معرفی

چهارشنبه 5 خرداد 1395 11:31 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
پسرك: مامانم برات سلام رسوند
من با چشمان گرد شده تعجب سوئدی نشان دادم : آها
-بهش درباره ات گفتم، گفتم تو چپگراها رو دوست نداری! 
- نِمِن( باز تعجبی سوئدی تو مایه های زمانی كه از كلافگی میگیم الله اكبر) 
دست بردم تو موهاش گفتم: هیچی دیگه نبود بگی؟ 
-چرا گفتم مثل بیشتر زنان مهاجر از دست حزب چپ عصبانیه كه سعی میكنند مسایل زنان مهاجر رو نادیده بگیرن! مامان هم گفت تو میدونی خبلی از ما حزب چپی ها مخالف این روند حزب هستیم! 
-دیوانه! 
- شما اتفاقا دوستای خوبی میشید، بحثهاتونم جالب خواهد بود. 

مادر پسرك عضو شورای شهرشان از سمت حزب چپ هست و تنها شهرداری كه در دست چپهاست شهرداری شهر پسرك است، من دقیقا عضو حزب مقابلشان یعنی لیبرال ها!

آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 11:33 ق.ظ

 

شاید یعنی شاید

سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 01:07 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
اون: میتونیم بعد شام بریم خونه من من: مممم شاید، ببینیم چی میشه اون: شاید همیشه نه هست، پس هیچی! من با چشمهای گرد: شاید یعنی شاید، یعنی هنوز نمیدونم! شاید دو دقیقه دیگه دلم بخواد بیام خونه تو و بعد تصمیم عوض بشه شاید هم اصلا دلم نخواد! اون: نه تو سوئد معمولا نه گفتن سخته واسه همین میگیم شاید و شاید یعنی نه! من: خب من سوئدی نیستم. اگه نخوام میگم نه. و نه یعنی نه! شاید یعنی هنوز نمیدونم. الان خسته ام و دلم میخواد همینطور لم بدم رو مبل خونه خودم، شاید یكساعت دیگه خستگیم دربره و دلم بخواد بیام خونه تو. Take it easy! اون در حالیكه قند در دلش از این جواب آب شده: ما سوئدی ها خیلی عجیبیم نه؟ چه خوبه تو سوئدی نیستی
آخرین ویرایش: سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 01:18 ب.ظ

 

اندر معایب کار کردن با میانسالها

جمعه 27 فروردین 1395 03:48 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
كار كردن با میانسالهای سوئدی همیشه هم بامزه و باحال نیست! جلو روت قربون صدقه میرن پشت سر گلایه میكنند! آی آدم لجش میگیره! 
دیروز بابا بزرگ جان به صاحب كارم گفته من بلند صحبت میكنم و زیاد درباره سیاست حرف میزنم كه براش خسته كننده است. 
صاحب كارم به من چیزی نگفته بود. امروز سركار خود بابابزرگ پرسید از سیاست چه خبر؟! 
منم براش كمی توضیح دادم
بعد امروز هی میگفت نمیشنوم چی میگی میشه بلند تر حرف بزنی؟! 

ظهر اومدم دفتر و صاحب كارم گفت كه فلانی لطفا خونه بابابزرگ زیاد از سیاست حرف نزن و یه كم تن صدات رو بیار پایین! میگم امروز هی میگفت نمیشنوم! 

خلاصه نمیدانیم با اینا چه كار كنیم!

این دو-سه سال هم بگذره... دیگه توان ندارم!

آخرین ویرایش: یکشنبه 29 فروردین 1395 03:49 ب.ظ

 

یادم یادت فراموش

چهارشنبه 19 اسفند 1394 12:17 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

عشقهای نوجوانی همیشه پر از قرار مدارهای آتشین است. پر از وعده های بعد از جدایی، پر از "دیگر کسی به قلبم راه نمیابد" ها، پر از "این روز به یادم میماند تا ابد" ها.. پر از هر سال همین موقع همین روز همین لحظه!

چند روز پیش به ذهنم امده بود.. حساب کردم دیدم عجب! امسال میشود بیست سال! به خودم گفتم در 15-16 فروردین به مناسبت بیست سال گذشتن از یک عشق نافرجام مینویسم. بعد یادم افتاد همیشه برایم هفده اسفند مهم بود. اولین باری که دیده بودمش با آن پیرهن گلبه ای و لپهای سرخ. چرا 17 اسفند ها مهم بود؟ چون همیشه قهرهایمان در 17 اسفند به اشتی میرسید. همه جدایی هایمان 17 اسفند به وصل دوباره میرسید. و همیشه بهش میگفتم: اسفند ماه ماست!

این ها را همان یکی دوروز پیش مرور کردم و بعد به چشم برهم زدنی از یادم رفت. 
امروز که داشتم سالها پیش همین روز فیس بوک را نگاه میکردم- با ترس و لرز چون میدانستم این روزها در سالهای اخیر خاطرات خوبی ندارم- رسیدم به زمانی که ایران بودم و هنوز از او مینوشتم.. از هفده اسفند.. از عروسی که دیده بودمش، از شعرهای داریوش که وصف حالم بود و از ارزوهای خوشبختی ام برای او.

در آستانه بیست سالگی است تنها عشق مقدس زندگیم. تنها عشق نبود. بعد از او بارها عاشق شدم، همزمان عاشق شدم، بیشتر عاشق شدم، غنی تر عاشق شدم. اما فقط مقدس ترین عشق همان بود. پاک و مقدس و واقعی..

به خودم قول میدهم 15 فروردین که رسید یکبار دیگر بنویسم. اما همینقدر میدانم که همه ان پیمانها یکی یکی فراموش شدند.. قلب من دیگران را راه داد و قلب او هم. این روزها از یاد من که همیشه متخصص حفظ روزها هستم رفته چه برسد از یاد او که همیشه ضعیف بود. همین موقع همین روز همین لحظه... نه دیگر تمام شد. تنها چیزی که برایمان از آن عشق اتشین باقی ماند " احترام" است.




آخرین ویرایش: چهارشنبه 19 اسفند 1394 12:18 ب.ظ

 

خون جگر

شنبه 10 بهمن 1394 02:23 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
اولین حسی که در سختی های مهاجرت به وجود میاید حس تنهایی است. همین که خانواده ات نیستند احساس میکنی تنهایی. تا وقتی روال طبیعی میگذرد خیلی دلتنگی نمیکنی، خیلی حس نمیکنی تنها هستی، اما تا کمی زندگی نظمش بهم میریزد، کمی بدبیاری، کمی بهم ریختن برنامه ها و آرزوهایت، وقتی هر روزت با نگرانی واضطراب شروع می شود و هر شبت با فکر اگر مُردم "خبر مرگ مرا با تو( تو اینجا فقط مادرم هست) چه کس خواهد گفت؟" حس تنهایی شروع میشود. وقتی کم کم اثرات اضطراب در سلامتت اثر میگذارد و تویی که از پزشک هراس داری فکر میکنی چرا "بابا اینجا نیست؟" وقتی عکس ارسالی خواهرت را میبینی که کنار برادرت ایستاده، میدانی زندگی ها در ایران سخت تر از چیزیست که اینجا تجربه میکنی اما همین که با همند، کنار همند فکر میکنی: "من چرا اونجا نیستم؟" یا سوال بهتر " اونها چرا اینجا نیستند؟"
همه اینها در کنار بدبیاری هایی که تمامی ندارد، که هی مثبت فکر میکنی و هی منفی میشود، هی تحمل میکنی هی بدتر میشود، هی به امید بهتر شدن وضعیت کار میکنی، هی بدتر وبدتر و بدتر میشود. به پیشرفت فکر میکنی، پس میروی! و هی به خودت میگویی: "درست میشه.. درست میشه.." شک هم نداری درست میشود، اما به قول رفیق: "آری شود، ولیکن به خون جگر شود!" و تهش برای هزارمین بار میپرسی: ارزش داره؟

در تمام این حسهای منفی، هستند آدمهایی که کنارت میایستند، و نمیگذارند زمین بیفتی.. آدمهایی که به حرفهایت گوش میدهند، راهنمایی میکنند. در کنار مشکلاتشان، حواسشان به تو هست، بدون چشمداشت، بدون بده بستان. آنوقت به خودت میایی و میبینی درست که پدر، مادر، خواهر و برادر اینجا نیستند اما تو "تنها" نیستی.. درست که اسمش غربت هست اما تو "غریب" نیستی.

مهاجرت دوستهای قدیمی را ازت میگیرد، اما دوستهایی را به تو میدهد که تجربه های مشابه دارند، که این روزها را یا گذرانده اند یا میگذرانند. هرکس به نوعی دستت را میگیرد و میگوید: "قوی باش!" این دوستها با ارزشند. حالا میدانی تنها نیستی، حالا تو فقط باید بچسبی به کنارآمدن با اضظراب و شرایطی که دلپذیر نیست اما حتما یک روزی تمام میشود. حالا باز باید اولویت بندی هایت را تغییر بدهی. نباید زمین بیفتی، نباید کم بیاری، نباید بگذاری واکنشهای عصبی تو را ضعیف کنند. باید به معده ات بی محلی کنی، باید به ریزش موهایت بیتوجهی کنی باید بگویی: من فقط به پیروزی فکر میکنم. به روزی که به هدف اصلی رسیدم و تازه اون روز باید خودم را برای چالش های جدید و واقعی تر اماده کنم.

آخرین ویرایش: شنبه 10 بهمن 1394 02:49 ب.ظ

 

تصمیم بر بی تصمیمی

پنجشنبه 17 دی 1394 02:08 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
پیش نوشت: راستش برگشتن به وبلاگ نویسی اونم اینطوری خیلی حس خوبی بود. هرچند سخته هی انتقال آرشیو! هی جابجایی. هی دوباره پیدا کردن دوستان وبلاگ نویس. 
ولی میچسبه مخصوصا وقتی کامنت دارم:) 
البته که الان چون مرخصی هستم میرسم بیام و با حوصله بچرخم تو این فضای جدید. و بعد از ماهها تونستم وبلاک بخونم. یعنی من بیمارم! به حای اینکه ذهنم رو با نوشته های دوست داشتنی وبلاگ نویسهای محبوبم تسکین بدم میرم تو فیس بوک هی حرص میخورم! 

*****************

بگذریم! ما مهاجرها، مخصوصا از نوع تنهایش، یه سردرگمی داریم در اینکه سال نوی ما چیست؟ و کی باید تصمیمات جدی برای سال جدید را ارائه داد؟! میدونید که کلا نوروز اینجا برام بی معناست و همیشه از سر اجبار یه سفره ای گذاشتم. دلایلش هم بارها نوشتم اما باز مینویسم. از مهمترین دلایلش اینه که اولا اینجا حس بهار در اون تاریخ نیست. دوم بجز سالهایی که به شنبه ویکشنبه میفته باقیش در روزهای وسط هفته است که همه سرکار هستیم. سوم، اوج فیمتهای اصلی در فروشگاههاست در نتیجه رفت و آمد مردم برای خرید کمتر است و این خودش هیجان را کم میکند. چهارم نیست دیگه! خاقا ( مخفف خانم/آقا ) جان! نیست! چیزی که برای این جا نیست ، نمیشود داشت! 

اما سال نو میلادی! راستش بجز سال اول و دوم که هنوز دانشجو بودم و بالاجبار تعطیل و راهی سفر شدم که در هر دوش به دلیل بودن در کنار خانواده ها چیزی از هیجانات جوانی برای سال نو دستگیرم نشد، باقی سال نو ها من خسته از کار در خانه ولو شدم و اصلا نفهمیدم کی سال نو شده که میفهمیدم هم اهمیتی نداشت برای کسی که روز بعدش باید برود سرکار! مخصوصا که تو این شهر کسی سال نو را تبریک نمیگه و اصلا خبری از اون فیلمهای کریسمسی هالیوودی نیست که زرت و زرت هر کی به هر کی میرسه میگه : مری کریسمس یا هپی نیو یر! 

باز حوالی کریسمس خوبه. همه تو شهر در جنب و جوشند و قدم به قدم موسیقی کریسمسی هست و دخترها و پسرهای جوانی که در بسته بندی کادوها کمک میکنند. اما سال نو افتضاح! کلا تو سوئد کریسمس مهمتر از سال نوست. آهان راستی یادم رفت بگم، کریسمس با سال نو تفاوت دارد. هی هر سال عزیزان داخل کشور در سال نو پیام مری کریسمس میدن! یا در کریسمس میگن سال نو مبارک! عزیزان بدانید و آگاه باشید، کریسمس ، 25 دسامبر هست و سال در 00.00، 31 دسامبر به 1 ژانویه نو میشود. 

برگردم به حرف خودم، بله من نمیدونم سال نو برای من چه معنایی داره؟ الان هفت روز از سال جدید گذشته و من تفاوتی با هشت روز پیش نمیبینم.  یعنی کلا سبک زندگی و شرایط کاری ام برای من فرقی بین روز تعطیل و غیر تعطیل و اتفاقات بزرگ نمیذاره. حالا شما بیا بگو من تصمیمات بزرگ برای سال آینده را باید کی اتخاذ کنم؟! بله روز تولدم شاید بهترین باشد. درست یک ماه دیگر! 

اما من این بار تصمیم گرفتم که هیچ تصمیمی نگیرم. چون کلا هربار تصمیم جدی گرفتم هزار و یک بلای آسمانی نازل شد تا اجرا نشود. البته ضعهای شخصیتی ام هم نقش به سزایی در این اجرا نشدن ها دارد. اما شاید مهمترین تصمیمی که بتونم امسال بگیرم اینه که شده تمام پس اندازم رو بدم ولی برم روانشناس. من تنهایی از پس کنترل اضطراب، پاشیده شدن ها و نگرانی هایم برنمیام و اگر به دادش نرسم در این کشور که کلا بسیار مستعد در دیوانه ساختن افراد هست دیوانه میشوم! 

حالا نترسید از سوئد، این دیوانه شدن زمینه های بسیار میخواد و خب اگر واقعا همه که ساکن سوئدند این زمینه ها را داشتند که الان سوئد یک تیمارستان بزرگ بود نه یکی از ده کشور بهتر. برای همین میگم بی برنامه مشخص و محکم مهاجرت نکنید. یعنی وقتی مهاجرت کنید که حداقل دو یا سه مورد مطمئن دارید. مثل اقامت، یا کار و توانایی بسیار خوب که بتونید همه جا ازش استفاده کنید! 

من اگر به 5 سال ونیم پیش برگردم قطعا به مهاجرت فکر میکنم ولی حتما برایش برنامه ریزی میکنم. مهاجرت اگر با برنامه ریزی باشد هیچوقت ضرر ندارد و هیچوقت برایش دیر نیست. اما اگر بی برنامه ریزی و احساسی باشد مشکلات زیاد است. 


پس این شد که من تصمیم گرفتم که تصمیمی نگیرم! چه فرقی میکند شروع یک تصمیم اول ژانویه سال 2016 باشه یا 8 فوریه 2016 یا 1 فروردین 1395! یا وسط اردیبهشت، آخر آگوست یا تو دل پاییز! مهم اینه وقتی تصمیم بگیری که آماده ای برای اجرا! تصمیم گیری یه بخش قضیه است هر روز میشه تصمیم گرفت ولی وقتی آماده نیستی و تصمیم میگیری به بن بست میخوری و این هی تکرار میشه و بعد میشینی خودخوری میکنی که چقدر بی عرضه ای! در حالیکه بی عرضه نیستی فقط زمان درستی برای تصمیم و اجرا انتخاب نکردی! 



برچسب ها: تجربه های مهاجرت ، تنهایی ، مهاجر ، سال نو ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 17 دی 1394 02:41 ب.ظ