نمای کلی سفر

یکشنبه 27 دی 1394 02:51 ق.ظنویسنده : تبعیدی خودخواسته

 


من اصولا قبل سفر درباره شهر مقصد اطلاعات کسب نمیکنم! یعنی دقیقا برعکس بقیه هستم. راستش فکر میکنم کشف کردن شهر خیلی جذاب تر از اینه که همه چی برات مهیا و آماده باشه. اما خب گاهی اوقات اونطوری هم بد نیست. به هر حال تصمیم من برای رفتن به مالاگا خیلی اتفاقی شد. خسته بودم، گریه میکردم و شب موقع خواب باز نوتفیکیشن از اپ سفری آمده بود. بازش کردم دیدم پیشنهاد جاهای گرم رو داده من جمله مالاگا. باز بخاطر همان اطلاعات عمومی کمم باید اعتراف کنم اسم مالاگا رو برای اولین بار 5-6 سال پیش وقتی در فیس بوک یکی از همشهریان قدیمی رو پیدا کرده بودم شنیدم. همشهری ساکن شهری نزدیک مالاگا بود و بیزنس بزرگی داشت. کلا از مالاگا من فقط عکس ساحلش رو دیده بودم و رستورانهای رنگ و وارنگ. بعد ها فهمیدم مقصد سفر تابستانی و محل خرید ویلای اهالی اسکاندیناوی هست ( جدیدا ایرانی ها هم از شمال ایران دست برداشتند ویلا در اسپانیا میخرند). تمام تصورم از مالاگا یک شهر ساحلی کوچک بود! پیشنهادات اپلیکیشن برای هتل ها بسیار وسوسه انگیز بود و من هم به شدت نیاز به سفر یا آفتاب داشتم انتخاب کردم، هتلی رو به دریا. مطمئن بودم قراره یک هفته رو بالکن اتاق بشینم و کتاب بخونم و از دریا لذت ببرم. 

وقتی بعد از 4 ساعت پرواز وارد فرودگاه مالاگا شدم و دیدم از فرودگاه استکهلم بزرگتر هست فهمیدم احتمالا تصوراتم غلط بوده. همینطور هم بود. مالاگا بسیار بزرگ، پرجمعیت، تاریخی و زیبا بود. همان اول هوای مطبوعش به دل نشست، 20 درجه یک ظهر. حدود 30 درجه اختلاف دما از جایی که میامدم! بعد از چک این درهتل و ناهار خوردن در رستورانی در نزدیکی هتل راهی دریا شدم. ساحل شنی و دریای وسیع مدیترانه. همینطور در کنار دریا قدم زدم تا به بندر برسم. بندر یک قسمت مدرن دارد به اسم "مولنو" که پر از رستورانهای شیک و توریستی است و قایقهای بادبانی تفریحی. از بندر تا مرکز شهر هم ده دقیقه راه بود. مثل همیشه یک اتوبوس هاپ آن هاپ آف سوار شدم و یکساعت در شهر چرخیدم ولی حوصله گوش دادن به توضیحات گوینده رو نداشتم بیشتر محو تماشای شهری بودم که خارج از انتظارم بود.


مالاگا زیباست، خیلی زیبا، دریا و کوه در فاصله خیلی کمی از هم قرار دارند و هر نقطه شهر باشی دریا را میبینی. مالاگا اولین شهر اروپایی است که ساختمانهای بلندش نه تنها برام آزار دهنده نبود که به نظرم بسیار به شهر وجهه زیبایی داده بودند. معماری ساختمانها را دوست داشتم و رو حساب ساخته شده بودند. دور تا دور ساحل ساختمانهاب چند طبقه بود بدون اینکه به چهره شهر لطمه بزنند. مالاگا یکی از تمیز ترین شهرهایی بود که تا امروز دیدم. انگار هر ساعت دارن کفش را واکس میزنند. برق میزد و تمیز بود. اما در کوه و جاده به سمت قلعه جبل الفارو، متاسفانه آشغال زیاد دیده میشد. البته اگر کسی مثل من فضول بود و چشم میدوخت به زیر درختهای کوه میدید وگرنه به چشم نمیامدند. قدم به قدم شهر اتوماسیون تفکیک زباله بود که خیلی نظرم را جلب کرد. مرکز شهر مثل تمام شهرهای اروپایی و توریستی پر بود از رستوران و بار و کافه به سبک اسپانیایی. بارهای اسپانیایی معمولا یک بشکه چوبی رو به عنوان میز استفاده میکنند و اکثرا یا باید سرپا بایستی یا روی صندلی های بلند بنشینی. 


مثل باقی شهرهای اروپایی جنوبی مردمان این شهر هم مشکل زبان انگلیسی داشتند و برای توریستی که هیچی از زبان اسپانیایی نمیداند خیلی سخت میشد. از خوبی هایشان این بود که نه مثل سوئدیها یخ بودند نه مثل ایتالیایی ها فضول! حداقل مردم این شهر که از طبقه اجتماعی و مالی بالاتری هم برخوردارند بسیار مبادی آلاداب بودند و حریم رو حفظ میکردند در عین اینکه میشد باهاشان با همان اشاره دست وپا دو کلمه حرف رد و بدل کرد. 

رستوران دارهای بسیار دوست داشتنی داشت. وقتی میدیدن من تنها هستم بهم بیشتر توجه  میکردند. من سعی کردم بیشتر در رستوران هایی که خود اهالی میروند غذا بخورم چون اصولا غذاهای بهتری دارند و خب ژست ندارند. رستوران دم هتل که دو سه باری غذا خوردم خیلی بامزه بودند و خیلی م رو یاد رستوران زیبا و کیومرث خان در لاهیجان میانداختند. 

در رستوران تا غذا را انتخاب میکردی یک سبد نان و یک کاسه زیتون میاوردند. غذا به شدت ارزان و حجیم بود. با 8-9 یورو من یک غذای کامل، و حداقل یک لیوان شراب میخوردم. همین پول رو در سوئد هم میدم ولی نه اندازه غذا قابل مقایسه است نه میشه که سفارش نوشیدنی الکلی داد. یکشب که به قصد غذای سبک رفتم و طبق معمول سر از Entercote در آوردم رستوران دار یک بشقاب سالامی به عنوان پیش غذا و یک استکان ودکا کارامل برای هضم بعد از غذا و یک مینی مگنوم بدون اینکه پولی بگیره برام آورد. اتفاقی که عمرا در سوئد بیفته!

اسپانیا از نظر غذایی در حد ایتالیا نبود، خیلی از غذاهای هیجان انگیزش هم برای دو نفر بود  فایده نداشت من انتخاب کنم. دوبار پائلا رو امتحان کردم که چیز خاصی نبود. یک بار شینسل خوک، یک بار مرغ و یک بار استیک انترکوت و یک بار هم تاپاس امتحان کردم. معروفترین غذا مثل هر شهر ساحلی دیگه آنچیو سرخ شده هست. دقیقا نمیدونم انچیوو معادل فارسیش چی میتونه باشه ولی من و یاد کیلکا میندازه. تو بازار روزش راسته ماهی فروشها یه ماهیی داشتند که اسمش رو آخر سر نفهمیدم ولی خیلی شبیه کولی ماهی بود.


آفتاب شهر چیزی بود که بهش احتیاج داشتم اما برام خیلی عجیب بود که تا ساعت 8:30 صبح هوا تاریک تاریک بود درست مثل سوئد. بعد یهو افتاب میامد بالا و اتاق من هم جنوبی بود در نتیجه هم شاهد طلوع در دریا بودم هم غروب! جای همگی خالی بسیار رویایی و دیدنی بود.

چون هوا خوب بود و نقشه نداشتم همینطوری هر روز سرم رومینداختم پایین و میرفتم مرکز شهر و هی کوچه ها رو بالا پایین میرفتم و مثلا ار سر راه جای دیدنی بود میرفتم داخلش. یک بار هم گم شدم و یکساعت هی واسه خودم چرخیدم کم کم وارد کوچه هایی شدم که کاملا مسکونی بود و خیلیهاش در حال بازسازی. 

شهر با اینکه شهر پولدارهاست اما این اتمسفر رو نداره. مثلا بخش شمالی که شبیه دربند بود خانه های شیک داشت اما مثلا از ماشینهای آنچنانی یا قیافه های عجیب غریب مرسوم در شمال تهران ،خبری نبود. مردم در عین شیک پوشی بسیار ساده بودند. مردها اکثرا شکم دار بودند و قد متوسط. شباهت زیادی به عموم مردهای ایرانی داشتند چه میانسال ها چه حوانها. اما زنها شباهتی نداشتند و صد البته دلیل اصلیش مسئله آرایش هست. وگرنه شاید ما شبیه ترین ها بهم باشیم. من که معمولا عادت دارم موهام رو پشت سرم جمع میکنم در اکثر جاها مجبور بودم توضیح بدم که اسپانیایی نیستم! 

توضیح اینکه ایرانی ام و سوئد ساکنم بامزه تر از همه بود. در ترکیه یادمه تا کسی میپرسید where are you from?  منم با بچه ها جواب میدادم ایران! بعد که صحبت ادامه داده میشد میگفتم سوئد ساکنم. بعد ها فکر کردم خب من که از ایران دیگه نمیام! پس باید بگم سوئد! اینجا میگفتن whereare you from?  تا میامدم بگم سوئد، یک ایران از دهنم میپرید بیرون. ولی یکی دو جا کفتم من از سوئد میام ولی ایرانی ام! 

در روز دوم تو یه فروشگاه در حال خرید کارت پستال بودم که صدای آشنا شنیدم. سرم و برگردوندم و به سوئدی گفتم: ادم حس خونه بهش دست میده وقتی زبان اشنا میشنوه. یک خانواده سوئدی، پدر ،پسر و همسر پدر بودند که داشتند با هم صحبت میکردند. پدر خانواده رو به من با ذوق گفت: تو سوئدی بلدی؟ گفتم: بله ! من سوئد زندگی میکنم. بعد گفت: تعطیلات برگشتی خونه نه؟ گفتم: نه اومدم مسافرت! وچون فهمیدم فکر کرده اسپانیایی ام گفتم: ایرانی ام. یکی دوبار دیگه این خانواده رو دیدم وهربار با هم کمی حرف ردو بدل کردیم. از اتفاقات جالب این بود که اونجا سوئدی رو مسلط حرف میزدم و اولین زبانی که میامد سوئدی بود مثلا بارها حواسم نبودو به جای انگلیسی شروع کردم سوئدی حرف زدن! 


سفر چیزی نبود که انتظار داشتم، خیلی بیشتر بود. منی که فکر میکردم قراره فقط دراز بکشم و کتاب بخونم فقط یک روز اون هم از سر اجبار این کار رو کردم. و کتاب پلیسی که مدتها پیش از خانم سوئدی که فوت شده گرفته بودم رو تمام کردم. فکر میکردم در طی سفر حالم تغییر چندانی نکند و با خودم دفتر برده بودم که بشینم درگیری های ذهنی را بنویسم و برای بعد از بازگشت برنامه ریزی کنم. اما آفتاب ، همان دقایق اول حالم را خوب کرد و اصلا شدم یک ادم دیگر. همانطور که با برگشتن به سوئد دوباره شدم آدم قبل سفر، بی حوصله و خواب الود! تمام روزها کله سحر بیدار شدم و تا پاسیاز شب بیدار بودم بدون ذره ای حس خستگی. شما نمیدانید آفتاب چه نعمتی است، دارید و به اهمیتش پی نمیبرید. ساعتهای ظهر سعی میکردم هرجا هستم بروم رو به آفتاب بشینم و چند دقیقه ای بذارم افتاب مستقیم به من بخورد.


حالا درباره شهر و جاهای دیدنی اش احتمالا مینویسم. عکسها را در یک آلبوم درفیس بوک میگذارم و لینکش را برایتان میفرستم.

 

16 ژانویه 2016 ، اوپسالا

 


برچسب ها: مالاگا ، اسپانیا ، دریا ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 27 دی 1394 03:11 ق.ظ