تبلیغات
تبعیدی خودخواسته - مطالب تجربه های مهاجرت

روز پرمباحثه

شنبه 28 فروردین 1395 03:44 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
امروز از آن روزهای ناب بود. صبح با دوستم راهی استكهلم شدیم. از خونه اش تا استكهلم فقط درباره تفاوتهای فرهنگی و ترمینولوژی های مختلف حرف زدیم. گاهی موافق گاهی مخالف! جلسه گروه "نه فاحشه نه برده" در بخش حزب چپ در پارلمان سوئد بود. اگر برنامه "ریكسداگ" از من و تو را دیده باشید درباره ساختمانهای مختلف توضیح داده شده. هر حزبی بخشی از ساختمان را در اختیار دارد برای دفتر نماینده ها و جلسات درون حزبی یا گردهمایی نمایندگان حزب. 
١٢ نفر بودیم. امینه كاكاباوه بنیانگذار انجمن و نماینده مجلس سخنرانی میكرد. ٤ نفر دیگرمان از ایران، عراق و هند بودند. دو دختر تجربه های شخصی از "فرهنگ ناموسی" داشتند و ایستادگی كه كردند. از شنیده و دیده هایشان، از قتلهای ناموسی كه در سوئد رخ داده و شرایط اسفبار زنان و دختران از فرهنگهای مردسالار در جامعه سوئد. بقیه سوئدی بودند و مدام حیرت زده به نظرات ما گوش میدادند و سوال پشت سوال. 
بعد از جلسه با رفیق تماس گرفتم و قرار شد برویم كافه! مثل همیشه كه زمان از دستمان در میرود  دو ساعت و نیم درباره سوئد و نژادپرستی و كشورهای دیگر حرف زدیم. از رفیق جدا شدم كه به قرار با مانولیا، نازنین دوست استانبولی ام، برسم. رفتیم یك رستوران فرانسوی، فضای دهه ٦٠، موسیقی جاز دوست داشتنی و حس نوستالژیك رستورانهای پاریس! 
شام و شراب و دسر همراه با درددلهای تلخ و شیرین! 

حالا ١٢:٣٠ شب هست و در قطار نشستم به سمت اوپسالا! 
گاهی فكر میكنم كاش همه روزهام مثل امروز بود:)



آخرین ویرایش: یکشنبه 29 فروردین 1395 03:48 ب.ظ

 

تفاوت فرهیخته سوئدی با فرهیخته ایرانی

یکشنبه 16 اسفند 1394 12:49 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
با یکی از اعضای گروه "نه فاحشه نه برده"* راهی یکی از مناطق حاشیه ای استکهلم شدیم تا در مراسم مربوط به هشت مارس  شرکت کنیم. 
در مسیر یک ساعته از لیبرالیسم و سوسیالیسم و چپ سوئد صحبت کردیم، از زنان و حقوق زنان هم . چون تابحال دراین موضوعات زیاد به سوئدی بحث نکرده بودم، پیدا کردن لغتهای درست سخت بود و خیلی غلط غولوط صحبت میکردم. از من پرسید : از اونهایی هستی که دوست داری تصحیحت کنم یا نه؟ گفتم با کمال میل. 
سوئدی ها معمولا تصحیح نمیکنند مگر تو ازشون بخوای. به نظرشون این ممکنه بی احترامی باشه که یکی رو تصحیح کنی. تصحیح کردنشون هم هیچوقت تحقیری نیست. عوضش دوستان ایرانی وقتی میخوان تصحیح کنند اولش با لحن خاصی میگن: این چطور حرف زدنه؟ این چه لهجه ای داری؟ این چه تلفظیه و .... 
یعنی حتما اول باید یک نگاه از بالا به پایین داشته باشند بعد کمکت کنند. که این باعث میشه ترجیح بدی جلو ایرانی ها سوئدی صحبت نکنی، ولی جلو سوئدی ها با اعتماد به نفس بلبل زبانی کنی. 

در مسیر برگشت هم به صحبتهایمان ادامه دادیم، هم تفسیر بحثهای جلسه را کردیم، هم کم کم رسیدیم به خودمان و زندگی و علایق. 

همراه من یک روشنفکر کرم کتاب بود که چون محقق هم هست مدام رفرنس آکادمیک میداد اما اگر شما فکر میکنید ذره ای به من حس این را داد که من از او کمتر میدانم پس حرف نزنم یا اظهار نظر نکنم اشتباه میکنید. بدون ذره ای ترس گفتم آدم تئوری نیستم و اگر هم چیزی بخونم خیلی به یادم نمیمونه نه اسم نه موضوع. و اون بدون اینکه راه تمسخر را در پیش بگیرد ،چیزی که به وفور از اطرافیان خودم دیدم که وقتی مخالفشان حرف بزنی یا نظر بدهی فورا کم مطالعه گری من را چماق میکنند که بر سر من برای ساکت کردنم بکوبند، بهم گفت میفهمم حست رو ولی خب تو کار سیاسی یه کم باید نظریه رو بدونی که مثلا یه موضوعی که سالهاست بحث شده  رو دوباره مطرح نکنی بلکه با زمان بتونی پیش بری. 
این را انقدر محترمانه و قشنگ گفت که تاییدش کردم و توضیح دادم که لیستی از کتابهای مربوط به لیبرالیسم تهیه کردم و مدام مناظرات را دنبال میکنم.

وقتی صحبت رمان شد گفت نویسنده مورد علاقه اش داستایوسکی است. این جمله برای من آشناست تقریبا نصف اطرافیان انتلکتوئل من نویسنده مورد علاقه شان داستایوسکی بود. جواب من هم آشنا بود: من فقط شبهای روشن را خواندم.
برخورد فرهیخه ایرانی با من این بود: از داستایوسکی هیچی نخوندی؟ پوزخند و برخوردی که یعنی دیگه صلاحیت نداری باهات حرف زده بشه درباره ادبیات
برخورد دوست سوئدی: چرا نخوندی؟
من: کتاب یادداشتهای زیرزمینی اش رو شروع کردم انقدر سیاه و افسرده کننده بود که به در روحیه من پر انرزی و مثبت اندیش نمیخورد و همین باعث شد سراغ بقیه کتابهاش هم نرم.
همراه: میفهمم. سلیقه ها متفاوته  ولی من خیلی کارش رو دوست دارم. 

بی تحقیر، بی پوزخند

از تفاوتهای دیگر که برام خیلی جالب بود و برای این آدم شوک آور، بحث فمینیست بودن بود. مردهای ایرانی زیادی - و حتی زنها- تو بحثهای برابری خواهانه یک سری جملات ردیف میکنند که از نظر خودشان بهشان باو ردارند و عمل میکنند. بعد وقتی میگی: "به به پس فمینیستی!" انگار که فحش ناموسی داده باشی طرف ده متر میپرد عقب  و میگه: نه نه من فمینیست نیستم. من اصلا به این ایسم ها اعتقادی ندارم. 

امروز لابلای صحبتها گفتم: فمینیستی؟ زل زد تو چشمام و گفت: سوال کردن داره؟ معلومه که فمینیستم. 
و به موضوع رساله دکترایش اشاره کرد و فعالیت های جانبی اش که من خبر داشتم و اینها را گواه فمینیست بودنش میدانست.
هرچی توضیح دادم که خب هستند آدمهایی که این کارها را میکنند ولی حاضر نیستند فمینیست خطاب بشن متوجه نمیشد. میگفت: نمیفهمم چطور میشه آدم به برابری اعتقاد داشته باشه بعد بگه من فمینیست نیستم! 

امروز یک روز خوب با بحثهایی که مورد علاقه ام هست با یک آدم روشنفکر داشتم بدون اینکه پوزخندی ببینم، تحقیر بشم یا نگاه از بالا به پایین حس کنم. 
برچسب ها: تفاوت سوئدی ها و ایرانی ها ، جامعه روشنفکری ، فرهیختگان ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 16 اسفند 1394 01:36 ق.ظ

 

مهمانی خانگی اهالی كلیسا

شنبه 8 اسفند 1394 09:47 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
ار روزهای مهاجرت هرچقدر بگذرد فکر میکنی دیگر همه چیز عادی شده. اما هر لحظه ممکن است اتفاق جدید بیفتد که تابحال تجربه نکردی. در کشور سکولار و با تعداد بسیار بالای آتئیست، امشب در محفلی بودم همه اهالی کلیسا. اگر گردنبندهای صلیب نداشتند واگر در ازای سوال من که: شما همدیگر رو چطور میشناسید؟ جواب : کلیسا نبود من یک درصد هم نمیفهمیدم اینها مذهبی هستند. به راحتی در ازای سوال: مسلمان هستی؟ گفتم : نه مسلمان زاده ام. و در ازای سوال محتاطانه: باورمند هستی؟ مسیر تحول از نیمه معتقد به ضد مذهب را توضیح دادم. آنها هم تلاشی نکردند که از مسیحیت برایم بگویند و من را به راه راست هدایت کنند. شبی بسیار دلنشین بود. سوئدی هایی خونگرم و مهربان. راحتی مهمانی سوئدی که نمیدونم چرا با اینکه لذت میبریم از این راحتی اما هنوز خودمون نمیتونیم انجامش بدیم. نه بین ایرانی ها نه با خارجی ها. تصور کنید من از جمع 13 نفره ، فقط یک نفر را میشناختم آ هم در حد ده دقیقه صحبت کردن. وارد شدم خودم را معرفی کردم. شام که خوردیم هرکس ظرفش را برداشت و برد آشپزخانه و شست. بعد همه نشستن به حرف زدن، همهمه نبود. یکی حرف میزد بقیه ساکت بودند و بعد نفر بعدی. از همه چیز صحبت شد. در نهایت آرامش. غذا و کیک و دسر را تنها مرد جمع درست کرده بود که زودتر از همه هم رفت تا بچه اش را بخواباند. یک خانم دیگر هم که بچه 5 هفته ای داشت گفت : لازم دیدم یه وقتی رو هم برای خودم داشته باشم . بچه رو پدرش نگه داشت تا من بیام. همسر میزبان هم اول که رفتیم خانه بود بعد از چند دقیقه رفت ورزش. بعد دوباره امد دیگه دوباره ده تا سلام علیک نکرد و رفت شامش رو خورد و دوباره رفت. هر کس هم میخواست بره میامد رو به جمع میگفت: شب خوبی بود ، آخر هفته خوبی داشته باشید. خداحافظ. و میرفت و لباس میپوشید و از در میرفت بیرون. شاید براتون جالب باشه چطور وارد این جمع شدم؟ دو روز پیش رفته بودم لباسشویی، همینطور که منتظر بودم لباس ها شسته بشن بابایی با بچه در بغلش وارد شد. از من سوال کرد چقر دیگه از کارم مانده. منم جواب دادم. بعد یهو با لهجه سوئدی به فارسی گفت: فارسی بلدی؟ منم با ذوق گفتم:آره. تو چطور بلدی. بعد تعریف کرد که در یونان که برای کمک به پناهنده ها رفته بود یاد گرفته. بعد از من پرسید چند وقته سوئدم. منم تمام پروسه امدن و ماندن را تعریف کردم. همانجا ادرس فیس بوکم را گرفت اد کرد و برایم دعوتنامه مهمانی امشب را فرستاد. این بابای سوئدی یک کشیش است.
آخرین ویرایش: - -

 

یک عدد ندید بدید، یک عدد خرکیف

چهارشنبه 5 اسفند 1394 01:49 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
من هنوز سرشار از هیجانات تجربیات تازه ام و ننویسم میمیرم...

دیشب بعد از تمام شدن میتینگ، یک پسر جوان پرید جلوم و گفت: تو! فکر کنم دوست داشته باشی بیای تو گروه ما!
من هاج و واج و مبهوت گفتم: گروه؟ کدوم گروه؟
اسم گروه رو گفت که تا حالا نشنیده بودم. طبق عادت به جا مانده از فرهنگ ناب ایرانی اعتماد به نفس به باد داده و گفتم: من هنوز خیلی از سیاست و فعالیت ها در سوئد خبر ندارم. وقتش هم ندارم.
گفت مهم اینه همراه باشی. بعد فورا من و برد پیش یک خانم دیگه که معلوم بود یک کاره ای هست.. منم هنوز عین خنگها بودم. اینا بریدن و دوختن و قرارشد برای اطلاعات بیشتر در فیس بوک همدیگر رو اد کنیم. تا من برسم خونه ادم کرده بودند و بعد وارد گروه فیس بوکی شدم. به به چه هیجان انگیز! درباره ازدواج اجباری دختران با بک گراند مهاجر ها، یا فتلهای ناموسی، و کلا موضوع "زنان مهاجر" . تو میتینگ وقتی پرسیده بودند به نظرتون حزب باید رو چه موضوعاتی بیشتر کار کنه، من سر میزی که نشسته بودیم و بحث میکردیم خودمو کشیدم کنار و گفتم من سوئدی نیستم و خیلی هم اطلاعات ندارم به نظرات گوش میدم. بعد که هر میزی باید پرزنت میکرد که چه موضوعی به بحث گذاشته شده دیدم با اینکه همه به مسئله ادغام مهاجران و مقوله مهاجرت اهمیت دادند اما کسی از زنان مهاجر چیزی نگفته. برای همین وقتی نماینده همه میزها صحبت کردند دستم را بالا بردم و گفتم: به نظرم باید بر زنان مهاجر و عواقب ناآشنایی آنها با قوانین و حقوقی که دارند هم تمرکز کرد.
برای همین یک سوال این شکارچیان اعضا سرم پریدند منم که ندید بدید!

فیس بوک غیر ایرانی رو شب به شب نگاه میکنم. امشب آمدم دیدم یه پیام خوش آمد در سر در گروه زده اند. و زیرش هم کلی خوش آمد گویی از طرف افراد مختلف من جمله خانم کاکاباوه، نماینده پارلمان.

منم که زود خرکیف میشم، رفتم تو تمام صفحات مرتبط و همینطور انگشت حیرت ماندم که اوووه، چقدر سمینار و کنفرانس و تظاهرات و ... درباره این موضوع هست.

اما انچه که حیرت را بیشتر میکرد- البته اشتباه میکنم حیرت میکنم، نمیدونم چرا مدام یادم میرود که اینجا کشور دموکرات است- بگذریم، فعالیت زنان راست و چپ با هم درباره موضوعاتی بود که مشترک بود. یعنی کاکاباوه از منتهی علیه چپ و بیریتا اولسون از منتها علیه راست با هم قراره سخنرانی داشته باشند. یا انجمنهای زنان از پارتی چپ و راست با هم برنامه های متوع در هفته منتهی به هشت مارس دارند.

میترسم دیگه شبها نخوابم. روزها کار کنم، شبها هم عشق بازی. عشق بازی با فعالیت های زنان و سیاست در کشوری که نیازی نیست ساده ترین اصول و مفاهیم را دفرمه کنی!

یک متن بلند بالا از هیجاناتم هم به سوئدی نوشتم ، چون فکر میکنم یعنی چه که من قدردانی میکنم از سوئد و دموکراسی اش و این جذب نیروها ولی نه برای سوئدی ها.. این اصلا انصاف نیست.. باید رو به خودشان بگویم چقدر دوستشان دارم، چقدر سوئد خانه تر از خانه است.
نوشتم اما پست نکردم، انگار هنوز شک دارم، انگار خوابم، انگار باور ندارم...

آخرین ویرایش: چهارشنبه 5 اسفند 1394 01:50 ق.ظ

 

تجربه های مهاجرت؛ بچه های افغان

چهارشنبه 28 بهمن 1394 12:34 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 


یکی از لدتهای این روزهای من این است که بچه های افعان را زیر نظر داشته باشم و بی اختیار لبخند بزنم.. چه وقتی دارند از کارهای خلافشان میگویند چه از تجربیات ایران و .... اما یک چیز آزاردهنده دارند... از هر ده کلمه 9 تاش فحشهای رکیک است. بعد نمیدانی بخندی یا نه.. از بس هم این عکس العمل من تابلو است که فورا میفهمند حواسم بهشان هست و فورا هم میفهمند ایرانی ام. بعد خودشان را جمع و جور میکنند البته بعضی ها هم بدتر میکنند!
تصمیم دارم بعضی اتفاقات را بنویسم. چیزهایی که مینویسم مشاهدات محدود خودم هست. تعمیم نمیدهم برداشت شخصی از مشاهدات شخصی و محدود است.

بچه های تنهای افغان به چشم من دو سته اند آنها که مستقیم ازافغانستان آمده اند آنها که ازایران آمده اند. از ایران آمده ها لباس پوشیدنشان متفاوت است. از ایران آمده ها قرتی ترند، مو رنگ کرده اند، ابرو ها اصلاح شده و فارسی را تهرانی حرف میزنند. متاسفانه قالتاق تر هم هستند. این را وقتی دارم به داستانهایشان گوش میدهم میفهمم. مثلا دو هفته پیش 35 دقیقه بی وقفه پسری با لهجه فارسی تهرانی داشته از زندگیش در ایران برای دیگری میگفت. دیگری لهجه اش تهرانی نبود. - دری ؟- پشت سرم نشسته بودند و چهره را نمیدیدم. پسر به اسم جواد، تند تند از کارهای خلافش میگفت. از ترامادول زدنها، عرق خوری ها در کارگاهی که کار میکرد در چهارراه استانبول و بعد خودش میگفت: "پسر چطور اون همه عرق میخوردیم بعد میتونستیم بشینیم پای چرخ و کلی پیراهن تحویل بدیم". بعد از در فضا بودنهایش.. گفت: "بعدش دیگه بزرگ شدم افتادم به ... دادن!" آنقدر خلاف کرده بود که خانواده اش دیگر راهش نمیدادند. به آلمان مهاجرت کرد و به قول خودش انقدر .... کرده بود که همسایه ها امضا جمع کرده بودند و درخواست دیپورتش را داشتند.. اینها را با آب و تاب تعریف میکرد و آن یکی پسر هم از عکس العمل هایش معلوم بود شوک شده است. نمیدانم دلش میخواست مثل او قالتاق باشد یا همانطور ساده ! چندین بار خواستم برگردم و باهاش سر صحبت را باز کنم اما مهلت نمیداد و داستان پشت داستان از خلافهایش... تو دلم گفتم: غلط نکنم این جانور بیست و چند ساله است و خودش را زیر بیست سال جا زده. رسیدیم به مقصد باید پیاده میشدم نگاهی بهشان انداختم و بهتم زد.. پسر به زور 18 سال میزد! اگر حرفهایش را نشنیده بودم فکر میکردم یه نوجوان عادی خوش پوش است.

امروز اما در فروشگاه مواد عذایی 4 افغان بودند که معلوم بود از افغانستان آمده اند.. هم لهجه شان هم تیپ لباسشان شبیه از ایران آمده ها نبود افغانهای ایرانی شبیه بچه دور دوری های ایران لباس میپوشند. اما بچه های افغانستان لباسشان ساده تر است. کاغذ به دست در فروشگاه میچرخیدند که دیدم یک دختر سوئدی آمد کنارشان و شروع کرد تند تند سوئدی حرف زدن. فهمیدم همراهشان هست و آمده فروشگاه را بهشان معرفی کند. اینکه چطور بچه ها بدون مترجم باید حرفهایش را میفهمیدند نمیدانم.. طبق معمول خواستم فضولی کنم و بگویم بذارید ترجمه کنم اما بی خیال شدم. دختر گفت میولک (شیر)... پسرها هر کدام یک ور را نشان دادند، یکی شان با دست ادای خوردن را در آورد آن یکی گفت: گا.... مارو. این میگه میولک تو غذا نشون میدی؟!

ادامه دارد

آخرین ویرایش: چهارشنبه 28 بهمن 1394 12:43 ق.ظ

 

فعال حقوق زنان

پنجشنبه 15 بهمن 1394 02:07 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

فاصله حس بدبختی تا خوشبختی برای من گاهی انقدر كوتاه است كه خنده ام میگیرد. جمعه مدام فكر میكردم با شرایطی كه سپری میكنم باید به ایران برگردم و ماندن در كشوری دیگر و ان همه سختی ارزش ندارد.
امروز یك اتفاق ساده یك انگیزه بزرگ شد برای ماندن. از آن اتفاقهای ساده ای كه هربار رخ داده گفتم: برای همین عاشق سوئد هستم.

جمعه گریه میكردم، جمعه با آموروزو حرف میزدم و میگفتم زندگیم تباه شد. امروز در آسمان بودم، میخندیدم و مطمئنم آینده برای من است.


دو ماه پیش عضو حزب لیبرال شدم، در سه تا از فعالیتهای حزبی شرکت کردم و از آنجایی که پر از هیجان و ذوق بودم در جلسات سوال میپرسیدم یا در بحث مشارکت میکردم. البته بعد از 5 سال زندگی و تجربه تحصیل در اینجا شوک اینکه چقدر با حوصله به آدم گوش میدهند و در هر سطحی از دانش، سواد یا زبان باشی با تو همانطور رفتار میکنند که با یک متخصص در آن موضوع، برطرف شده بود. اما در سومین فعالیت، که نشست آموزشی برای آشنایی با سیاست و کار سیاسی بود، باید مختصری از خودمان و فعالیتها و علایق میگفتیم. گفتم: به عنوان یک مهاجر و زن، موضوعاتی که میخواهم درگیرش باشم پیوستگی و زنان است بخصوص زنان مهاجر. 

دو روز بعد ایمیل گرفتم از سوی سخنگوی شاخه زنان حزب، درخواست دیدار و امروز یک دیدار فوق العاده و دوستانه و دعوت به همکاری! دعوت به همکاری اما همکاری الکی نیست، من به عنوان یک عضو در هیئت مدیره شاخه زنان استان انتخاب شدم. 28 بهمن رسمی در حزب اعلام می شود. همین امروز بعد از مذاکرات پر از هیجان، از هر دو سو، برای یک کورس آموزشی هم ثبت نامم کردند. تمام هزینه با خود حزب است. کسی که باهاش دیدار داشتم که از اعضای اصلی شورای شهر است میگفت تو خیلی پیشرفت میکنی و ما به شدت به آدمی مثل تو احتیاج داشتیم. وقتی گفت : دوست داری در هیئت مدیره باشی؟ گفتم من خیلی دوست دارم ولی مشکل زبان دارم. گفت: اصلا مهم نیست. به علاوه من خودم معلم زبان برای مهاجرها بودم و میگم تو در سطح خیلی خوبی هستی و تو همین مشارکت ها بهتر هم میشی. 


هنوز در شوکم! شوک و هیجان! 
سالهاست دغدغه زنان دارم، بارها خواستم وارد فعالیتهای اجتماعی با ایرانیان بشم، غیر از مورد آخر( فمینیسم روزمره) که تقریبا استثنا درآمد، باقی من را حساب نمیکردند. همین که من اسم و رسمی در قعالیت های زنان نداشتم برای نادیده گرفتنم کافی بود. همینکه خیلی افراد را نمیشناختم برای نادیده گرفته شدنم یا کم دیده شدنم کافی بود. جاهایی هم بود که خواستند خیلی متمدن باشند و اولش تحویل گرفتند اما وقتی میدیدند انرژی زیاد و ایده زیاد و توانایی هم زیاد است به قول همان فرهنگ ناب ایرانی" دم را میچیدند" که طرف دور برندارد!!

چرا راه دور بروم، اطرافیان من تا چیزی بهشان برمیخورد ضعفهای من را پتک میکنند بر سرم میکوبند. مطالعه کم من را بهانه ای برای تحقیر میکنند یا چون فکر میکنند از آنها کم مطالعه تر در نتیجه کم سوادتر هستم کنایه میزنند! هرچند که در سوئد یادگرفتم به کنایه های تحقیری بی اعتنا باشم اما تجربه تلخی از آن کشور و آن فرهنگ هست که هنوز ترکشش میرسد. 


اما اینجا.. اینجا از توانایی ها استفاده میکنند، به انسانها فرصت ابراز وجود میدهند. اینجا برایشان مهم نیست تو چند کتاب خواندی، چند نفر را میشناسی، چقدر ریشه ای دنبال چیزی رفتی. تا وقتی اندیشه داری، بینش داری، قدرت تشخیص و تحلیل داری، حتی اگر ضعیف هستی، جتی اگر چرت میگویی  "جق ابراز عقیده " داری. و در بحثها شرکت میکنی و در همین بحثها هست که به ضعفهایت نه با تحقیر بلکه با تشویق پی میبری و به رفعش اقدام میکنی.
اینجا به تو و توانایی هایت ارزش میدهند. اینجا.. اینجا... 

تا امروز تحت تاثیر آن فرهنگ قیم سالار، مردسالار، قدرت سالار، خودم را تنها یک فمینیست معرفی کردم و سعی کردم نگویم فعال حقوق زنان. اما از امروز، با ورود به یکی از سازمانهای زنان سوئد که اعتبارش خیلی بالاتر از دم و دستگاه آن فعال و این فعال ایرانی است، با افتخار میگویم من یک فعال حقوق زنان هستم. 




آخرین ویرایش: پنجشنبه 15 بهمن 1394 02:08 ق.ظ

 

نقطه اشتراک: مهاجر بودن

دوشنبه 12 بهمن 1394 09:07 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 


اوایل مهاجرت احتمالا  دیدگاهی داری که سالها بعد میفهمی بی شباهت به دیدگاههای نژاد پرستانه نیست. نژادپرستی خیلی معنای گسترده تری پیدا کرده، نژاد پرستی دیگر فقط به تفاوت سفید و سیاه نیست به هرگونه نگاه بالا به پایینی نسبت به یک ملیت یا اقلیت دیگر میشود نسبت داد. 

اول که میایی مخصوصا در کشورهایی که پر از پناهنده است، بی شک یکی دوباری گفتته ای: شانس مارو اومدیم اروپا از این قیافه ها ببینیم!

راستش شرم اور، ولی من این را گفتم. وقتی اولین بار در محله مهاجر نشین ها زنهای برقع پوش دیدم. اگر آن روز کسی به من میگفت نژاد پرست مثل بسیاری دیگر عصبانی میشدم و میگفتم : این نژاد پرستی نیست. ولی خوشحالم، خوشحالم که از تلویزیون و رادیو و روزنامه این کشور کلی درس گرفتم و نگاهم انسانی تر شد. هرچند هنوز فاصله دارم با نگاه صد در صد انسانی و فارغ از قضاوت.

بگذریم، اولش راضی نیستی، اما کم کم، وقتی به اقتضای محیط اموزشی که فرقی بین دانشجوی ایرانی و اروپایی و عرب و کرد وافغان و افریقایی نیست یا محیط کار که مجبوری با ملیتهای مختلف همکاری کنی کم کم به شباهتنها پی میبری، یهو میبینی : این قیافه ها.... کلی نکات مشترک دارن که موبورها ندارند. بسیاری دقیقا دلیل مهاجرتشان همانی است که تو داشتی.. بسیاری هم نه! به هر حال بسته به قشری که در مراوده ای شباهتها و تفاوتها را میبینی.

باز میگذرد، و تو کم کم از اینکه در جایی هستی که یکپارچه نیست و ملیت های مختلفی هست احساس لدت میکنی.

امروز در محل کار، یکی از پرسنل که هیچ کار مشترکی باهم نداریم هم آنجا بود. اهل اریتریا، جلسات ماهانه میاید یک گوشه مینشیند و حرفی هم نمیزند. اما من هربار در اتوبوس میبینمش سلام میکنم. امروز همینطور که غذا را گرم میکردم با رویی باز آمد طرفم و شروع کرد به صحبت. از کار گفتیم و کمی غر زدیم کمی خندیدیم. 
کی روزی فکر میکردم که با یک زن مسلمان اریتریایی نقطه مشترکی برای خنده داشته باشم؟

بعد از کار رفتم سوپر خرید کنم، موقع حساب کردن مردی مومشکی آمد و رو به صندوقدار گفت: äggchoklad med leksaker .. ( تخم مرغ شکلات با اسباب بازی) صندوق دار سوئدی بود و با تعجب گفت: تخم مرغ شکلات؟ من نمیفهمم منظورت چیه؟ 
منم فورا گفتم: کیندر میخواد. تخم مرغ کیندر.
جایش را به مرد نشان دادم. تشکر کرد و لبخند زدم. صندوق دار هاج و واج مانده بود و گفت: چه خوب که فهمیدی! من اصلا نمیفهمیدم چی میگه!
لبخند زدم و تو دلم گفتم: برای اینکه ما مهاجرها زبان هم رو میفهمیم. برای اینکه ما ذهنمان همیشه سه تا جا بیشتر میرود و مثل شما سوئدی ها ملا نقطه ای نیستیم. برای اینکه ما مهاجرها، هرچقدر ازهم تفاوت داشته باشیم نقطه مشترکمان "مهاجر" بودن است.


برچسب ها: مهاجر ، خاورمیانه ، پناهنده ، نژادپرستی ، مهاجرت ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 12 بهمن 1394 09:15 ب.ظ

 

خون جگر

شنبه 10 بهمن 1394 01:23 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
اولین حسی که در سختی های مهاجرت به وجود میاید حس تنهایی است. همین که خانواده ات نیستند احساس میکنی تنهایی. تا وقتی روال طبیعی میگذرد خیلی دلتنگی نمیکنی، خیلی حس نمیکنی تنها هستی، اما تا کمی زندگی نظمش بهم میریزد، کمی بدبیاری، کمی بهم ریختن برنامه ها و آرزوهایت، وقتی هر روزت با نگرانی واضطراب شروع می شود و هر شبت با فکر اگر مُردم "خبر مرگ مرا با تو( تو اینجا فقط مادرم هست) چه کس خواهد گفت؟" حس تنهایی شروع میشود. وقتی کم کم اثرات اضطراب در سلامتت اثر میگذارد و تویی که از پزشک هراس داری فکر میکنی چرا "بابا اینجا نیست؟" وقتی عکس ارسالی خواهرت را میبینی که کنار برادرت ایستاده، میدانی زندگی ها در ایران سخت تر از چیزیست که اینجا تجربه میکنی اما همین که با همند، کنار همند فکر میکنی: "من چرا اونجا نیستم؟" یا سوال بهتر " اونها چرا اینجا نیستند؟"
همه اینها در کنار بدبیاری هایی که تمامی ندارد، که هی مثبت فکر میکنی و هی منفی میشود، هی تحمل میکنی هی بدتر میشود، هی به امید بهتر شدن وضعیت کار میکنی، هی بدتر وبدتر و بدتر میشود. به پیشرفت فکر میکنی، پس میروی! و هی به خودت میگویی: "درست میشه.. درست میشه.." شک هم نداری درست میشود، اما به قول رفیق: "آری شود، ولیکن به خون جگر شود!" و تهش برای هزارمین بار میپرسی: ارزش داره؟

در تمام این حسهای منفی، هستند آدمهایی که کنارت میایستند، و نمیگذارند زمین بیفتی.. آدمهایی که به حرفهایت گوش میدهند، راهنمایی میکنند. در کنار مشکلاتشان، حواسشان به تو هست، بدون چشمداشت، بدون بده بستان. آنوقت به خودت میایی و میبینی درست که پدر، مادر، خواهر و برادر اینجا نیستند اما تو "تنها" نیستی.. درست که اسمش غربت هست اما تو "غریب" نیستی.

مهاجرت دوستهای قدیمی را ازت میگیرد، اما دوستهایی را به تو میدهد که تجربه های مشابه دارند، که این روزها را یا گذرانده اند یا میگذرانند. هرکس به نوعی دستت را میگیرد و میگوید: "قوی باش!" این دوستها با ارزشند. حالا میدانی تنها نیستی، حالا تو فقط باید بچسبی به کنارآمدن با اضظراب و شرایطی که دلپذیر نیست اما حتما یک روزی تمام میشود. حالا باز باید اولویت بندی هایت را تغییر بدهی. نباید زمین بیفتی، نباید کم بیاری، نباید بگذاری واکنشهای عصبی تو را ضعیف کنند. باید به معده ات بی محلی کنی، باید به ریزش موهایت بیتوجهی کنی باید بگویی: من فقط به پیروزی فکر میکنم. به روزی که به هدف اصلی رسیدم و تازه اون روز باید خودم را برای چالش های جدید و واقعی تر اماده کنم.

آخرین ویرایش: شنبه 10 بهمن 1394 01:49 ب.ظ

 

مهاجران عزیز! حقوق شهروندی، وظیفه شهروندی میطلبد!

جمعه 2 بهمن 1394 11:51 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

بسیاری از ما پیش از مهاجرت اطلاعات مختصر و مفیدی از کشور مقصد گرفتیم. معولا این اطلاعات ،خوبی های آن کشور هست. اینکه دولتش چه امکاناتی میدهد و اصولا یک شهروند در آن کشور چه حق هایی دارد. اما کمتر کسی میگردد ببیند در ازای این حقوق شهروندی، یک شهروند چه وظایفی دارد. خب طبیعی هم هست. چون در کشور خودمان هیچ وقت نه "حق شهروندی" بوده نه "وظیفه شهروندی" . در این اطلاعات یک طرفه مهاجرهای قدیمی هم نقش دارند. مثلا وقتی وارد کشوری مثل سوئد میشوی یا قراره بیایی اگر با ده تا ایرانی که سالهاست اینجا ساکنند روبرو شوی، نه تایش همان اول میگویند: خیلی کشور خوبیه، میدونی مثلا میتونی بگی مریضی دولت بهت پول میده، بچه بیار بشین تو خونه دولت بهت پول میده، کارت رو از دست بدی مشکلی نیست بیمه بیکاری داری و زندگیت میچرخه، کلاس زبان میخوای بری طولانی اش کن چون دولت بهت پول میده! تو صف فلان وفلان بمون که دولت بهت پول بده و... خلاصه از کل قوانین سوئد فقط چیزهایی را به متقاضی ناوارد میگویند و راههای مختلف- از قانونی تا غیر قانونی- برای "گرفتن پول از دولت " را یاد میدهند، اما دریغ از اینکه بگویند: میدونی تو وظیفه داری روزی هشت ساعت کار کنی، سر کار منظم باشی، مالیات را سر وقت بدهی، به قوانینش احترام بگذاری ودرسته اینجا حقوق خوبی میگیری وقابل مقایسه با ایران نیست اما هزینه های برق وتلفن و تلویزیون هم به همان اندازه بالاست و قابل مقایسه با ایران نیست و .... هیچکس به ما وظیفه های شهروندی را یاد نمیدهد. و هیچکس هم نمیگوید علت وجودی هر قانونی در سوئد چیست! بله سوئد یک کشور قانونمند و دموکرات با رسانه آزاد است که برای هر چیزی یک قانون دارد. قانونی که برای مای ایرانی مسخره میاید همانطور که قانونهای ایران برای خیلی ها مسخره است. البته اگر آنها بگویند قانونهای ایران مسخره است ما رگ گردنمان باد میکند ولی ما بگوییم قانون سوئد مسخره است "حق داریم"!

همه ما قبل آمدن یا بعد از آمدن از اینکه یکی از بهترین کشورهای دنیا را برای زندگی انتخاب کردیم خوشحالیم. اما این کشور چطور کشور بهتری شده؟ جواب ساده است، با تلاش، کوشش، مسئولیت پذیری، وظیفه شناسی و قانونمندی اکثریت شهروندانش. این دولت چطور میتواند انقدر دست و دلباز باشد؟ جواب باز هم ساده است، از کار کردن شهروندانش( وظیفه شهروندی) و مالیاتهایی که میگیرد. حالا فکر کنید مهاجرینی هستند که از همان اول فقط دنبال راه های مختلف برای گرفتن پول هستند و تازه اگر ناچار به کار هم بشوند بیست چهار ساعت به قانون مالیات سوئد- 30 درصد حداقل مالیاتی است که میدهیم و با رشد حقوق به صورت تصاعدی این مالیات بالا میرود در حقوقهای بالای 50000 کرون نصف و گاهی بیشتر صرف مالیات میشود- فحش میدهند. 
سوئد و خیلی کشورهای دیگر مورد انتخاب مهاجرهای ایرانی از ده کشور برتر جهان هستند. اما اینها همینطوری برتر نشدند. جالب اینجاست ما فکر میکنیم این برتری و حفظش فقط وظیفه مردم خود سوئد است. بعضی از ما میتوانیم با هنر "زرنگ بازی"، از کار سیاه، تا قرار داد و ازدواج و شرکت های صوری، عدم پرداخت مالیات درست، و هزار ویک راه و روش دیگر از نیمی از این وظایف شهروندی شانه خالی کنیم. بله ما به بهانه زندگی در کشوری بهتر با امکانات بهتر میاییم و بعد به جای اینکه بیاموزیم چطور آن سیستم ایجاد شده و جفظ شده سعی میکنیم همان روندی که در مملکت خودمان داشتیم را ادامه بدهیم غافل از اینکه همین کارهاست که باعث کندی پیشرفت و یا حضور افراد نالایق در رده های بالای حکومتی در کشور خودمان شده. 
برایتان چندین مثال از زرنگ بازی های حیرت آور میزنم ( البته شاید برای شما حیرت آور نباشد ولی برای من هست)

کسانی را میشناسم که مرخصی استعلاجی دارند و دلیلش مثلا کمردرد مزمن است یا به هر حال بیماری که بتوانند یک مرخصی استعلاجی طولانی مدت- حتی گاهی دائمی- بگیرند ( در واقع به اداره بیمه ثابت کرده اند که توانایی کار ندارند پس برای گذران زندگی نیاز به پول دارند که از بیمه میگیرند). بعد تمام آن مدت در جایی دیگر به صورت سیاه ( حقوق بدون پرداخت مالیات) کار میکنند. اینطوری هم از دولت پول میگیرند هم پولی اضافه در میاورند که دولت خبر ندارد پس نیازی به پرداخت مالیات نیست. 
چند سال پیش سیستم کلاس زبان اینطور بود که تا وقت فرد دوره اولیه را پاس نمیشد پولی کمک هزینه تحصیل از دولت میگرفت. طرف سوئدی را مثل بلبل حرف میزد اما هنوز در سطح پایه امتحان را عمدا پاس نمیشد!
مثال های ازدواج و شرکت صوری هم انقدر زیاد است که بهتره درباره اش ننویسم.

بله فکر کنید که این زرنگ بازی ها را خود سوئدی ها از اول تک تک میداشتند هیچوقت سوئد بین ده کشور اول جهان نبود.

من با نسلی از سوئدی ها کار میکنم که سوئد را ساخته اند. نسلی که جنگ جهانی را دیده( سوئد در جنگ نبوده اما به هر حال بدلیل اینکه تمام کشورهای اطرافش در جنگ بوده اند متاثر بوده)، قحطی دیده، دو تا رکود اقتصادی شدید را دیده ولی این کشور را با قانونمندی و وظیفه شناسی ساختند! اینها از حقوق شهروندیشان دفاع و استفاده میکنند و به وظایف شهروندی شان هم پایبندند. مثلا برای اکثر سوئدی ها بیمه بیکاری، بیمه بیماری، بیمه این و بیمه آن برای همینجوری استفاده کردن نیست. بلکه وجودش برای اطمینان و تامین امنیت است. یعنی طرف میداند اگر یک روزی کار نکند به پاس سالهای کاری و پرداخت ماهانه حق بیمه در دوران کار میتواند از بیمه بیکاری آنهم نه مادام العمر بلکه تا پیدا کردن یک کار جدید بهره ببرد. در نتیجه معمولا یک سوئدی - و یا یک مهاجر- وظیفه شناس کار میکند، اگر بنا به لایلی کارش را از دست داد که شامل استفاده از بیمه بیکاری شد، بیمه را میگیرد که با دغدغه کمتری دنبال کار مجدد بگردد. همینطور برای بیماری، که بیمار بدون دغدغه هزینه مالی به درمان بپردازد. 
ولی برخی مهاجرها چطور فکر میکنند؟ بیمه بیکاری "حقمه" به بهانه های مختلف کارهایی که اداره کار معرفی میکند را رد میکنند و مینشینند در خانه از بیمه استفاده مفید میبرند. مثل نشستن پای ماهواره و دیدن سریالهای ترکی، یا بیست و چهار ساعت اسکایپ و وایبر با خاله و عمو در ایران، و یا مسافرت به ایران ! اینها همه حق یک شهروند است اما این سواستفاده از حق شهروندی است چون وظیفه متقابلش انجام نمیگیرد.

از نظر من و خیلی های دیگر بسیاری قانونهای سوئد مشکل دارد. چرا؟ چون من آنجایی نیستم که باید باشم! چون قوانین این کشور برای ما تحصیلکردههای طبقه متوسط نیست. اما این اشکال کشور مبدا نیست اشکال ما هست، ما مهاجرها، بخصوص آنهایی که خودمان انتخاب کردیم که مهاجرت کنیم، باید اول قوانین یک کشور را بدانیم و متناسب با نیازهای خودمان کشور را انتخاب کنیم. اما خیلی از ما با این تفکر مهاجرت میکنیم: مهم رفتن است! بر اساس چنین تفکر و هدفی میاییم جایی مثل سوئد که اصلا و ابدا کشور مهاجر پذیر نیست بلکه کشور پناهنده پذیر است. کشوری که مثل آمریکا دانشگاهی نیست، سرمایه داری نیست و ... حالا ما میاییم اینجا بعد میگوییم چرا این قانونش به ما نمیخورد! 
از خودم مثال میزنم که دعوا نشود: 
من آمدم اینجا با انتخاب خودم، سوئد برای من دعوتنامه ارسال نکرده بود، دانشگاهش هم در به در دنبال من نبود. من فارغ التحصیل دانشگاه تهران با معدلی که قابل گفتن نیست، مدارکم را فرستادم و به طرز حیرت آوری در دانشگاهی پذیرفته شدم که از دانشکده کشاورزی دانشگاه تهران بسیار بالاتر بود. بعد ها که دانشجوهای دیگر را میدیدم و میشنیدم از کدام دانشگاههای ایران آمدند به این همه دست ودلبازی دانشگاههای سوئد احسنت میگفتم. هزینه تحصیل که رایگان بود، به معدل و نوع دانشگاه هم کاری نداشت.خب فکر کنید مثلا کسی با معدل خیلی بهتر از من وقتی من را در کنار خودش میدید حتما تو دلش به این سیاست سوئد بدوبیراه میگفت. اما من از سیستم سوئدی خیلی چیزها یادگرفتم و هر روز یاد میگیرم، سیستمی که میگوید " همه حق استفاده از فرصتهای برابر دارند" . شاید من دانشگاه تهرانی در کنکور شرایط بهتری داشتم که آنجا قبول شدم و فرد دیگری مثلا استرسی بود و با اینکه هم سطح من بود اما بخاطر استرس یا کند بودن در زدن تستها نتوانست دانشگاه سراسری قبول شود. یا شاید من به هزار دلیل که خودم میدانم در درس خواندن در دوران لیسانس موفق نبودم ولی این به معنی گرفته شدن حق تحصیل در مرحله بالاتر و در جایی بهتر نیست شاید محیط بهتر به من امکان رشد بهتر دهد ( که از قضا برای من صادق بود و من درسم در فوق لیسانس به زبان انگلیسی بهتر از دوران لیسانس در ایران به زبان فارسی بود) 
بله ما آمدیم مجانی درس خواندیم و از فردایش غر زدیم که "عجب کشور احمقیه، چرا برای ما دانشجوها فرصت اقامت نداره" ما اصلا به اون رایگان بودنش، امکانات بی نظیری که انشگاه ارائه میداد و یا نحوه پذیرشمان توجه نداشتیم! از اول هم میدانستیم قانونش همین است. خودمان انتخاب کردیم بعد میگوییم عجب کشور مزخرفی! به جای اینکه بگوییم "عجب انتخاب اشتباهی".
باز از خودم مثال میزنم، برای ماندن در این کشور به دلیل اینکه این کشور را بیشتر وطن میدانم، و برایم بیشتر وطنی کرده تا کشور زادگاه، برای ماندن به صورت قانونی، یا باید ازدواج میکردم یا کار پیدا میکردم. اولی که در باغش نبودم پس دومی انتخاب شد. با علم به قانونش کاری انتخاب کردم. حالا این قانون دست و پایم را میبندد. بعد من مینشینم به قانون فحش میدهم!! فحش میدهم چون قانون برای من مرمر مشفقی نوشته نشده! برای منی که نه فقیرم، نه از جنگ آمده ام، نه شکنجه شده ام، نه بی سوادم، نه بی پناهم. 
هروقت بدو بیراه میگویم بعدش به خودم یادآوری میکنم این قانون به چه علتی سخت است و یا این شرایط را دارد و درسته که ده نفر مثل من ازش ضربه میخورند اما هزاران نفر ازش سود میبرند، هزاران نفری که از من وضعیت بدتری داشته و دارند.

مثالی دیگر، بسیاری از اطرافیان بخصوص جوانان داد و بیداد دارند که چرا اینجا سیستمش مثل کانادا نیست! و برای تحصیلکرده ها سرمایه دارها فرصت های بهتری ندارد.عزیزان! کانادا یک کشور "مهاجر پذیر" است، سوئد یک کشور "پناهنده پذیر". کانادا اساس مهاجر پذیری اش کار و سرمایه است. اینجا اساس پناهنده پذیری اش کمک به اقشاری که جانشان در کشور خود در خطر است. اینکه پناهنده های کشورهای فقیر و جنگ زده از ما تحصیل کرده های طبقه متوسط به بالای یک کشور نسبتا امن در حال توسعه حقوق و امکانات بیشتری دارند ضعف سوئد و احمقی سیاستمداران سوئدی نیست، بلکه اساس سوسیالیستی این کشور و اساس پناهنده پذیری آن است و ما باید این را قبل از انتخاب سوئد به عنوان کشور مقصد در نظر میگرفتیم. نه اینکه توقع داشته باشیم سوئد قوانینش را بر اساس نیازهای ما ایرانی ها طبقه متوسط به بالا که در حال حاضر نه در جنگیم، نه در قحطی نه بسیاری از ما فعالیت سیاسی داشتیم یا یک روز در زندان بوده ایم، بنویسد. 
جالب اینجاست، بسیاری از دانشجوهای ایرانی بعد از سالها زبان سوئدی را یاد نگرفته اند و هنوز به انگلیسی رفع و رجوع میکنند. حتی اگر اندکی بلد باشند ترجیح میدهند به انگلیسی حرف بزنند. این یعنی جدا کردن خود از جامعه سوئد که حتما ایرادی ندارد. اما اگر یک سوئدی با ما طوری رفتار کند که ما را جزیی از جامعه نداند فریادمان هوا میرود که ببین اینها با ما چطور رفتار میکنند؟ اینکه بعد این همه سال ما ذره ای توجه و انگیزه نسبت به یادگیری زبان یک کشور که قرار است مقیمش و بعد ها شهروند رسمی اش شویم نداریم، ذره ای توجه به تاریخش، فرهنگش، قوانینش، نداریم و نصف آداب و رسومشان را هم مسخره میکنیم و خودمان را "هرگز" جزیی از این کشور نمیدانیم پس چرا ناراحت میشویم که آن کشور و مردمش ما را جزیی از خود ندانند؟ اصلا چرا میاییم برای زندگی در این کشور و به هر دری میزنیم تا حتما اقامت این کشور را بگیریم؟ برای زندگی بهتر؟ آیا ما فقط باید از بهتری موجود استفاده کنیم یا باید برای حفظ این بهتری و سهم داشتن در آن تلاشی هم بکنیم؟ 
یک عده فورا میگویند: "من پول اوردم در این مملکت یا مثلا دارم کار میکنم!". احسنت، این یکی از مهمترین وظیفه های شهروندی است که با کار و پرداخت مالیات به حفظ رفاه اجتماعی سوئد کمک کنیم و البته از این مالیات خودمان استفاده میکنیم یا بعدها استفاده خواهیم کرد یعنی باز به خودمان برمیگردد و البته به دیگر انسانها. اما وظیفه شهروندی، بخصوص مهاجر، تنها کار کردن نیست. همانقدر که برای ما ایرانی ها مهم است همه ایران را بشناسند حتی با اینکه قصد زندگی ندارند یا قرار نیست شهروندش باشند، حداقل ما هم کمی این کشورهای میزبان را بشناسیم. اخبارش را نه از صفحه های فیس بوکی ایرانی یا انگلیسی زبان که از صفحات رسمی سوئدی دنبال کنیم. کمی بدانیم پشت هر قانونی که از نظر ما مسخره است چه علت هایی خوابیده. شاید باز درکش نکنیم یا خلاف عقیده و باورمان باشد اما حداقل درک کنیم سیستم یک کشور چه اصولی دارد. 
ما توقع داریم همه ایران را بشناسند، نه فقط ایران را بشناسند که تمام سنت ها و فرهنگها و غذاهایش را! در ازایش اینکه ما چقدر کشور میزبان را میشناسیم یا اصلا دیگر کشورها را مهم نیست. عملا آسمان سوراخ شده و یک ایران افتاده و اگر همه نشناسند " این غربی های بی سواد پدر سوخته راسیست" هستند ولی ما مثلا اگر ندانیم غذای ملی اتیوپی چیه ، مهم نیست! من نمیدانم چند درصد مهاجرهای ایرانی تمام شهرهای سوئد را با جغرافیایش میشناسند. چند درصد ما قبل آمدن به اینجا میدانستیم که "کله پاچه" از غذاهای سنتی برخی مناطق شمالی سوئد و بسیار محبوب در نروژ است. ولی مطمئنم که تعداد خیلی خیلی زیادی نمیدانستیم. حالا درباره سوئد که کشوری پیشرفته است و جایی است که ما تصمیم گرفتیم باقی عمرمان را در آن زندگی کنیم و شهروندش باشیم، اطلاعات نداریم ولی اگر سوئدی یا یک غربی دیگر نداند ما چه غذایی میخوریم باید فحش بخورد. البته قطعا نه جلوی خودشان. جلوی خودشان ما از خارجی ها تعریف میکنیم و تازه در تعریف خودمان و اثبات متفاوت بودنمان با دیگر مهاجر ها میگویم
: Oh! you know, we are like you!

برای همین همیشه توصیه میکنم پیش از مهاجرت ببینید چرا میخواهید مهاجرت کنید. کشور مقصد را بر اساس خواسته هایی که دارید انتخاب کنید نه بر اساس امکانات هوس انگیزی که دارند، چون بعدش میشوید جز دسته ایرانی های مدام ایراد گیر پرتوقع در قبال کشوری که برای شما دعوتنامه نداده و به دست و پایتان نیفتاده که بیایید، بلکه برعکس شما قصد زندگی بهتر از آنچه دارید را کردید.

اگر هم ساکن کشوری هستید به جای اینکه به قوانینش فحش بدهید با مشارکت در انتخاباتش، نوشتن نظر و فرستادن به روزنامه، زنگ زدن به رادیو و نظر دادن اعتراضتان را به گوش دیگران برسانید. قانونی که اکثریت با آن مشکل داشته باشند حتما تغییر میکند چون این کشورها دموکراتیک هستند و ضعفی باشد - نه ضعفی که از نظر ما ضعف است، ضعفی که با سیستم سیاسی و اجتماعی و اصول کشور میزبان همخوانی نداشته باشد یا به نفعش نباشد- بالاخره تغییر میکند.



مرمر مشفقی

سوئد، 21 ژانویه 2016


برچسب ها: مهاجرت ، مهاجر ، پناهنده ، کاردرسوئد ، تحصیل در سوئد ، حقوق شهروندی ،
آخرین ویرایش: جمعه 2 بهمن 1394 11:54 ب.ظ

 

تهاجم اقلیمی

سه شنبه 29 دی 1394 10:33 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
كار به جایی رسیده كه وقتی میخوام لباس روز رو انتخاب كنم میگم: همش منفی هشت، لازم نیست زیاد بپوشم! از اون بالاتر وقتی همخونه تازه از راه رسده سوئدی كه تازه شهرش شمال تر از اینجا هست میگه: اوه خیلی هوا سرده! میگم: نه، سرد نیست كه! به این میگویند تهاجم اقلیمی!
برچسب ها: سوئد ، زمستان ، سرما ،
آخرین ویرایش: - -

 

مهاجرت به سوئد

چهارشنبه 27 آبان 1394 05:38 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 


سلام به همگی و ممنون از کامنتهای عمومی و خصوصی، ایمیلها و مسیجهای تلگرام!
باور کنید من نه وکیلم، نه قانون های سوئد را بلدم، نه کیس پناهندگی داشتم نه اصلا درباره همه اینها خبر دارم!
من هرچیزی که درباره سوئد و مهاجرت به ذهنم رسیده بارها نوشتم و خوشبختانه در زیر عنوان سوئد حتما میتونید مطالب زیادی پیدا کنید.
با این حال من به صورت کلی یک سری نکته ها که میدانم مینویسم و بیشتر از اینها نه میدانم نه اصلا کار من هست .

سوئد کشور مهاجر پذیر نیست!
بله درست خواندی، سوئد مهاجر پذیر نیست بلکه پناهنده پذیر است. اما پناهندگی هم به این سادگی ها نیست. بخصوص با موج جدید پناهندگان جنگی شانس دریافت پناهندگی بی دلیل برای ایرانیان تقریبا صفر است. یعنی شما باید خیلی خیلی مدرک موثق و مطمئنی داشته باشید که ثابت شود در ایران حانتان در خطر است. بسیاری با عنوان تغییر دین یا مذهب درخواست پناهندگی میدهند. یعنی این خیلی مد شده بین ایرانی ها. ولی راستش من نمیفهمم! اگر هدف زندگی در کشوری قانون مند هست شما بخواهید همان رفتارهای دروغ و کلک و ... رو اجرا کنید خب همان ایران بمانید!
به هر حال من بیشتر از این درباره پناهندگی نه اطلاعات دارم نه کسی رو میشناسم که این کار را کرده باشد که بتونم اطلاعات بگیرم. پناهنده های قدیمی شرایطشان متفاوت بود درنتیجه خیلی اطلاعاتشان مناسب امروز نیست. پس تا واقعا نیاز به پناهندگی ندارید خودتان را اسیر این روش آمدن نکنید. بخصوص که تا گرفتن  جواب زمان زیادی در کمپ ها خواهید ماند که باعث سرخوردگی ها هم میشود.

مهاجرت دانشجویی
در باره دانشجویی قبلا مفصل نوشتم. بیشتر از این اطلاعات ندارم.

مهاجرت سرمایه گذاری یا کاری
این مورد هم شرایط خاصی دارد. به صورت کلی شما یا باید قصد راه اندازی کاری در سوئد داشته باشید و حداقل 50% سهام برای شما باشد یا باید کاری در سوئد پیدا کنید که بر اساس آن درخواست اقامت کاری بدهید. 
در سایت اداره مهاجرت سوئد به زبان انگلیسی و در برخی موارد به زبانهای دیگر من جمله فارسی، اطلاعات دقیقتری از چگونگی درخواست اجازه کار موجود است. 
www.migrationsverket.se

از آنجایی که غیر قانونی کاری نمیکنم و دنبالش نیستم راههای غیر قانونی را هم بلد نیستم.

این تمام اطلاعاتی بود که من نسبت به مهاجرت داشتم. اگر سوالی داشتید- قول نمیدم جوابش رو بلد باشم- فقط و فقط به من ایمیل بزنید و من سر فرصت جواب میدم. یکی از چیزهایی که در مهاجرت باید یاد  بگیرید این است که در سوئد مثل ایران همه بیست و چهارساعت آماده پاسخگویی به ایمیل و کامنت و مسیج نیستند. و اینکه آنلاین هستند در جایی یا پیامی را دیده اند دلیل نمیشود همان موقع هم فرصت پاسخگویی داشته باشند.


برچسب ها: مهاجرت ، پناهندگی ، سوئد ، اروپا ، مهاجرت تحصیلی ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 دی 1394 05:40 ب.ظ

 

تعداد کل صفحات ( 2 ) 1 2