تبلیغات
تبعیدی خودخواسته - مطالب امروز

آخرین کنسرت ابی

پنجشنبه 14 بهمن 1395 07:37 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
یك‌ماه بعد از ورودم به سوئد "داریوش" كنسرت داشت. داریوش‌باز نبودم مثل اكثر دوستانم، ولی حس اولین تجربه كنسرت یك خواننده ایرانی كه فقط وی اچ اس هایش به دست ما رسیده بود وسوسه انگیز بود. نود درصد كنسرت به یاد دوستانم بودم كه عاشق داریوش هستند و امكان حضور در كنسرت ندارند. بعد با خودم قرار گذاشتم حداقل یكبار كنسرت یكی از این خواننده های بزرگ را بروم. خب مسلما خواننده بزرگ بعدی ابی است. ابی از معدود هنرمندان ایرانی است كه هر سال، و گاهی سالی دوبار، در شهرهای مختلف سوئد برنامه دارد. در طی این شش سال هربار كنسرتش شد نرفتم. سال قبل كه تور "جان جوانی" بود واقعا دوست داشتم برم اما قیمتهایش وحشتناك بالا بود و چند ماه قبلش كنسرت معین رفته بودم و فكر میكردم هزینه اضافه است. پیش خودم فکر رکدم این كه هرسال میاد، واسه چی الان هفتصد كرون پول بلیط بدم و دویست كرون هم رفت و آمد؟ 
چند شب پیش با دوستان جمع بودیم كه كاشف به عمل آمد آقای ابی آخرین تور را برگزار میكند و این بار تنها در گوتنبرگ. خلاصه به تكاپو افتادیم و گفتیم جهنم ضرر! 
تا الان هزینه پرواز رفت و برگشت و بلیط كنسرت برایم ١٧٥٠ كرون آب خورده، حالا هتل، شام و ناهار دوروزی كه میخواهم آنجا بمانم به كنار. 
نتیجه، گاهی اوقات بهتره زیادی صرفه جو نبود چون حتما بعدش ده برابر خرج میشه
برچسب ها: ابی ، گوتنبرگ ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 14 بهمن 1395 07:39 ب.ظ

 

روز نوشت 1

یکشنبه 18 مهر 1395 07:17 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

تازه از سرکار برگشتم. پسرک دراز کشیده و کتاب میخواند. شروع کردم به وراجی. دلم میخواست حالا که آمدم خانه و فردا هم تعطیلم، آن هم بعد از هشت روز متوالی کار کردن، کارهای مشترک بکنیم. اما عجیب غرق در کتاب هست و با اینکه بیست دقیقه ای بخاطر من و وراجی هایم کتاب را زمین گذاشت اما بعدش گفت: "میخوام کتاب بخونم".  این یعنی برو سراغ کارت. من هم دیدم چه کاری بهتر از اینکه بعد از مدتها بنشینم پشت لپ تاپ و مثل آدمیزاد وبلاگ بنویسم.

همزیستی تجربه جالبیست. روزهای اولش بی نهایت مضطرب بودم و فکر میکردم از پسش بر نمیایم اما حالا بعد دو هفته میبینم اتفاق خاصی نبود که انقدر بهراسم. زود عادت کردم به سیستم جدید زندگی. مسلما همه چیزش دلخواه نیست اما غیر قابل تحمل نیست. با غذاهای گیاهی تقریبا کنار آمدم. با زود خوابیدن ها هم بخاطر تاثیرات مثبتی که دارد دارم کنار میایم. فعلا مثل تمام روابط اوایلش هست و "همه چی آرومه من چقدر خوشبختم". البته خیلی هم اوایلش نیست. یکی دوروز دیگر میشود هفت ماه که با هم دوستیم. اما خب هفت ماهش خیلی سریع پیش رفت. البته این خاصیت روابط با سوئدی هاست. تکلیفشان مشخص است. اگر با کسی "کلیلک" نخورند بیش از دو دیت نمیروند و اگر بخورند جدی ادامه میدهند.

راستش دوست ندارم مدام از رابطه ام بنویسم. اما این رابطه نه تنها بخاطر بعد احساسیش که بخاطر تفاوتهای فرهنگی تجربه جالبی است و من به این رابطه صرفا به شکل یک رابطه عاطفی نگاه نمیکنم. من به طور ناخوداگاه مقایسه اش میکنم. با آدمهایی که خودم قبلا دیدم، با روایت دوستانم از رابطه هایشان. به دو سبک و سیاق متفاوت زندگی و تفکر. همه اینها برای من تجربه است و این تجربه رو مثل باقی تجربه هایم دوست دارم با شما در میان بگذارم.

راستی اینجا هوا سرد شده. بادهای این شهر معروفند. باد سرد زمستانی میزند و آسمان پاییزی است. درختها هم هزار رنگ شده اند. هر بخشی از شهر به یک رنگ درآمده.دوربین عکاسی جوابگو نیست. خیلی بخشها را چشم میبیند و دوربین نمیگیرد. بعد شش سال به جای اینکه این شهر برایم عادی شود هر روز دارد زیباتر و زیباتر میشود.


آخرین ویرایش: یکشنبه 18 مهر 1395 07:19 ب.ظ

 

اتوبوس های منظم

شنبه 30 مرداد 1395 07:51 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
این دفعه میخوام از چیزی بنویسم که از بدو ورود به مهاجر شوک وارد میکند: اتوبوس

بله اتوبوس ها در اینجا سر ساعت چه با مسافر پر ، چه نیم پر، چه تنها یك مسافر و حتی بالاتر از این گاهی خالیِ  خالی حركت میكنند. 
من بارها شده تنها مسافر اتوبوس بودم. 
حالا مقایسه كنید با اتوبوسهای شهری تهران كه همان سر مبدا پر میشد و با بدبختی در ایستگاههای میانی میشد سوار اتوبوس شد. 
یا اتوبوسهای سفری كه آخ هنوزم یادم میفته گریه ام میگیره. یك دور كه تو ترمینال آزادی داد میزدن، رشت، آستانه، لاهیجان، لنگرود
بعد راه میفتادن میامدن زیر پل ورودی اتوبان. بارها پیش آمد كه یكساعت بیشتر معطل شدیم تا قدم به قدم مسافر بین راه و تمام مسیر سوار كنند، برای مسافر ارزانتر اما نه نامی ثبت میشد نه بیمه سفری بود. 

فكر نمیكنم تغییر چندانی كرده باشه فقط میدونم آخرین بلیط اتوبوسی كه خریدم ٣٥٠٠ بود و شنیدم الان تا ٢٠٠٠٠ تا هم هست. 


برچسب ها: اتوبوس ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 08:03 ب.ظ

 

اتاقی از آنِ خود

سه شنبه 26 مرداد 1395 08:05 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
شریك زندگی داشتن خیلی خوب است. اینكه تنها نیستی، وقتت به بطالت نمیگذرد، خونه كه میرسی یكی هست به حرفهایت گوش بدهد و بسیاری مزایای دیگر. اما، راستش وقتی برمیگردی خونه خودت یك حس استقلال و آزادی مضاعف داری. دلت تنگ میشود، عادت كردی به بودنش، خانه اش مثل خانه خودت هست و فرماندهی مطلق داری اما باز حس برای خودت بودن لذت دیگری دارد. 
حتی نه اینكه یك اتاق برای خودت داشته باشی. همین جدا شدن از محیط مشترك گاهی خوشایند است. 
امروز این حس خوشایند رو داشتم!

برچسب ها: زندگی ، تجرد ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 16 شهریور 1395 08:07 ب.ظ

 

فمینیسم در پیتزا فروشی

سه شنبه 4 خرداد 1395 10:33 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 


وارد پیتزا فروشی شدم، موقع پرداخت كوله پشتی ام را در آوردم و رو به صندوق گرفتم و در جستجوی كیف پول بودم كه صندوقدار گفت: لیبرال فمینیست! میتونی برام توضیح بدی لیبرال فمینیسم چیه؟ 

از توجهش خوشم آمد و با خنده گفتم: آها! چیشو میخوای بدونی؟!
گفت: میدونم فمینیسم چیه تو برام لیبرال فمینیسم رو توضیح بده! 
گفتم: بگو فمینیسم چیه، چون خیلی ها غلط تعریف میكنند. 
گفت: زن و مرد برابرند، اما فكر نمیكنی گاهی اوقات زیاده روی میكنید؟ 
خندیدم گفتم: نه، اصلا! همه حق دارن كه امكانات برابر داشته باشند
گفت: در اون شكی نیست اما شما كمی زیاده روی میكنید
گفتم: ببین تو نمیتونی بگی "شما" چون فمینیستها گروههای مختلفین! شاید بعضی از نظر تو زیاده روی كنند. اما مثلا تو بعضی فرهنگها.. 
گفت:  فرهنگها رو نمیگم اون تفكرا غلطه!
قبول داری مردا قویترن و نیروی بدنی قوی تری دارن؟
گفتم: بعضی ها
گفت: ولی زنا نمیتونن تو كار ساخت و ساز باشن، براشون سخته
خندیدم و گفتم: از خودشون پرسیدی؟ 
گفت : نه، ولی زنا قدرت بدنیشون كمتره
گفتم: همه مردا هم قدرت بدنی یكسانی ندارن، مردای زیادی اند كه نمیتونن تو ساخت و ساز كار كنند
گفت: درسته، ولی كلا بدن مردا ورزیده تره برای این كار نه زنا...
گفتم: خب با ورزش و تمرین زنها هم بدنشون رو میسازن
كما اینكه همه هم قرار نیست تو كار ساخت و ساز باشن اما تو همین سوئد زنای زیادی كار میكنند.
خندید و مشخص بود قانع نشده!
گفتم خیلی خلاصه: همه انسانها فارغ از جنسیت و نژاد و مذهب و ملیت باید حق دسترسی به امكانات برابر داشته باشند و براساس استعداد و توانایی مسیرشون رو انتخاب كنند.

پول و پرداخت كردم و مشتری بعدی كه مردی سوئدی بود رفت سمت صندوق.
صندوقدار گفت: ببخشید معطل شدی ولی ما داشتیم درباره فمینیسم بحث میكردیم
من میگم فمینیستها زیاده روی میكنند، اینطور نیست؟ 
مرد سوئدی گفت: نه همه، بستگی داره
و چه خوبه كه بحث میشه درباره اش:) 

لازم به ذكره كه بیشتر پیتزایی های شهر ترك، كرد و ایرانی اند. اینها به كمانم تركند، یا كرد تركیه!

آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 10:35 ق.ظ

 

چرخی در کتابفروشی

جمعه 31 اردیبهشت 1395 10:40 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
هیچ كاری در دنیا سخت تر از كادو خریدن نیست، مخصوصا اگر قرار باشد كتاب بخری برای یك كتابخوان! 
دو ساعت فقط در بخش فلسفه و جامعه كتاب فروشی نشستم و چشمام درد گرفت و سرم هم چون من كه از بازار كتاب اینجا هنوز سر در نمیارم، زبان سوئدی هم كه هنوز كار دارد، دانش فلسفی هم كه در حد نخود باید هر كتابی كه به نظرم خوب میامد را در اینترنت جستجو میكردم و نقد یا رتبه بندی اش را میدیدم، تازه باید میگشتم ببینم مثلا این كتاب در سطح ابتدایی است یا متوسط یا پیشرفته! 
هرچند حس و حال خوشایندی بود( اصولا هربار وارد این كتابفروشی میشوم همین حس و حال است) اما تابحال در این بخش كنكاش نكرده بودم! در نهایت از پسرك پرسیدم كتابهای آرنت را دارد یا نه! تا گفت نه، انگار دنیا را به من داده باشند دو كتاب از او بود، یكی تازه ترجمه شده بود و جزو تازه به بازار آمده ها، همان توتالیتاریسم، كه قیمتش وحشتناك بالا بود، یكی هم آخرین اثرش كه به انگلیسی بود به نام "زندگی فكر( ذهن) "
همین دومی را در دقایق پایانی ساعات خرید، خریدم! امیدوارم كه نخوانده باشد و لذت داشتنش برایش دو چندان شود! 

اما در این كنكاش حظ مبسوطی هم از  بخش مربوط به فمینیسم و مطالعات جنسیت بردم! 


آخرین ویرایش: پنجشنبه 6 خرداد 1395 10:42 ق.ظ

 

روز پرمباحثه

شنبه 28 فروردین 1395 02:44 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
امروز از آن روزهای ناب بود. صبح با دوستم راهی استكهلم شدیم. از خونه اش تا استكهلم فقط درباره تفاوتهای فرهنگی و ترمینولوژی های مختلف حرف زدیم. گاهی موافق گاهی مخالف! جلسه گروه "نه فاحشه نه برده" در بخش حزب چپ در پارلمان سوئد بود. اگر برنامه "ریكسداگ" از من و تو را دیده باشید درباره ساختمانهای مختلف توضیح داده شده. هر حزبی بخشی از ساختمان را در اختیار دارد برای دفتر نماینده ها و جلسات درون حزبی یا گردهمایی نمایندگان حزب. 
١٢ نفر بودیم. امینه كاكاباوه بنیانگذار انجمن و نماینده مجلس سخنرانی میكرد. ٤ نفر دیگرمان از ایران، عراق و هند بودند. دو دختر تجربه های شخصی از "فرهنگ ناموسی" داشتند و ایستادگی كه كردند. از شنیده و دیده هایشان، از قتلهای ناموسی كه در سوئد رخ داده و شرایط اسفبار زنان و دختران از فرهنگهای مردسالار در جامعه سوئد. بقیه سوئدی بودند و مدام حیرت زده به نظرات ما گوش میدادند و سوال پشت سوال. 
بعد از جلسه با رفیق تماس گرفتم و قرار شد برویم كافه! مثل همیشه كه زمان از دستمان در میرود  دو ساعت و نیم درباره سوئد و نژادپرستی و كشورهای دیگر حرف زدیم. از رفیق جدا شدم كه به قرار با مانولیا، نازنین دوست استانبولی ام، برسم. رفتیم یك رستوران فرانسوی، فضای دهه ٦٠، موسیقی جاز دوست داشتنی و حس نوستالژیك رستورانهای پاریس! 
شام و شراب و دسر همراه با درددلهای تلخ و شیرین! 

حالا ١٢:٣٠ شب هست و در قطار نشستم به سمت اوپسالا! 
گاهی فكر میكنم كاش همه روزهام مثل امروز بود:)



آخرین ویرایش: یکشنبه 29 فروردین 1395 02:48 ب.ظ

 

تفاوت فرهیخته سوئدی با فرهیخته ایرانی

یکشنبه 16 اسفند 1394 12:49 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
با یکی از اعضای گروه "نه فاحشه نه برده"* راهی یکی از مناطق حاشیه ای استکهلم شدیم تا در مراسم مربوط به هشت مارس  شرکت کنیم. 
در مسیر یک ساعته از لیبرالیسم و سوسیالیسم و چپ سوئد صحبت کردیم، از زنان و حقوق زنان هم . چون تابحال دراین موضوعات زیاد به سوئدی بحث نکرده بودم، پیدا کردن لغتهای درست سخت بود و خیلی غلط غولوط صحبت میکردم. از من پرسید : از اونهایی هستی که دوست داری تصحیحت کنم یا نه؟ گفتم با کمال میل. 
سوئدی ها معمولا تصحیح نمیکنند مگر تو ازشون بخوای. به نظرشون این ممکنه بی احترامی باشه که یکی رو تصحیح کنی. تصحیح کردنشون هم هیچوقت تحقیری نیست. عوضش دوستان ایرانی وقتی میخوان تصحیح کنند اولش با لحن خاصی میگن: این چطور حرف زدنه؟ این چه لهجه ای داری؟ این چه تلفظیه و .... 
یعنی حتما اول باید یک نگاه از بالا به پایین داشته باشند بعد کمکت کنند. که این باعث میشه ترجیح بدی جلو ایرانی ها سوئدی صحبت نکنی، ولی جلو سوئدی ها با اعتماد به نفس بلبل زبانی کنی. 

در مسیر برگشت هم به صحبتهایمان ادامه دادیم، هم تفسیر بحثهای جلسه را کردیم، هم کم کم رسیدیم به خودمان و زندگی و علایق. 

همراه من یک روشنفکر کرم کتاب بود که چون محقق هم هست مدام رفرنس آکادمیک میداد اما اگر شما فکر میکنید ذره ای به من حس این را داد که من از او کمتر میدانم پس حرف نزنم یا اظهار نظر نکنم اشتباه میکنید. بدون ذره ای ترس گفتم آدم تئوری نیستم و اگر هم چیزی بخونم خیلی به یادم نمیمونه نه اسم نه موضوع. و اون بدون اینکه راه تمسخر را در پیش بگیرد ،چیزی که به وفور از اطرافیان خودم دیدم که وقتی مخالفشان حرف بزنی یا نظر بدهی فورا کم مطالعه گری من را چماق میکنند که بر سر من برای ساکت کردنم بکوبند، بهم گفت میفهمم حست رو ولی خب تو کار سیاسی یه کم باید نظریه رو بدونی که مثلا یه موضوعی که سالهاست بحث شده  رو دوباره مطرح نکنی بلکه با زمان بتونی پیش بری. 
این را انقدر محترمانه و قشنگ گفت که تاییدش کردم و توضیح دادم که لیستی از کتابهای مربوط به لیبرالیسم تهیه کردم و مدام مناظرات را دنبال میکنم.

وقتی صحبت رمان شد گفت نویسنده مورد علاقه اش داستایوسکی است. این جمله برای من آشناست تقریبا نصف اطرافیان انتلکتوئل من نویسنده مورد علاقه شان داستایوسکی بود. جواب من هم آشنا بود: من فقط شبهای روشن را خواندم.
برخورد فرهیخه ایرانی با من این بود: از داستایوسکی هیچی نخوندی؟ پوزخند و برخوردی که یعنی دیگه صلاحیت نداری باهات حرف زده بشه درباره ادبیات
برخورد دوست سوئدی: چرا نخوندی؟
من: کتاب یادداشتهای زیرزمینی اش رو شروع کردم انقدر سیاه و افسرده کننده بود که به در روحیه من پر انرزی و مثبت اندیش نمیخورد و همین باعث شد سراغ بقیه کتابهاش هم نرم.
همراه: میفهمم. سلیقه ها متفاوته  ولی من خیلی کارش رو دوست دارم. 

بی تحقیر، بی پوزخند

از تفاوتهای دیگر که برام خیلی جالب بود و برای این آدم شوک آور، بحث فمینیست بودن بود. مردهای ایرانی زیادی - و حتی زنها- تو بحثهای برابری خواهانه یک سری جملات ردیف میکنند که از نظر خودشان بهشان باو ردارند و عمل میکنند. بعد وقتی میگی: "به به پس فمینیستی!" انگار که فحش ناموسی داده باشی طرف ده متر میپرد عقب  و میگه: نه نه من فمینیست نیستم. من اصلا به این ایسم ها اعتقادی ندارم. 

امروز لابلای صحبتها گفتم: فمینیستی؟ زل زد تو چشمام و گفت: سوال کردن داره؟ معلومه که فمینیستم. 
و به موضوع رساله دکترایش اشاره کرد و فعالیت های جانبی اش که من خبر داشتم و اینها را گواه فمینیست بودنش میدانست.
هرچی توضیح دادم که خب هستند آدمهایی که این کارها را میکنند ولی حاضر نیستند فمینیست خطاب بشن متوجه نمیشد. میگفت: نمیفهمم چطور میشه آدم به برابری اعتقاد داشته باشه بعد بگه من فمینیست نیستم! 

امروز یک روز خوب با بحثهایی که مورد علاقه ام هست با یک آدم روشنفکر داشتم بدون اینکه پوزخندی ببینم، تحقیر بشم یا نگاه از بالا به پایین حس کنم. 
برچسب ها: تفاوت سوئدی ها و ایرانی ها ، جامعه روشنفکری ، فرهیختگان ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 16 اسفند 1394 01:36 ق.ظ

 

یک عدد ندید بدید، یک عدد خرکیف

چهارشنبه 5 اسفند 1394 01:49 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
من هنوز سرشار از هیجانات تجربیات تازه ام و ننویسم میمیرم...

دیشب بعد از تمام شدن میتینگ، یک پسر جوان پرید جلوم و گفت: تو! فکر کنم دوست داشته باشی بیای تو گروه ما!
من هاج و واج و مبهوت گفتم: گروه؟ کدوم گروه؟
اسم گروه رو گفت که تا حالا نشنیده بودم. طبق عادت به جا مانده از فرهنگ ناب ایرانی اعتماد به نفس به باد داده و گفتم: من هنوز خیلی از سیاست و فعالیت ها در سوئد خبر ندارم. وقتش هم ندارم.
گفت مهم اینه همراه باشی. بعد فورا من و برد پیش یک خانم دیگه که معلوم بود یک کاره ای هست.. منم هنوز عین خنگها بودم. اینا بریدن و دوختن و قرارشد برای اطلاعات بیشتر در فیس بوک همدیگر رو اد کنیم. تا من برسم خونه ادم کرده بودند و بعد وارد گروه فیس بوکی شدم. به به چه هیجان انگیز! درباره ازدواج اجباری دختران با بک گراند مهاجر ها، یا فتلهای ناموسی، و کلا موضوع "زنان مهاجر" . تو میتینگ وقتی پرسیده بودند به نظرتون حزب باید رو چه موضوعاتی بیشتر کار کنه، من سر میزی که نشسته بودیم و بحث میکردیم خودمو کشیدم کنار و گفتم من سوئدی نیستم و خیلی هم اطلاعات ندارم به نظرات گوش میدم. بعد که هر میزی باید پرزنت میکرد که چه موضوعی به بحث گذاشته شده دیدم با اینکه همه به مسئله ادغام مهاجران و مقوله مهاجرت اهمیت دادند اما کسی از زنان مهاجر چیزی نگفته. برای همین وقتی نماینده همه میزها صحبت کردند دستم را بالا بردم و گفتم: به نظرم باید بر زنان مهاجر و عواقب ناآشنایی آنها با قوانین و حقوقی که دارند هم تمرکز کرد.
برای همین یک سوال این شکارچیان اعضا سرم پریدند منم که ندید بدید!

فیس بوک غیر ایرانی رو شب به شب نگاه میکنم. امشب آمدم دیدم یه پیام خوش آمد در سر در گروه زده اند. و زیرش هم کلی خوش آمد گویی از طرف افراد مختلف من جمله خانم کاکاباوه، نماینده پارلمان.

منم که زود خرکیف میشم، رفتم تو تمام صفحات مرتبط و همینطور انگشت حیرت ماندم که اوووه، چقدر سمینار و کنفرانس و تظاهرات و ... درباره این موضوع هست.

اما انچه که حیرت را بیشتر میکرد- البته اشتباه میکنم حیرت میکنم، نمیدونم چرا مدام یادم میرود که اینجا کشور دموکرات است- بگذریم، فعالیت زنان راست و چپ با هم درباره موضوعاتی بود که مشترک بود. یعنی کاکاباوه از منتهی علیه چپ و بیریتا اولسون از منتها علیه راست با هم قراره سخنرانی داشته باشند. یا انجمنهای زنان از پارتی چپ و راست با هم برنامه های متوع در هفته منتهی به هشت مارس دارند.

میترسم دیگه شبها نخوابم. روزها کار کنم، شبها هم عشق بازی. عشق بازی با فعالیت های زنان و سیاست در کشوری که نیازی نیست ساده ترین اصول و مفاهیم را دفرمه کنی!

یک متن بلند بالا از هیجاناتم هم به سوئدی نوشتم ، چون فکر میکنم یعنی چه که من قدردانی میکنم از سوئد و دموکراسی اش و این جذب نیروها ولی نه برای سوئدی ها.. این اصلا انصاف نیست.. باید رو به خودشان بگویم چقدر دوستشان دارم، چقدر سوئد خانه تر از خانه است.
نوشتم اما پست نکردم، انگار هنوز شک دارم، انگار خوابم، انگار باور ندارم...

آخرین ویرایش: چهارشنبه 5 اسفند 1394 01:50 ق.ظ

 

فعال حقوق زنان

پنجشنبه 15 بهمن 1394 02:07 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 

فاصله حس بدبختی تا خوشبختی برای من گاهی انقدر كوتاه است كه خنده ام میگیرد. جمعه مدام فكر میكردم با شرایطی كه سپری میكنم باید به ایران برگردم و ماندن در كشوری دیگر و ان همه سختی ارزش ندارد.
امروز یك اتفاق ساده یك انگیزه بزرگ شد برای ماندن. از آن اتفاقهای ساده ای كه هربار رخ داده گفتم: برای همین عاشق سوئد هستم.

جمعه گریه میكردم، جمعه با آموروزو حرف میزدم و میگفتم زندگیم تباه شد. امروز در آسمان بودم، میخندیدم و مطمئنم آینده برای من است.


دو ماه پیش عضو حزب لیبرال شدم، در سه تا از فعالیتهای حزبی شرکت کردم و از آنجایی که پر از هیجان و ذوق بودم در جلسات سوال میپرسیدم یا در بحث مشارکت میکردم. البته بعد از 5 سال زندگی و تجربه تحصیل در اینجا شوک اینکه چقدر با حوصله به آدم گوش میدهند و در هر سطحی از دانش، سواد یا زبان باشی با تو همانطور رفتار میکنند که با یک متخصص در آن موضوع، برطرف شده بود. اما در سومین فعالیت، که نشست آموزشی برای آشنایی با سیاست و کار سیاسی بود، باید مختصری از خودمان و فعالیتها و علایق میگفتیم. گفتم: به عنوان یک مهاجر و زن، موضوعاتی که میخواهم درگیرش باشم پیوستگی و زنان است بخصوص زنان مهاجر. 

دو روز بعد ایمیل گرفتم از سوی سخنگوی شاخه زنان حزب، درخواست دیدار و امروز یک دیدار فوق العاده و دوستانه و دعوت به همکاری! دعوت به همکاری اما همکاری الکی نیست، من به عنوان یک عضو در هیئت مدیره شاخه زنان استان انتخاب شدم. 28 بهمن رسمی در حزب اعلام می شود. همین امروز بعد از مذاکرات پر از هیجان، از هر دو سو، برای یک کورس آموزشی هم ثبت نامم کردند. تمام هزینه با خود حزب است. کسی که باهاش دیدار داشتم که از اعضای اصلی شورای شهر است میگفت تو خیلی پیشرفت میکنی و ما به شدت به آدمی مثل تو احتیاج داشتیم. وقتی گفت : دوست داری در هیئت مدیره باشی؟ گفتم من خیلی دوست دارم ولی مشکل زبان دارم. گفت: اصلا مهم نیست. به علاوه من خودم معلم زبان برای مهاجرها بودم و میگم تو در سطح خیلی خوبی هستی و تو همین مشارکت ها بهتر هم میشی. 


هنوز در شوکم! شوک و هیجان! 
سالهاست دغدغه زنان دارم، بارها خواستم وارد فعالیتهای اجتماعی با ایرانیان بشم، غیر از مورد آخر( فمینیسم روزمره) که تقریبا استثنا درآمد، باقی من را حساب نمیکردند. همین که من اسم و رسمی در قعالیت های زنان نداشتم برای نادیده گرفتنم کافی بود. همینکه خیلی افراد را نمیشناختم برای نادیده گرفته شدنم یا کم دیده شدنم کافی بود. جاهایی هم بود که خواستند خیلی متمدن باشند و اولش تحویل گرفتند اما وقتی میدیدند انرژی زیاد و ایده زیاد و توانایی هم زیاد است به قول همان فرهنگ ناب ایرانی" دم را میچیدند" که طرف دور برندارد!!

چرا راه دور بروم، اطرافیان من تا چیزی بهشان برمیخورد ضعفهای من را پتک میکنند بر سرم میکوبند. مطالعه کم من را بهانه ای برای تحقیر میکنند یا چون فکر میکنند از آنها کم مطالعه تر در نتیجه کم سوادتر هستم کنایه میزنند! هرچند که در سوئد یادگرفتم به کنایه های تحقیری بی اعتنا باشم اما تجربه تلخی از آن کشور و آن فرهنگ هست که هنوز ترکشش میرسد. 


اما اینجا.. اینجا از توانایی ها استفاده میکنند، به انسانها فرصت ابراز وجود میدهند. اینجا برایشان مهم نیست تو چند کتاب خواندی، چند نفر را میشناسی، چقدر ریشه ای دنبال چیزی رفتی. تا وقتی اندیشه داری، بینش داری، قدرت تشخیص و تحلیل داری، حتی اگر ضعیف هستی، جتی اگر چرت میگویی  "جق ابراز عقیده " داری. و در بحثها شرکت میکنی و در همین بحثها هست که به ضعفهایت نه با تحقیر بلکه با تشویق پی میبری و به رفعش اقدام میکنی.
اینجا به تو و توانایی هایت ارزش میدهند. اینجا.. اینجا... 

تا امروز تحت تاثیر آن فرهنگ قیم سالار، مردسالار، قدرت سالار، خودم را تنها یک فمینیست معرفی کردم و سعی کردم نگویم فعال حقوق زنان. اما از امروز، با ورود به یکی از سازمانهای زنان سوئد که اعتبارش خیلی بالاتر از دم و دستگاه آن فعال و این فعال ایرانی است، با افتخار میگویم من یک فعال حقوق زنان هستم. 




آخرین ویرایش: پنجشنبه 15 بهمن 1394 02:08 ق.ظ

 

نقطه اشتراک: مهاجر بودن

دوشنبه 12 بهمن 1394 09:07 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 


اوایل مهاجرت احتمالا  دیدگاهی داری که سالها بعد میفهمی بی شباهت به دیدگاههای نژاد پرستانه نیست. نژادپرستی خیلی معنای گسترده تری پیدا کرده، نژاد پرستی دیگر فقط به تفاوت سفید و سیاه نیست به هرگونه نگاه بالا به پایینی نسبت به یک ملیت یا اقلیت دیگر میشود نسبت داد. 

اول که میایی مخصوصا در کشورهایی که پر از پناهنده است، بی شک یکی دوباری گفتته ای: شانس مارو اومدیم اروپا از این قیافه ها ببینیم!

راستش شرم اور، ولی من این را گفتم. وقتی اولین بار در محله مهاجر نشین ها زنهای برقع پوش دیدم. اگر آن روز کسی به من میگفت نژاد پرست مثل بسیاری دیگر عصبانی میشدم و میگفتم : این نژاد پرستی نیست. ولی خوشحالم، خوشحالم که از تلویزیون و رادیو و روزنامه این کشور کلی درس گرفتم و نگاهم انسانی تر شد. هرچند هنوز فاصله دارم با نگاه صد در صد انسانی و فارغ از قضاوت.

بگذریم، اولش راضی نیستی، اما کم کم، وقتی به اقتضای محیط اموزشی که فرقی بین دانشجوی ایرانی و اروپایی و عرب و کرد وافغان و افریقایی نیست یا محیط کار که مجبوری با ملیتهای مختلف همکاری کنی کم کم به شباهتنها پی میبری، یهو میبینی : این قیافه ها.... کلی نکات مشترک دارن که موبورها ندارند. بسیاری دقیقا دلیل مهاجرتشان همانی است که تو داشتی.. بسیاری هم نه! به هر حال بسته به قشری که در مراوده ای شباهتها و تفاوتها را میبینی.

باز میگذرد، و تو کم کم از اینکه در جایی هستی که یکپارچه نیست و ملیت های مختلفی هست احساس لدت میکنی.

امروز در محل کار، یکی از پرسنل که هیچ کار مشترکی باهم نداریم هم آنجا بود. اهل اریتریا، جلسات ماهانه میاید یک گوشه مینشیند و حرفی هم نمیزند. اما من هربار در اتوبوس میبینمش سلام میکنم. امروز همینطور که غذا را گرم میکردم با رویی باز آمد طرفم و شروع کرد به صحبت. از کار گفتیم و کمی غر زدیم کمی خندیدیم. 
کی روزی فکر میکردم که با یک زن مسلمان اریتریایی نقطه مشترکی برای خنده داشته باشم؟

بعد از کار رفتم سوپر خرید کنم، موقع حساب کردن مردی مومشکی آمد و رو به صندوقدار گفت: äggchoklad med leksaker .. ( تخم مرغ شکلات با اسباب بازی) صندوق دار سوئدی بود و با تعجب گفت: تخم مرغ شکلات؟ من نمیفهمم منظورت چیه؟ 
منم فورا گفتم: کیندر میخواد. تخم مرغ کیندر.
جایش را به مرد نشان دادم. تشکر کرد و لبخند زدم. صندوق دار هاج و واج مانده بود و گفت: چه خوب که فهمیدی! من اصلا نمیفهمیدم چی میگه!
لبخند زدم و تو دلم گفتم: برای اینکه ما مهاجرها زبان هم رو میفهمیم. برای اینکه ما ذهنمان همیشه سه تا جا بیشتر میرود و مثل شما سوئدی ها ملا نقطه ای نیستیم. برای اینکه ما مهاجرها، هرچقدر ازهم تفاوت داشته باشیم نقطه مشترکمان "مهاجر" بودن است.


برچسب ها: مهاجر ، خاورمیانه ، پناهنده ، نژادپرستی ، مهاجرت ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 12 بهمن 1394 09:15 ب.ظ

 

خون جگر

شنبه 10 بهمن 1394 01:23 ب.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
اولین حسی که در سختی های مهاجرت به وجود میاید حس تنهایی است. همین که خانواده ات نیستند احساس میکنی تنهایی. تا وقتی روال طبیعی میگذرد خیلی دلتنگی نمیکنی، خیلی حس نمیکنی تنها هستی، اما تا کمی زندگی نظمش بهم میریزد، کمی بدبیاری، کمی بهم ریختن برنامه ها و آرزوهایت، وقتی هر روزت با نگرانی واضطراب شروع می شود و هر شبت با فکر اگر مُردم "خبر مرگ مرا با تو( تو اینجا فقط مادرم هست) چه کس خواهد گفت؟" حس تنهایی شروع میشود. وقتی کم کم اثرات اضطراب در سلامتت اثر میگذارد و تویی که از پزشک هراس داری فکر میکنی چرا "بابا اینجا نیست؟" وقتی عکس ارسالی خواهرت را میبینی که کنار برادرت ایستاده، میدانی زندگی ها در ایران سخت تر از چیزیست که اینجا تجربه میکنی اما همین که با همند، کنار همند فکر میکنی: "من چرا اونجا نیستم؟" یا سوال بهتر " اونها چرا اینجا نیستند؟"
همه اینها در کنار بدبیاری هایی که تمامی ندارد، که هی مثبت فکر میکنی و هی منفی میشود، هی تحمل میکنی هی بدتر میشود، هی به امید بهتر شدن وضعیت کار میکنی، هی بدتر وبدتر و بدتر میشود. به پیشرفت فکر میکنی، پس میروی! و هی به خودت میگویی: "درست میشه.. درست میشه.." شک هم نداری درست میشود، اما به قول رفیق: "آری شود، ولیکن به خون جگر شود!" و تهش برای هزارمین بار میپرسی: ارزش داره؟

در تمام این حسهای منفی، هستند آدمهایی که کنارت میایستند، و نمیگذارند زمین بیفتی.. آدمهایی که به حرفهایت گوش میدهند، راهنمایی میکنند. در کنار مشکلاتشان، حواسشان به تو هست، بدون چشمداشت، بدون بده بستان. آنوقت به خودت میایی و میبینی درست که پدر، مادر، خواهر و برادر اینجا نیستند اما تو "تنها" نیستی.. درست که اسمش غربت هست اما تو "غریب" نیستی.

مهاجرت دوستهای قدیمی را ازت میگیرد، اما دوستهایی را به تو میدهد که تجربه های مشابه دارند، که این روزها را یا گذرانده اند یا میگذرانند. هرکس به نوعی دستت را میگیرد و میگوید: "قوی باش!" این دوستها با ارزشند. حالا میدانی تنها نیستی، حالا تو فقط باید بچسبی به کنارآمدن با اضظراب و شرایطی که دلپذیر نیست اما حتما یک روزی تمام میشود. حالا باز باید اولویت بندی هایت را تغییر بدهی. نباید زمین بیفتی، نباید کم بیاری، نباید بگذاری واکنشهای عصبی تو را ضعیف کنند. باید به معده ات بی محلی کنی، باید به ریزش موهایت بیتوجهی کنی باید بگویی: من فقط به پیروزی فکر میکنم. به روزی که به هدف اصلی رسیدم و تازه اون روز باید خودم را برای چالش های جدید و واقعی تر اماده کنم.

آخرین ویرایش: شنبه 10 بهمن 1394 01:49 ب.ظ

 

ما همیشه زود، ما همیشه دیر

پنجشنبه 8 بهمن 1394 10:37 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
روزی كه از در شمالی، همان كه نصف سر در دانشگاه تهران بود و بهش میگفتیم ٢٥ تومنی،وارد دانشكده كشاورزی كرج شده بودم، ساختمانهای چهارطبقه سرد و بیروح با تك صندلی های معمولی خیلی ذوق را سركوب میكرد. ترم اول كه بیشتر واحدهای عمومی بود در ساختمان قدیم برگزار میشد. ساختمانی با قدمت ٧٠ سال، طبقه ای و دوست داشتنی اما سرد. تمام ٤ سال و نیم تحصیل جای جای دانشگاه در حال ساختِ ساختمانهای جدید و انتقال گروهها بودند. یكی از مدرن ترینهایشان قرار بود ساختمان آب و خاك باشد و منتظر ماندیم كه شاید فقط یك بار در كلاسهای جدید بنشینیم اما با اینكه سال آخر ساختمان افتتاح شده بود، كلاسهای ما آنجا برگزار نمیشد. بچه های بعد از ما خاطراتشان قطعا از آن ساختمانهای شیك و پیك، روشن و صندلی ها مدرن راحت است. نه ساحتمانهای تاریك و سرد و بیروح! 
 اینجا هم وقتی وارد محوطه دانشگاه شده بودم، محوطه كه چه عرض كنم نه دری، نه پیكری، دورو بر یك خیابان ته شهر، چند تا ساختمان دو طبقه بود، كه بعدها فهمیدیم هركدام ساختمان یكی از رشته ها هستند. همان كه در انگلیسی میگویند دپارتمان. بی شك برای ما دیدن ساختمان قدیمی، با میز و صندلیهایی كه شباهتی به فیلمها نداشت لب و لوچه آویزان شدن را بهمراه داشت. "صد رحمت به ایران خودمون" جمله آشنایی بود كه آن روزها از بچه های كم سن تر میشنیدم. اینجا هم از روز اول جای جای محوطه دانشگاه درحال ساخت و ساز بودند. هرچند مثل دوران لیسانس حسرت به دل نشدم و سال آخر كلاسهایم در ساختمان جدید آب و خاك بود اما محوطه اصلی هنوز كامل نشده بود. هنوز ساختمانهای نیم ساخت بود و بیشتر ساختمانهای قدیم كوتاه با چوب قرمز به چشم میامد.  

یكسال و نیم پیش با دانشگاه خداحافظی كردم و دیگر از جلویش رد نشدم. حالا به واسطه كارم چندباری از مسیرش رد شدم. قطعا اگر نمیدانستم آنجا دانشگاهم هست نمیشناختم! از آن ساختمانهای قدیم اثری نمانده، در بكسال اخیر سه ساختمان جدید كامل شده اند و یك محوطه فول مدرن شكل گرفته! دانشجوهای امروز دانشگاه هیچ تصوری از آن آشپزخانه های cozy كه ما داشتیم، كلاسهای سقف كوتاه و صندلی و میزهای صمیمانه اثری نمیبینند. اما من به خودم و هم دوره ای هام فكر میكنم! چه ایران، چه در مهاجرت، ما همیشه زود بودیم، ما همیشه دیر بودیم!

 ٢٥-٢٦ ژانویه ٢٠١٦ سوئد

آخرین ویرایش: جمعه 9 بهمن 1394 12:06 ق.ظ

 

تهاجم اقلیمی

سه شنبه 29 دی 1394 10:33 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 
كار به جایی رسیده كه وقتی میخوام لباس روز رو انتخاب كنم میگم: همش منفی هشت، لازم نیست زیاد بپوشم! از اون بالاتر وقتی همخونه تازه از راه رسده سوئدی كه تازه شهرش شمال تر از اینجا هست میگه: اوه خیلی هوا سرده! میگم: نه، سرد نیست كه! به این میگویند تهاجم اقلیمی!
برچسب ها: سوئد ، زمستان ، سرما ،
آخرین ویرایش: - -