال میاد، واسه چی الان هفتصد كرون پول بلیط بدم و دویست كرون هم رفت و آمد؟ 
چند شب پیش با دوستان جمع بودیم كه كاشف به عمل آمد آقای ابی آخرین تور را برگزار میكند و این بار تنها در گوتنبرگ. خلاصه به تكاپو افتادیم و گفتیم جهنم ضرر! 
تا الان هزینه پرواز رفت و برگشت و بلیط كنسرت برایم ١٧٥٠ كرون آب خورده، حالا هتل، شام و ناهار دوروزی كه میخواهم آنجا بمانم به كنار. 
نتیجه، گاهی اوقات بهتره زیادی صرفه جو نبود چون حتما بعدش ده برابر خرج میشه
برچسب ها: ابی ، گوتنبرگ ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 14 بهمن 1395 07:39 ب.ظ

 

روز نوشت 1

یکشنبه 18 مهر 1395 07:17 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

تازه از سرکار برگشتم. پسرک دراز کشیده و کتاب میخواند. شروع کردم به وراجی. دلم میخواست حالا که آمدم خانه و فردا هم تعطیلم، آن هم بعد از هشت روز متوالی کار کردن، کارهای مشترک بکنیم. اما عجیب غرق در کتاب هست و با اینکه بیست دقیقه ای بخاطر من و وراجی هایم کتاب را زمین گذاشت اما بعدش گفت: "میخوام کتاب بخونم".  این یعنی برو سراغ کارت. من هم دیدم چه کاری بهتر از اینکه بعد از مدتها بنشینم پشت لپ تاپ و مثل آدمیزاد وبلاگ بنویسم.

همزیستی تجربه جالبیست. روزهای اولش بی نهایت مضطرب بودم و فکر میکردم از پسش بر نمیایم اما حالا بعد دو هفته میبینم اتفاق خاصی نبود که انقدر بهراسم. زود عادت کردم به سیستم جدید زندگی. مسلما همه چیزش دلخواه نیست اما غیر قابل تحمل نیست. با غذاهای گیاهی تقریبا کنار آمدم. با زود خوابیدن ها هم بخاطر تاثیرات مثبتی که دارد دارم کنار میایم. فعلا مثل تمام روابط اوایلش هست و "همه چی آرومه من چقدر خوشبختم". البته خیلی هم اوایلش نیست. یکی دوروز دیگر میشود هفت ماه که با هم دوستیم. اما خب هفت ماهش خیلی سریع پیش رفت. البته این خاصیت روابط با سوئدی هاست. تکلیفشان مشخص است. اگر با کسی "کلیلک" نخورند بیش از دو دیت نمیروند و اگر بخورند جدی ادامه میدهند.

راستش دوست ندارم مدام از رابطه ام بنویسم. اما این رابطه نه تنها بخاطر بعد احساسیش که بخاطر تفاوتهای فرهنگی تجربه جالبی است و من به این رابطه صرفا به شکل یک رابطه عاطفی نگاه نمیکنم. من به طور ناخوداگاه مقایسه اش میکنم. با آدمهایی که خودم قبلا دیدم، با روایت دوستانم از رابطه هایشان. به دو سبک و سیاق متفاوت زندگی و تفکر. همه اینها برای من تجربه است و این تجربه رو مثل باقی تجربه هایم دوست دارم با شما در میان بگذارم.

راستی اینجا هوا سرد شده. بادهای این شهر معروفند. باد سرد زمستانی میزند و آسمان پاییزی است. درختها هم هزار رنگ شده اند. هر بخشی از شهر به یک رنگ درآمده.دوربین عکاسی جوابگو نیست. خیلی بخشها را چشم میبیند و دوربین نمیگیرد. بعد شش سال به جای اینکه این شهر برایم عادی شود هر روز دارد زیباتر و زیباتر میشود.


آخرین ویرایش: یکشنبه 18 مهر 1395 07:19 ب.ظ

 

اهمیت سلامتی زنان

چهارشنبه 10 شهریور 1395 08:44 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 


به محض ورود به سوئد و ثبت آدرس و درخواست شماره شهروندی، هر روز نامه های  بسیاری میرسد. از دندانپزشكی محل، تا كافه و سوپرماركت كه ضمن خوشامدگویی به آدرس جدید تو را دعوت به استفاده از این نزدیكترین مركز به محل سكونت میكنند. اما زن ٢٣ سال به بالا كه باشی یك نامه اضافه تر هم دریافت میكنی. نامه ای كه از تو میخواهد اگر در سه سال اخیر تست سلولهای رحمی( پاپ اسمیر) نداده ای به مركز درمانی مراجعه و انجامش بدهی.
بعد از این هر سه سال یكبار خودشان برایت نامه میفرستند و یادآوری میكنند حالا زمان تست است. 
امروز جواب تستم آمد، همه چی سالم و خوب.
Smile
clean word remove format superscript Subscript Cut Copy Paste Horizontal Rule Ordered List Unordered List Outdent Indent Insert Link Remove Link
Undo Redo Bold Italic Underline strikethrough Align Right Center چینش چپ Justify Full Justify Full Justify Full
Text Color
Background Color
Add Image
Insert Table
Insert Aparat

برچسب ها: بهداشت و سلامت ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 08:49 ب.ظ

 

درک مطلب

دوشنبه 1 شهریور 1395 08:49 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
از ٦ سال زندگی در غرب حداقل سه سالش را با افراد زیادی در ارتباط بودم كه دهها برابر ایرانی ها كتاب خوانده، دسترسی آزاد و بدون سانسور به منابع نظری دارند و یا شغلشان مرتبط با سیاست و جامعه است.
پارتنرم دانشجوی دكترا و خوره كتاب است و بخاطر گرایش سیاسی ایام نوجوانی و بخشی از رشته اش كه به جامعه شناسی مرتبط است تمام كتابهای نظریه پردازان جهان را كامل خوانده، به علاوه دسترسی به اطلاعات و مقالات روز.
تمام اطرافیانش از همین جنس و دكتر و محقق در گرایشهای مختلف جامعه شناسی و علوم سیاسی هستند. ما هربار كه دورهم جمع میشویم، من كه نه رشته های انسانی خواندم نه به اندازه آنها كتاب، پا به پایشان در بحث مشاركت میكنم. تا امروز بجز یكی دوبار كه اسم ماركس به وسط آمد نشنیدم این دكترها و محققان برای هر حرفی اسم نظریه پرداز بیاورند یا تعریف حفظ شده از نظریه ای را ارائه بدهند. تا امروز هم حتی یكبار برخورد از بالا به پایین از سمت این افراد نسبت به خودم ندیدم و بارها حتی بخاطر اینكه به چالش كشاندمشان مورد تحسین قرار گرفتم.

چیزی كه امكان ندارد در میان ایرانی ها ببینم. بلافاصله در هر بحثی بعد از ردیف كردن نظریه و نظریه پردازهای مختلف، با بیان اینكه این تعاریف را نمیدانی، یا نمیشناسی و یا نخواندی به خیال خود میخواهند ساكتت كنند!

تفاوت البته در سیستم فرهنگی و آموزشیست. آنجا یادگرفتیم حفظ كنیم، اینجا تو از كتابها، نظریات و نظریه پردازان می آموزی كه چطور فكر كنی و تحلیل. اینجا حق نداری چیزی را از حفظ بنویسی یا مو به مو، بلكه باید درك خودت را از یك تعریف، مفهوم یا نظریه بنویسی.

اینجا تاكیدشان این است : بخوانید و با درك زبان خودتان بنویسید.


آخرین ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 08:50 ب.ظ

 

اتوبوس های منظم

شنبه 30 مرداد 1395 08:51 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
این دفعه میخوام از چیزی بنویسم که از بدو ورود به مهاجر شوک وارد میکند: اتوبوس

بله اتوبوس ها در اینجا سر ساعت چه با مسافر پر ، چه نیم پر، چه تنها یك مسافر و حتی بالاتر از این گاهی خالیِ  خالی حركت میكنند. 
من بارها شده تنها مسافر اتوبوس بودم. 
حالا مقایسه كنید با اتوبوسهای شهری تهران كه همان سر مبدا پر میشد و با بدبختی در ایستگاههای میانی میشد سوار اتوبوس شد. 
یا اتوبوسهای سفری كه آخ هنوزم یادم میفته گریه ام میگیره. یك دور كه تو ترمینال آزادی داد میزدن، رشت، آستانه، لاهیجان، لنگرود
بعد راه میفتادن میامدن زیر پل ورودی اتوبان. بارها پیش آمد كه یكساعت بیشتر معطل شدیم تا قدم به قدم مسافر بین راه و تمام مسیر سوار كنند، برای مسافر ارزانتر اما نه نامی ثبت میشد نه بیمه سفری بود. 

فكر نمیكنم تغییر چندانی كرده باشه فقط میدونم آخرین بلیط اتوبوسی كه خریدم ٣٥٠٠ بود و شنیدم الان تا ٢٠٠٠٠ تا هم هست. 


برچسب ها: اتوبوس ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 09:03 ب.ظ

 

خونه خودتونه، راحت باشید

سه شنبه 12 مرداد 1395 02:02 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
یكی از تفاوتهای عظیم بین فرهنگ ایرانی و سوئدی مسئله" اینجا خونه خودته" هست. ما ایرانی ها اول و آخر هر دید و بازدید میگیم: "خونه خودتونه راحت باشید." امادر واقعیت در بیشتر مواقع از سر احترام راحتی در كار نیست. فرق هم نمیكنه مهمان جدید باشه یا یك آشنای قدیمی. مهمان داشته باشیم از همه چیزمون میزنیم و در خدمت مهمان هستیم، مهمان میشیم كه خرِ صاحبخونه ایم. تمام مدت هم راست و سیخ میشینیم، پا روی پا یا روی زمین. همه این كارها رو از سر احترام انجام میدیم. اما تو فرهنگ سوئدی برعكسه. یعنی مثل خیلی چیزای دیگه " اینجا خونه خودتونه راحت باشید" مصداق عملی داره. اگر اولین بار باشه كه وارد خونه میشی تمام خونه رو بهت نشون میدن و این نه برای شوآف دیدن وسایل كه برای اینه كه راحت باشی و بدونی هرچیزی كجاست و چه طور است. تو خونه سوئدی اگه بری و خودت در یخچال و باز كنی و از خودت پذیرایی كنی، یا لباس راحت بپوشی یا رو مبل دراز بكشی و پاهات رو دراز كنی و یا رو میز بذاری نه تنها بی احترامی و بی ادبی حساب نمیشه كه میزبان خوشحال میشه چون اینكه تو اونجا رو مثل خونه خودت میبینی و درست همونطوری هستی كه تو خونه خودت.
برچسب ها: سوئدی ها ، ایرانی ها ،
آخرین ویرایش: - -

 

معرفی

چهارشنبه 5 خرداد 1395 11:31 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
پسرك: مامانم برات سلام رسوند
من با چشمان گرد شده تعجب سوئدی نشان دادم : آها
-بهش درباره ات گفتم، گفتم تو چپگراها رو دوست نداری! 
- نِمِن( باز تعجبی سوئدی تو مایه های زمانی كه از كلافگی میگیم الله اكبر) 
دست بردم تو موهاش گفتم: هیچی دیگه نبود بگی؟ 
-چرا گفتم مثل بیشتر زنان مهاجر از دست حزب چپ عصبانیه كه سعی میكنند مسایل زنان مهاجر رو نادیده بگیرن! مامان هم گفت تو میدونی خبلی از ما حزب چپی ها مخالف این روند حزب هستیم! 
-دیوانه! 
- شما اتفاقا دوستای خوبی میشید، بحثهاتونم جالب خواهد بود. 

مادر پسرك عضو شورای شهرشان از سمت حزب چپ هست و تنها شهرداری كه در دست چپهاست شهرداری شهر پسرك است، من دقیقا عضو حزب مقابلشان یعنی لیبرال ها!

آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 11:33 ق.ظ

 

فمینیسم در پیتزا فروشی

سه شنبه 4 خرداد 1395 11:33 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 


وارد پیتزا فروشی شدم، موقع پرداخت كوله پشتی ام را در آوردم و رو به صندوق گرفتم و در جستجوی كیف پول بودم كه صندوقدار گفت: لیبرال فمینیست! میتونی برام توضیح بدی لیبرال فمینیسم چیه؟ 

از توجهش خوشم آمد و با خنده گفتم: آها! چیشو میخوای بدونی؟!
گفت: میدونم فمینیسم چیه تو برام لیبرال فمینیسم رو توضیح بده! 
گفتم: بگو فمینیسم چیه، چون خیلی ها غلط تعریف میكنند. 
گفت: زن و مرد برابرند، اما فكر نمیكنی گاهی اوقات زیاده روی میكنید؟ 
خندیدم گفتم: نه، اصلا! همه حق دارن كه امكانات برابر داشته باشند
گفت: در اون شكی نیست اما شما كمی زیاده روی میكنید
گفتم: ببین تو نمیتونی بگی "شما" چون فمینیستها گروههای مختلفین! شاید بعضی از نظر تو زیاده روی كنند. اما مثلا تو بعضی فرهنگها.. 
گفت:  فرهنگها رو نمیگم اون تفكرا غلطه!
قبول داری مردا قویترن و نیروی بدنی قوی تری دارن؟
گفتم: بعضی ها
گفت: ولی زنا نمیتونن تو كار ساخت و ساز باشن، براشون سخته
خندیدم و گفتم: از خودشون پرسیدی؟ 
گفت : نه، ولی زنا قدرت بدنیشون كمتره
گفتم: همه مردا هم قدرت بدنی یكسانی ندارن، مردای زیادی اند كه نمیتونن تو ساخت و ساز كار كنند
گفت: درسته، ولی كلا بدن مردا ورزیده تره برای این كار نه زنا...
گفتم: خب با ورزش و تمرین زنها هم بدنشون رو میسازن
كما اینكه همه هم قرار نیست تو كار ساخت و ساز باشن اما تو همین سوئد زنای زیادی كار میكنند.
خندید و مشخص بود قانع نشده!
گفتم خیلی خلاصه: همه انسانها فارغ از جنسیت و نژاد و مذهب و ملیت باید حق دسترسی به امكانات برابر داشته باشند و براساس استعداد و توانایی مسیرشون رو انتخاب كنند.

پول و پرداخت كردم و مشتری بعدی كه مردی سوئدی بود رفت سمت صندوق.
صندوقدار گفت: ببخشید معطل شدی ولی ما داشتیم درباره فمینیسم بحث میكردیم
من میگم فمینیستها زیاده روی میكنند، اینطور نیست؟ 
مرد سوئدی گفت: نه همه، بستگی داره
و چه خوبه كه بحث میشه درباره اش:) 

لازم به ذكره كه بیشتر پیتزایی های شهر ترك، كرد و ایرانی اند. اینها به كمانم تركند، یا كرد تركیه!

آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 11:35 ق.ظ

 

تو یک مهاجری

شنبه 1 خرداد 1395 11:39 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
با پسرك آهنگ گوش میدادیم، خواننده محبوب و معروف راك سوئد! كلید كرده بود بر آهنگ جدیدش و نیمساعت همان آهنگ پخش شد. خودش خسته شد و خاموش كرد. با لبخند گفتم حالا نوبت من و سلیقه منه! تا موبایل را برداشتم كه آهنگ انتخاب كنم( كه از قضا قصدم پخش یك آهنگ سوئدی از یك خواننده مشهور خیلی قدیمی سوئد بود) گفت: ایرانی نباشه ها! 

این چندمین باری بود كه هنوز آهنگ نگذاشته میگفت ایرانی نباشد. همان یكباری هم كه ایرانی برای اولین بار شنید نه من، كه یك سوئدی برایش گذاشته بود و من غر میزدم كه اینا فقط برای پارتی هستند و خودمم دوستشان ندارم! 

چهره ام برای اولین بار بعد از آشنایی درهم رفت، به گمانم قرمز هم شدم، بغضم گرفت، مطمئن بودم لب باز كنم صدایم میلرزد! نگاه غضب آلودی بهش انداختم، كمی سكوت كردم، نفس گرفتم و بعد گفتم: اولا نمیخواستم ایرانی بذارم، دوما تو تا حالا ایرانی شنیدی؟ معلومه كه زیادی به فرهنگ خودت مینازی و تمایلی نداری فرهنگ های دیگر رو یاد بگیری! ! 
دست و پاش و گم كرد، فكر كرد الان حس "مرد سفید پوست غربی" را انتقال داده، اما هیچ ربطی به غربی بودن او نداشت، به مهاجر بودن من ربط داشت، به یك از "فرهنگی دیگر"! 
گفت: معلومه میخوام فرهنگ دیگرو یاد بگیرم، فرهنگ تو رو یاد بگیرم ولی این موسیقیه
گفتم: موسیقی بخشی از فرهنگ هست، من میدونم موسیقی ما تناسبی با سلیقه تو نداره و برای همین نمیام كه به زور بنشونمت كه گوش بدی! ولی این دفعه چهارمه كه قبل از اینكه من انتخاب كنم گفتی " اینگت پرشیسك" ( ایرانی نه) 
بغلم كرد، عذرخواهی كرد و احساس شرمندگی و گناه در چشمهاش دیده میشد. اما هیچكدام از بغضی كه در گلو نشست كم نكرد. 

با اینكه خودم اهل موسیقی نیستم و هوس هم كنم بیشتر غربی گوش میدم اما نمیدانم چه حس تلخی بود كه از جمله اش گرفتم! 
اول برایش ایتالیایی محبوبم را گذاشتم، بعد كوهن و بعد گفتم: حالا مجبوری ایرانی گوش بدی! 
پالت را گذاشتم. 

این مهاجر بودن است،  دردهایش اینجاها میزند بالا! ناگهان بعضت میگیرد، یك لحظه فكر میكنی هرچقدر هم خودت از فرهنگ و زادگاهت دلخوری داشته باشی اما مال توست و جزیی از تو! شاید مرد سوئدی در ٩٩ درصد موارد بینظیر باشد، اما همان یك درصد همزبانی و هم دوره ای كم میاورد، بدجور كم میاورد، و تو یادت میفتد "هی دختر تو یك مهاجری! " 

رها-تبعیدی خودخواسته
سوئد اردیبهشت ٩٥


آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 11:40 ق.ظ

 

چرخی در کتابفروشی

جمعه 31 اردیبهشت 1395 11:40 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
هیچ كاری در دنیا سخت تر از كادو خریدن نیست، مخصوصا اگر قرار باشد كتاب بخری برای یك كتابخوان! 
دو ساعت فقط در بخش فلسفه و جامعه كتاب فروشی نشستم و چشمام درد گرفت و سرم هم چون من كه از بازار كتاب اینجا هنوز سر در نمیارم، زبان سوئدی هم كه هنوز كار دارد، دانش فلسفی هم كه در حد نخود باید هر كتابی كه به نظرم خوب میامد را در اینترنت جستجو میكردم و نقد یا رتبه بندی اش را میدیدم، تازه باید میگشتم ببینم مثلا این كتاب در سطح ابتدایی است یا متوسط یا پیشرفته! 
هرچند حس و حال خوشایندی بود( اصولا هربار وارد این كتابفروشی میشوم همین حس و حال است) اما تابحال در این بخش كنكاش نكرده بودم! در نهایت از پسرك پرسیدم كتابهای آرنت را دارد یا نه! تا گفت نه، انگار دنیا را به من داده باشند دو كتاب از او بود، یكی تازه ترجمه شده بود و جزو تازه به بازار آمده ها، همان توتالیتاریسم، كه قیمتش وحشتناك بالا بود، یكی هم آخرین اثرش كه به انگلیسی بود به نام "زندگی فكر( ذهن) "
همین دومی را در دقایق پایانی ساعات خرید، خریدم! امیدوارم كه نخوانده باشد و لذت داشتنش برایش دو چندان شود! 

اما در این كنكاش حظ مبسوطی هم از  بخش مربوط به فمینیسم و مطالعات جنسیت بردم! 


آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 11:42 ق.ظ

 

حق به جانب وقیح

دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 11:46 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
تعمیر كار دوچرخه سوئدی با دقت برام توضیح داد كه چرا كار قبلی یك كلاهبرداریست، همه را برام نوشت و توضیحات فنی داد، گفت حتما برو و تا كرون آخر ازش پولت رو پس بگیر!  در دلم گفتم به همین خیال باش كه یك ایرانی بهت پول را پس بدهد! 
وقتی گفتم هموطن؟!  هست بیشتر عصبانی شد، گفت تو كشور دیگر آدم به هموطن كلك نمیزند! در دلم گفتم اختیار داری این كل افتخار ایرانی ست كه چقدر زرنگ هستند! 
با لاستیكی كه دو سوراخ بزرگ داشته راهی فروشگاه قبلی شدم. گفت من اصلا شما را یادم نمیاد، حتما من نبودم!  چرا این رو گفت چون خیالش جمع شد من رسید پرداخت رو ندارم. منم گذاشتم حسابی خالی ببندد، كه  قیافه همه مشتری ها یادش میماند و امكان  نداره من آنجا رفته باشم،  اصلا امكان نداره چنین چرخی را تعویض نكرده فقط سطحی درست كنند و الی آخر! 
آخر سر دیدم نه تنها تقلب خودش را قبول ندارد، كه میخواهد من را دروغگو جا بزند! به بانكم وارد شدم و روز پرداخت و نام مغازه اش را نشان دادم. ورق از این رو به اون رو برگشت، كه حتما اشتباهی شده، یكی از كارآموزها حتما درستش كرده و گرنه من  امكان نداره این كار رو بكنم. 
گفتم ولی آن یكی فروشگاه میگفت من دهمین نفر در هفته های اخیر هستم كه دوچرخه ای كه پیش شما بوده بردم برای اون!
شاكی شد كه امكان نداره، مشتریها اول میان شكایتشون رو به من میگن، بعد پشتش گفت شما اولین نفری!! 

خلاصه كنم، با اینكه گفتم من قاعدتا باید پولش رو از شما پس بگیرم چون مجبور شدم دوبار هزینه كنم، انگار شنید نشنید! 
یك عذرخواهی هم نكرد فقط تشكر كرد كه بهش گفتم! البته فضولی هم كرد، اون فروشگاه كی بود؟ چقدر ازت گرفت( تیپیك ایرانی كه بخواد متهم كنه دیگری رو ) منم گفتم اون از سرشناس ترین و سالمترین فروشگاهها  و سوئدی تبار است. 

هنوز یاد اون دقایق حق به جانب گرفته اش میفتم لجم میگیرد، باید حسابی اصرار میكردم كه پولم را پس بدهد، حیف  كوتاه آمدم!

برچسب ها: ایرانی‌ها ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 11:49 ق.ظ

 

هموطنان دغل

یکشنبه 26 اردیبهشت 1395 11:49 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

در کنار ایرانی های خوبی که در این شهر هستند و من سعادت آشنایی و دوستی را با آنها دارم اما متاسفانه باید گفت یکی از قالتاق ترین های روزگار در این شهر ایرانی ها هستند. 
ملیتهای دیگر وقتی به هم میهن میرسند کمک کننده میشوند برای ما....

حدود دو هفته پیش در روز تعطیل اما کاری برای من، در حین تردد به محل کار یک میله وارد چرح عقب دوچرخه ام شد و سوراخ بزرگی ایجاد کرد. از اشکالات اینجا این است که اجازه نداریم دوچرخه را وارد اتوبوس های شهری و وسایل نقلیه عمومی کنیم. من هم در میانه خیابان بودم و جایی برای پارک دوجرخه نبود وناچارا دوچرخه پنچر شده را با خود به اینور و آنور کشاندم تا فروشگاه دوچرخه ای بیابم برای تعمیر. بیشتر جاها بسته بود تا رسیدم به فروشگاهی با نام "پدرام" . رفتم و فارسی هم حرف زدم. قرار شد دوساعت بعد برگردم و تحویل بگیرم. رفتم تحویل گرفتم و با یک زنگ اضافه برای دوچرخه حدود 120 کرون دادم- چیزی حدود 70 کرون برای پنچرگیری
پریروز مجددا همان چرح پنچر شد و این خیلی عجیب بود. این دفعه نزدیک دوچرخه فروشی بودم که سوئدی است و البته از قدیمی های شهر. دوچرخه را تحویل دادم و امروز دیدم زنگ زد و گفت: دوچرخه ات رو کجا تعمیر کرده بودی؟ و اسم یکی از دوچرخه فروشی های دیگر را گفت که از قضا آن هم ایرانی است. گفتم نه فلان جا.. گفت من و ببخش که فحش میدم ولی مجبورم فحش بدم ، لعنتی های آماتور. 
بعد توضیح داد که به صورتی کاملا آماتور تیوب رو ماستمالی کردن و این کار یک دتعمیرکار حرفه ای نیست چون معلومه که دوباره سوراخ سرباز میکند و .... 
گفت این مشکل رو با این فروشگاهها داره و حاضر نیست کیفیت کارش رو بخاطر کار بد اونا بیاره پایین. 
نتیجه اینکه من باید کل چرخ رو عوض کنم و این اقا منصفانه داشت دلسوزی میکرد که برات گرون میشه ولی میتونم چرخ ارزونتر هم بزنم و ...

من فقط پشت تلفن داشتم حرص میخوردم.. از اینکه وجدان آن ایرانی هموطن؟! کجا بود؟ 


برچسب ها: ایرانی‌ها ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 11:51 ق.ظ

 

شاید یعنی شاید

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 01:07 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
اون: میتونیم بعد شام بریم خونه من من: مممم شاید، ببینیم چی میشه اون: شاید همیشه نه هست، پس هیچی! من با چشمهای گرد: شاید یعنی شاید، یعنی هنوز نمیدونم! شاید دو دقیقه دیگه دلم بخواد بیام خونه تو و بعد تصمیم عوض بشه شاید هم اصلا دلم نخواد! اون: نه تو سوئد معمولا نه گفتن سخته واسه همین میگیم شاید و شاید یعنی نه! من: خب من سوئدی نیستم. اگه نخوام میگم نه. و نه یعنی نه! شاید یعنی هنوز نمیدونم. الان خسته ام و دلم میخواد همینطور لم بدم رو مبل خونه خودم، شاید یكساعت دیگه خستگیم دربره و دلم بخواد بیام خونه تو. Take it easy! اون در حالیكه قند در دلش از این جواب آب شده: ما سوئدی ها خیلی عجیبیم نه؟ چه خوبه تو سوئدی نیستی
آخرین ویرایش: سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 01:18 ب.ظ

 

اندر معایب کار کردن با میانسالها

جمعه 27 فروردین 1395 03:48 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
كار كردن با میانسالهای سوئدی همیشه هم بامزه و باحال نیست! جلو روت قربون صدقه میرن پشت سر گلایه میكنند! آی آدم لجش میگیره! 
دیروز بابا بزرگ جان به صاحب كارم گفته من بلند صحبت میكنم و زیاد درباره سیاست حرف میزنم كه براش خسته كننده است. 
صاحب كارم به من چیزی نگفته بود. امروز سركار خود بابابزرگ پرسید از سیاست چه خبر؟! 
منم براش كمی توضیح دادم
بعد امروز هی میگفت نمیشنوم چی میگی میشه بلند تر حرف بزنی؟! 

ظهر اومدم دفتر و صاحب كارم گفت كه فلانی لطفا خونه بابابزرگ زیاد از سیاست حرف نزن و یه كم تن صدات رو بیار پایین! میگم امروز هی میگفت نمیشنوم! 

خلاصه نمیدانیم با اینا چه كار كنیم!

این دو-سه سال هم بگذره... دیگه توان ندارم!

آخرین ویرایش: یکشنبه 29 فروردین 1395 03:49 ب.ظ

 

تعداد کل صفحات ( 2 ) 1 2